<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>Baloot</title>
      <link>http://s308409616.onlinehome.us/</link>
      <description>نوشته های لوا زند در مورد جامعه , مهاجرت و زنان.</description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2012</copyright>
      <lastBuildDate>Sat, 19 May 2012 10:30:03 -0700</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/?v=3.35</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>روز چهارمه که بهترم. خیلی بهترم.<br />
گفتم همه اش میام غر میزنم یه ذره خوبم هم بنویسم. اما الان نمیدونم چی بنویسم. </p>

<p>هی ناشناس: ممنون بابت عطر. دوسش داشتم. چیکار میکنی آدرست رو نمیزنن رو بسته پستی؟ </p>]]></description>
         <link>http://s308409616.onlinehome.us/2012/05/2349.php</link>
         <guid>http://s308409616.onlinehome.us/2012/05/2349.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sat, 19 May 2012 10:30:03 -0700</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p> یکی از خاله‌هام با بچه دو سه ساله‌اش یه چند هفته‌ای هست که اومدن پیش مامان اینها. ظاهرا همه خانواده عاشق این بچه‌ شدن. منا که ما رو کشت بسکه عکساشو فرستاد. برادرم هم ظاهرا دیگه شبا زود میاد خونه صد بار هم زنگ میزنه که ببینه بچه بیداره یا نه هنوز. من هنوز ندیدمشون. </p>

<p>دیشب به بابام زنگ می‌زنم میگم خب ظاهرا خیلی دلتون بچه می‌خواد. یه چند سال صبر کنید نوه‌ دار می‌شید. بابام می‌گه مگه اینکه منا و رها یه کاری بکنن. میگم درست صحبت کن. من چی؟ می‌گه چند سال دیگه واسه تو دیگه خیلی دیره. ازت می‌گذره. <br />
می‌گم نه خیر. اینطور نیست. علم پیشرفت کرده. جنیفر لوپز چهل و اندی سالش بود دوقلو زایید. حالا بابام می‌پرسه زایمان اولش بود؟ من آخه از کجا بدونم زایمان چندم جنیفر لوپز بود؟ می‌گم. آره. بچه‌های اولش بودن. تازه دو قلو هم بودن.<br />
بابام بعد یه جوری که حالا دلم نسوزه می‌گه خب باشه. ایشالله علم پیشرفت کنه. </p>

<p>بعد هم رفت با بچه‌ بازی کنه!</p>

<p>فکر کنم هدف بعدی زندگیم الان مشخص شده. روی بابام رو کم باید بکنم! </p>]]></description>
         <link>http://s308409616.onlinehome.us/2012/05/2348.php</link>
         <guid>http://s308409616.onlinehome.us/2012/05/2348.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Thu, 17 May 2012 09:32:21 -0700</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p><br />
می‌خوام برم بشینم با «زنیکه» یه سیگاری بزنیم بیرون. بعد از اینهمه لوس بازی و شاکی بودنه و غرزدن‌ها ، بالاخره امروزه یه بیلاخ فرنگی با انگشت وسطی نشونمون داد که خانوم خفه.</p>

<p>شاکی بودم که الکی ایکی یه چی گفتیم مایه دردسر خودمون شد.، واسه خاطر خانوم که هیچ پخی هم نیست، هر بلایی خواستن سرمون آوردن، همه جوری خرمون کردن، (این افعال جمع به خاطر فضای دردله است، وگرنه ما که کوچیک شمام هستیم.) همه جوری سیخ زدن، چوب کردن (ببخشیدها. ولی کردن) تو ماتحتمون، وسط راه ول کردن رفتن، اصلا از اول نیومدن کاشتنمون...آخرش هم ما موندیم با این زنیکه که بادکنک بی‌باد هم بود. باد هم نداشت دلمون خوش باشه بترکونیمش. واسه خاطر یه بادکنک خالیه، که مام به روی خودمون نمی‌آوردیم خالیه، سی سال بلا کشیدیم دم نزدیم. آخر کار ما بودیم و سرکار خانم که خم به ابروش نمی‌آورد که بابا من سوراخم اصلا. بله بله‌ای تحویل جماعت می‌داد که بعید نیست دوباره از قصد انگشتش کردن یا نه. </p>

<p>سرکار خانم امروز ما رو آنچنان اما شرمنده کرد که دهن ما یکی رو تا خود دم قبرمون بست. زن قویه امروز دوتا تصمیم واسه ما گرفت، که اینطور بگم، بگو مثل خالکوبی رو پیشونی که لیزر میزر نمیره تو کارش، هستم حالاحالاها- همون تا دم قبر در واقع- در خدمت نوه و نتیجه‌ها و نبیره‌هاشون. </p>

<p>ما خودمون بودیم که داشتیم مثل سگ (از بید هم بدتره) می‌لرزیدیم که آخه لامصب دریا به این گندگی. برو بنداز خفه کن خودتو راحت شی این چه آهن رباهایی هست آخه به تو وصله که هر دفعه یه مدل دردسر رو جذب می‌کنه. تو مایه‌های خودکشی و اینا بودیم که زن قویه یه نگاه به ما انداخت، یه نگاه به آینه بغل ماشین، یه سایه سیاه کشید پشت چشاش، بعد گوشی تلفن رو برداشت. تصمیماشو گرفت، گفت: ببخشید، چی می‌گفتی؟ انگار نه انگار که ما یه خالکوبی اژدها زده بودیم رو پیشونیمون. </p>

<p>بعد نیم ساعت که دوزاری‌اش افتاد چیکار کرده با جبین ما ، تازه برگشته به من می‌گه: حال کردی؟ جفت اژدهاهاش اصله چینه. بعد یه نفس عمیق کشید، ساکت شد، خیلی به جاده دور نگاه کن طوری. بدون اینکه به من نگاه کنه گفت: تو سرزمین ما به این دم این اژدهاها می‌گن سیم‌ آخر. </p>]]></description>
         <link>http://s308409616.onlinehome.us/2012/05/2347.php</link>
         <guid>http://s308409616.onlinehome.us/2012/05/2347.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Wed, 16 May 2012 00:37:47 -0700</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p> یکی باری که آن بالاها غرق عشق‌بازی بودیم گفتم که بودنت خوب است.<br />
گفت اگر نباشم چه، گفتم هر وقت دیگر نبودی آن وقت بهش فکر می‌کنم.</p>

<p>حالا اما لازم نیست بهش فکر کنم. استخوانهایم است که دارند خورد می‌شود این روزها. صدایش از صدای فکر من بلندتر است. </p>]]></description>
         <link>http://s308409616.onlinehome.us/2012/05/2346.php</link>
         <guid>http://s308409616.onlinehome.us/2012/05/2346.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Mon, 14 May 2012 19:13:08 -0700</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>یادم رفته که قدیم‌ها چطور راحت می‌نوشتم. <br />
دروغ است که سن فقط یک شماره است. سن آدم را محافظه کار و ترسو و بی‌خاصیت می‌کند و حواسش را جمع. <br />
من که هنوز عرضه ننوشتن را ندارم، شاید باید یک جای دیگر یواشکی نوشت. بی اسم و رسم. </p>]]></description>
         <link>http://s308409616.onlinehome.us/2012/05/2345.php</link>
         <guid>http://s308409616.onlinehome.us/2012/05/2345.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Mon, 14 May 2012 19:10:27 -0700</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>The bitterness of Sunday afternoon...</p>]]></description>
         <link>http://s308409616.onlinehome.us/2012/05/2344.php</link>
         <guid>http://s308409616.onlinehome.us/2012/05/2344.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sun, 13 May 2012 21:58:22 -0700</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>These Days </title>
         <description><![CDATA[<p><img alt="photo%282%29.JPG" src="http://s308409616.onlinehome.us/photo%282%29.JPG" width="340" height="240" /><br />
</p>]]></description>
         <link>http://s308409616.onlinehome.us/2012/05/2343.php</link>
         <guid>http://s308409616.onlinehome.us/2012/05/2343.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sun, 13 May 2012 14:40:51 -0700</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>آن حالی است که فکر می‌کنی اگر تمام شود روئین‌تن می‌شوی. </p>

<p>چند بار شد و ما هنوز روئین‌تن نشدیم؟<br />
</p>]]></description>
         <link>http://s308409616.onlinehome.us/2012/05/2341.php</link>
         <guid>http://s308409616.onlinehome.us/2012/05/2341.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Tue, 08 May 2012 16:55:55 -0700</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>با موبایل خبر می‌خواندم که تکست داد. یعنی روی صفحه افتاد که فلانی تکست داده. خبرم را تا ته خواندم بعد رفتم سر تکست. نه اینکه جلوی خودم را بگیرم. حتی رغبت نکردم برم ببینم چی نوشتی. طبعا کار داشتی که تکست دادی و خب همینطور هم بود. <br />
دم تو هم گرم. <br />
</p>]]></description>
         <link>http://s308409616.onlinehome.us/2012/05/2340.php</link>
         <guid>http://s308409616.onlinehome.us/2012/05/2340.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Tue, 08 May 2012 11:41:10 -0700</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>جلوی آینه ایستاده بودم و سعی می‌کردم خط چشم‌هایم را قرینه هم بکشم که یک دفعه اشکم سرازیر شد.<br />
یاد آن دختره افتادم که یک چیزی را شروع کردی باهاش و حالا تویش گیر کردی. <br />
یاد خودم افتادم. حتی تلخی‌اش هم دیگر مهم نیست. </p>]]></description>
         <link>http://s308409616.onlinehome.us/2012/05/2339.php</link>
         <guid>http://s308409616.onlinehome.us/2012/05/2339.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Tue, 08 May 2012 11:38:55 -0700</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p> الان جایی هستم که اصلا یادم نمی‌آید هیچ زمان دیگری در زندگی تجربه‌اش کرده باشم. هیچ وقت اینقدر «بی‌حس» نبودم. کرخت شاید کلمه بهتری باشد. پوست کلفت، بی حس، کرخت. همانم. </p>

<p>نه چیزی مرا هیجان‌زده می‌کند،  نه چیزی غمگینم. نه دلسرد می‌شوم نه دلگرم. همه اش یک‌درجه از بی‌خیالی است. هوشیار ماندن برایم بی‌معنا است. زمان را اصلا نمی‌فهمم. دلتنگ هم دیگر شاید نه. هیچ‌چیز مهم نیست. مطلقا هیچ. چیزی به خاطرم نمی‌ماند. همه چیز را فقط می‌شنوم. اما گوش نمی‌‌کنم به هیچ چیز. می‌خندم، می‌خورم،‌ راه می‌روم، حرف می‌زنم، مست می‌شوم، با ملت می‌خوابم، اما همه حال‌ها یکی است. هیچ‌ کدامشان را هم یادم نمی‌ماند. درجه اهمیتشان در واقع بی‌اهمیتیشان هم یکی است. اینکه سنتاباربارا باشم یا لندن یا دهلی یا ریودوژانیرو، یا تهران الان هیچ فرقی ندارد. اینکه کار کنم یا دور جهان بگردم یا پولدار شوم یا بی‌خانمان هم برایم به یک اندازه بی‌اهمیت است. </p>

<p>دو ماه گذشته به اندازه همه دوسال گذشته خسته شدم، اذیت شدم، ناامید شدم، ترسیدم، خیلی ترسیدم، از امید مضحک خودم بیشتر از بقیه چیزها. خسته ام. اما حالا دیگر مصون شده‌ام از هر احساسی. </p>]]></description>
         <link>http://s308409616.onlinehome.us/2012/05/2338.php</link>
         <guid>http://s308409616.onlinehome.us/2012/05/2338.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Tue, 08 May 2012 00:10:54 -0700</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>رفتم مهمونی، رفیقم می‌گه که باید به اسم آدم‌ها توجه کنی که یادت بمونه. یه خانومی اومد به اسم مژگان. یعنی من از دوستم پرسیدم اسمشون چیه، دوستم گفت مژگان. بعد یه پنج دقیقه بعد رفتم خودمو به خانومه معرفی کنم، می‌گم سلام. من مژگان هستم! </p>]]></description>
         <link>http://s308409616.onlinehome.us/2012/05/2337.php</link>
         <guid>http://s308409616.onlinehome.us/2012/05/2337.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Mon, 07 May 2012 00:18:14 -0700</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>امروز با یه کافه ‌داری حرف زدم. صاحب همین کافه محبوب منه اینجا (‌که تازه بعد از دو سال پیداش کردم). دیدید همه ما آرزو داریم صاحب کافی‌شاپ باشیم و مطمئنیم بهترین کافی شاپه جهان رو خواهیم داشت؟</p>

<p>کافه‌چی ما -که یک ساله اینجا رو خریده و داره روش کار می‌کنه- یه ذره از کابوس‌های کافه داری گفت که معمولا ما تو تخیلاتمون بهش فکر نمی‌کنیم. حالا با یه کافه دار اول مشورت کنید بعد کافه‌چی شید. </p>

<p>یکی دیگه از آرزوهامون هم با دشنه همیشگی واقعیت پاره پوره شد رفت! ولی کیه که از رو بره!</p>]]></description>
         <link>http://s308409616.onlinehome.us/2012/05/2336.php</link>
         <guid>http://s308409616.onlinehome.us/2012/05/2336.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sun, 06 May 2012 23:24:01 -0700</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>وقتی یکی حال تو رو از من می‌پرسه حالم خوب و خراب با هم می‌شه.<br />
یادم میاد که خبری ندارم و اصلا سوال بی‌خودیه حال تو رو از من پرسیدن </p>]]></description>
         <link>http://s308409616.onlinehome.us/2012/05/2335.php</link>
         <guid>http://s308409616.onlinehome.us/2012/05/2335.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sun, 06 May 2012 23:23:00 -0700</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p> در زندگی لحظه‌هایی هست که آدم بالاخره فرصت نشان دادن وفاداری‌اش را پیدا می‌کند. لحظه‌هایی که همیشه می‌خواستی یک جایی باشند، یک جایی ته دلت باعث غرورت شوند. یک جایی بتوانی سرت را بلند کنی و بگویی به خاطر وفاداری ات فلان از خودگذشتگی را کردی.</p>

<p> این لحظه ها همیشه دست نمی‌دهند. مثلا اگر تیم محبوبت در یک قاره دیگر باشد، و تو یک عمر داغشان را داشته باشی و با خوشی هایشان خوش بوده باشی و با غمشان گریه کرده باشی و ساعت سه صبح کله‌ات را برده باشی زیر پتو که هق هق بزنی از باختشان. این لحظه‌ها همیشه دست نمی دهد. برای ما که زن بودیم و در ایران هم نمی‌توانستیم برویم استادیوم وضع بدتر هم بود. آن یک بار هم رفتم طواف نیوکمپ، فصل بازی‌ها نبود. طواف می‌کردم و فقط برای خودم ذکر خواندم. </p>

<p>همیشه در آرزوهایم دلم چیزی بیشتر از کل کل کردن با نقیبی می‌خواست. می‌دانید، همانطور که هویت یک پرسپولیسی تنها به طرفداری از تیمش نیست، بلکه بخش اعظمش به نفرت از استقلال برمی‌گردد، برای یک بارسایی هم همینطور است.  یک طرفدار رئال مادرید را باید له کرد. حتی اگر انسان «نایسی» چونان نقیبی باشد. اما خب نقیبی هم آن سر دنیا است. کل کل ها فقط آنلاین است. هیچ وقت موقعیت این نبود که به یک مادریدی بگویم تیم سوراخته جمع کن و برو. </p>

<p>الان وقت خوبی برای تیم من نیست. پپ عزیز رفته و تیم باخته و ما بیش از هر وقت دیگری نفرت در دلمان می‌پروریم برای روز انتقام. در واقع الان سلاح‌هایمان را صیقل می‌دهیم برای روز انتقام و تا آن روز کاری جز نفرین رقیب و آرزوی مرگ مورینو و زلزله هجده ریشتری در مادرید دل ما را خنک نمی‌کند. </p>

<p>اما بالاخره این فرصت دست داد. بالاخره من در یک موقیعتی قرار گرفتم که مثل سلاخی کردن اسماعیل بود. ابراهیم باید کارد را بالا می‌برد. ابراهیم اگر کارد را در دستش نمی گرفت ابراهیم نبود. می‌دانید از چه مفهوم عمیقی دارم صحبت می‌کنم؟ این یک وفاداری ظاهری نیست. تو باید با خون  و استخوانت وفادار باشی. تو باید درنگ نکنی. تو باید ایدولوژی تیمت از همه چیز برایت بالاتر باشد. باید رنگ خونت آبی و اناری باشد. باید در هر حالی در هر وقتی یادت باشد که نفرت از یک مادریدی بخشی از هویت توست. </p>

<p>باور کنید اینها که می‌گویم خزعبلات نیست. اشراقی بود که من بالاخره به آن واصل شدم. من بالاخره سر خودم را بالا گرفتم و گفتم من یک بارسایی هستم و یک بارسایی خواهم ماند آقای بسیار بسیار جذاب مادریدی! بله. این را گفتم و پول مشروبم را خودم دادم. </p>

<p>احساس می‌کنم با خونم الان سندی را امضا کردم که برای همیشه روحم را و جسم را - البته در این موقعیت خاص- به بارسا بخشیدم.  </p>

<p>می‌خواهم بدانم نقیبی آیا الان جامه دریده و به بیابان‌ها زده یا نه هنوز شوکه است از ابهت این امر! </p>]]></description>
         <link>http://s308409616.onlinehome.us/2012/05/2334.php</link>
         <guid>http://s308409616.onlinehome.us/2012/05/2334.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sun, 06 May 2012 11:57:22 -0700</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>

