" /> Baloot: January 2012 Archives

« December 2011 | Main | February 2012 »

January 31, 2012

سی و یکم ژانویه دو هزار و دوازده

"Dreams are just your brain processing random rigmarole it couldn't find a place for: it don't mean nothin'. Except you feel guilty about kissing Olive when you want to be kissing some dead girl you can't."

Pushing Daisies

10:59 AM Permalink

January 30, 2012

سی‌ام ژانویه دو هزار و دوازده

یه زوج شصت و شصت پنج ساله کانادایی دو شب خونه ام هستند. از طریق همین کوچ سرفینگ اومدن. جدای اینکه فکر می‌کنم پدر مادرهای شصت ساله ما آيا امکان داره اینطوری مسافرت بکنن یا نه و هر شب برن خونه یه آدم کاملا غریبه، به شدت دارم باهاشون حال می‌کنم. یعنی یه چند ساعتی که امشب حرف زدیم. بهشون کلید دادم که دیگه نگران برنامه من نباشن. گفتم یه شب دیگه هم می‌تونن بمونن. غذای خودشون رو درست می‌کنن ( با موادی که خریده‌اند و گذاشته‌اند توی یخچال). من هم چایی گذاشتم و اون‌ها هم یه شرابی آوردند و باز کردند و خوردیم. پدر و مادرم هم که میان خونه من اینقدر راحت نیستند که اینا هستند و من باهاشون بودم.

تراپیستم گفت اگه ذهنم رو بتونم سینسوسی مدیریت کنم، شاید بهتر بتونم تو رو هضم کنم. من ترجیحم قورت دادنه البته.

8:04 PM Permalink

شرطمو ستوندم
موهاش ریخت کف حمام و روی سینه‌های من.

7:34 AM Permalink

جاده شبونه هم عالمی داره واسه خودش‌ها!

7:30 AM Permalink

January 29, 2012

بیست و نهم ژانویه دو هزار و دوازده


Somethings will never wash away

7:26 AM Permalink

January 28, 2012

بیست و هشتم ژانویه دو هزارو دوازده

منا اومد آماده بشیم بریم عروسی. من خونه دوستم بودم. تب و تاب عروسی دلم می‌خواست،‌ اما جفتمون بی‌حوصله بودیم. غر زدیم قبل از رفتن. بعد رفتیم یه آریشگاهی همچی شینیون کرده (بعله. موهای من به اندازه شینیون هم رسیده) ماتیک سرخابی زده لباس شیکان و حتی کفش بسیار پاشنه بلندی پوشیده رفتیم عروسی.

عروس سال‌ها خواهر من بود. یعنی بهترین دوست زندگی. تا بیست سالگی. بعد دیگه فضا و مکان عوض شد و ما دو تا هم. الان هیچ شباهتی با هم نداریم، اما دوستیه از جنسیه هست که می‌دونی همیشه هست واست. داماد رو هم که اصلا نمی‌شناختم. مامان بابای عروس مامان و بابای دوم خودمم. یه سری فامیل‌های مشترک قرار بود بیان. معاشرت اجباری نمی‌خواستم.

تبدیل شد به یکی از بهترین شب‌های این چند وقته.

آدم که دوره، بزرگ شدن بچه‌ها رو نمی‌بینه. یه پسر کوچولویی تو کوچمون زندگی می‌کرد، فامیل همین عروس اینا،. همه روز دم حیاطشون وا میستاد. هر دفعه هم به من میگم «آجی لوا». تو عروسی شده بود یه آقای خوشتیپ کت و شلواری که آدم رو کلی بغل محکم می‌کرد. یه دوست اون زمان‌های رها هم بود. یه کیفی داشت یه کیفی داشت که تو بار ببینیشون، بعد به بارتندر بگی که مشروب اونها رو بنویسه پای تو. یعنی تو عمرم فکر نمی‌کردم عرق خریدن واسه اینا اینقدر اینقدر کیف داشته باشه.

با پسرعمه‌ام،‌ که همیشه سر جنگ داشتیم با هم، نشستیم تو همون بار و واسه اولین بار آدم بزرگانه حرف زدیم. اعتراف می‌کنم که شوک شده بود. برای من حرف‌هایی که می‌زد خیلی غریب نبود. حکایت خیلی از مهاجرهای ماست، مخصوصا اگه هنرمند باشن.

عروس از وسط سالن اومد کنارم همون لحظه اول و بغلم کرد و زد زیر گریه. انتظار اینو نداشتم. من هنوز هوشیار هوشیار، نمیدونستم چه کنم. فکر نمی‌کردم این حس هنوز مونده باشه در خصوص این رفاقت برای اون. دیگه تا اخرش هی تور عروسش رو گرفتم پشتش رقصیدم. یه چندتایی هم گوشمالی به داماد دادم که هوی! حواست باشه!

مامان عروس رو کلی ماچ کردم. باباش رو همین طور. بعد من سال‌ها تو خونه اینا زندگی می‌کردم. عروس تو خونه ما. بعد دیگه رها اومد و پسرعموم و بعد شروع کردن مازندرانی رقصیدن و به تنهایی ضیافت شام خیلی شیکان رو تبدیل کردن به یه مهمونی تو مایه های علی گرایلی. عالی بود.

آدم که بزرگ میشه یه دفعه یه سنی می‌مونه. بعد کوچیکترها بزرگ می‌شن می‌رسن به آدم. یه حال خوبی داره بشینی با برادر کوچیکت عرق بخوری! بعد بزرگ شدن همه، بعد حالا نمیدونی بری تو فاز رفیق یا تو فاز الهی قربون دست و پای بلوری خواهر برادرم برم!

دیگه بخشی از خانوادمون عروسی رو به گند کشید و عروس و دوماد در رفتن. من هم بالاخره رفتم به مامان داماد تبریک گفتم.
هیچی دیگه. بادابادا مبارک بادا خوندن. ما مامان بابا رو تنها گذاشتیم هتل، هر کدوم از سه تا به جانب الواتی بعد از نصفه شب خویش روان شدند.

الکی الکی عاشق فامیل بازی شدم. همه فکر می‌کردن من چه خوشحالم. نمی‌دونستن یواشکی اون پشت بساط ودکا به ره بود. سلامتی عروس خوشگلمون تازه.

6:47 AM Permalink

January 27, 2012

بیست و هفتم ژانویه دو هزار و دوازده

-What if I tell you im a prophet?
- Ok! Be one. What can I do?
-Don't you want to know how I saw god? How she sent me messages?
-Yeah! Right! SHE!
-Well, the god who has chosen me, is a female God!
-People wont buy you.
-I did not tell people. I told you!
-I am an atheist!
-Me too!
-Are you drunk or hi?
-No. I just like talking nonsense to you.

7:07 AM Permalink

January 26, 2012

بیست و ششم ژانویه دو هزار و دوازده

یه جایی توی نامه‌ام نوشتم که قبول کردم که ما با هم غریبه شدیم. بعد تو جوابش نوشت: «ما الان غریبه‌ایم؟ تو این حرفا که الان بهم گفتی رو به کدوم غریبه‌ای می‌تونی بگی؟»

اینو تو جواب ننوشتم، ولی فکر کردم دیدم همه اینا رو واسه هر غریبه‌ای هم می‌تونم بگم. گفتم اصلا کلی. زندگیمه. چیکارش کنم. حالا باید یه جواب پیدا کنم تو ذوق نزنه خیلی.

6:38 AM Permalink

January 25, 2012

بیست و پنجم ژانویه دو هزار و دوازده

فقط سرم رو بذارم روی سینه‌ات، بدونم که هستی. که واقعی هستی. همین.

11:43 PM Permalink

January 24, 2012

بیست و چهارم ژانویه دو هزار و دوازده

چطور آدم می‌تونه نه سال رو بنویسه برای کسی که نه ساله دیگه ازش خبری نداره ولی قبل از اون نه سال،‌ سال‌ها بهترین دوستش بوده؟
چی باید بنویسم؟

کار؟ درس؟ احوال والدین؟ سفر؟ مذهب؟ روابط؟ ازدواج؟ طلاق؟ خود الانم؟ خود دو سال پیشم؟ خود نه سال پیشم؟ ....
وقتی گفتم می‌نویسم به این فکر نکرده بودم که چی رو قرار بنویسم.

2:36 PM Permalink

January 23, 2012

از یه جای دوری صدای گریه بچه میاد. صدا محوه، اما صدای گریه بچه است. امروز پیش تراپیستم گریه کردم. هفته قبل بهش گفته بودم از اینهمه قدرتی که دارم می‌ترسم. بلد نیستم کنترلش کنم. این هفته اینطوری ذلیل بودم.
یه کوچ سرفری یه ساعت دیگه می‌رسه باید برم از ایستگاه اتوبوس برش دارم. یه مقاله رو باید تا صبح تمام کنم. سردبیرم ایمیل تذکر بهم فرستاد. تو خونه شیر ندارم. رو تخت اینقدر لباس ریخته و اتاقم اینقدر نامرتبه که دیشب تو راهروی خونه خودم خوابیدم.

به بچه‌هام گفتم برید جدایی نادر از سیمین ببینید بهتون نمره اضافه می‌دم. نگفتم خودم هنوز ندیدمش.

9:31 PM Permalink

یه ساعت دیگه باید برم سر کلاس درس بدم.
درس این هفته‌شون در مورد پوشش و مراسم عروسیه. بنابراین من باید در مورد حجاب حرف بزنم و صیغه و کارکردهاش قدیم و جدید.

کار کلاس دست خودمه. همه روز به این فکر می‌کردم که این کلاس تاریخ اجتماعی ایران مدرنه. فکر کردم باید در مورد تحریم حرف زد، باید از تاریخ تحریم ایران و سرنوشت مردم عراق و کره گفت. اما نمی‌خوام. نمی‌خوام موضوع درس رو عوض کنم. همون حجاب و صیغه. باید معنی حجاب اجباری رو بفهمن. معنی اینکه چرا صیغه تنها راهی هست که گاهی وقتا باقی می‌مونه رو بفهمن. گیرم که یادشون نمونه ده دقیقه بعد از کلاس.

سی و سه ساله از نظر زمانی هیچ وقت مناسب نیست برای گفتن از این مسایل. نه اونجا و نه اینجا انگار. همیشه یه دغدغه تازه هست. هر روز یه آشوب تازه، یه دست گل محمدی بزرگ میذاره دولت دم در خونه تک تک ایرانی‌ها، هرجا که باشن. یکی ورشکسته می‌شه، یکی عزیزش از بی‌دارویی می‌افته به بستر مرگ، یکی پول گاز نداره بده چون شوهرش مسلمون نبوده و زندانی شده و یکی قلبش در روز سه بار می‌گیره.

6:09 PM Permalink

مدایح بی صله می‌خوانم از روی موبایل و گریه می‌کنم


و چون نوبتِ ملاحانِ ما فرارسد
آن خونریزِ بیدادگر
در جزیره‌ی مغناتیس
بر دو پای
استوار بایستد

زخمِ آخرین را
خنجری برهنه به دندانش.

پس دریا
به بانگی خاموش
ایشان را آواز دردهد.

ملاحان
از زیباترینِ دختران
دست بازدارند
و در بالاخانه‌های محقرِ میکده‌ی بارانداز
به خود رها کنند،
خوابگردْوار
در زورق‌های زنگار
پارو بردارند.
و به جانبِ میعادِ مقدّرِ ظلمت
شتاب کنند.

6:06 PM Permalink

بیست و سوم ژانویه دو هزار و دوازده

همه چی گنده. سی و سه ساله که همه چی گنده.
تو آرشیو دانشگاه دنبال یه چیزی می‌گشتم،‌ به پوسترهای گروه ایرانی‌های دانشگاه رسیدم. تو یه فایلی بودن. از ۱۹۷۸ تا ۱۹۸۰ شش تا پوستر بود.
سه تاش دعوت از آمریکایی‌ها برای اینکه بفهمن شاه داره چطور مردم رو می‌کشه، سه تا هم برای اینکه بعد از انقلاب چهره درست ایرانی‌ها رو نشون بدن.
سی و سه سال شده و هنوز میشه همین دوتا رو ادامه داد...

نمیشه آدم کارش خبر باشه و از نظر روانی سالم بمونه. (‌با این فرض که از اول سالم هست که وارد اینکار میشه). پنج صبح ما بود که خبر تحریم اروپا رو موبایلم دینگ خورد. نمیشه که سر رو کرد زیر پتو. کار کاره.

این وسط یه ساعت شنا کردم. کاش می‌شد ۲۳ ساعت بقیه رو هم برگردم توی آب. انگار تنم رو تو هاون کوبیدن.
مال روزای لعنتی قبل از پریوده.

5:57 PM Permalink

January 22, 2012

بیست و دوم ژانویه دوهزار و دوازده

باغچه رو مرتب کردم. شاخه‌های پایینی شمعدونی‌ها رو خلوت کردم. زمین رو واسه لاله‌ها باز کردم. خاکسترهای کف حیاط رو شستم. بطری‌های شرابی رو که جای شمع‌دونی ازشون استفاده می‌کنم رو چیدم رو یه کنده. بقیه کنده‌ها رو مرتب گذاشتم کنار دیوار. کف آشپزخونه رو هم شستم. ظرف کثیف هم دیگه ندارم.

گفتش شاید تو از من می‌ترسی. تو از من نمی‌ترسی. مگه نه؟
من که اینقدر با شمدونی‌ها و باغچه مهربونم، چطور می‌تونم تو رو بترسونم.
از من نمی‌ترسی. مگه نه؟

5:53 PM Permalink

January 21, 2012

بیست و یکم ژانویه دو هزار و دوازده

نمی‌دانم دارم چکار می‌کنم. این را که می‌گویم یعنی خوب است. الان یک جایی از زندگی‌ام هستم که فرق بازی و واقعیت و تصور و فیلمنامه را نمی‌فهمم. تنها چیز واقعی زندگی درد است. آنهم درد فیزیکی. آن که باشد می‌دانم تن خودم است. خودم هستم. یک عصب‌هایی هنوز کار می‌کنند. درد ذهنی را دیگر باور نمی‌کنم. می‌توانم یک لحظه یک آن نقش را عوض کنم و همه درد برود. اما هنوز یک بدنی دارم که یک مشت سیم‌پیچ‌های عصبی دارد که یک به یک سری نورون و این صحبت‌ها وصل اند که باعث می‌شوند یک چیزی در سرمان بگوید که دردم می‌آید. شاید برای این باشد که تازگی ها درد می‌طلبم. یعنی تنها وقتی که می‌دانم از مرز خیال رد شده‌ام و به واقعیت رسیده‌ام، آن لحظه درد است.

الان صبح‌ شنبه است. تا صبح پنجره باز بود و باران همه جای اتاق خواب را خیس کرد. انرژی مصرف کردم و بخاری هم همه شب روشن بود، اما الان سعی می‌کنم خیلی عذاب وجدان نداشته باشم. اینجا طبقه هشتم کتابخانه دیویدسون است و من مثلا آمده‌ام در آرشیو مخصوص دانشگاه دنبال یک چیزهایی بگردم، اما از آنجایی که حسنی به مکتب نمی‌رفت، وقتی می‌رفت جمعه می‌رفت، آرشیو روزهای شنبه و یکشنبه تعطیل است و من قرار عصر فردا این تکلیف را تحویل استاد بدهم و خب چون دو هفته است که باید اینکار را انجام می‌دادم، هنوز هیچ دلیلی ندارم که فردا بگویم استاد این شد.

اولین مادربزرگ ترم هم مرد راستی. یکی از شاگردها دیروز ایمیل زد گفت که متاسفانه مادربزرگش در سن دیگو مرده و باید برود آنجا و نمی‌تواند بیاید کلاس. امیدوارم در طول این ترم مادربزرگ‌های زیادی نمیرند و سگ‌های زیادی تصادف نکنند. تاریخ ایران اینقدرها هم ارزش ندارد خوب که بهش نگاه کنی.

همیشه بین ریاضی و فیزیک من ریاضی را انتخاب می‌کردم، اما لابد تغییر هورمون بعد از سی سالگی این را هم عوض کرده. شروع کرده ام به خواندن فیزیک محض.

1:20 PM Permalink

January 20, 2012

بیستم نوامبر دو هزار و یازده

ساعت ده شب جمعه است. هر کاری کردم کندهه روشن نشد که نشد. نم داشت. فکر کردم به قدر کافی کاغذ دور و برش بسوزونم می‌گیره. چایی دودی خوردم و آخرش از تو حیاط اومدم توی خونه. شراب رو هم بی‌خیال شدم.
الان هم نه می‌خوام سریال ببینم،‌ نه فیلم،‌ نه کتاب، نه موزیک. فقط خواب.

فردا به بقیه کارا می‌رسم. خوبه که همیشه یه فردا هست و آدم می‌تونه الان بخوابه.
در چه حالی؟

11:07 PM Permalink

January 19, 2012

نوزدهم ژانویه دو هزار و یازده

می‌تونم اندازه یک عمر باهات حرف نزنم.
با تو چه ساکتم. با تو چه پرم از کلمه‌های بی‌حرف

11:05 PM Permalink

January 18, 2012

هجدهم نوامبر دو هزار و یازده

تخته سیاه و گچ. دلتون بسوزه.

photo%281%29.JPG

9:01 PM Permalink

January 17, 2012

به طور خیلی جدی من مخالف هرگونه قانون‌گذاری در خصوص نحوه پوشش آدم‌ها هستم. ما با لباس بدنیا نمی‌آیم. اگه بخواهیم بتونیم اون چیزی رو که می‌خواهیم بپوشیم و اگه نخواهیم هم اصلا نپوشیم. خیلی طول کشید تا من با تنم آشتی کردم، و الان از بیرون می‌بینمش و برهنگی‌اش رو هم دوست دارم. زیاد.

اینکه که خیلی خوشحال شدم عکس برهنه گلشیفته فراهانی رو دیدم. دمش گرم و زیبایی‌اش هم هر روز بیشتر باد.


* اینقدر همه چی رو تحلیل نکنید. تئوری‌های ما به تخم دنیا هم نیست. از جرات و زیبایی‌اش لذت ببرید.

8:48 PM Permalink

از اول باید چشم تو چشم نگاه می‌کردم.
حریف می‌خواد.

8:42 PM Permalink

اصغر...

چشامو روشن کردی اصغر
خونه‌ات آباد. آب و نونت به راه.

8:39 PM Permalink

با عریان نشستیم شمردیم، دیدیم من فقط سه تا آدم تو زندگیم اسم داشتند/ دارند. بقیه همه یه اسم من درآوردی دارن. یعنی حتی ممکنه اسمشون یه لحظه یاد آدم نیاد.


* فقط اشتباهمون این بود که نباید کشفیاتمون رو به همه ابلاغ می‌کردیم.

8:22 PM Permalink

پرستو، مرضیه،...

دلم گودر می‌خواد. شب بلاست و آدم تنها جایی که می‌تونه باشه باید گودر باشه.
لااقل می‌تونستم جوک بسازیم. با هم گریه خنده کنیم. نوروظی بگه رسولی رو هم بردن و تو نیامدی.
راستی الان رسولی داره چه داستانی می‌نویسه تو کله‌اش؟

گوگل خر است.

8:15 PM Permalink

آره دخترم. یه روزایی بود که ما صبح تو تخت، چشامونو باز می‌کردیم، خبر دستگیری یه دوستمون رو می‌خونیم، بعد زنگ می‌زدیم فقط می‌گفتیم فاک، بعد توی اتوبوس توی راه مدرسه، خبر دستگیری یکی دیگه رو.
آره دخترم. ما همچین روزایی زندگی می‌کردیم.

8:14 PM Permalink

تازه من خودم میدونم که وقتی میخوای آدرس بنویسی لازم نیست اولش سه تا دابلیو بذاری. فقط حالم گردانیده شده بود، نتونسم جوک رو برسونم. هرچند که هیچ اهمیتی هم واسم نداره. بعله.

8:11 PM Permalink

هفدهم ژانویه دو هزار و دوازده

- تازه من می‌دونم تو کی واقعی هستی کی خیالی
-چطوری؟
-خیالی‌ات مهربونه، واقعی‌ات ناجنس

8:07 PM Permalink

January 16, 2012

شانزدهم ژانویه دو هزار و دوازده

«من همیشه نمی‌تونم باشم، اما هستم.»


8:01 PM Permalink

January 15, 2012

پانزدهم ژانویه دو هزار و دوازده

با بچه‌ها نشسته بودیم دور آتیش تو حیاط خونه. همه پخش و پلا شده بودند دیگه کف زمین و ما هنوز استقامت می‌کردیم. ساعت سه صبح مثلا بود. بعد یه دفعه این همسایه سمت راستی اومد سمت ما با یه بطری آبجو. فکر کردم دود و سر و صدا اذیتش کرده. گفت که نه و اومد نشست. شروع کرد به حرف زدن.

آدما خیلی تنها اند. خیلی.

7:52 PM Permalink

January 14, 2012

چهاردهم ژانویه دو هزار و دوازده

شنیدن خبر طلاق دور و وری‌ها دیگه اصلا اتقاق غافلگیر‌کننده‌ای نیست. شاید دیگه ازدواج واسه نسل ماها کار نکنه، مگر اینکه بچه بیاد و ردیف کنه همه چی رو، حداقل واسه یه مدت خوبی.

7:36 PM Permalink

January 13, 2012

سیزدهم ژانویه دو هزار و دوازده

هفته اول مدرسه (این ترم تازه) تمام شد. یه کلاس فارسی درس می‌دم که درسش ملانصرالدینه. کتاب ملانصرالدین عمران صلاحی (جاش سبز) رو درس می‌دم. کلی باحاله. یه کلاس دیگه هم دستیار استاد هستم در خصوص تاریخ ایران مدرن. از صفویه. بعد باید خودم هفته‌ای چهارجلسه کلاس داشته باشم با دانشجوها.

دوباره سه روز در هفته میرم شنا و دو روز والیبال. یک کلاس هم که پارسال نصفه کاره ولش کرده بودم رو هم دوباره برداشتم. کنار اینا پروژه پایان نامه هم هست و برنامه ریزی واسه یه کنفرانس بین‌المللی که توی اسفند قراره برگزار کنیم در بخش مطالعات ایران.

این روزها اینجا آفتاب گرم و خوبی داره. من نمیذارم رژ لب سرخابی از روی لبم پاک بشه و یادم بمونه که امسال موقع توپ هوا کردن گفتم دختر جان! امسال بیا قرتی شو. به طرز غریبی با همه این کلاسا، بمب انرژی‌ام و کلا نخوابم هم خیلی فرقی نداره برام. (ببینید آدمی ممکنه به کجاها برسه).

دلم می‌خواد رقص یاد بگیرم.

7:23 PM Permalink

January 12, 2012

دوازدهم ژانویه دو هزار و یازده

فی‌البداهه باید باشه. کاملا ناگهانی و فی‌البداهه. تمرین تاتر نیست که آدم یه بار تذکر بگیره فردا رو صحنه بهتر اجرا کنه.

6:07 PM Permalink

January 11, 2012

یازدهم ژانویه دو هزار و دوازده

"Lolita, light of my life, fire of my loins. My sin, my soul. Lo-lee-ta: the tip of the tongue taking a trip of three steps down the palate to tap, at three, on the teeth. Lo. Lee. Ta. She was Lo, plain Lo, in the morning, standing four feet ten in one sock. She was Lola in slacks. She was Dolly at school. She was Dolores on the dotted line. But in my arms she was always Lolita."

5:55 PM Permalink

January 10, 2012

دهم ژانویه دو هزار و دوازده

من «گناه»ش هستم. این همه چی رو توضیح می‌ده.

5:50 PM Permalink

January 9, 2012

بساطی دارم من این روزها با این دو تا زن؛ آفرودایته و آتنا. پیرم کردن گور به گور شده‌ها

10:14 PM Permalink

نهم ژانویه دو هزار و یازده

شازده کوچولو چی شد راستی عاقبتش؟
برگشت یا موند؟ ادامه تحصیل داد؟ گرین کارت گرفت؟ برگشت اخترک؟ زن و بچه داره؟ دوس دختر دوس پسر چی؟ طلاق گرفته یا نه هنوز؟ ول بیوترین می‌خوره یا سلکسا یا زاناکس؟ بالاخره عکس گل سرخه رو خالکوبی کرد پشت گردنش؟

بی‌خبرم کلی وقته ازش.

9:51 PM Permalink

January 8, 2012

هشتم ژانویه دو هزار و دوازده

i woke up this morning felt like a whore. i text this sentence to four friends: " I feel like a whore."
Here are the answers:

1. Good!!
2. Yeahh. Good.
3. Right On!
4. You are my girl!

اینجاست که می‌گن همچین رفیقایی داریم ما. حتی نپرسیدن حالا دردت چی هست که کله سحر خواب نما شدی. همه خوشحالیم الان.

6:46 PM Permalink

January 7, 2012

هفتم ژانویه دوهزار و دوازده

رها راست می‌گفت. با همه این تفاصیل یه چیزی رفته زیر پوستم که قشنگه و نمی‌تونم قایمش کنم. این وقتاست که این طور زیبا زن بودن رو می‌پرستم.

3:31 PM Permalink

January 6, 2012

ششم ژانویه دو هزار و دوازده

فکر می‌کنم شاید دیگه اصلا امکان برقراری رابطه با کسی رو نداشته باشم. یه جوری تصورش هم تو کتم نمی‌ره انگار. دوران اینکه یکی بپرستت تمام شده، واسه حرف‌های عادی و سکس هم همیشه یه سری آدم هستند دور و بر آدم. دوستانی که می‌شه کلی باهاشون در هر زمینه‌ای حرف زد و اسباب بازی‌هایی که بهتر از هر آلت زنانه یا مردانه‌ای عمل می‌کنند. اون «آنی»رو که باید یه آدم داشته باشه برای رابطه داشتن و به شوق آوردن، دیگه انگار نیست. یا برای من دیگه نیست. کسی منو به شوق نمی‌آره. کسی که بخوام دوباره ببینمش، مشتاق شنیدن ازش باشم، دلم بخواد جزیات زندگیش رو کشف کنم. شاید یه روزی دوباره پیدا بشه، اما فکر می‌کنم تو فانتزی‌های خودم و داستان‌هام خیلی جلوترم از واقعیتی که دور و برم هست. شاید همه اش از خستگیه و شاید هم باید دوباره رفت.

3:12 PM Permalink

January 5, 2012

پنجم زانویه دو هزار و دوازده

آن وسط‌ها یک دفعه من زد به سرم که فروغ بخوانم. نصفه شب بود. بقیه خواب بودند.

من شروع کردم بلند بلند «فتح باغ» را خواندن. این شعر عین زندگی است. عین زندگی من است. بعد یک دفعه گفتم. فکر کن گلستان چقدر خوشبخت بود. چقدر خوشبخت است. عاشق فروغ بود. فروغ عاشقش بود. بعد گفت که خب الان هم می‌شود عاشق فروغ شد. تو هستی. گفتم آره. من هستم، اما این فرق دارد. منظورم با جسم فروغ یکی شدن است. با زنی که این زبانش است راه رفتن است. از او شنیدن است. فکر کن عشق فروغ به گلستان چطور بود. عشق فیزیکش به گلستان. به فیزیک گلستان. گفت یعنی مالکیت؟ تعلق؟ زندگی مشترک؟ گفتم ذهن تو عشق فیزیکی را با مالکیت یکی می‌کند. با زندگی مشترک یکی می‌کند. من منظورم اینها نبود. یعنی جدای شعرهایش، تو بتوانی دست‌هایش را هم موقع عشق‌بازی ببینی، بتوانی لمسش کنی، حرف بزنی. اصلا در یک فضای باشی که فروغ حضور دارد. گیرم که حرف نزند، شعر نگوید، سیگار نکشد. فقط باشد در آن فضا.

به گلستان حسودی‌ام می‌شود، اما انگار حس می‌کنم چرا هیچ وقت از فروغ حرف نمی‌زند. انگار می‌فهمم فروغ در گلستان چه دیده بود. البته انگار.

11:10 PM Permalink

January 4, 2012

چهارم ژانویه دو هزار و دوازده

خوب یا بدش مهم نیست.
اصلا خوب و بد هم نداره
اما وقت نتونی طرف رو ببوسی، عمیق و طولانی،
«عشق‌بازی» در کار نیست
اسمش رفع نیاز جنسیه. مثل وقتی گرسنه‌ هستی و نه کالری مهمه نه کیفیت
لذتش هم اندازه همون غذا تو اون وقت مهمه

مدتهاست من عمیق و طولانی کسی رو نبوسیدم.

10:58 PM Permalink

January 3, 2012

سوم ژانویه دو هزار و یازده

Does it go away if I get to know you?
Does it all because of you being a total stranger to me?
Are we getting board the moment we find each other predictable?
Isn't it all because of the challenge you made for me? Am I too accessible to you? Should I go away and make you follow me? Can I play this role?
Isn't it impossible to love someone you know?
Knowledge is the killer. Get away. I want a total stranger.

9:40 PM Permalink

January 2, 2012

دوم ژانویه دوهزار و دوازده

My therapist asked me once, what do i want from "Him". I said I don't know. i just want to be around him. Them she, my therapist, asked me to define this "being around thing"! "tell me what do you do when you are together". she asked. I could not recall a moment. I knew we watched TV shows, talk music, smoked pot, drive, drink, but i could not recall our conversations, perhaps because there was not that much of it. Perhaps i have told him all my stories before, when I am holding his imaginary body every night before that moment of realization. That moment, that moment...

9:32 PM Permalink

January 1, 2012

یکم مارچ دو هزار و دوازده

ما که شال و کلاه ( در سنتاباربارا یعنی دامن کوتاه و بلوز سبک) کردیم و رژ لب صورتی زدیم و لبامونو از هر طرف یه دو متری کشیدیم شکل لبخند بشیم و عطرمون رو زدیم و رفتیم سه روز کنفرانس تشکیل بدیم. یا قمر بنی هاشم! به امید تو.

این سه روز تمام بشه، زندگی من یه ذره شبیه آدمیزاد شاید بشه.

10:23 PM Permalink

یکم ژانویه دو هزار و دوازده

"Perhaps because the origins of a certain kind of love lie in an impulse to escape ourselves and our weaknesses by an alliance with the beautiful and the noble. But if the loved one loves us back, we are forced to return to ourselves, and are hence reminded of the things that had driven us into love in the first place. Perhaps it was not love we wanted after all, perhaps it was simply someone in whom to believe--but how can we continue to believe in the beloved now that they believe in us?"

On Love
by Alain de Botton

9:21 PM Permalink

سی و یکم دسامبر دو هزار و یازده

I lighted my joint and then boom!
it was over, it was zero.

12:02 AM Permalink