" /> Baloot: September 2011 Archives

« August 2011 | Main | October 2011 »

September 30, 2011

بی‌جنبه. لوس. بهانه‌گیر و کمی عوضی.
خود این روزهامو می‌گم.

2:53 AM Permalink

یه وقتایی یه چیزایی ادویه عشق دارن توشون.
فقط آشپزه باید یادش باشه سلیقه‌ها فرق دارن و غذا رو ادویه نیست که خوشمزه می‌کنه، خاطره است که مزه‌اش رو می‌سازه. مثل قورمه سبزی‌ مامان‌ها که همیشه یه طعم رو میده. همون طعم بچگی رو.
ادویه که بشه نمک زورکی، غذا رو باس ریخت دور و آشپزه هم باید بره دنبال یه کار دیگه بگرده.

2:33 AM Permalink

سی‌ام سپتامبر دو هزار و یازده

داشتم فکر می‌کردم بی‌خیالت بشم. یعنی اینقدر به خودم بگم که به تخمتم نیستم حتی در حد یه دوست- بماند که نمی‌خوام دوستت باشم- و هی تکرار کنم هم که به تخمت نیست و واقعا باید بی‌خیال شد چون شاید کش دادنش باعثی لوس شدن حال خودم هم بشه.
بعد دیدم که حتی نمیتونم با خودم این فکر رو کنم. یعنی وقتی به ت به ته خیالت رسیدم باز می‌پیچم به تصویر تو.

بعد فکر کردم آیا عاشق شدم؟ عاشق شدن یعنی این؟آدما که بزرگ می‌شن هی می‌خوان مثل همون نوجونیا عاشق بشنن. همون حسها هم تند تند زدن های دل و هی پروانه هی دشت دشت پروانه تو شیکم. شاید ادم بزرگا یه جور دیگه عاشق می‌شن. شاید ماها دیگه قرار نیست هیچ وقت پروانه بره دلمون. شاید وقتی ماه‌ها و ماه‌ها می‌تونی با توهمش زندگی کنی و بتونی به خودم دروغ بگی و باور کنی که حالت خوبه و با این توهم هم خوشحالم.

دروغ یا راست این حال منه. من با این توهم خوشحالم. اما یه وقتی باید اینو دیگه بذارم کنار؟ یعنی یه وقتی هم - لابد زود- می‌رسه که خسته می‌شم. نمی‌دونم. عاشقی تو بزرگ‌سالی یعنی چی؟ اگه عاشقی همون پروانه‌ها باشند یعنی شاید ما دیگه هیچ وقت عاشق نشیم.

12:22 AM Permalink

September 29, 2011

بیست و نهم سپتامبر دوهزار و یازده

دوست مشترک بهم گفت که این حالت «سالم« نیست.
خب من که چیزی نمی‌خوام
انتظاری ندارم
واسه خودم، تو توهمات خودم دارم زندگی می‌کنم. گیرم با تو.
من که نیومدم تو حریمت
نمیام تو حریمت
من که هیچی نگفتم
من که می‌دونم من هیچ جایی ندارم تو زندگیت
می‌دونم دیوونگی خودمه و توهمات خودم.
من که به تو کاری ندارم. ضربه نمی‌زنم. تو که اصلا نمی‌دونی این انقلابا رو تو جوون من.
خب قاعده نیست که نباشه. اگه قاعده بود که اصلا تو نبودی. تو کجات قاعده است؟ من کجام قاعده است.
شاید عجیب باشه،‌ اما مریض نیست.
یعنی من فکر می‌کنم مریض نیست
مگر اینکه بگیم شیزوفرنی هم یه نوع مرضه.

2:08 PM Permalink

September 28, 2011

بیست و هشتم سپتامبر دو هزار و یازده

باز رفتم یه چیزی بخرم که اضافه کنمشون به اون جعبه‌هه.
دلم گرفت.
دیدم هیچ وقت که بهت نمی‌دمشون.
دیدم که فقط واسه دل خودمه. یه روز هم همشون رو میریزم تو دریا.
دلم خواست صدات رو می‌شنیدم.
انتظاری که نیست.
اما دلم خواست.
دلم خواست بودی. فقط بودی.
دل تنگ شدم عمیق.

2:05 PM Permalink

September 27, 2011

بیست و هفتم سپتامبر دو هزار و یازده

سنجابه پوزه‌اش خرد شده بود. خون می‌پاشید بیرون. ماشین جلویی زده بود بهش. کنار جاده بال بال می‌زد.
بعد آروم شد و یه نفس عمیق کشید و تمام.
مرگ تو دستای من بود. خونی.

2:02 PM Permalink

September 26, 2011

بیست و ششم سپتامبر دو هزار و یازده

مامور پارکه گفت که به کمپ ما خوش اومدید. سمت چپ، دو ساعت دیگه رانندگی.
انگار مثلا کوچه بالایی باشه.

2:01 PM Permalink

September 25, 2011

بیست و پنجم سپتامبر دو هزار و یازده

آدم خودش می‌فهمه وقتی یه خداحافظی با بقیه‌ها فرق داره. هرچی هم که بخواد خونسرد نشون بده، بازم خودش می‌دونه که فرق داره.

1:59 PM Permalink

September 24, 2011

بیست و چهارم سپتامبر دو هزار و یازده

دیشب کنار یه دریاچه خوابیدم. صبح ماهی شده بودم.

1:58 PM Permalink

September 23, 2011

بیست و سوم سپتامبر دو هزار و یازده

یه وقتی هست که آدم به یه جایی می‌رسه که چون حوصله دعوا و جدل رو نداره به همه چی می‌گه باشه و بعله.
یه وقتی هست که آدم از ترس زخم زبون و کنایه‌های بعدی به همه چی می‌گه باشه و بعله.
یه وقتی هست که آدم باید بفهمه که می‌ترسه.
یه وقتایی آدم باید بتونه بذاره و بره.
اما همون وقتام هست که یه چیزی هست که نمی‌ذاره آدم بره
و همون وقتاست که آدم می‌فهمه هنوز دلش گیره و درگیر.

5:39 PM Permalink

September 22, 2011

بیست و دوم سپتامبر دو هزار و یازده

همین روزا یه کسخلی عظیمی ازم سر بزنه که بعدش مثل چی پشیمون بشم. حالا ببین کی گفتم. مثل اون روز که به بچه‌ها گفتم تلفن رو از دستم بگیرید من اس ام اس نفرستم، بعد رفتم تلفن رو پیدا کردم فرستادم! حالا هم حکایت این ایمیل زدنم که میگم نمیزنم نمی‌زنم اینه.

5:28 PM Permalink

September 21, 2011

بیست و یکم سپتامبر دو هزار و یازده

بیابون هی صدام می‌کنه
می‌رم چند روز طرف پالم اسپرینگ و بیابونهای اون ورا زیر درخت‌های نخل.
دلم جاده بیابونی بی‌انتها می‌خواد.
ریدیوهد بخونه.
تو باشی.

5:22 PM Permalink

September 20, 2011

بیستم سپتامبر دو هزار و یازده

2:09 PM Permalink

September 19, 2011

نوزدهم سپتامبر دو هزار و یازده

قاصدک چسبیده به پنجره اتاق خواب کار تو بود؟

1:30 PM Permalink

September 18, 2011

هجدهم سپتامبر دو هزار و یازده

هزار دلیل برای نخواستن وجود دارد. منظورم نخواستن طرف است. طرفی که آمده و ابراز عشق کرده. ممکن است آدم از اسم طرف خوشش نیاید. ممکن است چاق، لاغر، کوتاه، بلند، زشت، زیبا باشد. ممکن است چشمانش ریز باشد و ما چشم درشت بخواهیم. ممکن است شکمش صاف باشد و ما دلمان بخواهد قربان صدقه شکم گرد برویم. چه می‌دانم هزار دلیل وجود دارد. اینجا منظورم دلایل فیزیکی است. اینکه از اخلاق طرف، مدل حرف زدنش، فلسفه زندگی و ....خوشمان نیاید یک دسته دیگر است.

اما یک چیزهایی که دست خود آدم نیست. دست من نیست که قدم کوتاه است یا بلند. مگر آدم قد کوتاه یا قد بلند دل ندارد که عاشق شود؟ اگر من سایز آن سوپر مدل ویکتوریا سکرت نباشم یا صورتم پر از جوش، یا زبانم موقع حرف زدن بگیرید، یا موهایم ریخته باشد اینها که دیگر دست خودم نیست. همه این‌ها هم بنا به تعریف این اجتماع ما شده‌اند ضد ارزش.

آدم‌ها گاهی حرف‌هایی می‌زنند که اثر زخمش هیچ وقت، هیچ وقت خوب نمی‌شود. شاید آدم یادش برود آما آخر جای زخم یک روزی جایی باز می‌شود. صداقت خوب است خیلی هم خوب است. اما می‌شود یک دلیل دیگر پیدا کرد برای رد کردن طرف، حدقل برای گفتنش به او، نه ایراد گرفتن از چیزی که دست خودش نیست. هیچ وقت دست خودش نبوده. این زخم جایش خوب نمی‌شود.  

10:47 PM Permalink

دوست داشتم که این پایین نوشتم دل پیچه مدامت را دارم.
راستش این عین
تعریف حال این روزهای توهم تو در زندگی من این است.
دل پیچه مدامت را دارم.

4:22 AM Permalink

September 17, 2011

هفدهم سپتامبر دوهزار و یازده

می‌گوید بر خلاف آنچه ظاهرت نشان می‌دهد در رابطه‌های عاشقانه‌ات آدم محکمی نیستی. نه می‌توانی نه بگویی و نه می‌توانی بگویی که کسی را دوست داری. می‌گوید اینطور اگر کسی ادای عاشق بودنت را در بیاورد و تو هم دوستش داشته باشی، هر بلایی بخواهد سرت می‌آورد. تو هم برای نرنجاندن دلش- حتی اگر فقط دوستت هم باشد- هر کاری می‌کنی.
بعد می‌گوید که همه این‌ها را هم بلند بلند می‌آیی می‌نویسی. چطور اعتماد می‌کنی که آدم‌ها سواستفاده نکنند. آنهم از توی اینهمه احساساتی.

آدم‌های نازنین کمیابند. وقتی رفاقت و رابطه قاطی می‌شوند من نمی‌دانم که چطور میشود یکی را بست و دیگری را باز گذاشت.
و نه می‌دانم چطور میشود اینها را باهم داشت. چطور می‌توان به رفیق گفت که دل‌پیچه مدامش را داری و چطور به معشوق می‌توان گفت که رفاقت می‌خواهی.

4:15 AM Permalink

September 16, 2011

شانزدهم سپتامبر دوهزار و یازده

مامان عاشق ستار است. از جوانی‌هایش بوده. یک جوری عاشقش است که بابا که هیچ وقت به هیچ کدام از دلبری‌های مامان و ما کاری ندارد، در خصوص ستار مسخره بازی در‌ می آورد.

دیروز آمدند سنتاباربارا و قرار شد به جای اینکه در خانه بمانیم برویم جنوب‌تر کالیفرنیا بگردیم. در راه آمدن به اینجا- الان در لوس آنجلس هستیم و تازه از مغازه پروین خانم عطاری هم برگشتیم ساندویچ مغز و قلوه هم زدیم با بورانی و شعله زرد- رادیو ۶۷۰ ای ام که رادیوی فارسی زبانی در این منطقه است اعلام کرد که دو شب بیاد ماندنی با ستار.

مامان از جا پرید، اما آگهی تمام شده بود و ما نفهمیده بودیم چه ساعتی و کجا و کی است. رفتیم کمپانی کتاب کتاب بخریم، دیدیم که تبلیغ برنامه را زده‌اند که جمعه وشنبه همین هفته هنرمندان عزیز پروانه، آروین و ستار قرار است برنامه داشته باشند. کجا؟ کاباره تهران.

به مامان می‌گویم شما تا به حال کاباره رفته‌اید. می‌گوید نه. از بابا می‌پرسم چطور. می‌گوید در لاله زار از جلویشان رد شده اما تو نرفته! حالا قرار شده ما فردا شب برویم کاباره تهران خانوادگی دست بوس ستار.

کاباره تهران (این اسم کاباره یک طور خوبی لاله‌زاری است، آدم دلش می‌خواهد هی تکرار کند) یکی از قدیمی‌ترین و معروف‌ترین کاباره‌های ایرانی لوس آنجلس است (‌از استاد پیام میم تقاضا می‌شود یک پستی در خصوص تاریخچه این کاباره بنویسند که ما لینکش را بگذاریم اینجا.) حالا می‌روم گزارش می‌دهم. قرار شد برویم لباس پولکی هم بخریم که برق بزنیم.

4:02 AM Permalink

September 15, 2011

پانزدهم سپتامبر دو هزار و یازده

دارم خونه رو جمع و جور می‌کنم. پایین تمام شد، کامپیوتر- که رادیو جوانش مشغول آصف پخش کردن بود- رو آوردم بالا که همچنان ادامه بده.

بعد خب خیلی طبیعیه که برم به عکسات یه دور نگاه کنم وقتی کامپیوتر دستمه. یعد یه دفعه ترسیدم. دیدم می‌تونم قشنگ خل بشم با این وضع. یعنی حالی که پیدا می‌کنم با هر کلیک یه حال ترسناکی میشه.

الان نشستم روی تخت و دارم فکر می‌کنم که شیزوفرنی مگه چیه؟ غیر از این همه توهم و اینهمه تو توهم زندگی کردن؟ توهم تویی که حتی روحت خبر نداره از اینهمه زنده بودنت. اینهمه پر رنگ بودنت. از این همه قصه. از این همه قصه.

دیگه حال منو بلک کتر نگفته بود که حالا داره می‌خونه یه چیزایی در خصوص اینکه من قربون چشات بشم و اینا و بعد خارجی می‌خونه که «مجیک» لازمه.

4:29 PM Permalink

توهم، تصویر، تو

کلبه قهوه‌ایست. درخت‌ها کاج و سبز و سرد. آن طرف دور دور یک دریاچه است. با یک اسکله چوبی.
من پتو روی دوشم است و دارم روی ایوان سیگار می‌کشم و فکر می‌کنم آیا می‌آید روی ایوان؟ آیا می‌آید روی ایوان؟

تو میایی. سیگار تعارف می‌کنم. یک پک می‌زنی. می‌پرسی خوبم
می‌گویم خوبم.

بعد ساکت می‌شویم
می‌خوام بگویی برویم راه برویم. دعا می‌کنم بگویی برویم راه برویم. آرزو می‌کنم بگویی برویم راه برویم

هنوز ساکتیم
من می‌گویم که می‌خواهم بروم لب دریاچه.
می‌پرسم تو میایی
تو می‌گویی نه
می‌گویی صبح زود باید برگردی
من لبخند می‌زنم

من می‌روم سمت پله‌ها
من می‌میرم.

12:38 AM Permalink

چهاردهم سپتامبر دوهزار و یازده

شلاق‌ها را تو خوردی
تن ما درد می‌گیرد

12:27 AM Permalink

September 13, 2011

سیزدهم سپتامبر دو هزار و یازده

یه کارناوال رقصی بود تو لندن. تو همون خیابونایی که تا چند هفته قبل مرکز شورش‌های لندن بودند. خیابون‌ها رو بسته بودند وتو کوچه‌ها خوراکی می‌فروختند و ملت در خونه‌هاشون رو باز گذاشته بودند بقیه برن دستشویی ( البته نفری یک یا دو پوند هم می گرفتند). بوی غذا بود و علف و آبجو. تو خیابون‌های اصلی هم گروه‌های رقص بودند که رژه می‌رفتند و مردم دو طرف خیابون نگاهشون می‌کردند و باهاشون می‌رقصیدند و راه می رفتند. یه جاهایی هم دی جی هایی ایستاده بودند و ادما دورشون جمع می‌شدند و می‌رقصیدند.

به نگار گفتم تصور کن اینجا خیابون ولی عصر باشه. بعد گروه‌های رقص های ما بیان برقصن. یه گروه داش مشتی برقصه، یه گروه ترکی،‌ یه گروه با ساسی مانکن و الی اخر...بعد چقدر کیف اینجا بیشتر می‌شه. اونوقت ما هم می‌تونیم بخونیم و بخندیم و برقصیم با زبون خودمون هم بندری بخونیم.

چقدر اون روز خوبه.

11:24 PM Permalink

September 12, 2011

دوازدهم سپتامبر دو هزار و یک

با خانم دکتر ع که این روزها کلبه حقیر را منور نموده‌اند، رفتیم لب اقیانوس که هم راهی رفته باشیم، هم یک مقدار صحبت‌هایی در حد خودمان داشته باشیم و هم حالا اگر خواستیم غروب را هم ببینیم.

از برکه‌های پر لک لک و درنا عبور کردیم و به بالای صخره‌ای رسیدیم. خانم دکتر ع یک عینک آفتابی قهوه‌ای روی چشمانشان بود. بنده حقیر هم یک عینک آفتابی سیاهی.

پس از سکوت معنا داری خانم دکتر ع فرمودند که چقدر این صحنه شبیه فیلم‌های هالیوودی استریوتایپی کالیفرنیا است. غروب سرخ و اقیانوس و عده‌ای موج‌سوار خوش. بعد فرمودند که صحنه مثل تیتراژ پایانی است که دختره گذاشته رفته اما قهرمان داستان که پسر سیفید پوست بسیار تو دل برویی هم هست بسیار محکم و استوار تخته موج سواری‌اش را برداشته و به اقیانوس زده است و در نمای پایانی که خورشید دارد در دل اقیانوس فرو می‌رود ما لبخندی یواش را بر لب پسرک می‌بینیم. دنیا به آخر نرسیده و قهرمان ما هنوز می‌تواند روی پاهایش محکم و استوار بیاستد و زندگی تازه‌ای را شروع کند.

بنده البته در صحت سخنان خانم دکتر ع شکی ندارم اما صحنه‌ای که من می‌دیدم بیشتر شبیه یکی از برنامه‌های نشنال جغرافی بود که به معرفی ساحلی بکر و دست نخورده مثلا در پرو می‌پرداخت و در همان تیتراژ پایانی آقاهه می‌گفت که این موج‌ها برای اندک موج سوارانی که آن را می‌شناسند بهشتی است ذیقیمت و بعد یک آهنگ آمریکای جنوبی طوری هم پخش میشد.

اندکی گذشت و ما متعجب از این تفاوت بینش، عینک‌های آفتابی‌مان را عوض کردیم.

انگار در یک سالن دیگر نشسته باشی. سناریوی خانم دکتر ع کاملا درست بود. ما دوتا اندکی به هم نگاه کردیم و به این نتیجه رسیدیم که خیلی مهم است که آدم از چه عینکی به دنیا نگاه کند. این طور بود که طی سخنانی عمیق ما توانستیم این اصل اصیل فلسفی را در عمل به اثبات برسانیم و در سکوتی عمیق به سیر آفاق و انفس دادمه دادیم.

1:08 AM Permalink

September 11, 2011

یازدهم سپتامبر دو هزار و یازده

How I wish, how I wish you were here.
We're just two lost souls swimming in a fish bowl, year after year,
Running over the same old ground.
What have you found? The same old fears.


How I wish, How I wish, How I wish, How I wish, How I wish, How I wish, How I wish, How I wish, How I wish, How I wish, How I wish, How I wish, How I wish, How I wish, How I wish, How I wish, How I wish, How I wish, How I wish, How I wish, How I wish, How I wish, How I wish, How I wish, ......

11:13 PM Permalink

September 10, 2011

دهم سپتامبر دو هزار و یازده

سه ساعت که خوبه، تا خود ماه هم میام که اون چشای پف کرده‌ات رو ماچ کنم.
کسخل اعظم. کی پس وقتی من دارم تو اون خونه تیمی‌هه ، موهای مردمون رو نوازش می‌کنم برامون ساقی‌گری کنه اگه تو خوب نباشی؟

11:10 PM Permalink

September 9, 2011

نهم سپتامبر دوهزار و یازده

حالا کلا من از تو چی می‌خوام؟

11:08 PM Permalink

September 8, 2011

هشتم سپتامبر دو هزار و یازده

اولین لاک ناخن رو بعد از پنج سال خریدم. قرمز.

11:04 PM Permalink

September 7, 2011

هفتم سپتامبر دو هزار و یازده

زنگ می‌زنه می‌گه به مامانت یه چیزی بگو.
می‌گم باز چی شده؟
می‌گه شب مهمون داریم. من می‌گم اون ماهی هشتاد سانتی رو که گرفتم درست کنیم، اون می‌گه شصت سانتیه کافیه. می‌خواد آبروی منو ببره.
مامانم از اونور داد می‌زنه دیوانه‌ام کرده. تو فریزر جای نون ندارم همه اش پر از ماهیه.
می‌گم بابا جان چند سالته شما؟ بزرگتر هم می‌خوای بشی؟

* چند ماهه که بابا میره ماهی‌گیره. هر روز صبح!
** فکر می‌کنم این بزرگتر از این هم می‌خوای بشی یک اصطلاح شمالیه (گّته هم خوانه بووی) ندیدم فارس‌ها از این اصطلاح استفاده کنند.
***مثل سگ هم دلم براشون تنگ شده. جونم میره براشون.

10:41 PM Permalink

September 6, 2011

ششم سپتامبر دوهزار و یازده

تو بیا، لامپ را هم روشن نکردی نکردی.

1:53 AM Permalink

September 5, 2011

پنجم سپتامبر دو هزار و یازده

خب لامصب سنتاباربارام خوشگله دیگه.
آدم اگه از تبت برمیگشت داکوتا چی می‌شد اونوت!

1:19 AM Permalink

September 4, 2011

چهارم سپتامبر دو هزار و یازده

نه تنها با موش زندگی می کنم بلکه توالتم هم خراب شده و از ساعت سه تا پنج صبح راه رفتم تا استارباکس باز شه برم بشاشم.

پست سفر ترامایی دارم.

1:17 AM Permalink

September 3, 2011

سوم سپتامبر دو هزار و یازده

در رو به حیاط اتاق نشیمن رو دیشب باز گذاشته بود.
از صبح تا حالا یه موش ناقابل تمام دنیای منو تحت الشعای خودش قرار داده.

کلا موش‌ها موجوداتی هستند که با آدما خوب بازی می‌کنند.
دپارتد رو یادتونه؟

1:12 AM Permalink

September 2, 2011

دوم سپتامبر دو هزار و یازده

سیندرلای سینه کوچکی اومده خونم وسط ماجرا ساعت دوازده شد

پشت تخت اتاق نشیمن، یه سوتین سفید پیدا کردم. سایز کاپش بی.

1:08 AM Permalink

September 1, 2011

یکم سپتامبر دو هزار و یازده


تاکسی که میاد دم در وا میسته آدمو ببره فرودگاه، بی‌رحم‌ترین عنصر حیاته.

1:02 AM Permalink