
« سیام آگوست دوهزار و یازده
صفحه اصلی
یکم سپتامبر دو هزار و یازده »
سی و یکم آگوست دو هزار و یازده
برای خورشید روزهای خوب وبلاگستان
ساعت سه یه بعد از ظهر ابریه. تو طبقه شونزدهم یه برجی نشستم. رودخونه تیمز این کناره، یو تو اون ور، چایی یخ کرده کنار
دستم و همزاد داره خونه رو جارو میکشه.
اینجا خونه صنمه. کنار ایستگاه هند شرقی، لندن. خودش هم سر کاره. ایمیل هم میزنه که دلم تنگ شده. سالاد الویه بیارین برام.
***
سال ۲۰۰۴ بود. من هنوز توی آمریکا تازه بودم. وحید یه شهر دیگه کار میکرد و ما رفیق تلفنی بودیم. تنها دوستم تو آمریکا هم یه شهر دیگه بود. من و منا و رها یه اتاق داشتیم تو یه آپارتمان دو خوابه. گرم بود و همیشه خفه. همون روزهای اول اومدن و بیکاری و به گه خوری افتادن که اینجا چه غلطی میکنیم.
اون دوستم تو شهر دور یه روز بهم گفت دنبال دانلود یه فیلم ایرانی میگرده. من حتی تایپ فارسی بلد نبودم. براش گشتم تا رسیدم به یه صفحهای به اسم «صفا در ال ای» اون زمونا صفا لینک فیلم هم میذاشت کنار وبلاگش. انگار یه چیز تازه بود. آدمی که با زبون فارسی مینویسه و خاطرات روزانهاش رو. خاطراتش از فضایی رو که من هم هستم توش. حرفهای آشنا. کشف یه چیز تازه بود. تا مدتها فقط بلد بودم برم وبلاگ صفا و آرشیوش رو بخونم. نمیدونم چقدر طول کشید تا کشف کردم این اسمایی که کنار ستون اصلی نوشته اسمشون هست لینک و میشه روشون کلیک کرد و رفت یه جاهای دیگه مثل وبلاگ خود صفا.
خورشید خانم اینطوری پیدا شد. زنی که تازه اومده بود آمریکا. درگیریها شکل هم بود، مشکلات، تنهایی. آرشیو وبلاگش انگار من بود. انگار زندگی من بود توی ایران. همه اون دغدغهها، اون عشقا، اون حرص خوردنها، اون زن بودنها تو اون مملکت...انگار یه آینه من بود. انگار من دیگه عجیب نبودم. انگار آدمهای دیگه هم بودند با این دغدغهها. هی به خودم میگفتم این زن، این زنها کجا بودند همه اون سالهای من در ایران. زنهای ساده قوی با دغدغههایی از جنس آشنا.
بعد هی خوندم و هی خوندم. دو سال طول کشید تا خودم جرات نوشتن رو پیدا کردم. یه باری صنم تو وبلاگش نوشته بود که مترجم میخواد برای یه مطلبی برای ویکیپیدای فارسی. با هزار خجالت ایمیل زدم بهش که من میتونم ترجمه کنم. احساس میکردم به یه آدم خیلی خیلی مهمی دارم ایمیل میزنم. بعد هم یه بار باهاش تلفنی حرف زدم.
وقتی حمیدرضا اینجا رو راه انداخت، خورشید و زن نوشت اولین کسایی بودن که به اینجا لینک دادن. اون روزا مردم هنوز لینک میدادن به همدیگه. من از خوشحالی داشتم سکته میکردم.
یه بار دیگه هم گفتم یه جا که این وبلاگ زندگی منو عوض کرد. این که الان من تو این مبل چرمی رو به روی تیمیز فرو رفتم رو مدیون وبلاگمم. درسمو، رشتهام رو، کارم رو، روابط انسانی و عاطفی که الان دارم رو، نازنین آدمهای دور و برم رو، سفرهامو...همه چی. به جرات چیزی نمیتونم الان تو زندگیم پیدا کنم که ربطی مستقیم یا غیر مستقیم به بلوط نداشته باشه.
حالا اینا رو واسه این یادم اومده که دیدم امروز روز جهانیه وبلاگه.
گاهی فکر میکنم چقدر این وبلاگه آینه است. این زن لمیده الان کجا و اون زن آگوست سال دوهزار و شش کجا. خوبه که یه رکوردی هست از حجم عظیم تغییرات. حالا به نوشتههای همین چند سال هم که نگاه میکنم میبینم چقدر ممکنه زندگی بچرخه و آدم عوض بشه. چقدر نوشتههای اون روزها الان غریبن. من الان نیستن. اما باز هم این وبلاگه یاد داده که تغییرات رو قبول کن. اون موقع یه آدم اون مدلی بودی، الان این شکلی. فردا یه شکل دیگه. راستش چند وقت قبل میخواستم یه پستم رو که اون سالها در خصوص مهاجرت نوشته بودم رو دوباره پست کنم و بگم که با هم بخندیم به این اراجیف. شاید حالا دو سال دیگه اومدم اینو نوشتم.
دوست دارم خودمو تو لحظه قبول میکنم و مبارزه نمیکنم برای اثبات چیزی که گذشته. گذشته دیگه. مثل همون قبول کردن ذائقه بیرونی، یه وقتی موی بلند بافته، یه وقتی کچل، یه وقتی کت و شلوار، یه وقتی کولی، یه وقتی دلبرانه...چرا باید هویت بشن اونا؟
همه اینا رو گفتم چون همیشه همیشه ، مثل خیلیهای دیگه تو این دنیایی که واسه خودمون ساختیم و اسمش رو گذاشتیم وبلاگستان، خودمو یه جوری مدیون خورشید میدونم. درسته که خودش خیلی وقته که نمینویسه اما این اغراق نیست که بگم صنم به من یاد داد حرفم رو بزنم. واسه حرفم بجنگم. خودم باشم. راحت باشم. از تنم بگم. از روابطم بگم. از اینی که هستم خجالت نکشم. خوب یادمه وقتی پست «دکلریشن آف جندگی» رو مینوشتم، یاد صنم بودم.
بعد هم که از نزدیک باهاش آشنا شدم همیشه همیشه به صداقتش غبطه میخوردم. این زن رو راستترین آدمی هست که من تا به حال دیدم. اغراق نیست اگه بگم که آرامشی رو کنارش دارم خیلی خیلی کم جای دیگه پیدا میکنم. رفاقتش خیلی عزیزه، خیلی ارزشمنده. خاطرش نازنینتر.
حالا درسته صابخونه این روزهاست، اما اینا رو واسه اینکه فردا شب بهم آبگوشت بده نمیگم. خیلی از ماها به خورشید خانوم وبلاگستان مدیونیم. خورشید خانومی که من میدونم و میدونم که یه روز دوباره اون صفحه کرم رنگ رو باز میکنه و دوباره مینویسه که سلام. من برگشتم.
English Weblog
archives
by dateSeptember 2011
August 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category