" /> Baloot: November 2011 Archives

« October 2011 | Main | December 2011 »

November 30, 2011

سی‌ام نوامبر دو هزار و یازده

آرشیو کاغذی مجله زنان- آره. گنجمه. تقریبا همه شماره‌هاشو دارم- رو ورق می‌زنم این روزا.
سخته باور کردن اینکه یه روزی تو اون مملکت یه همچین مجله‌ای در می‌اومد. انقدر این شش سال بد بوده، که اون سال‌ها یه یوتوپیای دست‌نیافتنی به نظر می‌رسه.

5:14 PM Permalink

November 29, 2011

بیست و نهم نوامبر دو هزار و یازده

نمی‌دونم چرا انرژی ورزش‌ کردن ندارم. مثل آدمیزاد خوب شنا می‌کردم. یه دفعه تنبل شدم. هی هم به خودم می‌گم امروز می‌رم امروز می‌رم. اما نمی‌رم و عذاب وجدان می‌گیرم. اینقدری که در روز من این سایت‌های خبری رو چک می‌کنم اگه کالری می‌سوزندما!

حالم یه شکل بود. آروم بودم. هفته قبل خیلی بالا و پایین شدم. یه روز بد گریه کردم که البته حالم عادی نبود. یه دو روزی خیلی بد بودم. اما بعد باز انرژی ام برگشت. تو راه برگشت فکر می‌کردم اندازه وقتی از نپال برگشتم انرژی مثبت دارم. فعلا هم که نیشم بازه. امیدوارم این انرژی اندازه دو هفته دیگه بمونه من مشقای آخر ترم رو تمام کنم.

هی دارم فکر می کنم از وسط دسامبر تا وسط ژانویه تقریبا تعطیلم و آیا می‌تونم نشمینگاه رو زمین بذارم و جایی نرم که مثلا یه ذره پول جمع کنم. هی میگم خب یه سفر تو آمریکایی برو. اما انگار سفر تو آمریکا همراه می‌خواد. همه هم درگیر. پارسال هر تعطیلی می‌شد کلی آدم جمع می‌کردیم بریم یه جایی. اما الان دیگه نمی تونم. کسی هم دیگه از اینکارا نمی کنه به من بگه تو هم بیا.

یه جای باحالی تو آمریکا که دو هفته آدم بتونه بمونه خوش بگذره بهش تنهایی سراغ ندارید؟

8:07 PM Permalink

November 28, 2011

بیست و هشتم نوامبر دو هزار و یازده

سنتاباربارا انگار همیشه تعطیلاته. انگار نه انگار که برگشتم خونه. انگار دو ساله تو تعطیلاتم. اصلا یه جوریه که نمی‌شه ادم فکر کنه خب اینجا خونه است دیگه. (این جمله بعدی پزه) بسکه هوا گرم و اقیانوس خوب و آسمون آبیه همیشه و ملت همیشه خوشحال و در حال تفریح. (البته این شامل دانشجوها ظاهرا نباید بشه که خوشبختانه من دیگه درس هم نمی‌خونم). شهر و خونه انگار همیشه سن فرانسیسکوه.

8:05 PM Permalink

November 27, 2011

بیست و هفتم سپتامبر دو هزار و یازده

خوب شد که بهم تذکر داد که باز خودمحور شدم. یه ربع با دوستم- که مسافرته- حرف زدم اصلا نپرسیدم از تو چه خبر. یعنی فکر کردم اگه خبری باشه خودش می‌گه من هم هیجان زده و هایپر سعی کردم ده روز رو توی یه ربع تعریف کنم. خب حق داشت بهم بگه فاک یو.

8:03 PM Permalink

November 26, 2011

بیست و ششم نوامبر دو هزار و یازده

رفتن به اون خونه مثل رفتن به خونه پدر و مادرم بود. بسکه من از اون خونه خاطرات خوب دارم. انگار یه جایی بودم که همه چی اش با من آشناست.

به مقدار کافی اجازه دادم لوسم کنند و اصلا پنهان هم نکردم که چقدر لازم دارم لوس بشم. خونه گرم و قرمز بود. مثل همیشه. تو اون بالکنی یه زندگی گذشته. چقدر خوش گذشت بهم. چقدر امنیت خوبه.

7:58 PM Permalink

November 25, 2011

بیست و پنجم نوامبر دو هزار و یازده

آدما تو رابطه با یه آدم تازه خودشون هم عوض می‌شن. نمیشه. هیچی ثابت نیست. نه ما دیگه اون آدم سابق هستیم نه فضا و زمان و اون طرف تازه مثل نفر قبلی. واسه همینه که آدم- اینجا هم- نباید ایدولوژی من اینطورم من اونطورم داشته باشه. یعنی من یکی که اینقدر خودم رو شگفت‌زده کردم از انجام کارهایی که یک روز پررنگ‌ترین خط قرمزهام بود که دیگه اصلا در مورد خودم هیچ قطیعتی ندارم. کلا همه چی نسبیه. قول و قرارهای آدم به خودش هم لابد همین. آدمه دیگه. عوض میشه یه کارایی می‌کنه که یه روز به مخیله‌اش هم خطور نمی‌کرد.

7:54 PM Permalink

November 24, 2011

بیست و چهارم نوامبر دو هزار و یازده

یه لیسک کوچیک پیدا کرده بود.
لباسم داشت خفه ام می‌کرد
بالای کوه بود
بلوزمو در آوردم
لخت نشستم لیسک رو گذاشتم توی دستام و زار زار گریه کردم.
خیلی کوچک بود
خیلی کوچک بود.

7:41 PM Permalink

November 23, 2011

بیست و سوم نوامبر دو هزار و یازده


انگار فقط روی مخدر هست که قوی می‌شم در موردش
می‌گم میذارم میرم
در حالت عادی اینی هستم که همیشه هستم. می‌چسبم به هر نخی که دور و برش باشم

امروز سنجابا رو نگاه می‌کردم
این شوق رفتن این ور اون ور رو باید از اینا یاد گرفت

ته دلم خواست بگه که نرو
اما نگفت.

12:48 AM Permalink

November 22, 2011

بیست و دوم نوامبر دو هزار و یازده

تو دنیای اون قوانین بازی تو صادق نیست
باس جفت پا بپری بری تو اون زمین
نمیشه یه لنگ رو بذاری اونور یه لنگت وصل زمین خودت باشه
با کله می‌خوری زمین
باس ببری از یه ور بری یه ور دیگه
اما تو جاده‌های دنیای اونوری
باس سوار ماشین خودت باشی
هیچ‌هایکینگ خطرناکه. خیلی خطرناکه اونور

12:45 AM Permalink

November 21, 2011

بیست و یکم نوامبر دو هزار و یازده

به رفیقم دارو داده دکتر بکنه یه جاییش، داروخونه‌چی نوشته روزی دوتا بخورید!

بخونید رو داروهاتونو ملت. شوخی شوخی جای سر و کونتون عوض می‌شه.

12:41 AM Permalink

November 20, 2011

بیستم نوامبر دو هزار و یازده

شده جریانی اونی که اینقدر کتک خورده، یه شب که کتک نخوره فکر می‌کنه چه خوشبخته

11:54 PM Permalink

November 19, 2011

نوزدهم نوامبر دو هزار و یازده

یه عالمه با منا حرف زدم.
هیچ وقت می‌تونیم خودمو به خاطر کاری که با بچگی‌ها و نووجونی‌هاش و حتی جوونیی‌اش کردم ببخشم؟

خیلی سنگینه. خیلی خیلی.

11:50 PM Permalink

November 18, 2011

هجدهم نوامبر دو هزار و یازده

مامان و بابا رو خوابوندیم رفتیم سه تایی تو ماشین من یواشکی علف کشیدیم. بعد رها می‌گه فکرشو می‌کردید؟

دوباره بچه شدیم سه تایی مامان بابا رو خواب می‌کنیم می‌ریم الواتی.

11:47 PM Permalink

November 17, 2011

هفدهم نوامبر دو هزار و یازده

یه وقتایی آدم فقط لازم داره بین اونایی باشه که باهاشون آشنان نه فقط آشنا. یه ذره اونور آشنا. نگران هیچی نباشه. فقط خودش باشه و همه همه بدونن که درد این روزاش چیه.

شمال کالیفرنیا ( سن فرانسیسکو و حومه)‌ واسه من هنوز خونه است. آدم‌های اونجا من اون شکلی رو میشناسن. سنتاباربارا هنوز شکل خونه تعطیلاتی رو داره.
میرم بالا. می‌رم خونه.

6:53 PM Permalink

November 16, 2011

شونزدهم نوامبر دو هزار و دوازده

گفته بودم که چقدر چقدر چقدر دلم بغل می‌خواد؟
انگار هزارساله هیچی بغلم نکرده آروم بشم. بغل بزرگ آروم می‌خوام. خیلی زیاد.

9:07 PM Permalink

November 15, 2011

پانزدهم نوامبر دو هزار و یازده

بعد از هفت سال قراره خودمون پنج‌تا دوباره باهم شام بخوریم.
امیدوارم هیچکی بهش اشاره نکنه. هرچند احتمالا همه تو فکرشون این می‌گذره
دلم تنگ شده واسشون.

8:20 PM Permalink

November 14, 2011

چهاردهم نوامبر دو هزار و یازده

قدیم قدیما یه خانوم باشخصیتی بود که اگه برنامه شش ماه آینده‌شو نمی‌دونست که فلان روز فلان ساعت کجاست، استرس می‌گرفت در حد خودکشی. اما زمونه عوض شده. بد عوض شده. حالا یارو مجبور شده به خاطر هماهنگی با چندنفر برنامه‌اش رو تا یکشنبه (همین پنج روز دیگه) بدونه که کی رانندگی کنه کی کجا باشه کی رو ببینه،‌ بعد حمله عصبی می‌گیره که چرا اینقدر همه چی ساعت دار شده! اینقدر عادت کرده جواب بده برنامه‌ای ندارم، حالا که تا چهارروز آینده برنامه داره، حالش خرابه. انگار آزاد نیست. معلوم نیست بازی‌های آینده زمونه چی باشه.

8:15 PM Permalink

November 13, 2011

سیزدهم نوامبر دو هزار و یازده

اینترنت خانه سه چهار روز است که قطع است
در این مدت دوتا کتاب خواندم
چهارتا فیلم دیدم
به کارهای عقب افتاده بانکی رسیدم
خانه را مرتب کردم
به پدر بزرگ مادر بزرگ زنگ زدم
هر روز چند ساعت رفتم یک کافه‌ای و به طور شایسته‌ای کار کردم
برنامه یک کنفرانس ریختم
یک رانندگی ملس یک روزه‌ای کردم

اینترنت اگر از بین برود،‌ من بالاخره باعث افتخار خانواده می‌شوم.

7:18 PM Permalink

November 12, 2011

دوازدهم نوامبر دو هزار و یازده

امون از گریه وسط خودارضایی.

6:28 PM Permalink

November 11, 2011

یازدهم نوامبر دو هزار و یازده

آخرش یه جایی هست که از جات بلند می‌شی، شمع‌ها رو فوت می‌کنی و در قفل. اون لحظه آخر که در رو قفل می‌کنی، اون پوزخنده به خودت. اون پوزخنده.

6:22 PM Permalink

November 10, 2011

دهم نوامبر دو هزار و یازده

یکی از خوبی‌های یکی از این مرض‌های من اینه که اگه یه قرصی رو نخورم می‌تونم تا ابد بخوابم.

بعد می‌تونم صب بیدار شم،‌ بگم فاک ایت. بعد نخورمش. بعد برم زیر پتو و ساعت شش عصر از سرما بیدار شم. بخاری رو روشن کنم و دوباره بخوابم و بعد نصفه از گرسنگی بیدار شم، وبلاگ آپدیت کنم و کدوی خام بخورم و اگه مامان بابا پیغام گذاشتن جوابشون رو بدم که یه دفعه پا نشن از نگرانی بیان اینجا و در همون حال هایده گوش کنم و بگم برو بابا. دلت خوشه و دوباره برم بخوابم. این چرخه ، خیلی جدی، می‌تونه هفته‌ها ادامه پیدا کنه. تا وقتی تو خونه هر چیزی واسه خوردن پیدا بشه یا اینکه جاده صدا کنه.

11:24 PM Permalink

November 9, 2011

نهم نوامبر دو هزار و یازده

اولین روزی بود تو یه سال و نیم گذشته که هیچ شماره‌ای نداشتم بهش زنگ بزنم
یه تکست به یکی از بچه‌ها دادم اما پشیمون شدم.
فکر می‌کنم همه خسته شدن. از من هم خسته‌تر از خودم.
نمی‌تونم به خودم اجازه بدم دیگه کسی رو بنشونم از دیوانگی‌هام بگم.
از همه خجالت می‌کشم. از اینهمه دراما کویین بودن خسته شدم
بسکه خودخواه و خود محور شدم. بسکه وسط حرف همه پریدم که حرف خودمو بزنم. بسکه حرفای خودم زیاد بود.
تنهایی بدی رو امروز حس کردم. حسی بود که یادم رفته بود.
اون درد به هزارتا شماره نگاه کردن و هی تلفن رو بستن رو باز یادم اومد.

نمی‌تونم اینجا رو ببندم.
هی نشستم بک آپ گرفتم،‌ بک آپ ها رو دیلیت کردم. هی گریه کردم. هی خواستم دکمه رو بزنم.
نشد. نمیشه
نمیتونم. این وابستگی به یک صفحه به یک یو آر ال خیلی غمگینه
اما همینیه که هست. نمی‌تونم الکی به خودم بگم که وقتش گذشته
اون تیکه چوبه اگه به درد اون زنه می‌خوره بذار باشه
همه می‌دونن خل وضعم،‌ این چوبه هم روش
بازم تبم تنده. فردا لابد خوب میشم. اما الان احتیاج دارم زار بزنم. فردا به چه دردم میخوره
مثل همیشه شلوغش میکنم.
اه چرا نمیتونم بدون اینکه خودمو توجیه کنم دو کلام بنویسم
از کی تا حالا من اینقدر اهل توجیه کردن خودم شدم.
انگار دارن خفه ام می‌کنن
انگار باس واسه همه توضیح بدم که نه خوبم
که خوب میشم که چیزی نیست. که پریوده
که دوباره باز فردا از دیوار راست میرم بالا.
واقعیتش اینه که وقتی دلم آدم تنگه همون لحظه تنگه،‌ به چه درد میخوره فردا کی باشه یا کی نباشه
الان تنهام و الان دلتنگم و الان احساس خفگی میکنم
الان باید برم جاده الان باید برم سفر
الان باید بنویسم. الان باید گریه کنم.
الان باید برم. باید برم. این یه جا موندن داره خفه‌ام می‌کنه
از اینکه هی فکر می‌کنم دارم خودمو توجیه می‌کنم بدم میاد
انگار دارم واسه مخاطب مینویسم. انگار همه اش شرح ماجراست.
انگار نفر سوم داره حرف میزنه
یه دفعه غریبه میشم با اینجا. یه دفعه احساس نیاز میکنم.
واقعیتش اینه که تنهایی بخشی از زندگی این زنه خواهد بود که نمی‌تونه یه جا بند شه
باید فقط بکنه تو سرش و شماره های تلفن رو پا ک کنه
یادشم بمونه که مرکز دنیا نیست و حرف نزنه و لبخند تحویل بده و بگه که همه چی خوبه و حالش هم خوبه و همه چی روی رواله
اره. همه چی روی رواله. روی روال زندگی من.


بلوط تنها چیزی هست که هنوز می‌تونم بیام جلوش و زار بزنم و خسته هم نشه.
بلوط کوچک من

3:13 AM Permalink

November 8, 2011

همه آدم‌های وبلاگ‌نویس دور و برم از وبلاگاشون عبور کردند.
همه دیگه بزرگتر از این شدن که بیان تو وبلاگاشون بنویس.
هیچکی دیگه دور و برم از دوستای وبلاگ‌نویسم نیست که هنوز وبلاگ نویس باشه. اونم اینطوری روزانه، کسخلانه،‌ دلتنگانه، لوسانه، بی‌دغدغه یا تخصص یا هدف.

اونایی هم که می‌نویسن هر از چندگاهی چند خط جدی و درست می‌نویسن. همه دیگه تو درساشون، تو کاراشون متخصص شدن. رفتن سراغ چیزایی که دغدغه‌شون رو داشتن تو دنیای اونور مانیتور. این روزها همه همه رو «گوگل می‌کنند». دیگه نمیشه یه چیزی نوشت که اندازه سن آدم نباشه،‌ا اندازه تخصص نباشه. شاید هم محافظه‌کار شدن. شاید هم دیگه لازم ندارن اینجا بنویسن اگه اصلا از اول به خاطر نیاز شروع شده باشه. مال من اینطور بوده. لازم داشتم بنویسم.

شاید باید منم در اینجا رو تخته کنم. احساس می‌کنم همه از این مراحل گذشتن و من الان شبیه یه آدمی ام که تو آبی که تا زانوی آدم بیشتر نیست،‌ چسبیدم به چوبی که غرق نشم.

فکر می‌کنم دیگه بلوط هم باید بره پی کار و بار خودش. دیگه دوره اش تمام شده. بلوط من.

8:37 PM Permalink

وقتی آدم حالش بده، هیچی دوایی قدر بازی کردن با نقشه و نقشه سفر کشیدن اثر نداره.
احساس آدمی رو دارم که پاشو به زمین بستن و باید زودی در بره. انگار دارم راکد می‌شم. باید زودی در برم. باید زود زود زود برم.

8:27 PM Permalink

هشتم نوامبر دو هزار و یازده

نه ناراحت شدم نه عصبانی.
یه لحظه چرا، دلم تند تند زد یه بغضکی هم کردم
اما واقعا چیزی نمونده ته اون دل
نه ناراحت شدم نه عصبانی
فقط عجیبه. خیلی خیلی عجیبه.
این اجنبی‌ها یه کلمه دارن واسه این موقعیت خیلی خیلی به درد می‌خوره. آکوارد. آکوارد همون عجیبه اما عجیبی که دلچسب نیست. یعنی عجیب جالب نیست. حالا این وضع هم آکوارده. خیلی آکوارده

یه مدت خونه ما - با من و منا- بزرگ شده بود.
خب بزرگ شده بود دیگه.
فقط آکوارده.

6:58 PM Permalink

November 7, 2011

یادم رفته حالم چطور بود تو دوره‌های زندگیم که یکی دوسم داشت.

یکی که نزدیک بود. آدم می‌تونست اعتماد کنه و می‌دونستی دوستت داره و بغلش گرم باشه و پریود رو بفهمه و بلد باشه آدمو آروم کنه. دلم کوچک شده. می‌خوام یکی- هرکی- باشه که دوسم داشته باشه. چرا من دیگه خواستنی هیچکی نیستم پس؟

9:22 PM Permalink

هفتم نوامبر دو هزار و دوزاده

الکی الکی یک درد پایی گرفتم. هیچی نشده. یعنی منکه یادم نمی‌آد کجا ممکنه زخمیش کرده باشم. مگر اینکه تو مستی مثلا از صخره‌ای چیزی پریده باشم و یادم نمونده باشه. یه دفعه از دیروز یک درد غریبی شروع شد تو پای چپ. اون وری که قوزک پا هست نه، اونور. بین پاشنه و پنجه. اصلا نمیشد راه رفت. رفتم کلینیک دانشگاه. عکس و اینا هم هیچی نشون نداد. یعنی مو برنداشته. دکتر گفت شاید رگ به رگ شده یا ساییده شده.

از اون وقتام باس بزنم رو پیشونیم که سگ هاره. جلو نیایید. دلم تنگه از دیروز. بذارم تقصیر پریود. لابد تقصیر اونه. نشستم عکس مامان و بابا و عمو و خاله نگاه می‌کنم.

دلم می‌خواست الان خونه مامان اینا بودم. بعد از هفت سال ما دوباره خودمون پنج‌تاییم. بماند که هنوز پنج نفری یکجا جمع نشدیم از وقتی دوباره پنج‌تا شدیم و من هی فکر می‌کنم یه جوری به نظر می‌رسه بعد از اینهمه سال. حالا رسید که رسید. لوبیا پلو که باشه مشکل حل می‌شه. لوبیا پلو همه مشکلات عالم رو حل می‌کنه.

الان هیچی نمی‌خوام غیر از اینکه اونجا جلوی تلوزیون لم بدم و غر بزنم که اینا چیه شما نگاه می‌کنید. اه تف به این زندگی بزرگسالانه با این همه بلای آسمانی

7:43 PM Permalink

November 6, 2011

ششم نوامبر دو هزار و یازده

ترسم از اینه که دیگه نخوام/ نتونم با توهمت بسازمت. با توهمت حرف بزنم. با توهمت خوشحال باشم. هی یادم بیاد توهمه. بعد اون وقت خود واقعنی‌ات (از اونا که آدم دست می‌زنه، بدن وجود داره، انگشتاش نمی‌ره توی تنت از اونورش در نمیاد. از اونا) رو هی لازم داشته باشم، هی اونو بخوام. بعد خب اونو که ندارم و نمی‌تونم داشته باشم و اون دیگه مثل توهمه نیست که منو بخواد که. بغلم کنه که. دوسم داشته باشه که. بعد اون موقع هی مستاصل و مستاصل‌تر می‌شم.

من فقط تا وقتی می‌تونم توهم کنم تو رو دارم. بعدش دیگه هیچی وجود نداره. من نباید به اون هیچی برسم. من نباید بیدار بشم. نباید بیدار بشم.

8:47 PM Permalink

November 5, 2011

پنجم نوامبر دوهزار و یازده

یه روز مامان بزرگا و بابا بزرگای منم زمین می‌خورن. مثل همین کارتونه. دستاشون سرد می‌شه و لبخندی نیست دیگه وقتی در باز میشه و کسی نیست که بهم بگه تلا بلا مه کش وچه جان. نه ساله ندیدمشون. دارم دق می‌کنم. پیر پیر پیر شدن. خیلی پیر. یه روزی میرن و من دیگه هیچ وقت نه دستاشونو می‌بینم و نه صداشونو می‌شنوم که ازم می‌پرسن دتر چتی هستی.
دلم تنگه براشون. لعنت به من. لعنت به من.

8:18 PM Permalink

November 4, 2011

چهارم نوامبر دو هزار و یازده

انگار دارم خفه می‌شم. باید برم بیرون بخوابم یکی دو شب. مگه این سرمای پاییز تکون بده جونم رو.
جنگل، چادر، آتش، سرما لازم شده‌ام.

تو امروز گفتی که نمی‌آیی و من در جواب یک :) فرستادم.

8:16 PM Permalink

November 3, 2011

سوم نوامبر دو هزار و یازده

You're tearing me apart
Crushing me inside
You used to lift me up
Now you get me down

If
I Was to walk away
From you my love
Could I laugh again?

If I
Walk away from you
And leave my love
Could I laugh again?
Again, again...

You're killing me again
Am I still in your head?
You used to light me up
Now you shut me down

If I
Was to walk away
From you my love
Could I laugh again?

If I
Walk away from you
And leave my love
Could I laugh again?

I'm losing you again
Like eating me inside
I used to lift you up
Now I get you down

Without your love
You're tearing me apart
With you close by
You're crushing me inside
Without your love
You're tearing me apart
Without your love
I'm dowsed in madness
Can't lose this sadness
I can't lose this sadness

Can't lose this sadness

You're tearing me apart
Crushing me inside
Without your love
(you used to lift me up)
You're crushing me inside
(now you get me down)
With you close by
I'm dowsed in madness
Can't lose this sadness
It's ripping me apart
It's tearing me apart
It's tearing me apart
I don't know why
It's ripping me apart
It's tearing me apart
It's tearing me apart
I don't know why
I don't know why
I don't know why
I don't know why
Without your love
Without your love
Without your love
Without your love
It's tearing me apart


2:21 AM Permalink

November 2, 2011

دوم نوامبر دو هزار و یازده

فکر کنم کشف کردم فرق بین عشق دبیرستانی و عشق سی سالگی چیه.

عشق دبیرستانی مثل اینه که بگی من عاشق قورمه سبزی‌ام و غیر از قورمه سبزی هیچ غذای دیگه‌ای نمیخورم. صبحونه و ناهار و شام و تنقلات همه قورمه سبزی.

اما در سی سالگی قورمه سبزی رو به همون اندازه دوست داری، اما میگی هر غذایی عطر و مزه خودشو داره. صبحونه باس نون کره خورد، ناهار سالاد مثلا شام هم قورمه سبزی هفته ای حالا بگیم دوبار. یعنی اینطور نیست که چون قورمه سبیز دوس داری بستنی نخوری.

4:34 AM Permalink

November 1, 2011

یکم نوامبر دو هزار و یازده

شاید هوای پاییزه. شاید رانندگی بعد از مدتها. شاید رنگ‌هان،‌ شاید آفتاب
صبح تا حالا راه می‌رم از خودم می‌پرسم یعنی اینکه زیر پوستم رفته چیه؟ پاییزه؟ آفتابه؟ مرض عکس تازه اش هست که خلم کرده؟ این اداهای دختر دبیرستانی چیه آخه؟ فقط یه مانتو و مقنعه کم دارم و حالم انگار همیشه حال یک ربع مونده به زنگ آخره کلاسه که آماده میشدی بری تو خیابون، تو صف تاکسی بلکه باشه اون طرفا.

اون حاله است فقط با این فرق کوچیک که زنگه هیچ وقت نمیخواد زده بشه.

4:28 AM Permalink