" /> Baloot: October 2011 Archives

« September 2011 | Main | November 2011 »

October 31, 2011

سی و یکم اکتبر دو هزار و یازده

And He Kissed a Plastic Mask All Night

IMG_0067.JPG

1:18 AM Permalink

سی‌ام اکتبر دو هزار و یازده

1:14 AM Permalink

October 29, 2011

بیست و نهم اکتبر دوهزار و یازده

Everybody is getting ready for Halloween and I think about your custom.

Would you wear one? what would you be? A Dracula? A pirate? a priest? a muslim terrorist? what would you be?

I wish you stop talking in my head. I was walking out of one of the West Wood Halloween stores when you started talking again.

I had a short skirt and a red high heel. It was your company x-max party and you had a Champagne in your hand, saw me in the lobby, came toward me, took my hand, walked me to your company party hall and introduced me to your direct boss." My partner, Leva" i could not say a world. i smiled, but I was not ur partner and ill never be ur partner and I don't want to be your partner.

you took my hand. by then i was sitting in Esha's car. She was talking, but i could help her. you took my hand and asked the reception for a room.

I was there for another business. opening night of gallery or something. but I couldn't say no to you. I never did.

you took my hand and take the room key. I couldn't say a word. you dragged me, literally draged me to the bed. stabbed me with a something. i couldn't see it. stabbed me more and i started bleeding. the sheet was all red. you tied my hands, stabbed me and made love with me.

i was crying and laughing. crying more and laughing more. you tried, you tired harder and harder. it didn't happen. you cried, i freed my hands, took my dress and left. I left and you were crying.

The story doesn't have any end. I don't know what would happen after. I may come back to Santa Barbara. bruises all over my body and dried blood in my neck and shoulder.

u paid the room and left.

No more image. U cried and I had an accident. the end was that cheap.

8:27 PM Permalink

October 28, 2011

تو بدبختی‌ها و فقر بچگی‌ و نوجوونی تنها چیزی که پناه بود، خیال‌بافی بود. خیال‌بافی همیشه مهمترین توانایی من بود. من تو خیال زندگی می‌کردم، زندگی می‌کنم. من خیال می‌بافم و اونقدر باهاشون زندگی می‌کنم که بشن عین واقعیت. من یاد گرفتم قدرت رویاها رو جدی بگیرم. رویاها قوی‌اند. خیلی قوی. رویاهای من واقعی می‌شن. به طرز ترسناکی میان تو واقعیت. یا من می‌رم توشون. من با رویاهام یکی می‌شم.

وقتی حرف از یه رویا می‌زنم، می‌دونم که رویا نیست. می‌دونم می‌شه. به طرز ترسناکی اتفاق می‌افته. یه لحظه می‌تونم به همه چی پشت کنم و برای تحقق اون رویا همه کاری بکنم. همه کاری. و می‌رسم بهش. تا حالا رسیدم.

وقتی یه چیزی رو تو لحظه می‌خوام، فکر نمی‌کنم که ممکنه چند وقت دیگه پشیمون بشم. یعنی عادت ندارم آینده نگری کنم. خوب یا بد اینی بود که تا حالا بود. تصمیمات عجیب و غریب لحظه‌ای. اینه که وقتی یه حرفی از دهنم در میاد، رفیقام می‌گن یا حضرت عباس. می‌گن نمی‌کنی نمی‌کنی اما وقتی بگی دیگه اما...

این رویای تازه، اما،‌ اینقدر اینقدر ترسناکه که خودم هم می‌ترسم بگم. خودم هم می‌ترسم وقتی سرم روی بالشه و دارم تصورش می‌کنم. می‌گم نباس بگم که نشه. این دیگه شوخی نیست. اما جونم داره براش می‌ره. هر روز از یه جایی می زنه بیرون. از یه عکس، از یه خط خبر، از گوشه یه کتاب، از خوندن آرشیو وبلاگ تو. تصویر فقط سفر و تو و سگ و مزرعه و بز نیست. ...حتی می‌ترسم بگم چی داره.

می‌ترسم. واسه اولین بار از قدرتم در رویابافی می‌ترسم.

10:58 PM Permalink

iphoto 11
یه خاصیت عجیب داره
پونزده دلار دادم خریدمش. بعد میشه با اون رفت روی یکی از عکس‌های تو
زوم کرد تا بی‌نهایت
عکس تار نمی‌شه،‌ پیکسل پیکسل نمی‌شه
مثل این فیلم‌ جنایی‌ها که از تو ماهواره مارک شلوار یارو رو می بینن
بعد می‌شه زوم کرد روی لب‌های تو
اونقدری که همه سیزده‌ اینچ پر بشه
بعد زد و فول اسکرینش هم کرد
فکر کن با پونزده دلار
یعنی چهارده دلار و نود و نه سنت
من الان دوشبه که
کنار لب‌های تو می‌خوابم
و لمسشون می‌کنم
و برات قصه می‌گم که بخوابی

راستی چرا دیگه نمی‌خوای که برات قصه بگم موقع خواب؟

8:04 PM Permalink

بیست و هشتم اکتبر دو هزار و یازده

تصویرم از خودم وقتی چشامو می‌بندم خیلی زود عوض میشه
اما مدت‌هاست یه تصویری مونده و عوض نمی‌شه
به خودم که فکر می‌کنم، تصویر یه حیوون زخمی، یه چیزی مثل گربه وحشی یا یوزپلنگ میاد جلوی چشمم که نشسته زیر یه درخت و داره زخم‌هاشو می‌لیسه. خونیه و داره زخم‌هاشو می‌لیسه

7:27 PM Permalink

October 27, 2011

بیست و هفتم اکتبر دو هزار و یازده

رابطه قاتل عاشقیت است
تو را بدون تو می‌خواهم
با تو که باشم عشق می‌رود
تو را بدون عشق نمی‌خواهم
تو را می‌خواهم بدون رابطه با تو
اما دلم هر لحظه هر لحظه هر لحظه می‌خواهد که باشی
که باشی
که باشی

نو واندر که چرا مجنون بیابونی شد.

11:17 PM Permalink

October 26, 2011

بیست و ششم اکتبر دو هزار و یازده


Red wine and sleeping pills
Help me get back to your arms
Cheap sex and sad films
Help me get where I belong

I think you're crazy, maybe
I think you're crazy, maybe

Stop sending letters
Letters always get burned
It's not like the movies
They fed us on little white lies

I think you're crazy, maybe
I think you're crazy, maybe

I will see you in the next life

9:52 PM Permalink

شاید مال گرسنگی باشه
این روزا یادم می‌ره باس غذا بخورم.
سر کلاسم اما حواسم هیچ جا نیست
دلم داره می‌لرزه. نمیذارم اما حمله بشه
تقصیر شکم خالیه و این قهوه است. حالم از غذا بهم می‌خوره. کاش حامله باشم

پس ورد همه چی غیر از جی‌میل رو دادم به آزاده. گفتم عوضشون کن و اگه التماس هم کردم بهم برنگردون. یه دفعه قاطی کردم. یه مدت مثل آدم معاشرت می‌کنم. خوبم. می خندم. لشگر لشگر مهمون دعوت می‌کنم. مهمونی می‌دم. از مستی غش می‌کنم...اما یه دفعه می‌زنه به کله‌ام و می‌خوام ناپدید شم. الان هوس گم شدن داره خفه‌ام می‌کنه. اینجا می‌تونم گم شم. با من در مورد اینجا حرف نزنید. هیچی نگید. هیچ وقت در مورد اینجا با من حرف نزنید. اینجا غار منه. من اینجا گم می‌شم. نیاین دنبالم اینجا بگردین. اینجا من آتیش رو خاموش می‌کنم و شروع می‌کنم با یه تیکه سنگ رو دیوار غار کندن. اونقدر می‌کنم که خسته بشم بخوابم. نیایید. شاید قرار باشه من اینجا به پیامبری مبعوث شم. شما که نمی‌خواهید جلوی ارسال وحی رو بگیرید.

پایین غار سر مزرعه بودم یه دفعه یه ابری اومد من سوارش شدم اومدم اینجا. همه راه فکر کردم چقدر تجاوز کردم. چقدر به روحش، به حسش،‌ به بدنش حتی. چقدر اجازه دادم به خودم که برم جلو. چرا بیشتر خواستم. چرا گفتم. این زبون لعنتی چرا باز باز شد. همونجا بین دستاش جای من خوب بود. همون دستای محکم بسم بود. چرا مجبورش کردم. مجبورش کردم؟

احساس متجاوزی رو دارم که از دست بچه کوچیک شکلات دزدیده. دیگه چطور باس می‌گفت،‌ چطور می‌نوشت،‌ چطور نشون می‌داد. چقدر حیوون شدم. من نیستم. من از اول هم نبودم. از اول هم می دونستم که نیستم. که نخواهم بود. چرا؟ چرا؟ چرا اصرار کردم. چرا خودمو چسبوندم. چرا خجالت نکشیدم از لبخندش؟ چطور نفهمیدم؟ چطور چطور چطور اینطور کور شدم.

شاید فقط گرسنگی باشه. گرسنگی و کافئین. قرصا رو که به موقع می‌خورم. خواب رو که دیگه کلا حذف کردم از چرخه زندگی. زندگی؟ من کجا زندگی می‌کنم؟ تو این غار یا تو اون خونه پر از فرش و کوسن با تو؟ من نباید تو رو می‌آوردم تو اون خونه. من نباید بیشتر از دستات چیزی می‌خواستم. من نباید می‌بردمت جاده. نباید می‌بردمت سفر،‌ نباید خودمو میانداختم وسط بیابون تو،‌ وسط فضای تو. من شکوندم. من که اینقدر اینقدر اینقدر حواسم به فضای شخصی آدماست، اومدم خودمو انداختم تو بیابون تو. زن متجاوزی که من شدم. به فضای تو،‌ به روح تو،‌به تن تو.

شعرهای براهنی برای امشب است. صفحه صفحه اسماعیل را خواندن و سوزاندن.

7:23 PM Permalink

الان دلم می‌خواد وسط یه دشت باشم
یه دشت بی سر و ته
بعد بنویسم
و بنویسم و بنویسم
بنویسم از وقتی که هنوز این زن بزرگ بدنیا نیومده بود
از اون دختر کک مکی زشت موکوتاه
از عاشقیت‌های بی سرانجام
از همه مادری کردن‌هام
دلم می‌خواد یه جا باشه من برقصم
برقسم و کسی نبینه
دلم می‌خواد برهنه تو اون دشت برقصم
من باشم و دست‌بندهای رنگی ام
و هرچی دلم خواست گریه کنم
و بگم بزرگ نشو خره بزرگ نشو
حساب کتاب نکن
ول کن خودتو
بعد خودمو ول کنم تو اون دشته
اینقدر بچرخم که از حال برم
از این زنه که داره بزرگ می‌شه بدم میاد
من نیستم
دل دیوانگی می‌خواد
دل رفتن می‌خواد
دل رقص می‌خواد
رنگ می‌خواد
دل بچگی می‌خواد

زنه باس خودشو ول کنه
باس بتونه یه بار دیگه بدون اینکه چشاشو باز نگه‌داره ول کنه
فکر نکنه به پرت شدن
به تکه تکه شدن
مگه هزار بار جمع نشد
بازم جمع میشه
زنه داره بزرگ میشه
سنگین میشه
از وزن خودش می‌ترسه
خودشو ول نمی‌کنه
زنه چشاشو باز نگه می‌داره
زنه دودوتا چهارتا می‌کنه
زنه واسه جاده حتی فکر می‌کنه
برنامه می‌ریزه

زنه ترسو شده
زنه بزرگ شده

زنه باید گم شه. باید زود زود گم شه

4:10 PM Permalink

October 25, 2011

بیست و پنجم اکتبر دو هزار و یازده

گفتم باشه. به تصمیمت احترام می‌ذارم. به نظرم آدم‌هایی که اینقدر جدی به خودکشی فکر می‌کنند آدم‌های قابل احترامی هستند و حتما یه دلیلی دارند که به این نتیجه رسیدند.

بعد یه خورده صحبت کردیم که چه خاطرات خوبی با هم داشتیم.
البته این وسط هی می‌گفت جدی نمی‌گیری مثل اینکه. منم هی تاکید کردم که نه. اتقافا خیلی جدی می‌گیرم و گفتم که به تصمیمت احترام می‌ذارم.

- آخه آدم بالای بیست و پنج سال می‌خواد خودکشی کنه زنگ می‌زنه خداحافظی می‌کنه می‌گه اینطوری می‌خوام خودمو بکشم؟ یه بازی‌هایی هست مال شونزده هفده سالگی. ماهم بازیشون کردیم. باهاشون هم بازی کردیم. بکشید بیرون بابا. خودکشی هم یه حرمتی داره واسه خودش. والا.

2:39 PM Permalink

October 24, 2011

بیست و چهارم اکتبر دو هزار و یازده

بعد از
شب بود
بیابان بود
سرمای فراوان بود.


باید یه بندهایی اضافه بشه بگه
سینوزیتِ خرامان بود
سردرد توامان بود
تن دردِ نالان بود

10:14 PM Permalink

October 23, 2011

بیست و سوم اکتبر دو هزار و یازده

ع اومد گفت به خاطر شما تفحه‌ها ما دیشب یه چرت هم نخوابیدیم
تحفه‌ها سرشون رو کردند زیر پتو و خندیدند.
حتی خجالت هم کشیدند.

10:10 PM Permalink

October 22, 2011

بیست و دوم اکتبر دو هزار و یازده

من با خاک یکی شده بودم
تو با من
من با مه
تو با خاک
خاک با مه
مه با اقیانوس
خاک با صخره
صخره با مه
من با سرما
تن با تن


جانم بود که ارضا می‌شد. زیبا. زیبا. زیبا.

10:08 PM Permalink

October 21, 2011

بیست و یکم اکتبر دوهزار و یازده

یه نامه باز کردم به دخترا بزنم بگم که فکر کنم دیگه جرات دارم اسمشو بذارم...

دیلیتش کردم.
هنوز نیست. هنوز اونقدری که باید نیست.

10:06 PM Permalink

October 20, 2011

بیستم اکتبر دو هزار و یازده

من و باد صبا مسکین ، دو سرگردان بی حاصل
من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت

12:53 AM Permalink

October 19, 2011

نوزدهم اکتبر دو هزار و یازده

مثلا همه اینحا باشن
همین بچه ‌های کنسرت هم باشن
ساز بزنن شمع روشن باشه
ما اون بالاها باشیم
بعد تو یه دفعه برگردی ببینی من یه ساعته از پشت شمعا دارم نگات میکنم
بعد یه ذره نگام کنی
بعد نگاه نکنی
بعد باز ببینی دارم نگات میکنم
بعد یه دستت رو باز کنی بگی بیا اینجا بشین
بعد بیام بشینم
بعد سرم رو بذارم رو شونت
بعد تو برگردی یواشکی کله منو ماچ کنی.

12:08 AM Permalink

نوزدهم اکتبر دو هزار و یازده

مثلا همه اینحا باشن
همین بچه ‌های کنسرت هم باشن
ساز بزنن شمع روشن باشه
ما اون بالاها باشیم
بعد تو یه دفعه برگردی ببینی من یه ساعته از پشت شمعا دارم نگات میکنم
بعد یه ذره نگام کنی
بعد نگاه نکنی
بعد باز ببینی دارم نگات میکنم
بعد یه دستت رو باز کنی بگی بیا اینجا بشین
بعد بیام بشینم
بعد سرم رو بذارم رو شونت
بعد تو برگردی یواشکی کله منو ماچ کنی.

12:08 AM Permalink

October 18, 2011

بغلش خوابیده بودم یک طور چسبیده خوبی. سرم را کشیدم بالا از روی سینه‌اش و لب پاینیش را بوسیدم. یواش و نازک. همانطور چشمهایش بسته مانده بود. ترسیدم.

یک دفعه خیلی ترسیدم که شاید بوسه نابهنگامی بود. فهمید که یک دفعه دارم می‌لرزم. چشمایش را باز کرد. با بغض گفتم نباید می‌بوسیدمت؟ نگذاشت جمله تمام شود.

9:29 PM Permalink

هجدهم اکتبر دو هزار و یازده

خسته از شش ساعت رانندگی مدام رسیدم خانه. پشت در یک بسته بزرگ آمازون بود.

به هوای چکمه بازش کردم، با شش تا بوم سفید نقاشی مواجه شدم.
دم فرستنده گرم که اینقدر فکر لحظات طوفانیه رفیقشه.

9:27 PM Permalink

October 17, 2011

. گفت واقعا اگه اینهمه مدت بعد از طلاق هنوز نتونستی بکَنی و اینهمه احساس هست تو نوشته‌های بعد از جدایی‌تون نسبت به وحید واقعا باید بری مشاوره و تمامش کنی واسه خودت.

گفتم ای جان دل. درسته که وحید عزیز دلمه و نازنین‌ترین انسان عالم،‌ اما اگه این احساسات تمام نمی‌شد مگه مرض داشتیم جدا شیم. خب می‌موندیم باهم.

از اون موقع تا حالا من کفن‌هایی عوض کردم یکی از یکی سفیدتر. (نه اینکه فضیلتی باشه توش. از لحاظ آماری گفتم.) و اینکه خب چقدر تصویری که آدما از رو نوشته‌های یکی برداشت می‌کنن متفاوته با اصل زندگی طرف.

10:41 PM Permalink

هفدهم اکتبر دو هزار و یازده

یک تضاد غریبی هست توم که گاهی عود می‌کنه. مثل همین امروز.

برای من همیشه بدن‌های پیچ و تاب دار آدمها خیلی جذاب‌تر بوده. مخصوصا در خصوص زن‌ها. یعنی به نظرم زن‌هایی که کون و شکم و سینه‌شون صاف نیست به شدت جذاب‌ترند. از طرفی هم خودم دارم این‌همه سال در خصوص تاثیر جامعه ( شاید بهترش جامعه مصرف‌گرا باشه) بر تغییر استانداردهای زیبایی و اینکه چه تصویری از انسان جذاب ایده‌آل می‌سازند که به شدت هم در وجود آدم‌ها نهادینه میشه، می‌خونم. یعنی حتی درسش رو هم دادم. یه کلاسی درس می‌دادم به اسم تاثیر فرهنگ عامه‌پسند (پاپ کالچر) در روابط جنسی.

تضادش اینجاست که خودم دچار این حال می‌شم که فلان جا گنده‌است، این چربی باید آب بشه،‌ سایز سینه بزرگ شده، شکمم در اومده و غیره. یه وقتایی عود می‌کنه. مثل امروز صبح که از سالن ورزش اومدم بیرون و همونطوری که به خودم نگاه می‌کردم تو این آینه‌های سالن فکر کردم شاید من چاقی موضعی داشته باشم. وگرنه چرا پاهام چاقه و شکمم اینقدری. (می‌دونم مرضه.)

عصری نوبت دکتر داشتم واسه یه مرض دیگه. به دکتر می‌گم شما فکر نمی‌کنید من چاقی موضعی داشته باشم در نقاطی از بدنم مثل ران‌ها و شکم و باسن. بعد دکتر قد و وزنم رو نگاه می‌کنه میگه ده کیلو دیگه هم اضافه بشی هنوز در رده آدم‌های سالم از لحاظ وزن هستی.

بعد یه چیزی گفت که دوست داشتم. یعنی خیلی دوست داشتم. کلی آرومم کرد. گفت که تو الان در سن ایده‌آل برای حاملگی هستی. برای شیردادن به بچه بدن چربی رو در رانها ذخیره می‌کنه. الان بدنت فکر می‌کنه که ممکنه حاملگی نزدیک باشه و مقاومت می‌کنه در برابر از دست دادن این چربی‌ها*. یه نگاه خیلی خوبی بهم کرد و گفت که راستش خیلی بدنت برای حاملگی خوبه. لگن پهن و پاهای محکم. اینو که گفت خیلی دوست داشتم. یعنی یه حس غریب خوبی بهم دست داد.

شمسی همیشه تهدیدم می‌کنه که نباس لاغر شم. می‌گه زن شمالیه به کون و کپله و سینه‌های آویزون. راست هم می‌گه. یعنی حتی پوست هم بچسبه به استخون،‌ با لگن پهن کاری نمیشه‌کرد. خودم هم همیشه قربون صدقه این سینه‌های آویزون پیرزن‌ها در روستاهای مازندارن می‌رفتم. زیبا هستند.

هیچی دیگه. اگه فردا اومدم گفتم حامله شدم تقصیر من نیست. بدنم نفهمه.


* یه باری دکترمون یه چیزی گفته بود در خصوص بهداشت سکس. ما اومدیم اینجا نوشتیم بعد فریاد واسلامتا بلند شد که این اطلاعات نادرست رو پراکنده نکنید. منم گفتم والا عین حرف دکترم رو نوشتم. حالا هم اینو دکتر گفته. برید از خودش بپرسید که چرا منو خر کرد.

10:19 PM Permalink

چطور یه جمله بی‌ربط که اصلا می‌دونی تکیه کلامه و هیچ ربطی هم به تو نداره می‌تونه حال آدم رو ازفرش به عرش برسونه
غریبه واقعا.

10:17 PM Permalink

جونش ناآرومه و این ناآرومی درسته می‌آد می‌شینه رو دل من. تنها کاری که میشه کرد اینه که صفحه عکس رو بست و نفس بلند کشید. اما ده ثانیه بعد دوباره بازه و این چرخه تا ابد ادامه پیدا می‌کنه.

3:34 AM Permalink

October 16, 2011

خیلی جدی زنگ زدم به یارو مسئول وام بانک
می‌گم می‌خوام بدونم برای خرید ملک به من چقدر وام می‌دید.
قرار شد بررسی کنه مشخصاتم رو و بعد بهم بگه
خیلی شیک گفتم که عجله دارم و لطفا زود بهم جواب بدید.

اون موقع که زنگ زدم فکر کرده بودم دلم مزرعه‌ام رو می‌خواد.
هنوزم دلم می‌خوادش.

9:36 PM Permalink

شانزدهم اکتبر دو هزار و یازده

تولد عزیزترین خواهر دنیاست.

واقعا هم مامان بدنیاش آورده. یادمه یه تاکسی نارنجی بود. من وسط نشسته بودم. منا بغل من بود. دو طرفم هم مامان بزرگ و بابا نشسته بودند. من پنج سالم بود گمونم. بابا گفت اسم آجی کوچولوتو چی بذاریم. منم گفتم بذاریم منا. یه سال بعد از کشته شدن منا محمودنژاد بود. اسمش همه جا بود.

خواستم بگم که جریان اون سطل ماست و اینا واقعی نیست. رسما خودم بودم که تحویلت گرفتنیم از بیمارستان بوعلی‌سینا.

دوست دارم دخترک.

9:25 PM Permalink

October 15, 2011

پانزدهم اکتبر دو هزار و یازده

از وقتی اومدم هم زیاد مهمون کوچ سرفینگی داشتم هم مهمون همزبان‌خانه‌ای.

اولش دو تا دختر فرانسوی اومدند. یکیشون یک سال اینجا پذیرش گرفته بود و دو شب بود و بعد رفت پیش یکی دیگه. ماریان اما تقریبا یک هفته موند تا جا پیدا کنه. بعد یک آقای میان سالی اومد که داشت از سیاتل با دوچرخه می‌رفت مکزیک. این فقط یه شب بود و واقعا هم معاشرتی نکردیم. دیر اومد و زود رفت

یه زوج آلمانی هم یک شب اینجا بودند. الان هم پسربچه آمریکایی اینجاست. اینکه می‌گم پسربچه با توجه به سن و سال خودمون میگم. هجده سالشه و دبیرستان رو که تمام کرد - در ایالت ایندیانا- راه افتاد بگره تو آمریکا. پول هم نداره. هیچ هایک می کنه و کوچ سرفینگ. دستبند و اینا می‌بافه و فلوت هم میزنه.

یه زوج ایرانی هم از طریق همزبان خانه اومدند. یه دانشجویی دکترا هم که تازه قبول شده بود و مستقیم از ایران اومد اینجا تا خونه پیدا کنه.

مهمون بازی دوس دارم. به چاد (همین بچه کوچکه) گفتم فردا بریم حیاط رو تمییز کنیم. می‌گه اگه یه کاری باشه بکنم خوشحال‌تر میشم و خیلی سختم نیست بمونم. قرار شد خونه رو جارو برقی هم بکشه.

** بعد از یه وقته طولانی الان پروژه همزبان خانه قراره به جاهای خوبی برسه. خودم براش هیجان زده ام خیلی. منتظر خبرهای تازه ای ازش باشید.

9:04 PM Permalink

مثلا تو بیایی الان
همین الان- ساعت سه صبح
در بزنی
من بترسم. بپرسم هو ایز دیس
بعد تو بگی منم. در رو باز کن
بعد من خشکم بزنه. در رو باز نکرده خشکم بزنه. یه شال از رو زمین بردارم ببندم سرم
در رو باز کنم.
ماچت کنم. فقط ماچت کنم بعد بگم شراب یا چایی
بعد تو بگی چایی
من زیر سیگاری رو خالی کنم بذارم جلوت تا آب بجوشه
قیافه‌ام هم آروم باشه انگار نه انگار که دلم داره میاد تو دهنم که ساعت سه صبح، اینجا
هیچی نپرسم. هیچ وقتش هیچی نپرسم
چایی بخوری بری تو حیاط سیگار بکشی.
من برات پتو بیارم طبقه پایین
فرش رو بندازم روی تخت. بخاری برقی رو برات روشن کنم
برم بالا خودمو بخوابونم.

نخوابیده باشم هنوز که تو بیایی
همونطور با لباس بچپی تو
اونوقت سرت واقعنی میره رو شونه سمت چپم
و واقعنی تو هستی
فکرشو بکن
واقعنی تو باشی

3:51 AM Permalink

خیالش رو نوازش نکنید
وقتی دستتون میره روی شونه‌هاتون
که تو خیال سرش رو نوازش کنید
و یه دفعه دستتون میخوره به استخون‌های پایین گردن
بعد اندازه استیصالتون دستتون می‌آد
بعد داغون می‌شید
شدم که می‌گم

1:41 AM Permalink

October 14, 2011

بکن تو کله‌ات مگس مزاحم. بکن تو کله‌ات
نمی‌خوادت دختر جان. نمی‌خوادت.
مگسی. می‌فهمی. مگسی. مگس.
اولش چیزی نمی‌گه
نمی‌بینه تو رو
بعد یواش یواش با دست کنارت می‌زنه.
بعد شاید یه اه هم بگه
بعد بگه بسه دیگه برو
بعد کار یه مگس کشه
یه کتاب
یه دست
بعد یه آخیش
بعد تو مردی

حسم اینه. همه حسم اینه.

2:07 PM Permalink

چهاردم اکتبر دو هزار و یازده

یه هفته است نرفتم صندوق پست. یه هفته است هیچ لیوانی، هیچ قاشقی، هیچ بشقابی تو این خونه شسته نشده. زیر سیگاری‌ها پر پر. بوی شراب مونده و آشغال خونه رو برداشته. روی میز کتاب و پوست کیک و خمیر بازی و خاکستر و لیوان و نارنج و بلندگو و سیب و گلابی کنار هم ولو شدند.

فرش از روی تخت افتاده پایین. پوست پسته همه جای فرش ریخته شده. گل بنفش‌ها همه پژمرده شدند. شال‌گردن‌ها به مقادیر فراوان این ور و اون ور افتاده‌اند روی کفش‌ها. در قوطی‌های قرص باز و سیم‌ها باز به هم گره خوردند.

ظرف‌شویی پره و باز آشغالا قاطی شدند. شمع‌ها تا ته سوختند و شمع ندارم دیگه توی خونه. همه حوله‌ها کثیف‌اند. دستمال کاغذی ندارم توی توالت. یک هفته است به صورتم حتی کرم هم نزدم. ابروی سمت چپ دوباره همه اش رفت. همه همه اش رفت.

در اتاق مهمون هنوز باز نشده. یک هفته است پرده اتاق خواب رو نکشدیم. خاکستر سیگار گوشه بالشم رو سوزوند دیشب. جمعش نکردم. هندوانه توی یخچال پوسیده. ماست ندارم. شیر تمام شده. گلابی‌ها کپک زدند. من غذا نمی‌خورم. استخر هم نمی‌رم. پریود بهانه بود. تن نمی‌خوام بدم به آب.

سه تا ایمیل اند که یک هفته مونده‌اند بی‌جواب. اون بخش سایت که سپرده شده دست من، کلا معلق رو هواست. به استاد راهنما ایمیل میزنم میگم نیستم در شهر. خوبه هر شب مه میاد، شمعدونی‌ها بی آب نمی‌مونن.

زندگیه دیگه. می‌گذره. یه هفته سیزده بدر کنار زمزم، یه هفته سلول انفرادی قعر جهنم.

12:13 AM Permalink

A moment of madness
It's happened before
It could turn into sadness or a civil war
You've got me changing all i ever thought

When you first got so mad lost your rag
Trying to save some trees
Angry cries, saw your thighs
And I fell to my knees
Oh my God what is it?
It's a moment of madness

When we drank too much beer
Lost our fear
Our defences were down
you got up tried your luck
Bought a dubious round
It can be hard to resist
It's a moment of madness

A promise of passion
A trailer of sin
A smiling assassin
The demon within Endorphins are raging
Resistance is thin

And you're blowing my mind
'Cause I find that your theories of life
Are insane, feed my brain
I could listen all night
I can't leave till we kiss
It's a moment of madness


And I just wanna stare at your hair
And imagine you opening your door
In your drawer there's some leather in there
I refuse, you persist
It's a moment of madness

You know I'm not asking a lot
Only your life
I don't want to get what I want
But I'm gonna ask you to stop But I'm full of lies

When you first got so mad lost your rag
Trying to save some trees
Angry cries, saw your thighs
And I fell to my knees
Oh my God what is it?
It's a moment of madness

And I just wanna stare at your hair
And imagine you opening you door
In your drawer there's some leather in there
I refusen you persist
It's a moment of madness


12:09 AM Permalink

October 13, 2011

سیزدهم اکتبر دو هزار و یازده

هنوز تلفن موبایل ندارم. یه آیفون چهار پیدا کردم از کرگزلیست به طرز غریبی ارزون. گفتم لابد دزدیه. بعد گفتم گناهش مال یارو دزده است. من پولش رو می‌دم. رفتم بخرمش سیم کارت نمی‌رفت توش. شب بود. حول و حوش هشت شاید. بعد گفتم خب تا این جا اومدم شهر برم ماست میوه‌ای بخورم. شهر شلوغ بود. ماست خریدم رفتم نشستم رو اسکله وسط شهر. یه طوری همه قایق‌ها بیرون بودند. هوا خوب بود. یه مه‌ای هم انگار بود روی دریا. صدای فک‌ها هم بود. سنتاباربارا از کوه کشیده شده به دریا. مثل رامسر، مثل بارسلونا. قایق‌ها بی سرنشین روی آب بودند. نشستم ماست خوردم، مه دیدم، صدای فک‌ها رو شنیدم. یه آقایی هم بود کنارم که با صدای بلند دعا می‌خوند.

برگشتم اومدم خونه. الکی الکی خوشحال شدم. با ماست و فُک و مه.

1:32 AM Permalink

October 12, 2011

من که برم
تو حتی خبردار نمی‌شی
یه روز می‌نویسی این آخر هفته بریم بیابون
بعد من دیگه نیستم
من خود بیابون شدم.
تو می‌گی
ای بابا. پس مراقب خودت باش

11:17 PM Permalink

می‌خواستم امشب شروع کنم یه کتاب بنویسم
الان نمی‌شه
می‌خوابم بخزم زیر پتو
به تو فکر نکنم
و بخوابم

11:12 PM Permalink

همیشه
همیشه
همیشه

یکی هست. یکی هست که به تو ارجحیت داره. قبلا بوده. هنوز هم هست. هرچی نباشه بازم هست
بازم هست.
هست. مگه نه؟

10:59 PM Permalink

دوازدهم اکتبر دو هزار و یازده

یکی نیست بهم بگه الاغ. خاک تو سر. بدبخت.
می‌مردی چهارتا عکس می‌گرفتی وقتی لخت بود که الان اینطور به ضجه زدن نیافتی.
الاغم دیگه. الاغ.

9:52 PM Permalink

October 11, 2011

یازدهم اکتبر دو هزار و یازده

فک کن بریم یه جا نزدیک رد وود یه مزرعه بخریم. یه مزرعه که توش یه خونه هم داشته باشه. خونه درب و داغون باشه. مزرعه پر از علف‌های هرز. بعد مزرعه رو تمییز کنیم. شمعدونی بکاریم دورش. درخت سرو بکاریم همه دور حصاراش. بعد یه جفت بز بخریم. براشون جا درست کنیم. تو سگ خودتو داشته باش من سگ خودمو. یه گربه داشته باشیم اسمش باشه اسموکی. مرغ و خروس بیاریم. خونه رو درست کنیم. من یه دیوار رو قرمز کنم تو بیایی روش بنویسی فقط استقلال

صبح ساعت پنج که ساعت زنگ زد من بگم برو بزه رو بدوش الان می‌ترکه. تو کله‌آت رو بکنی زیر پتو بگی نوبت توه. بعد گوجه و بادمجون بکاریم با تخم مرغای تازه میرزا قاسمی درست کنیم. بعد کدو بکاریم هر شب هر روز کدو سرخ کرده بخوریم. یه گودال بکنیم حیاط پشتی آتیش روشن کنیم توش.

بعد پاییز باشه. هوا سرد باشه. بارونی بشه. من با چکمه گلی بیام تو اتاق تو دعوام کنی بعد من بگم خشک بشه میشه دکور خونه. بعد چوب‌ها خیس باشن. آتیش روشن نشه. یخ کنیم هی من غر بزنم. تو بگی شراب بخور گرم شی. بعد خودمون انگور بکاریم بعدش شراب بگیرم. خودمون علف بکاریم. یه چشمه هم بهار در بیاد کنار خونه. من چایی درست کنم صدات کنم بیا چایی بخور. بعد تو با سگت مشغول باشی نیایی. چایی یخ کنه. بعد من قهر کنم.

بعد شنبه‌ها بریم شهر خرید. شهر شلوغ باشه. ما بترسیم. سردرد بگیریم. برگردیم خونه بگیم وای این مردم چطور تو شهر زندگی می‌کنن. بعد تلوزیون نداشته باشیم مجبور شیم بغل هم بشینیم سریال ببینیم. بعد هی من پتو رو بکشم طرف خودم تو بکشی طرف خودت. بعد بگی این خنزرپنزا رو در بیار از دست و گردند. چش و چالم رو سوراخ کردی.

بعد من برم سفر تو بهونه بگیری که بزها اندازه قبل شیر نمی‌دن. من بگم آخه یه بهانه بهتر نداری. تو بگی نه. بعد الکی بگی سگم مریض شده من برگردم بعد دعوامون بشه که آخه مگه مرض داری. بعد تو بگی خب تو که می‌دونی دارم.

9:39 PM Permalink

October 10, 2011

دهم اکتبر دو هزار و یازده

یکی از ایمیل‌های دو سال قبلم بهش رو فوروارد کرده بهم نوشته لعنتی که یه روز اینقدر دوسم داشتی.

چرا اینقدر زخم می‌زنی آخه؟ تو که می‌دونی چی شد و چرا شد. چرا اینقدر زخم می‌زنی آخه؟ درد تموم میشه. جای زخمه می‌مونه.

1:37 AM Permalink

October 9, 2011

نهم اکتبر دو هزار و یازده

که آدم محکم بغلش کنه
محکمِ
محکمِ
محکمِ
که در گوشش یواش بگه جان دلمی که
یواشِ
یواشِ
یواش

2:27 AM Permalink

October 8, 2011

هشتم اکتبر دو هزار و یازده

چه خونه‌ام خالی شده
چه بغلم خالی‌تر

12:11 AM Permalink

October 7, 2011

الان ما سه نفریم
هر کدوممون یه لپ تاپ رو پامونه
تو سه اتاق مجزا نشستیم
من رو دیوار این دوتا تو فیس بوک یه چیزی میذارم
بعد اون یکی اتاقیه زرتی میره لایک میزن
بعد من کامنت میذارم که اول برو ببین بعد لایک بزن
بعد اون یکی اتاق سومیه می‌خنده
بعد من و این دومیه شروع می‌کنیم حرف زدن
بعد باز این سومیه میخنده
نگو اصلا به ما نمی‌خندیده
از اول داشته یه چیزی میدیده تو لپ تاپش
به اون می‌خنده.


همچین فضاییه.

8:19 PM Permalink

الان یه سه چار نفر آدم دارن می‌زنن تو سرشون که
یا امام زمان
این باز تند تند شروع کرد به پست نوشتن
باز چه گندی زده

8:11 PM Permalink

There is a name on my gtalk with this status for ever. I love you (husband name). they are together more than 10 years now. somehow every time i look at her status, a little, cute though, smile is coming to my face. I like the sweet taste of the status.

8:06 PM Permalink

هی آدم میاد بنویسه
کلمه‌ها در می‌رن. یعنی قبل از اون اصلا کلمه در نمیاد که بره. کار کلمه‌هه هم اصلا نیست.
بعد آدم یادش می‌ره چی می‌خواست بنویسه تو بیگین ویت!

اوه. شت.

8:02 PM Permalink

هفتم اکتبر دو هزار و یازده

از روزهایی که دوباره صدای پا «مرا به سوی انتظار» لبخند می برد

7:58 PM Permalink

October 5, 2011

پنجم اکتبر دو هزار و یازده

چقدر این زنه که این روزا دور و برته، آرومه.

10:00 PM Permalink

October 4, 2011

چهارم اکتبر دوهزار و یازده

و من چنان پرم
که روی صدایم نماز می‌خوانند.
و من چنان پرم
و من چنان پرم
و من چنان پرم
.....

2:08 PM Permalink

October 3, 2011

سوم اکتبر دو هزار و یازده

حواست به منی که همه جونم التماس بود نبود.
فکر می‌کردم چطور میشه عاشق تو نشد.

2:06 PM Permalink

October 2, 2011

دوم اکتبر دو هزار و یازده

از اون بوس‌های کوچیک
آره از اون کوچیک تندا

از اونا
الان

8:33 PM Permalink

October 1, 2011

یکم اکتبر دو هزار و یازده

شاید برای مخاطب خاص


کانون بچه‌ها یه وقتایی کتاب‌های ترسناک واسه بچه‌ها چاپ می‌کرد. یه کتابی هم داشت که حکایتش این بود که یه پسری آرزوهای عجیب غریب می‌کرد. یه روز آرزو می‌کرد دستش آهنی باشه، شش تا پا داشته باشه و یه روزی هم خواست که رو پیشونی همه آدما یه صفحه تلوزیون باشه که هرچی که فکر می‌کنن توش معلوم بشه. چون فقط تا اینجای داستان رو لازم دارم، بقیه‌اش رو نمی‌گم.

امروز که داشتم تو همین صد و یک معروفِ معرف حضور رانندگی می‌کردم و فکر می‌کردم الان دست چپ که تو آفتابه از اون یکی دسته بیشتر می‌سوزه و تقارن تن بهم می‌خوره، همزمان به اون صفحه تلوزیون رو پیشونی اون کتاب ترسناکه کانون هم فکر کردم.

مثلا اگه یه صفحه تلوزیون رو پیشونی من بود دیشب، من همینطوری بداهه‌طور، یه فیلم می‌ساختم که اونو ببینی. از اونجا که من وقتی فکر می‌کنم سناریوهام می‌شه کلیشه‌های هالیوودی، وقتی بداهه فیلم می‌سازم میشه میشه خوراک مسعود کیمیایی. صحنه اول فیلم تو یه کاباره تو استانبول هست. خیلی آدم‌برفی طوری. آدم برفی که مثلا کیمیایی بخواد بسازدش.

داریوش ارجمند خیلی سیاه مست نشسته پشت میز و پرویز پرستویی عرق‌سگی رو می‌ریزه تو فنجون کمر‌باریکا و اکبر عبدی اون‌ور داره تو دلش حرف می‌زنه که بخورم دین و ایمونم رفته،‌ نخورم مرامم. داریوش ارجمند که این جور مواقع همیشه نطق می‌ده در خصوص مرام و مردونگی و اینا،‌ می‌فهمه یارو واسه چی این‌ور اون ور می‌کنه. بر می‌گرده می‌گه: می‌دونی تو این کاباره یه نیروی عجیب غریبی وجود داره؟ عبدی این دست و اون دست می‌کنه ارجمند ادامه می‌ده که اره. یه نیروی عجیبی هست که آدمایی که شبا اینجان، صب که بیدار شن، هرجا که بیدار شن، هیچی دیگه یادشون نمی‌یاد. فقط یادشون میاد که اومدن تو کاباره و دارن با درد دل خودشون حال می‌کنن. فردا هیچکی یادش نمی‌آد که کسی شب قبل تو سیاه مستی چی گف و چقدر گریه کرد و چقدر ترسید و چقدر اراجیف گفت و چقدر کار مزخرف کرد. هیچکی یادش نمی‌آد. آره اقا خاکی. مرام این کاباره اینه.

وسع من از حد این فیلمنامه بالاتر نمی‌ره. خیلی سنتی طور و کلیشه‌ای و خز. حالا یکی میاد با رنگ و موسیقی و نور و این حرفا این چیزا رو می‌سازه، یکی هم مثل ما هنوز آدم دیالوگه و خط. مثل همین تبلغات بیلبورد های صد و یک. خیلی مستقیم به هدف. نه ردی از هنر هست توشون نه ظرافتی و نه رنگی. لپ بند بگذارید لاغر شوید. از ما ماشین بخرید. فیلم فلان، کازینوی بهمان. فیلم بداهه منم که از سرم پخش می‌شد همین شکلی بود.

آدم، اونم آدمی - (خیلی خیلی خارج از موضوع: به خودم گفتم آدم. می‌دونم یکی اگه الان اینجا رو بخونه با اون صدای تخم سگش می‌گه: آدم؟- )که اندازه من حرف می‌زنه،‌ اگه کسی تازه ببیندش خب طبیعی بهش اعتماد نکنه. اصلا آدم باید با کسی عرق بخوره،‌ با کسی دوا بزنه که بهش اطمینان داشته باشه. همچین اطمینان مرام طوری در هر حالی هواتو دارم طوری. خب با یه وراجی مثل من کی می‌خواد هوشیار نباشه. بعد فکر کن که من بشینم بگم بعله. ما مراممون کاباره طوریه. خب ضایع‌است دیگه. باورش هم سخت. بیام بگم بعله آقا. ما حرف مردم نمی‌زنیم. ما ال ما بل.

بیام فلسفه ببافم بگم بعله. از روزگاران قدیم مردم برای این به شراب و دوا علاقه مند بودند که از هوشیاری می‌بردشون یه ور دیگه. آدما یه خودی می‌شن که تو هوشیاری افسارشو بستن. بعد معلومه که آدم دلش نمی‌خواد پیش یه غریبه وراج هوشیاری اش بره. خب ترسناکه دیگه. فرض کن همه عمرت همه چی زیر دستت بود،‌ تو کنترلت بود،‌عدل همین یه دفعه که ناامنی باس باشی یه جای غریب پیش یه آدم غریب‌تر که معلوم نیست از کجا اومده و به کجا می‌ره. به قول فرنگی‌ها لیترالی هم همینطوره.


حالا که اصلا من نمی‌دونم دوباره می‌خوای منو ببینی یا نه یا اصلا شاید ما همین امشب دوباره رفتیم یه جا و برنگشتیم، اما ما که حالی بردیم مبسوط در تمام مدت به طوری که از شمایلمون هم داشت می‌زد بیرون، شما رو نمی‌دونم. مرام سگ مستی ما همون مرام کاباره داداشمون ایناست. آقا داریوش رو می‌گم.

8:07 PM Permalink