
« November 2011 | Main | January 2012 »
سیام دسامبر دو هزار و یازده
ساعت دو و نیم صبح، میدون تایمز شلوغ و همه مشغول عکس و فیلمبرداری، دارن صحنه رو برای اجرای کنسرتهای فردا شب- شب سال نوی میلادی- آماده میکنند و کلا مثل روز همه جا روشنه. بعد یه دفعه یه بز سرگردون ببینی گوشه دیوار. بز زنده. یک بز زنده که به گردنش یه بندی هم آویزونه، کنار دیوار مستاصل و ترسیده ایستاده. فکرشو بکنید، یک بز زنده وسط میدون تایمز شب سال نو!
Permalink
بیست و نهم دسامبر دو هزار و یازده
از عریان *حکایت امشب ما را بخوانید
نه مست بودیم نه های. یعنی تا ان لحظه نبودیم. بعدش که مراسمِ شبِ یلدا برگزار کردیم بودیم اما قبلش نه. داشتیم درخیابانهای نیو یورک راه میرفتیم که یک بنتون خیلی بزرگ دیدیم، سه طبقه. رفتیم داخل و از شانس ما یک سری وارمر (هم یقه اسکی و هم جوراب) حراج کرده بود. خرید کردیم و آمدیم بیرون. بعد چون از خریدمان خیلی راضی بودیم به بقیه دوستامون در شهرهای دیگه هم گفتیم که یه سر به بنتونِ شهرشون بزنن که چه جنسی و چه قیمتی. من یقه اسکی و جورابی که خریده بودم کل سه چهار روزی که تورنتو بودم از تنم در نیاوردم و تصمیم گرفتم وقتی برگشتم رنگهای دیگرش را هم بخرم.
شب اول که برگشتم کل خیابانها را گشتیم و مغازه را پیدا نکردیم. شب دوم ”د” هم آمد و گفتیم بیا بریم بنتون لباسِ گرم از آنجا بخر. رفتیم بنتون را پیدا کردیم اما مغازه با مغازه روزِ اول فرق داشت. به فروشنده گفتیم ما فلان چیز را آن روز از یک بنتون دیگه خریدیم شما هم دارید؟ گفت مطمئن است که بنتون در نیو یورک سیتی شعبه دیگهای ندارد و شعبه دیگرش در نیو جرسی است. طبعا هر دو خریدهایمان را پوشیده بودیم و اصرار داشتیم که مارک لباس را ببیند تا باور کند بنتون است.
فروشنده ما را که یکیمان همان وسط مغازه زیپ لباس آن یکی را از زیر صد لایه لباس زمستانی پایین میکشید که ثابت کنیم پرت و پلا نمیگوییم هاج و واج نگاه میکرد. مارک لباس بنتون نبود. گفت مارک بنتون سبز است و غیر ممکن است که این بنتون باشد. ما همچنان به خودمان مطمئن بودیم که چطور ممکنه دو تا آدم عاقل؟؟؟ اشتباه کنند. بعد یادمان افتاد که همان شب، بعد از خرید که کنار خیابان و روی مقوا نشسته بودیم و مراسمِ شبِ یلدا برگزار کردیم عکس هم گرفتیم. بدو بدو عکس توی تلفن را نشانش دادیم که ببین! این هم ساک خرید. گفت این بسته اصلا مال بنتون نیست و مال فلان مغازه است در تقاطع بعدی.
ما همچنان مطمئن که فروشنده اشتباه میکند و ما نه رفتیم تقاطع بعدی و خب مغازه بنتون نبود و همان مارک دیگه بود که فروشنده گفت…
حالا؟ حالااگر یکی از این شبها در یک برنامه دوربین مخفی نشان دادند که تابلوی بنتون را با یک تابلوی دیگه عوض کرده بودند که دو نفر را اسکل کنند، آن دو نفر ماییم
* من هنوزم مطمئنم که مغازه بنتون بود.
Permalink
شما می بخور با همه کس
می نخوری با همه کس
در هر حال ما خون جگر را می خوریم.
خاطر مبارک را نیازارید
Permalink
بیست و هشتم دسامبر دو هزار و یازده
Permalink
بیست و هفتم دسامبر دو هزار و یازده
دم در بار، دوتا نوجوان از ما پرسیدند که سیگار داریم. ما همین ده دقیقه قبل آخرین نخ را شریکی کشیده بودیم. عین همین را گفتم بهشان. یکی گفت خب اگه میخوای سیگار ندی بگو نمیخوام بدم چرا دروغ میگی.
انگار پیش فرض این است که همه دروغ بگویند، مگر اینکه خلافش ثابت شود.
Permalink
بیست و ششم دسامبر دو هزار و یازده
غمگینم
تو نیستی و من الان لازمت دارم
وسط اینهمه چراغ و آدم و ماشین و صدا
Permalink
بیست و پنجم دسامبر دوهزار و یازده
اینم از کریسمس مست ما در یه برجی بالای شهری که هیچ وقت نمیخوابه.
Permalink
بیست و چهارم دسامبر دو هزار و یازده
هی نشستم اینا رو دیدم، بعد هی فکر کردم چی بهتر از اینکه آدم یه سطل رنگ برداره با یه قلممو، تو این بعد از ظهری که پرنده پر نمیزنه بره خیابون نقاشی.
تو که نیستی که.
Permalink
بیست و سوم نوامبر دو هزار و یازده
تا صبح زیر باران راه رفتیم. تا فیها خالدونمون خیس و سرد بود. اما حال غریبی بود، شراب به دست راه رفتن از خیابون ۱۱۹ تا خیابون ۱. یک جا کنار دیواری نشسته بودیم بعد از نیمه شب و هات داگ میخوردیم و شراب. یعنی روی زمین نشسته بودیم که باران نخوریم و هات داگ بخوریم. بعد یک دفعه یکی آمد کنار ما نشست، یکی دیگر از او - و خب طبعا از ما- عکس گرفت و بعد طرف پرید و رفت. یعنی لقمه ماسید توی دهان ما بسکه این حرکت تند اتفاق افتاد. ما فلاش را دیدیم و بعد آنها ناپدید شدند. ما هم به هات داگ خوردن ادامه دادیم منتها با خندههای بیشتر.
Permalink
بیست و دوم دسامبر دو هزار و یازده
هزار کاکلی شاد در نگاه تو
هزار قناری خاموش در زبان من
ایکاش...
Permalink
بیست و یکم دسامبر دو هزار و یازده
دو تا بطری شراب خریدیم. یه چند تا برش هندونه و پرتقال، یه کارتون از جلوی یه مغازه ای کش رفتیم. یه جای کف خیابون هفتم (چندتا چهارراه اونور میدون تایمز) نشستیم مراسم شب یلدا برگزار کردیم به چه عظمت. حالمون فروختنی بود، گرون.
Permalink
بیستم دسامبر دو هزار و یازده
یه برنامهای بود تو صدای آمریکا در خصوص اهمیت آموزش مسائل جنسی و اینکه چقدر در یک رابطهای مثل ازدواج مهمه. به مامان تکست دادم که اینو ببین. بعد از برنامه برام نوشت که: مامان جان مرسی. خیلی خوب بود. اینو باید سیسال پیش میدیدیم. خیلی منو ببخش.
من نمیدونم چرا معذرت خواهی کرد. وی این معذرت خواهی خیلی غمگین بود. خیلی
Permalink
نیویورک نیویورک
هی فکر کردم اینو بگم یا نه، اما در هر حال من یک دو سه هفتهای در نیویورک( upper west side) خواهم بود. (به لطف عزیزی که خونهاش رو در اختیارم گذاشته) بنابراین اگه اون طرفها و اهل تفریحات ارزون قیمت، مثل راه رفتن در خیابون و شراب ارزون و هات داگ خوردن هستید، یه ندا بدید معاشرت کنیم. من دوبار نیویورک بودم، اما از ریزهکاریهای شهر هیچی بلد نیستم.
balootak@gmail.com
Permalink
نوزدهم دسامبر دوهزار و یازده
یه اتفاقی که تو خانواده ما، بعد از مهاجرت، افتاد این بود که فرصت پدر و مادری، اون طور که تو فرهنگ ما جا افتاده است، رو از پدر و مادرم گرفت.
من بیست و دو سه سالم بود. منا هجده و رها هم که سال اول دبیرستان. اومدیم اینجا و به خاطر اینکه ما زبون میدونستیم و اونا نه، وظیفه رسیدگی به همه امور افتاد گردن ما. اولش که من به اون دوتا هم اعتماد نمیکردم و سعی داشتم همه کارها رو خودم انجام بدم. یه جور عذاب وجدان سنگین هم داشتم. فکر میکردم پدر و مادر به خاطر ماها از هرچی داشتن و نداشتن دل کندن و حالا وظیفه ماست. بعدش هم که خیلی زود ازدواج کردم و نه خبری از جهاز واسه دخترشون بود، نه کارهای دیگهای که خیلی از پدر و مادرها این طور موقعها واسه بچههاشون میکنن.
بعد وضع خیلی بهتر شد. یعنی وقتی شد که دیگه خودشون هم احساس راحتی کردند. دوستان خودشون رو تو شهرشون پیدا کردند و اونقدری به زبان انگلیسی مسلط شدند که کارهاشون رو راه بیاندازن. اما همیشه انگار این کمبود پدری و مادری کردن باقی بود. یا حداقل من حسش میکردم. کدوم پدر و مادری هست که دلش بخواد محتاج بچههاش بشه؟
پارسال جدایی من خیلی شوک بزرگی براشون بود. یعنی فکر کنید همینطوری همه چی خوب و خوش باشه و بعد طبعا اون ها هم فکر کنند که خوشی زده زیر دل ما. اما وقتی براشون از افسردگی و ناراحتیهام گفتم، خیلی زود، این خیلی زود یعنی شاید نیم ساعت، همه چی تغییر کرد. بماند که یادآوری اشکهای بابام هنوز سختترین خاطره زندگیمه، اما همه توجه اونا برگشت به این مسئله که باید حواسشون به من باشه. نمیگم من بهشون فرصت دادم، اما خودشون یک دفعه خودشون رو مقصر دونستن که در این سالها متوجه من نبودند و همیشه کسی بودم که از خودشو سه تا خانواده مراقبت میکرد.
اجازه دادم هرطور دلشون میخواد حواسشون بهم باشه. یه بار صبح مامان زنگ میزد یه بار عصر بابا. به بهانه حالت چطوره چه خبر. محبت مامان من تو مرباهاش پخته میشه. چند جور مربا تو یخچال خونه من باشه خوبه؟ من تازه حواسم به این رفت که چرا اینطور شده و اینهمه تنهایی اونها - اسم بهتری براش پیدا نکردم- از کجا اومده. سر مسایل بیربطی که میدونستم جوابش هم اینه که خودت بهتر میدونی بهشون زنگ زدم و مشورت کردم. روابط بالغ شد. یعنی با پدر و مادرم شدیم سه تا آدم بزرگ که میتونستیم راجع به همه چی حرف بزنیم. احساس کردم اونا دلش خیلی تنگ شده بود واسه پدر و مادری کردن. منم واسه بچگی شاید.
Permalink
هجدهم دسامبر دو هزار و یازده
میترسم. از آدمها میترسم. جاده میخوام و تنهایی و سکوت.
میرم سفر یه چند هفته.
Permalink
هفدهم دسامبر دو هزار و یازده
تولدت مبارک رنگِ مدام زندگی

Permalink
شانزدهم دسامبر دو هزار و یازده
امروز به یه مفهومی به اسم جوراب رنگ پا فکر میکردم. از این جورابها که بیرنگاند ولی میگن اگه بپوشید زیر دامن کوتاه، پا رو خوش فرمتر نشون میدن. از اونا. من نمیدونم چرا هیچ وقت طرفدار جوراب رنگ پا نبودم. یعنی هیچ وقت نفهمیدم که آیا واقعا پا رو خوش فرمتر نشون میدن یا نه. یا اصلا باید آدم پا رو خوشفرمتر از اونی که هست نشون بده یا نه. تازگیها فکر میکنم آره خب. چرا که نه. اگه بهتر نشون میده بپوشم خب. میدونید. مثل همون نقابه است. یعنی درسته که رنگ خود آدمه و نقاب هر کی یه رنگی داره، اما گذاشتنش، بهتر از نذاشتنشه. در هر حال یه پردهای هست، یه رنگی هست، بهتر از رنگ خود آدم. آدم یاد باید بگیره رنگ مناسب خودش کدومه. اون نقابه آدمه رو خوشرنگتر نشون میده. مثل جوراب رنگ پا.
Permalink
پانزدهم دسامبر دو هزار و یازده
واقعیت اینه که هیچ جای امنی در دنیای خارج از تنهایی آدم وجود نداره. تا وقتی آدم خودشه و چهاردیوار خودش، میتونه همه جور فانتزی امنیت و عشق و آرامش رو ببافه، اما به محض اینکه از در خونه و تنهاییاش میاد بیرون، باید بدونه که همه اونا بیرنگ میشن. امنیت و آرامش دوتا دروغ بزرگاند در آغوش بقیه.
Permalink
چهاردم دسامبر دو هزار و یازده
But my defense mechanism is opting myself out. You deny and I opt myself out. I guess its a fair game.
Permalink
سیزدهم دسامبر دو هزار و یازده
وقتی ساکتی
چشای دنیای من بستهاست
میدونستی من دنیا رو از تو اون چشای تو میبینم؟
یه هفته است کورم.
Permalink
دوازدهم دسامبر دو هزار و یازده
یه چند نفری هستند تو این دنیا که بدون لحظهای تردید میتونم تمام پسوردهای زندگیمو بدم بهشون. از ایمیل گرفته تا حساب بانکی نه. نمیگم اگه همه رازهای سیاه زندگیمو بدونن، ازشون خجالت نمیکشم یا اونا اصلا هیچ قضاوتی نمیکنن، اما میدونم از اونا یه روز علیه من استفاده نمیکنن. یه جور بیانش سخته. اینطور هم نیست که برام قضاوتشون مهم نباشه، شاید اتفاقا برعکس. خیلی هم مهم باشه. به این چند نفر که میرسه، نمیتونم بگم «فاک. دلتون میخواد باهام معاشرت کنید دلتون نمیخواد نکنید. من همینم که هستم.
تازگیها یکیشون- به دلیلی که به رابطههای خودش مربوطه- بهم گفت که ترجیحش اینه فعلا با هم ارتباطی نداشته باشیم. فهمیدم و گفتم باشه. اما تا همین دیشب که دور و بر خونه اش بودم، نفهمیده بودم چقدر چقدر دلم براش تنگ شده و دلم میخواست پیشش بودم و مسخرهام میکرد و بهم میگفت هی دکتر هی دکتر. انگار تازه دیشب بود که فهمیدم چقدر حضورش عزیزه و لازم تو زندگیام حتی وقتی حضوری هم نداره.
امروز فهمیدم یکی دیگه از بودن در یک جمع با من خجالت کشیده و یکی دیگه هم- که کلی ذوق دیدنش رو داشتم- از دیدن من خوشحال نشده و یادم اومد که ازم فاصله گرفته در جمع. آدمی نیستم که همه تقصیرات عالم رو گردن خودم بندازم. خیلی از چیزها به تفاوتهای رفتاری و نگاه آدما به زندگی برمیگرده که نمیشه گفت کدوم خوبه کدوم بد. مقیاس نداره اما اعتراف می کنم که از ظهر تا حالا ضربان قلبم پایین نیومده و بعد از ماها حملههای بد داشتم. آدم ها و احساساتشون - نه قضاوتشون- خیلی مهم اند. خیلی.
همه خستهایم.
Permalink
من بلد نیستم حواسم باشه. این واسه یه زن سیساله تنها انگار چیز خوبی نیست. زن سی ساله تنها باید بدونه کجا چقدر بخنده، کجا چاک یقهاش چقدر باشه، هیچ جا نباید از تنش حرف بزنه، نباید بگه اعصاب نداره چون پریوده. نباید بگه دلش بچه میخواد، چون هنوز شوهر و سر سامون نداره. زن سی ساله تنها نباید واسه خودش تنها توی بار مست کنه، بره بیرون با پیپ غریبهها علف بکشه و چشاشو ببنده و با خودش بخنده. زن سی ساله تنها نباید به مردی که دوسش داره ابراز عشق کنه.که براش گریه کنه. زن سیساله تنها از روابط جنسیاش حرف نمیزنه. زن سی ساله تنها باید بتونه بازی کنه. باید بلد باشه مردا رو دنبال خودش بکشونه. زن سی ساله تنها نباید در دسترس باشه. زن سی ساله تنها باید سیاست داشته باشه. زن سی ساله تنها باید به آینده اش فکر کنه. زن سی ساله تنها حق نداره رویا بافی کنه. زن سی ساله تنها باید به فکر پس دادن قرض های دانشگاهش باشه. زن سی ساله تنها باید عاقل باشه.
زن سیساله تنها نباید تو وبلاگش هرچی رو که میخواد بنویسه چون از رئیس و مرئوس و خواستگارهای احتمالی همه ممکنه اینو بخونن و زن تنهای سیساله ممکنه چهل سالش بشه و هنوز تنها باشه. زن سیساله تنها باید مثل یه زن سی ساله تنهای خوب به دکتر شدن فکر کنه. در تمام کلاسهایی که در خصوص قید و بندهای اجتماعی بر بدن و رفتار زن صحبت میکنن نمره الف بگیره، اما در هر حال دست آخر بدونه که اونا مال کتاباست. که دست آخر آدمها دنبال زن سی ساله مودب و خوشخنده و خوش صحبت میگردن. برای زن سی ساله تنها چهره اجتماعی از همه چی مهمتره. کلمه کلمه های این نوشته ها، ضربههای کلنگ اند بر این چهره اجتماعی.
متاسفانه اینجا یه زن سیساله تنها زندگی میکنه که حواسش به هیچ کدوم از اینا نیست. بلد نیست حواسش باشه. متاسفانه این زن تنهای سیساله به تک تک نوشتههاش، همون ضربه های کلنگ، عشق می ورزه. متاسفانه این زن تنهای سی ساله میخواد خودش باشه، بلد نیست به آینده فکر کنه، بلد نیست عاقل باشه. این زن تنهای سی ساله عاشق برهنگیه. عاشق اینه که خودش باشه. هرچی که هست. متاسفانه این زن تنهای سیساله خیلی رهاست.
Permalink
یازدهم دسامبر دو هزار و یازده
تجربه میگه وقتی آدم عصبانیه نباید وبلاگ بنویسه. اما من الان درسته که دارم میلرزم، اما عصبانی نیستم. گیجم و یه ذره شگفتزده.
انگار دوستام رو ناراحت کردم. انگار ناخواسته باعث شدم از بودن با من خجالت بکشن.
ع میگه تو خودت میدونی که مرز نداری. اما من نمیدونم. من هیچ وقت به این فکر نکردم که حالا باید رفت مرزها رو از بین برد، باید فلان کار رو کرد برای اینکه حالا عرف جامعه رو از بین برد. فکر نکردم فلان کار رو بکنم چون اعتراض کرده باشم یا فلان مدل لباس پوشیدن یا حرف زدن، قراره چیزی رو عوض کنه. راستش من اصلا به این چیزا فکر نمیکنم. من واسه خودم زندگی میکنم، اما من حتی به این چیزا فکر نکرده بودم. من رنگ رو دوست دارم، تنم رو دوست دارم، از گفتن در موردش خجالت نمیکشم. من دوست دارم بگم که یه روز حامله میشم، که دلم می خواد سارگت مام بشم، که یه روز مزرعه میخرم که از آمازون کتاب تربیت بز خریدم. من لباسهای نپالیام رو به هر لباس دیگهای ترجیج میدم. من عاشق جادهام. آدمهای خل وضع رو دوس دارم. جا نمیشم تو قالب هشت تا پنج. من آدما رو دوست دارم.
من نمیدونستم که دارم موقعیت اجتماعی خودمو به خطر میاندازم. که اگه دوستام با من جایی باشن، باید دست و دلشون بلرزه که من حرف بیتربیتی نزنم. یا مست نشم. یا بلند بخندم. من نفهمیدم که آدمها پشت سرم حرف میزنند و با من معاشرت نمیکنند. من هیچ کدوم از این چیزا رو ندیده بودم. هنوز هم نمیبینم. من که ته غار خودم افتادم تو اون شهر کوچیک، اصلا کی رو دارم که باهاش معاشرت کنم.
اما اینم هست که آدمها قضاوت میکنن. همه ما اینکار رو میکنیم. دوستای من هم حق دارن اهم و فیالهم بکنن. ببین اصلا دلشون میخواد با من معاشرت کنند یا نه. درجه محافظه کاری آدمها فرق داره و این کاملا قابل درکه. اما من نمیتونم خودم نباشم. بلد نیستم. میتونم حواسم رو جمع کنم که در جمع به دوستانم آسیب نزنم، یعنی باعث خجالتشون نشم یا موقعیت اجتماعیی اونا رو به خطر نندازم،
هرچند که من بهترین دوستای عالم رو دارم که میان اینا رو بهم میگن. خودشون هم میدونن که ستاره های زندگی منن و من چقدر چقدر تمام این سال گذشته رو مدیون اونا هستم.
فکر میکنم برگردم به همون غاری که همه سال گذشته اون تو بودم. من نمیتونم خودم نباشم، نمیتونم ننویسم، نمیتونم این دوستام رو از دست بدم، اما میتونم خودمو از زندگی اجتماعی دور و اطرافیانم بکشم بیرون. میتونم دوباره خودم باشم و اسکایپ و چایی جلوی کامپیوتر. دلم میخواد اونا هم از دیدن من خوشحال بشن. این تنها چیزیه که من میخوام.
Permalink
دهم دسامبر دو هزار و یازده
به خودم دروغ میگم وقتی میگم انتظار هیچی ندارم ازش. لابد «انتظار داشتم» بدونه من اینطرفام یا جواب تکست هامو بده که حالا که همه چی- مثل همیشه- اینقدر بیجوابه و ساکته، من اینقدر کمرنگ و کم رمق نمیشدم و خودمو سرزنش نمیکردم که اصلا چرا اینجام. تا کی میتونم خودمو گول بزنم؟
Permalink
نهم دسامبر دوهزار و یازده
بعد وقتی میرسه که دوباره با کله میخوری به دیوار محکم و سنگی واقعیت. وقتی خوشحالی و داری میرقصی و چشماتو بستی. بعد میخوری به سهمگینی دیوار و بعد یادت میآد که واقعیت اینه که تو در جایی از ذهنش حضور نداری.
Permalink
هشتم دسامبر دو هزار و یازده
فردا شب بندبند برکلی قراره بزنه. دوست دارم برم ببینمشون. مشقام هنوز تمام نشده.
نصف روز به این فکر کردم که اینکه میگم هیچی نمیخوام فقط میخوام دور و برش باشم یعنی چی؟ از این دور و بر بودن منظورم آیا در یک اتاق بودنه؟ در یک شهر بودنه؟ بعد این زمانی که دور و برشم چطور میگذره؟ خبری از بوسه و بغل و رومانس که نیست. پس چیه؟ عجیب نیست که اصلا یادم نمیآد در دور و برمون چی میگذره وقتی یه جاییم؟
بعد گفتم خاک تو سرت با این دکمه انالایز. خاموشش کردم.
Permalink
هفتم دسامبر دو هزار و یازده
در این گوگل پلاس مادر مرده- بمیری الهی الن که ما رو به این روز انداختی- نوشتم که اگه منبعی در خصوص کارکردهای نوین صیغه دارید لطفا بگید. بعد از صبح تا حالا دوتا ایمیل داشتم که تقاضای صیغه شدن داشتند. یکیشون هم استدلالش این بود که بهترین راه فهمیدنش اینه که خودم امتحان کنم. گفتم در جریان باشید.
من موجود خبیثی هستم که دلم میخواهد کسرای قندقزلآلا نه تنها هیچ وقت پایش به هیچ کشوری باز نشود، که همیشه در خانه پیش پدر و مادرش باشد و در هیچ دانشگاه دولتی هم قبول نشود که اینطور-نفسبر- بنویسد. گفتم که، خبیثم.
دوتا خباثت دیگر هم کردم که رویم نمیشود بنویسم.
این یک اصل کلی است که هیچ لباسی به تن آدم آنطور که توی ویترین است، قشنگ نیست. این طبعا مشکل همه لباسها است.
شما میدانستید راه حل شرعی اسلامی برای سکس گروهی چیست؟
اگر یک زنی با چند مرد در یک اتاق باشند و همه بخواهند با زن سکس کنند، اول همه با هم صیغه محرمیت میخوانند. حالا همه به هم محرمند. بعد هر مردی که میخواهد در زن «دخول کند»، یک صیغه دیگر هم میخوانند و مثلا پنج دقیقه ازدواج میکنند، تا نوبت به مرد دیگر برسد. ( شهلا حائری در صفحه ۹۸ کتاب «قانون تمایل» که در خصوص کارکردهای صیغه در ایران است، این را به نقل از آخوندی در تهران در سال ۱۳۵۹میگوید.) شما فقط چشمهایتان را ببندید و صحنه را تجسم کنید. برادران کوهن باید این فیلم را روزی بسازند.
توضیح: ظاهرا این راه حل غلط است. در واقع همه میتوانند با زن صیغه محرمیت بخوانند و همه از عشقبازی- بدون دخول- لذت ببرند. اما اگر عمل دخول انجام شود، بعد زن باید عده نگه داشته باشد.
Permalink
ششم دسامبر دو هزار و یازده
من کجا و سریال دیدن کجا؟
حالا نشستم سه روزه سی و دوتا قسمت این سریال «یقه سفیدها» رو دیدم. حالا جدای حض بصری که از دیدن مدام این آقای مت بومر در این زمان مشقهای آخر ترم بردم، امروز کتاب به دست داشتم راه میرفتم تو اتاقم دنبال یه مطلبی میگشتم. بعد که پیداش کردم، انگار ردپای یه میلیونر آرژانتینی رو تو یه دزدی ردهبالای عقیق برمهای پیدا کردم. همچی به خودم یک لبخند «نیل کَفری»طوری زدم و گفتم. آها. خودشه.
تا اطلاع ثانوی من خودمو یک مامور سکسی اف بی آی- در کت والنتینو- که زیرش چیزی نپوشیدم -و چکمه پاشنه بلند جیمی چو با موهای همچین کوتاه خیلی سکسی- میبینم که به شدت باهوشه و دنبال جرمهای رده بالا در حد پیدا کردن آثار دزدی رامبراند در آسمان خراشهای نیویورک میگرده. حالا گیرم تو کتابهای مسافرهای اروپایی در خصوص زنان ایران در دوره قاجار. ظریفیت یعنی در این حد پایینه.
Permalink
خوندنش کاری با جون من میکنه که هیچ نوشته دیگهای، هیچ نوشته دیگهای، نمیتونه.
من میلرزم و یادم میاد چرا اصلا از اولش شروع شد
دل من بند نوشتههاست.
واقعا اینا تویی؟
(حرف مزخرفی بود. میدونم)
Permalink
پنجم دسامبر دو هزار و یازده
این سوال عشق یا رهایی هم همون اندازه مرغ و تخم مرغ قدمت داره.
چه به سر آزادی آدم میاد وقتی که میخواد دور و بر یکی باشه که دوسش داره؟ خب آره. از دور و برش بودن هم لذت میبره، اما اگه مثلا بخواد سفر طولانی بره چی؟ اگه دلش زیاد تنگ باشه چی؟ اگه سفره رو خیلی بخواد چی؟ دل کندن بخش بزرگ هر سفره واسه من. اینکه بلد بشم دل ندم، دل نسپرم، یادم باشه همه چی موقتیه، همه مسافرن، من مسافرم. اما یه وقتی دل آدم به یه گیره گیر میکنه. هی درجا میزنه. هی صبر میکنه، هی بلیط رو عقب میاندازه. اما آخرش که چی؟ آخرش که باید بره.
هم خدا رو میخوام هم خرما رو. چی میشه یه بار خدا خرما به دست بیاد بگه بفرما خرما با چایی؟
Permalink
چهارم دسامبر دو هزار و یازده
تو حیاط آتیش روشن کرده بودم مست نشسته بودم خیره به آتیش. بعد دیدم دلم براش چقدر کوچک شده. براش نوشتم اینو. خوشحالم که جرات کردم بنویسم.
Permalink
سوم دسامبر دو هزار و یک
درسته که من اینقدر حرفهای نامعقول زدم که الان جماعتی از پریود شدن من خوشحال میشن و نفس راحت میکشن، اما الان حال خوبی ندارم. از صبح افتادم توی تخت و سریال دیدم. هیچ دلیلی هم واسه گریه کردن ندارم لااقل سرحال شم یه ذره. هفته قبل این موقع داشتم آماده میشدم برم مهمونی. بعد دوست داشتم یکی نگام کنه و بگه که چقدر خوب شدم تو اون لباسه. اما هیچکی نبود که بگه. اونایی هم که بودن هم نگفتن. راستش الان هم خیلی تنهاتر از هفته قبل نیستم. فقط ملت گول خوردن فکر کردن من خوشحالم و دیگه تنها نیستنم. اما همه گول خوردن. حتی خود من.
Permalink
دوم دسامبر دو هزار و یازده
یه وقتایی یه حس نفرت عمیقی نسبت بهش توم میجوشه. بعد درجا به خودم میام که حتی ارزش نفرت ورزیدن هم نداره. بعد یادم میاد که من اصلا آدم تنفر نیستم. بعد خندهام میگیره. بعد از اینکه اصلا اومده تو فکرم خندهام میگیره. واقعیتش اینه که اصلا سطح یه سطح دیگه است. طنزه. فضا مسمومه. خوشحالم که دورم . خوشحالم که دورم.
Permalink
یکم دسامبر دو هزار و یازده
خب منو هم ببر تو همون عالم انکار. با هم دو تا سگ میخریم زندگی میکنیم اونتو. به روی هم هم نمیآریم.
خب لااقل بیا امتحانش کنیم.
Permalink
English Weblog
archives
by dateJanuary 2012
December 2011
November 2011
October 2011
September 2011
August 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category