
« July 2011 | Main | September 2011 »
سی و یکم آگوست دو هزار و یازده
برای خورشید روزهای خوب وبلاگستان
ساعت سه یه بعد از ظهر ابریه. تو طبقه شونزدهم یه برجی نشستم. رودخونه تیمز این کناره، یو تو اون ور، چایی یخ کرده کنار
دستم و همزاد داره خونه رو جارو میکشه.
اینجا خونه صنمه. کنار ایستگاه هند شرقی، لندن. خودش هم سر کاره. ایمیل هم میزنه که دلم تنگ شده. سالاد الویه بیارین برام.
***
سال ۲۰۰۴ بود. من هنوز توی آمریکا تازه بودم. وحید یه شهر دیگه کار میکرد و ما رفیق تلفنی بودیم. تنها دوستم تو آمریکا هم یه شهر دیگه بود. من و منا و رها یه اتاق داشتیم تو یه آپارتمان دو خوابه. گرم بود و همیشه خفه. همون روزهای اول اومدن و بیکاری و به گه خوری افتادن که اینجا چه غلطی میکنیم.
اون دوستم تو شهر دور یه روز بهم گفت دنبال دانلود یه فیلم ایرانی میگرده. من حتی تایپ فارسی بلد نبودم. براش گشتم تا رسیدم به یه صفحهای به اسم «صفا در ال ای» اون زمونا صفا لینک فیلم هم میذاشت کنار وبلاگش. انگار یه چیز تازه بود. آدمی که با زبون فارسی مینویسه و خاطرات روزانهاش رو. خاطراتش از فضایی رو که من هم هستم توش. حرفهای آشنا. کشف یه چیز تازه بود. تا مدتها فقط بلد بودم برم وبلاگ صفا و آرشیوش رو بخونم. نمیدونم چقدر طول کشید تا کشف کردم این اسمایی که کنار ستون اصلی نوشته اسمشون هست لینک و میشه روشون کلیک کرد و رفت یه جاهای دیگه مثل وبلاگ خود صفا.
خورشید خانم اینطوری پیدا شد. زنی که تازه اومده بود آمریکا. درگیریها شکل هم بود، مشکلات، تنهایی. آرشیو وبلاگش انگار من بود. انگار زندگی من بود توی ایران. همه اون دغدغهها، اون عشقا، اون حرص خوردنها، اون زن بودنها تو اون مملکت...انگار یه آینه من بود. انگار من دیگه عجیب نبودم. انگار آدمهای دیگه هم بودند با این دغدغهها. هی به خودم میگفتم این زن، این زنها کجا بودند همه اون سالهای من در ایران. زنهای ساده قوی با دغدغههایی از جنس آشنا.
بعد هی خوندم و هی خوندم. دو سال طول کشید تا خودم جرات نوشتن رو پیدا کردم. یه باری صنم تو وبلاگش نوشته بود که مترجم میخواد برای یه مطلبی برای ویکیپیدای فارسی. با هزار خجالت ایمیل زدم بهش که من میتونم ترجمه کنم. احساس میکردم به یه آدم خیلی خیلی مهمی دارم ایمیل میزنم. بعد هم یه بار باهاش تلفنی حرف زدم.
وقتی حمیدرضا اینجا رو راه انداخت، خورشید و زن نوشت اولین کسایی بودن که به اینجا لینک دادن. اون روزا مردم هنوز لینک میدادن به همدیگه. من از خوشحالی داشتم سکته میکردم.
یه بار دیگه هم گفتم یه جا که این وبلاگ زندگی منو عوض کرد. این که الان من تو این مبل چرمی رو به روی تیمیز فرو رفتم رو مدیون وبلاگمم. درسمو، رشتهام رو، کارم رو، روابط انسانی و عاطفی که الان دارم رو، نازنین آدمهای دور و برم رو، سفرهامو...همه چی. به جرات چیزی نمیتونم الان تو زندگیم پیدا کنم که ربطی مستقیم یا غیر مستقیم به بلوط نداشته باشه.
حالا اینا رو واسه این یادم اومده که دیدم امروز روز جهانیه وبلاگه.
گاهی فکر میکنم چقدر این وبلاگه آینه است. این زن لمیده الان کجا و اون زن آگوست سال دوهزار و شش کجا. خوبه که یه رکوردی هست از حجم عظیم تغییرات. حالا به نوشتههای همین چند سال هم که نگاه میکنم میبینم چقدر ممکنه زندگی بچرخه و آدم عوض بشه. چقدر نوشتههای اون روزها الان غریبن. من الان نیستن. اما باز هم این وبلاگه یاد داده که تغییرات رو قبول کن. اون موقع یه آدم اون مدلی بودی، الان این شکلی. فردا یه شکل دیگه. راستش چند وقت قبل میخواستم یه پستم رو که اون سالها در خصوص مهاجرت نوشته بودم رو دوباره پست کنم و بگم که با هم بخندیم به این اراجیف. شاید حالا دو سال دیگه اومدم اینو نوشتم.
دوست دارم خودمو تو لحظه قبول میکنم و مبارزه نمیکنم برای اثبات چیزی که گذشته. گذشته دیگه. مثل همون قبول کردن ذائقه بیرونی، یه وقتی موی بلند بافته، یه وقتی کچل، یه وقتی کت و شلوار، یه وقتی کولی، یه وقتی دلبرانه...چرا باید هویت بشن اونا؟
همه اینا رو گفتم چون همیشه همیشه ، مثل خیلیهای دیگه تو این دنیایی که واسه خودمون ساختیم و اسمش رو گذاشتیم وبلاگستان، خودمو یه جوری مدیون خورشید میدونم. درسته که خودش خیلی وقته که نمینویسه اما این اغراق نیست که بگم صنم به من یاد داد حرفم رو بزنم. واسه حرفم بجنگم. خودم باشم. راحت باشم. از تنم بگم. از روابطم بگم. از اینی که هستم خجالت نکشم. خوب یادمه وقتی پست «دکلریشن آف جندگی» رو مینوشتم، یاد صنم بودم.
بعد هم که از نزدیک باهاش آشنا شدم همیشه همیشه به صداقتش غبطه میخوردم. این زن رو راستترین آدمی هست که من تا به حال دیدم. اغراق نیست اگه بگم که آرامشی رو کنارش دارم خیلی خیلی کم جای دیگه پیدا میکنم. رفاقتش خیلی عزیزه، خیلی ارزشمنده. خاطرش نازنینتر.
حالا درسته صابخونه این روزهاست، اما اینا رو واسه اینکه فردا شب بهم آبگوشت بده نمیگم. خیلی از ماها به خورشید خانوم وبلاگستان مدیونیم. خورشید خانومی که من میدونم و میدونم که یه روز دوباره اون صفحه کرم رنگ رو باز میکنه و دوباره مینویسه که سلام. من برگشتم.
Permalink
سیام آگوست دوهزار و یازده
امروز فکر کردم اگر روزی بچه دار شوم بیایم لندن بزرگش کنم. یک شهری است که انگار مادران جوان تنها را دوست دارد اینطور که برایشان سرگرمی هست. یحتمل در یک مرتع بزایم بعد بچه را بردارم بیاورم اینجا. تا حالا فکر میکردم میزایم بعد میسپارمش دست پدر و مادرم و خودم میروم.
الان درگیری ذهنی پیدا کردم.
Permalink
بیست و نهم آگوست دوهزار و یازده
چه همهاش امروز توی دلم بود
چه همهاش فکرش خوشحالم کرده بود
چه همهاش آروم شدم
چه همهاش دلتنگی واسش خوبه
چه دلم دوباره وول وول میخوره
Permalink
بیست و نهم آگوست دوهزار و یازده
احساس میکنم این زندگی شهری، در واقع خیلی مدرن شهری، مرا بسیار میترساند. انگار قطارها مرا میخورند و نفسم توی مترو تنگ میشود. کت و شلوارها و لیوانهای قهوه به دست «سر ساعت ایستگاههای معین» خیلی از من دور است. من چوپان را چه به این کارهای آدم بزرگهای شهری؟
Permalink
بیست و هشتم آگوست دو هزار و یازده
به سلامتی این زنها
(آخ که جای سه چهار نفر چقدر خالیه اینجا الان)
Permalink
بیست و هفتم آگوست دوهزار و یازده
آدم باید یک دوربین دستش بگیرد، یک روز کامل از زندگیاش را فیلمبرداری کند و اگر شب نشست و دید و خودش را نشناخت، کیفش را بردارد و برود.
Permalink
بیست و ششم آگوست دو هزار و یازده
بحثهای این روزها بماند وقتی حواسم جمع شد. عجالتا اینکه دوباره در کلهام پیچیدهای ناجورتر از همیشه.
Permalink
کلمه و ترکیبهای تازه
According to Hamzad, this is not a crush, this infatuation!
Permalink
بیست و پنجم آگوست دوهزار و یازده
جاده خوب است. رانندگی خوبتر. دوست خوب از همه اینها هم بهتر.
مغزم پر است از مسئلههایی که باید بنویسمشان. یکی دو روز دیگر، رانندگی اگر مجال دهد، بیایم بنویسم که چقدر چقدر انگار دور شدهام از همه چی. این همان دور شدنی است که اسمش شده ساده شدن، یا حتی ابله شدن، از گود دور افتادن، نفهمیدن، خنگ بودن و خیلی چیزهای دیگر.
Permalink
بیست و چهارم آگوست دوهزار و یازده
در خانه مردم یک حمله سخت داشتم.
حالم خوش نیست.
یک چیزی توی دل و رودهام پیچ میخورد.
شاید از آن کرم حامله شدم.
Permalink
بیست و سوم آگوست دوهزار و یازده
با نگار- که شش ماه بود ندیده بودمش- راه افتاده ایم سفر جادهای دور اروپا. دیروز پراگ را گشتیم و امروز رسیدیم به وین. یک لحظههای سکوتی است پیش آمده که پیشبینیاش را نکرده بودم ( یا نکرده بودیم). احساس میکنم حرفی غیر از آنچه اینجا مینویسمش ندارم. یعنی فعلا تمام داستان زندگی من این است که اینجاست. هیچ حرف خصوصی، حرف تازهای، در زندگیام نیست.
اما خوشحالم روزهای آخر دارد اینطور میگذرد. اگر برگردم، یادم میماند که چرا نمیتوانم یکجا بمانم.
Permalink
بیست و یکم آگوست دوهزار و یازده
گفت که یک چیزی در تو هست که غریب است.
گفتم بعد از سالها انگار جانم آرام است. خوبم.
گفت نه. یک چیزی ترسناک است.
گفت دیگر شفاف نیستی. بچه نیستی. حرف نمیزنی. صبر میکنی. ساکتی.
گفت خود سادهات دیگر نیستی
فکر نمیکردم به این زودی چهره این زنی که دارد بزرگ میشود و میخواهم انکارش کنم خودش را نشان بدهد. اما دیگر نمیشود قایمش کرد.
هیچ وقت به پیر شدن فکر نکرده بودم. دوست داشتم سن بکشم. الان عکسهای دوسال پیشم را دیدم. انگار ده سال پیرتر شده باشم. ده سال.
Permalink
بیست و دوم آگوست دو هزار و یازده
فقط ده دقیقه تاریک نبود، داستان یک زندگی بود. تمام داستان زندگی یک زن..
Permalink
بیستم آگوست دو هزار و یازده
Reunion
Permalink
نوزدهم آگوست دوهزار و یازده
نمیدانم چه میخواهم. آما میدانم چه نمیخواهم و بلد شدم به خودم پاسخ نه بدهم در مورد آن نخواستهها.
Permalink
هجدهم آگوست دو هزار و یازده
در مستی کنار رودخانه، یک تصویر خوب ساختم. یک جفت دستهای قفلشده به هم در سکوت با پس زمینه شن. فریم هم روی دستهاست. یکیشان پر از دستبندهای رنگی و یکیشان با یک نقش شکسته تیز ماندگار.
Permalink
هفدهم آگوست دو هزار و یازده
چه معنی دارد وقتهایی که من پراگ نیستم، این صاحبخانههایم بروند توی اتاق من!
نه تنها کامپیوتر و کتابخانهشان را گذاشتند توی اتاقم، بلکه لباسهایشان را هم پهن میکنند آن تو خشک شود. انگار نه انگار که این اتاق به اسم من زده شده.
میم امروز داشت میرفت بیرون گفتم خب منم بیام. گفت. نه. حوصلهات رو ندارم. این چنین رفقایی داریم ما. هنوز هم بیرون است. من گرسنهام و هرچه خیارشور در خانهشان بود خوردم. تخم مرغ هم ندارند. امیدوارم آن یکی میم الان اینها را بخواند شب با دست پر برگردد خانه. چقدر خیارشور خالی بخورم.
از این وبلاگ به عنوان وسیله آبروریزی جهانی استفاده میکنم. حواستان باشد چه کسی را به خانهتان راه میدهید.
Permalink
شانزدهم آگوست دوهزار و یازده
انگار که دوباره خالی شده باشم از کلمه. باز هم نظم و ترتیب و خیابانهای سبز بدون آشغال و مردم تمیز حمام کرده منظم ایستاده در ایستگاههای وقتهای معین. همه چیز سر جای خود، بدون تغییر، بدون ترس و بدون هیجان.
وین زیباست. مثل همیشه. اما من دلم باز هوای پراگ را کرده. با دوستی رانندگی میکنیم به سمت پراگ. شاید سر راه انگور هم دزدیدیم از تاکستانهای چک.
یک هفته ای میمانم پراگ. کارهایم عقب مانده است. بیپولم. اما از اینکه اینهمه جلویم سفید است خوشحالم. یک انرژی آرام خوبی دارم. انگار هر کاری را که اراده کنم میتوانم انجام دهم. راستش این است که میتوانم.
Permalink
پانزدهم آگوست دوهزار و یازده
منتظرم تاکسی که نه، این رانند آژانس مسافرتی بیاید و مرا ببرد فرودگاه که بروم دبی و از آنجا بروم دوحه که فردا ظهر باشم وین.
هنوز نمیدانم کی برخواهم گشت به آمریکا و اصلا آیا میخواهم برگردم یا نه. همه چیز فعلا روی هواست و منم و جانی آرام و جوانی.
نپال چیزی را در من کاشت که مدتها دلم را برایش شخم زده بودم.
Permalink
پاتالا سفید سفید بود.
پرندههایی که بالایش پرواز میکردند هم سفید شده بودند. مثل پرندههای ایاصوفیا. دور پاتالا پلیس ایستاده بود. نمیگذاشتند مردم از یک جایی جلوتر بروند. روبه روی پاتالا یک مجسمه داس و چکش ساخته بودند و کارگرانی که پرچم چین را بلند کرده بودند. عظیم بود، اما همه پشتشان به این مجسمه بود. داس و چکش را در شب نورانی میکردند و در روز پاساژهایشان را که مردم بخرند و بخرند. آه ای ناجی کارگران عالم.
من برای خودم میچرخیدم. عکس نمیگرفتم. از چه باید عکس میگرفتم؟ سفیدی پاتالا یا هزارن دوربین بدست دورش؟
صدای موسیقی از هر طرف پخش میشد. صدا ناگهان قطع شد و بعد انگار زمین جوشید.
رقص آب بود با صدای زنی که حنجرهاش را انگار سپرده بود به باد. رقص آب و نور و آواز و زمین.
یک لحظه دلم آب خواست و نور را. دوربین را همانجا گذاشتم روی زمین. انگار نه انگار که همه داراییام بود. کیف کمریام را هم با پاسپورت و کارتهای بانک و مدارک شناسایی. صدا که اوج گرفت من زیر فوارههای بودم. روی زمین،روی نور، زیرآب.
سرم را که بالا بردم پرندههای سفید را میدیدم و آبی که هر لحظه یک رنگ بود و تنم را که درد گرفته بود از شلاق تند جریان آبی که از بالا روی سرش میریخت. درد تنها حس واقعی است. من واقعی بودم.
نمیدانم چقدر طول کشید. شاید تا اخر آن آهنگ وقتی آبها خوابیدند.
همه چیز سرجایش بود. آهنگ تازه که شروع شد، یک دختر و پسر نوجوان زیر آب بودند.
دلم برایت مثل سگ تنگ شده بود در آن لحظه. دلم میخواست بودی. دلم میخواست من و تو زیر آن آب بودیم، ما مثل آن نوجوانها جیغ میزدیم و میخندیدم. دلم میخواست زیر آن آب طولانیترین بوسهمان را داشتیم. هنوز مثل همان روز آخر جولای سال دوهزار و پنج، در آن لباس سفید، دوستت دارم.
تنهایی بهایی است که من برای ول کردن همه دار و ندارم- و تو- و رقصیدن شبانه دیوانهوار زیر آبهای نورانی آن سوی دنیا دارم میپردازم. قیمتش سر به فلک میکشد.
Permalink
چهاردهم آگوست دو هزار و یازد
چقدر مزه داشت که توی فرودگاه کاتماندو همه لبخند میزدند.
ویزای یک روزه میخواستم، دلار نداشتم. پول چینی را قبول کردند. عکس نداشتم، قبول کردند، بلیط پرواز فردایم را میخواستند، نداشتم. قبول کردند. آرامش بود این فرودگاه کلی.
دیدم آقای آژانس مسافرتی یک نفر را فرستاده دنبالم . از اینها که اسم آدم را میگیرند توی دستشان. کلی ذوق کردم. بالاخره یکی اسم ما را نوشت توی پلاکاردی. آنهم با شبرنگ فسفری.
کاتماندوی خیس گلی بارانی. رفتم کمی خرت و پرت خریدم و توی کوچههای تامل چندتایی از همسفرهای تبت را هم دیدم. همه خوشحال از برگشتن به نپال.
Permalink
سیزدهم آگوست دوهزار و یازده
تبت- روز هشتم
فعلا که ما هر روز صبح تو یه تخت بیدار میشیم. تو تخت یکی نه، تو یه تخت تو یه هتل تازه.
از امروز فقط نه نفر موندیم. بقیه دیروز یا روز قبلش رفتند. من هم که آخرش مجبور شدم بلیطهای برگشتم از نپال رو عوض کنم. آقای آژانس مسافرتی هی سعی کرد دل ما رو به خاطر همه این اتفاقات بدست بیاره. گفت یکی میاد فرودگاه کاتماندو دنبالت، برات هتل خوب گرفتم با غذای کامل، خودم میام دوشنبه ناهار میبرمت یک رستوران نپالی اصیل، یکی هم دوشنبه میبردت فرودگاه. دیگه منم گفتم خو! غر نمیزنم. اما براش یک صفحه از مشکلاتی که تو این سفر بوجود اومد و راه حل هایی که به نظرم می اومد نوشتم. حالا اگه بخونه.
صبح رفتم بازار شهر. همه شکل هم، همه چینی، همه به اسم تبتی. میگم خب شما میگید اینو با دست درست کردید درست، اما اینا که سنگهای چینیاند. این رو چیکار کنم. رفتم بانک چین ببینم میتونم از آمریکن اکسپرس که بهره کمتری داره پول نقد بگیرم برای لنز، اما گفتن نه. امیدهام در روز آخر به باد رفت.
شب با چند نفر از دوستان باقیمانده رفتیم پارک رو به روی صومعه پاتال. من خودمو سپردم دست فوارهها.
فردا برمیگردم کاتماندو، اما تبت نه شروع شد نه تمام. این مسافرت فقط یاد گرفتن راه بود. کار من با تبت تمام نشده.
برمیگردم.

Permalink
دوازدهم آگوست دوهزار و یازده
تبت- روز هفتم
خب هتل را دیشب عوض کردند، امشب هم عوض کردند. داد مسافرها باقی است و حالا دیگر در یک شهر- لهاسا- مستقریم و آدرس هتل را دارم و از گروه فرار میکنم. بعد از پاتالا دیگر حوصله دیدن هیچ صومعهای را نداشتم. کلا من آدم موزه و ساختمان و قصر و این حرفها نیستم. دوست دارم بین مردم باشم. آنهم اینجا با این همه بیگانگی عجیبش.
امروز با کیم- همان عکاس کرهای*- و ملیکا - که یک دختر فرانسوی است- رفتیم خرید دوربین. برای ملیکا. دل و دینم رفته از دست.
از وقتی دزد محترم بارسلونایی- پارسال همین موقعها- لنزهای نازنینم را قربانی خدای آبها کرد ( این به این معنا است که کوله پشتی لنزهای مرا انداخت توی آب) دیگر دست و دلم به عکاسی نرفت که نرفت. یک لنز قرضی ۱۸-۵۵ از معصومه گرفتم، اما عکاسی نمیکنم. بعد از ناپدید شدن این ایفون این دفعهای، برای چاییها تقلب میکنم و با دوربینم عکس میگیرم. اما جانش نیست.
از شروع سفر تبت شاید پنجاه تا عکس هم نگرفته بودم، اما دو روز است که یک چیزی دوباره قلقلک میدهد. اینجا همه چیز خطی است. یعنی معماری خطوط تیز منظم دارد و این جان میدهد برای عکاسی از نمای نزدیک. با این لنز من هم میشود. یک کمی افتادم به جان خطها و از جزییات عکس گرفتم. لنز آدم را عکاس نمیکند، اما دست و بال آدم را برای عکاسی میبندد و باز میکند.

یک دفعه دیدم دلم باز دوربینم را میخواهد و عکاسی را. عکاسی واید هیچ وقت کار من نبوده. نمیفهمم آدم چه چیز را می تواند ثبت کند. با وایدترین لنزها هم نمیشود هیمالیا یا دشتهای تبت را ثبت کرد. یا حداقل این ایده من است. جزییات را دوست دارم. برای دیدنشان باید چشم داشت. باید فریم بست بدون لنز و عکس را پیدا کرد.
ملکیا مشغول دیدن دوربینها بود که من این عزیز دل، این خلقت شگفت هستی را دیدم توی قفسهای. یک مدتی عکس دسکتاپم بود لامصب. قیمتش از کمترین قیمت آمریکا پنجاه دلار کمتر بود. راستش آن لحظهای بود که اگر سیصد دلار هم گرانتر بودم میخریدمش. یعنی من که نه. کمپانی محترم ویزا. اما این چین، این ابرقدرت اقتصادی، این غول بزرگ، این اشغالکننده تبت، این مدعی اینکه تبت نداریم، چین داریم کارتهای ما را قبول نکرد. هیچکدامشان را. فروشنده گفت که فقط یک کارت محلی را قبول میکند. از کردیت کارت هم اگر پول نقد بردارم، به ازای هزار و صد دلار باید بیش از چهارصد دلار پول اضافه و بهرهاش را بدهم)
هی نگاهش کردم، هی به فروشنده التماس کردم، هی گفتم بابا این ویزا است. معتبر است. زنگ بزنید همین الان بپرسید. هیچ افاقه نکرد.
با آه و افسون آن نگار دیرین را گذاشتم توی قفسه. بعد هم رفتیم با رفقا مستی با عرق سه و نیم درصدی چینی.

* عکسهای بینظیر کیم را در وبسایتش ببنید.
Permalink
الان دیدم دوستی نظری داده که وقتی از بیتوجهی مردم گله میکنی باید یادت باشد که در آمریکا هم این اتفاق میافتد.
همه ما شدیم جمهوری اسلامی. اگر یک چیز در آمریکا هم اتفاق بیافتد، یعنی دیگر مشکلی نیست؟ اگر کسی در آمریکا به شما بیمحلی کند آنوقت ایرادی ندارد در جاهای دیگر هم اینکار را بکنند؟ اگر بگوییم در آمریکا هم مردم کشته میشوند ایا این تاییدی است بر کشتن مردم سوریه؟
در ضمن گفتن اینکه این اتفاق در فلان جا افتاد، آیا به این معنی است که در هیچ جای دیگر جهان نیافتاده و نمیافتد؟ آیا باید نشست و بررسی کرد که در کدام جای جهان در چه هنگام صاحب رستوران به مشتری خندیده است؟
اولش گفتم که این مشاهدات چند روزه من و اتفاقاتی است که در چند جای مشخص افتاد و روالی که دارد هر روز تکرار میشود. شاید اگر یک آدمی به همان رستورانها یا مکانها در ساعات دیگری میرفت اصلا شاهد این ماجراها نبود. اینها مشاهدات بنده در چند روز گذشته است
(الان که دارم این را مینویسم روز دوازدهم آگوست است و رفتارها به شدت بدتر شده. حداقل با من بدتر شده. این شاید به خاطر موهایم باشد، شاید به خاطر رنگ پوست، شاید به خاطر مدل لباس پوشیدنم اصلا شاید به خاطر رنگ کفشهایم. من نمیدانم. اما اتفاق افتاده. دیشب یک راننده تاکسی مرا از تاکسی پرت کرد بیرون. امروز در بانک مامور پلیس آمد به من گفت برو بیرون. آیا این به این معنا است که در آمریکا هیچ راننده تاکسی بدی وجود ندارد یا همه مامورهای بانک انسانهای خوشرفتاری اند؟ نه.
باور کنید آمریکا - یا غرب- ملاک رفتاری نیست. معمولا آدمها دوست دارند با آنها با احترام برخورد شود. حالا نیویورک باشد یا لهاسا.)
بسیار توضیح واضحات بود.
Permalink
علف نکشیده تو هوای تو ام امروز. گفتم اینو یه بار. نه؟
یه تصویرهایی هست که واسه دل خودم میسازمشون. اما میمونن. بعد هی تکرار میشن این تصاویر. دلم تنگ شده زل بزنم بهت وقتی حواست نیست. دلم واسه اون شب شش ساعته هم تنگ شده. کاش اون شب هیچ وقت صبح نمیشد و تو هیچ وقت بیدار نمیشدی و دستای من تا ابد توی موهای تو میموند. خوشحالم که حتی خودت هم شریک حالم نبودی.
Permalink
یازدهم آگوست دوهزار و یازده

حقیقتا میخواستم یک پست بلند و بالا در خصوص صومعه پاتالا، تصورات خودم و واقعیتی که دیدم بنویسم، اما دلسردتر از آن هستم که بتوانم.
دیدن میلیاردها دلار طلا و جواهرات خفته در این قصر و فقر عمیق مردم تبت یک دردی را به دل آدم میآورد. ای امان از تو ای مذهب. ای امان از تو.
Permalink
سفرنامه نویسی دوست ندارم. مدل من نیست.
حاشیه همیشه بهتره.
خستهام. بقیه باشه واسه یه روز دیگه.
به اون پست خودم در خصوص تقدس و لهاسا و انرژی و اینا میخندم. با صدای بلند.
لهاسای آرزوها در همان سنگ قبر سه هزارکیلو طلایی دالایی لامای پنجم دفن شد.
به هیچ شهری در تبت نباید وارد شد. به هیچ صومعهای هم. همه خاطرات بچگی با یک تفنگ اسباب بازی چینی کشته میشوند.
طبیعت اینجا به هزار بار پیاده روی میارزد. برای طبیعت، برای کوه، برای دشت. نه برای دالایی لامای سه هزارکیلو طلایی.
میتوانم تا ابد اینجا بمانم. فقط اگر مرا از این شهرهای لعنتی قرمز و زرد بیرون ببرند.
پینوشت مخصوص:
تو معمولی نیستی. زندگی داره معمولیات میکنه. بکش بیرون.
Permalink
فحشخور این پست ملس است.
اما در هر حال ماییم و کفر و احترام نگذاشتن به عقاید بقیه وقتی بقیه واسه عقاید ما احترامی قائل نیستند
بلی. مقابله به مثل کار بدی است. تا آخر دنیا «کفار» باید به «دینداران» و عقاید آنها احترام بگذارند و «دینداران» هم بزنند «کفار» را بکشند چرا که بعضی عقاید برابرترند.
---
روی شاید شصت سالش باشه. اهل گلاسکوی اسکاتند و ساکن دوبی. پنج ساله تو دوبی کار میکنه. یک کاراکتری داره واسه خودش یک کاراکتری داره. دیشب گفت بیا خوک و آبجو سفارش بدیم به مبارکی رمضان. گفتم خیلی دلت پرهها. گفت اره. خیلی وقت خوک درست و حسابی نخوردم. به سلامتی روزه دارا زدیم بالا.
* واسه نوشتن دو کلمه باید کلی توضیح داد مبادا که به کسی بربخورد. مسخره است.
Permalink
فحشخور این پست ملس است.
اما در هر حال ماییم و کفر و احترام نگذاشتن به عقاید بقیه وقتی بقیه واسه عقاید ما احترامی قائل نیستند
بلی. مقابله به مثل کار بدی است. تا آخر دنیا «کفار» باید به «دینداران» و عقاید آنها احترام بگذارند و «دینداران» هم بزنند «کفار» را بکشند چرا که بعضی عقاید برابرترند.
---
روی شاید شصت سالش باشه. اهل گلاسکوی اسکاتند و ساکن دوبی. پنج ساله تو دوبی کار میکنه. یک کاراکتری داره واسه خودش یک کاراکتری داره. دیشب گفت بیا خوک و آبجو سفارش بدیم به مبارکی رمضان. گفتم خیلی دلت پرهها. گفت اره. خیلی وقت خوک درست و حسابی نخوردم. به سلامتی روزه دارا زدیم بالا.
* واسه نوشتن دو کلمه باید کلی توضیح داد مبادا که به کسی بربخورد. مسخره است.
Permalink
دلم واسش تنگ شده. واسه چی نمیدونم. شاید فقط برای دیدنش و جاده.
Permalink
بعد از این جریانات هتل و مشکل با آژانس و همه غر زدنهای ملت، با
نیما رفتم شام خوردم. یعنی ساعت یازده دیشب از کافینت برمیگشتم دیدم هنوز داره کار میکنه و هنوز اون بطری آب رو نخورده. گفتم بیا من میخوام ببرمت شام. گفت که کار داره. یه ذره منتظر شم بعد گفتم میرم اتاقم کارت تمام شد صدام کن.
ساعت دوازده و نیم بود فکر کنم که اومد که بریم شام. یه جا رو پیدا کردیمو نشستیم. یه ذره غیبت آدمای تور رو کردیم و گفت که این بدترین توری بوده که توی تمام این سالها داشته و همه خیلی کم صبر و پر توقع و اینا بودند.
بعد هم گفت که به کسی نگو اما من امشب دیگه میرم خونه خودم. دیگه آژانس خودش بدونه با شما. منم گفتم مطمئن باش پولتو میگیری و از فردا به هیچ تلفنی جواب نده. گفت که فردا ساعت پنج و نیم من و یه زوج آلمانی که اونا هم هواش رو داشتند باشیم تو هتل تا بیاد ما رو ببره خونش برامون شام درست کنه.
گفت که پسرش رو میفرسته یه مدرسه شبانهروزی در نپال. چون میخواد انگلیسی یاد بگیره. خودش در هند درس خونده. گفت تابستونا کار میکنه که پول دربیاره زمستونا بره با پسرش وقت بگذرونه. گفت این یه رازه و کسی نباید بدونه اون همچین پسری داره.
Permalink
دهم آگوست دوهزار و یازده
تبت- روز پنجم
بعد از گذشتن- و البته توقفهای طولانی- در دریاچه مقدس منسارور و رودخونه زرد- رودخانه مادر برای مردم تبت- رسیدیم به لهاسا. امروز دوباره تا ارتفاع پنج هزار متری رفتیم بالا. راننده مست مست بود. من ردیف جلو نشسته بودم و کاملا بوی الکل رو حس میکردم. هیچ صبری نداشت و میخواست از همه سبقت بگیره. داد مسافرها دیگه در اومد و مجبور شد آروم برونه. اما همچنان بسیار هیجانانگیز.
بعد ما رسیدیم به یه هتلی. بار و بندیل رو گذاشتیم تو اتاق من اومدم پایین ببینم کار پروازم چی شد دیدم ملت همسفران پایین جمع شدند که اتاقهای ما بده. البته اتاق ما هم توالت فرنگی نداشت و پنجره هم نداشت. اما خب خیلی مسئله هم نبود. بقیه یکی یکی اومدن پایین. یکی گفت من تو جعبه نمیخوابم. یکی گفت اتاقم بود میده. یکی گفت کف اتاق پر از موه اون یکی گفت اتاق قانونی نیست چون دستشویی رو بهش اضافه کردن و کلا هرکی یه چیزی کفت و خرد جمعی بر این شد که همه بیاییم پایین بگیم اتاق ما را عوض کنید.
حالا این خانم نیما هی به این آژانس زنگ میزنه اونا هم میگن که همه هتلهای لهاسا پره و این تنها چیزی هست که داریم. ملیسا رفت حرف زد. قطع کردن روش. حالا طفلک نیما گریه میگرد و میگفت این سفر از اولش بد بود. بعد گفت من پول و همه ویزاها رو میدم و دیگه کار نمیکنم. دیگه رفتیم آرومش کردیم گفتیم که تو راهنمایی و مشکل شما نیست.
در هر حال قصه اینکه از این آژانس مسافرتی لهاسا ما فقط یک اسم داشتیم و یک شماره تلفن. نیما هم فریلنس کار میکنه باهاشون. اونا هم هی روی ما قطع میکردند. آخرش گفتیم خب به پلیس زنگ میزنیم .بعد گندش در اومد اصلا این هتل به خاطر کیفیت پایینش واسه جهانگردا غیرقانونیه و اصلا نباید اینجا جا میگرفتند اما چون خواستند کمتر پول بدن اینجا رو گرفتن. حالا بماند که چرا فقط واسه جهانگردا غیرقانونیه و واسه مردم چین و تبت غیرقانونی نیست و استاندارد دوگانه و ترس از نظرات خارجیها و ...
حالا همچنان همه اینجا نشستیم. خانم صاب هتل هم گفت که حالا اگه شما هم بخواهید را برگردید به اتاقاتون من اجازه نمیدم چون غیرقانونیه.
حالا هم نمیدونیم چی میشه. نشستیم. به پلیس زنگ زدن رو هم نمیدونیم چرا نیما میگه نه . الان فکر میکنم نکنه همه چی غیرقانونی بود و قلعه رو ندیده دپورتمون کنن! ویزاهای ما البته همه کاغذای و گروهی بود و پاسپورتامون ویزا نخورده.
ملت عصبانی اند. این هتل واقعا از اون اتاقهایی که دو شب اول خوابیدیم خیلی بهتره اما دو شب هتل لوکس توقع ملت رو بالا برده.
حالا هم فعلا نشستیم. منم وقت کردم اینو اپدیت کنم و عکسا رو بریزم تو کامپیوتر.
آپدیت یک: یه پلیس کوچولویی اومده مشکل رو حل کنه. میگم کوچولو چون واقعا تا آرنج اینایی هست که دوره اش کردند. هنوز خبری نیست.
من نشستم کف زمین و مینویسم و نامجو گوش میکنم. از وقتی ایفون/ ایپاده گم شده من کمبود موسیقی شدید پیدا کردم. روز اول هم این راننده آهنگهای دیسکوی نپالی چینی میذاشت. یه چیزی هم مده که هی میگه چاچاچا چاچاچا. بعد دیگه غر زدیم از روز دوم دیگه ضبط روشن نکرد. این شده که کمبود موسیقی دارم به طرز بدی.
آپدیت دو: خب بالاخره این مسئول اژانس اومد. هیچ اتفاقی هم نیافتاد. گفت تمام هتل های لهاسا پر اند و هر کاری دلتون میخواد بکنید. همینی هست که هست. ملت هم ساکت شدند بالاخره بعد از اینکه فهمیدن پلیس هم دستش با اینا تو یه کاسه است. اما اتاقها رو عوض کردند. اتاق ما بدتر از قبلی شد. بوی نم و فاضلاب خفه کننده بود. من کیسه خوابم رو برداشتم و اومدم توی راهرو بخوام. چراغ ها هم خاموش نمیشن. اینم از امروز ما.
آپدیت سه: نه خیر. روز هنوز به انتها نرسیده. ساعت دو صبح بیدار شدم برم دستشویی دیدم ملیسا نیست. نگران شدم واقعا چون درهای اتاق هم باز بود. بالاخره اومد. گفت بوده یه کافی نت شبانه روزی و میخواد بلیط بگیره و برگرده تورنتو. بیخیال هند و معبد و همه چی. عصبانی از جریان بلیطش و تور و هتل و آدمها و همه چی کلا. حالا هی میگم بابا صبر کن صبح برو بلیط بخر. تا صبح گرون نمیشه. بذار ببینیم صبح چی میشه. حکایتی شده این تور و این همسفرها. احساس عذاب وجدان میکنم که دلم هیجان میخواست.
از حواشی روز پنجم:
کیم یه عکاس حرفهایه از کره جنوبی. الان یه پروژه داره در مورد مردم تبت و مونتین هاردور هم اسپانسرشه. سر یک گندمزار ایستادیم توی راه لهاسا. اینجا فصل درو بود (خیلی جاها هنوز سبزه) منم وسط گندما میگشتم که دیدم نشسته با کارگرهای مزرعه غذا میخوره. صدام کرد و رفتم و آی دادند خوردیم. آي دادند خوردیم. نون روغنی و سیب زمینی پخته با فلفل تند و یک جور آبجوی از جو! که مزه ابلیمو میداد. بسیار چسبید.
یه دختره است که حالا نمیگم اهل کجاست، اما از روز اول هرکی پیشش نشسته فرداش جاشو عوض کرده. لامصب همیشه هم صندلی جلوی اتوبوس میشینه که بهترین صندلیه. دیروز و امروز من دیر رسیدم به اتوبوس و چون کسی پیشش نمیشینه صندلی به من میرسه. اتوبوس پره پره.
ای غر میزنه ای غر میزنه ای غر میزنه. هی من چشامو میبندم مثلا میخوابم. هی لبخند میزنم هی میگم تیک ایت ایزی. مامور گزارش سرعت راننده به منه! درسته که راننده واقعا مشگنه و رانندگیاش در کوهستانی تنگ و باریک واقعا ترسناکه اما خب بابا چشاتو ببیند لذت ببر از ترسش. میگه الان برگردم کشور خودم میدونم چقدر جای خوبی زندگی میکنم. بعد میگه میتونی تصور کنی یک سال حمام نکنی. یا میگه این رانندهه چون از روستاست احمقه. کلا هم در کشور من در کشور من از دهنش نمی افته. خب لامصب. میموندی همونجا. عصبانی ام که دارم اینو مینویسم.
به راهنما گفتم نمیخوای از وضعیت سیاسی تبت چیزی بگی. گفت نه.
خب امروز ما در خصوص ازدواج در تبیت این چیزا رو یاد گرفتیم: در روستاها هنوز ازدواج از پیش تعیین شده رواج داره. به خاطر اینکه زمینها تقسیم نشن هر دو یا سه یا بیشتر برادر یک زن مشترک دارند. به این نمیگن چند شوهری یا چند همسری زن، بهش میگن همسر مشترک برای مردها.
هر برادری که شب بخواد پیش زن بخوابه باید علامت خودش رو به اتاق اویزون کنه که بقیه مزاحم نشن. بچه ها هم همه مشترکن و به همه مردهای خانواده میگن بابا.
آدما همه میرن جهنم! واسه همین باید برای بازگشت روحشون به یک بدن خوب دعا کرد. مرده ها رو تکه تکه میکنند ( این کار توسط موبدها ها انجام میشه نه توسط خانواده). این مراسم باید قبل از طلوع خورشید انجام بشه. بعد از مرگ هم تا چهل ونه روز باید هم شمع برای مرده روشن کرد و هم براش غذا کنار گذاشت. این کار روح مرده رو خوشحال میکنه.
Permalink
بیست کیلومتر مونده به لهاسا و من هیچان زدهام.
میدونم که اصلا هیچ ربطی به تصویر ذهنی من نداره و احتمالا یک شهر چینی دیگه است با یه معبدی بالای کوه. اما من شهرهای «مقدس» رو دوست دارم. فکر می کنم یه انرژیه چیزی توشون هست. یعنی نه انرژی اما حس اینکه قرنهاست مردم پابرهنه میان به این شهر و تمام اعتقاد و امیدشون به اومدن به این شهره یه وزنی میده به فضا برای من. برای همینه که دوست دارم مکه رو زمان حج ببینم و اورشلیم. هیچ چیز مقدس نیست. میخواستم بگم دیدن این اندازه از ایمان …اما ایمان یا حماقت؟
خودمو که نمیتونم گول بزنم.
بگذریم.
الان دیگه باید شده باشه پونزده کیلومتر. میخوام یه پیاده روی طولانی شبانه ساکتی برم.
Permalink
هی فکر میکنم اینو بنویسم یا نه. اما خب اینا برداشتهای منه که ممکنه با واقعیت هر کس دیگهای یا تجربه هر کس دیگهای متفاوت باشه. برای منِ مردم دوستِ بیخیال یه جوری سخته اینا رو گفتن.
راستش طبیعت تبت همونی هست که انتظار داشتم. شگرف و بینظیر. به معنای واقعی کلمه بینظیر. اما مردمش نه. البته حقیقتش هیچ وقت در خصوص مردمش تصویری هم نداشتم. الان هم سه چهار روز بیشتر نیست که با مردم کوچه و بازار سعی میکنم ارتباط برقرار کنم و این حرفی که میزنم شاید در مقایسه با نپال و فقط مختص به این چند روز باشه.
حضور آدم نادیده گرفته میشه. ظهر با چهارنفر از همسفرا رفتیم یک رستوران تبتی (رستورانهای چینی اینچا اکثریت دارند). از ساعت دوازده و نیم تا دو منتظر غذا بودیم. چهل و پنچ دقیقه طول کشید تا اومدن سر میز. رستوران خالی بود. فقط نمیاومدند از آشپزخونه بیرون. یک دختربچهای هم بود که هی میرفت و می آمد اما اصلا نگاه هم نمیکرد. وقتی هم می گفیم چای و به این قوری کتریها اشاره میکردیم سرشو برمیگردوند. آخرش غذای همه رو تک تک اوردند و غذای من رو اصلا نیاوردند!
بعد من تنها رفتم یه رستوران کوچیک خونگی (یعنی اشپزخونه خونه رستوران هم هست) . دوتا میز آدم داشتن غذا میخوردن. من نشستم و لبخند زدم. هی لبخند زدم. هی لبخند زدم . دوتا خانم هم کار میکردند. هی رفتن اومدن هی رفتن اومدن و دوباره هیچ اعتنایی نکردند. یعنی حتی نیومدن سر میز یه چیزی بگن. من هم گرسنه بیست دقیقه منتظر نشستم بعد از در رفتم بیرون دیدم دارن بیرون ظرف میشورن و منو که دیدن شروع کردن به خندیدن!
بالاخره جای سوم یه غذایی بهم دادند. اینجا شلوغ بود. رستوران بازهم خونگی بود. اونقدر گرسنه بودم که هرچیزی رو میخوردم. فقط با دست ادای غذا خوردن در آوردم که یه غذایی بدید به من و بعد خانمه یک غذایی اورد. اما بقیه کسایی که نشسته بودند همه از سر میزهاشون بلند شده بودند و دور من نشسته بودند و طبعا حرف که میزدند من نمیفهمیدم. لبخند هم کار ساز نبود. یعنی مسئله این بود که نمیخوان ارتباط برقرار کنند.
وقتی برای غذا نشستی جایی به طور مرتب افراد برای گدایی وارد رستوران میشن و اونقدر نمیرن که بهشون پولی بدی. از بچه خردسال تا پیرمرد و پیرزن. اینقدر نگاهت میکنن و اینقدر می ایستن که یه چیزی بالاخره بدی. کلا گدا خیلی فراوونه.
رفتار مردم تا اینجا که دوستانه نبود. حداقل من مورد دوستانهای ندیدم. اصلا هم فکر نمیکنم وای چرا انگلیسی نمیدونن. همه مگه قراره انگلیسی بدونن. چیزی که هست تا اینجا کسی حتی سعی نکرده کمک کنه یا وانمود کنه که میخواد یه تلاشی بکنه. خیلی جاها من با کشیدن شکل تخت یا غذا یا پول و یه مقداری لبخند بدون اینکه یک کلمه از حرفهای طرف رو بفمهمم هم جای خوب پیدا کردم هم غذای خوب خوردم و هم پول مناسب دادم. اینجا اینطور نیست. یا حداقل تا حالا که نبوده.
Permalink
توی پوخارای نپال نشسته بودم یه روز کنار رودخونه که دوتا زن با لباسهای محلی تبتی اومدن و گفتن که ما پناهندههای تبت هستیم و چین کشور ما رو گرفته و الان ما یک چیزهایی با دست درست میکنیم و میفروشیم اما مغازه نداریم. منم گفتم بسیار هم خوب. ببینم. همه چیزهای دست ساز اونا همون چیزهایی بود که توی همه مغازها پیدا میشه. عین همونها . یک دست ساخت چین. گفتم اینا مال چینه. یکیشون گفت ای ای اسمارت وومن!
این اتفاق هی تکرار میشه. سر راه تو روستاها که میایستیم دستفروشها میان کیسههاشون رو باز میکنه و همه هم میگن که خودمون ساختیم و استخون یاکه (در موردش مینویسم). اما همه شکل هم! من واسه خنزر پنزر پول میدم، زیاد هم پول میدم. اما باید یه چیزی توشون باشه نه سریدوزی/ سازی چینی. از اینکه آدم رو احمق فرض میکنن خوشم نمییاد.
Permalink
نهم آگوست دوهزار و یازده
تبت- روز چهارم
همه چی فیلتره. گوگل ریدر. گوگل داک. فیس بوک بی بی سی سی ان ان مردمک همه چی. فقط جی میل باز میشه و عملا هیچ کار دیگه ای نمیشه کرد. هر جستجویی با اسم تبت توش فیلتره. ویکیپیدیا هم همینطور. اسکایپ نیست و نمیشه دون لود کرد. تو کافینت ها اجازه نمیدن از لپ تاپ خودمون استفاده کنیم. پیش بینی این شرایط رو نکرده بودم. به رئیسم و استاد راهنما ایمیل زدم که شرمنده این وضعیت رو پیش بینی نکرده بودم.
صبح ساعت نه و نیم راه افتادیم. دو ساعت راه بود تا جیانسه
این شهر هم مثل قبلی بخش نواش چینیسازه. همون ساختمونها و همون خیابونهای عریض. وسیله اصلی نقلیه تریلرهست و تراکتور. این وسط اتوبوسهای جهانگردی و پاترولهای شخصی هم دیده میشن. اما اکثریت با تراکتورهاست.
هتل ها هم انگار دارن روز به روز شیکتر میشن. امیدوارم بد عادت نشم بعد از این تور! این یکی نه تنها تخت بلکه مبل و کامپیوتر و دستشویی سرامیک شده هم داره و حتی تلفن، که البته کار نمیکرد. تو لابی نوشته اینترنت داره. اما نه کامپیوترهای خودشون کار میکنه نه وقتی که با سیم رابط خودم وصل میشم ایترانتش. یه کافینت پیدا کردم به این مسئول تور زنگ زدم گفتم این بلیط منو دریابید. چه کنم!
عصری رفتیم یه صومعه عظیم. میشد حدس زد بدون حضور جهانگردا باید خلوت خوبی باشه. الان فصل تعطیلات تو خود چینه و جهانگرد چینی زیاد. جهانگردهای غربی هم بیشتر اونهایی اند که برای کوهنوردی اومدند.
صومعه ساخته شده از اتاقهای متعدد در پنج طبقه. برای رفتن به هر طبقه هم باید از پشت بام رد شد. تو هر اتاق یه تعداد خدا هست و یه موبد که ایستاده. برای عکس گرفتن در هر اتاق باید پول جدا داد. شلوغ بود اما یک بوی کهنگی غریبی هم داشت. یه گوشه پیدا کردم چند دقیقه ساکت بشینم اما اخرش نشد.
از حواشی روز چهارم:
راننده اتوبوس یک آدم مشنگه. یعنی هیچ اصطلاح دیگهای براش پیدا نمیکنم غیر از مشنگ. از اونا که فکر میکنن خیلی باحالن اما رو اعصاب اند. حداقل رو اعصاب من که هست به شدت. از لحاظ بوق. آقا این مرد عاشق بوق زدنه. انگار بوق زدن یه احساس قدرتی بهش میده. جا و بیجا بوق می زنه. وسط بیابون خالی بوق میزنه از دور یه ماشین میبینه بوق میزنه سگ میبینه بوق میزنه. از رو به رو ماشین میاد بوق میزنه. آدم میبینه بوق میزنه آدم نمیبینه بوق میزنه. امشب به ملیسا گفتم اتوبوس تو حیاط هتل پارکه بریم این سیم بوقش رو ببریم! آخه حیف این جاده نیست.
راحتی ملت رو دوست دارم. زن و مرد کنار جاده میشاشن. با یه دست غذا میخورن با یه دست دماغشون رو پرت میکنن تو خیابون. تف کردن به اندازه عظیم رواج داره. توی راه که هنوز کوهستانی بود و پر از چشمه مردها و زن هایی رو میدیدی که دارن خودشونو می شورن. مسواک زدن تو کوچه ظاهرا خیلی طبیعه. لباس و ظرف شستن هم. این چیزا رو که آدم میبینه فکر میکنه چقدر ما ها واسه همه چی قاعده و قانون داریم. چقدر همه چی خوب و بد دارن واسه ما. چقدر سخت میگیریم همه چی رو.
حضور نظامی چین به طرز محسوس و اذیت کنندهای همه جا حس میشه. این مختص به شهرها نیست که آدم هم پلیس زیاد میبینه هم بقیه یونیفرمپوشهای نظامی رو. توی جاده تقریبا هر یک کیلومتر یک مجسمه پلیس هست که یا دارند سلام نظامی میدند یا تفنگ به دستن یا اینکه دوربین دستشونه. این حس کاملا منتقل میشه که همه جا هستند و حتی مجسمههاشون هم دوربین دارن.
تصاویر مائو و بقیه سران چین بعد از مائو هم دیده میشه. امروز تو جاده ای که به صومعه ختم میشه یک تابلویی بود مثل تابلوی سه کله پوک های خودمون (کپی رایت از بابام) و پرچم چین و پرچم چین و پرچم چین همه جا. هنوز هیچ پرچم تبتی ندیدم. هیچ جا.
Permalink
زندگی در نپال
یه دفعه وحشت زده شدم از تعداد ایمیلهایی که در خصوص زندگی در نپال از من سوال کردند. اینا رو به اون پست قبلی اضافه می کنم:
۱. من فقط دوازده روز تو این کشور، اون هم به عنوان یه جهانگرد بودم.
۲.. نمیدونم ویزای بلند مدت، با پاسپورت ایرانی، چطور میشه گرفت
۳. من از سرمای زمستون اینجا و وضعیت گرمایی اینجا بیخبرم.
۴.. تو پوخارا مشکل آب لوله کشی نیست، اما کاتماندو به شدت مشکل کمآبی داره به خاطر عدم وجود لولهکشی شهری مناسب.
۵.. نمیدونم زندگی بدون دونستن زبان نپالی چطوره. من مشکلی نداشتم، اما مثلا داروخونه که میخواستم برم دوست نپالی ام همراهم اومد.
۶. واقعا بیشتر از این هم نمیدونم. اون چیزایی که گفتم در خصوص ارزونی و زیبایی و خوبی مردماش هم سرجاش اما برای زندگی در طولانی مدت احتمالا باید به ذائقه خودتون رجوع کنید و اینکه استاندرادهای زندگی - اونطوری که ما میشناسیم- چقدر براتون مهمه.
Permalink
بوی گندم مست کننده است.
Permalink
پندار میگه که به دست و پا و گردن من بیست متر طناب آویزونه. بیستمتر که نه، اما من این خنزرپنزهای نخی دور دست و پا و گردنم رو دوست دارم. معمولا از جاهای مختلف از دستفروشها میخرمشون یا با کسی عوضشون میکنم. هی میان و میرن. غیر از اونایی که دیگه از دستم در نمیان. اگه هم بپوسن و بیافتن همونجا ولشون میکنم. حکایت گردنبندها جداست. از این ادا و اطوارهای لوس من درآوردی که یکی به خودم بگه میگم بزرگ شو ننه!
اما خیلی باید کسی عزیز باشه یا صمیمی که یکی از اینا رو بخواد و من بهش بدم. شب آخری که توی بار کودتا توی بیروت بودیم. توماس گفت یکی از اینا رو بده به من. جفت دستا رو بردم جلو گفتم هر کدوم رو خواستی بردارد. یکی رو برداشت که فکر کنم از همون سنتاباربارا خریده بودمش. بعد تونی یکی دیگر رو انتخاب کرد. تونی مال لهستان رو برداشت که مهدی برام خریده بود. ژاک هم لامصب نکرد و اونی که نگار برام از هیت اشبری خریده بود رو باز کرد. به جین گفتم تو چی، گفت من یکی از گردنبندها رو میخوام. آب دهن قورت دادم گفتم میدونی که اینا هر کدوم حکایت دارند. گفت اره. اما من باید ویژه باشم. خدایش اون موقع بود دیدم به این خنزرپنزرها هم تعلق دارم. گفتم غیر از کلیده هر کدوم رو خواستی بردار.
اینم نکرد لامصب اون درخته رو که با فرشته از کونکا، خریده بودمش رو انتخاب کرد گفت اینو میخوام. بازش کردم و گفتم این خیلی عزیزه. این درخته رو خیلی میخوام. گفت اره بهم گفتی!
یه خلخالی هم به پام بود که ژاک میگفت با هر قدم که برمی داری میخوای بگی من وجود دارم بهم توجه کنید. همون شب که منو میرسوند دم هتل، بازش کردم بستم به آینه ماشینش گفتم حالا تو هم وجود داری!
امروز یکیشون رو دادم به یه زن غریبه توی یه چادر.
Permalink
هشتم آگوست دوهزار و یازده
تبت- روز سوم:
سر ساعت هشت و نیم راه افتادیم. خانم نیما، راهنمای گروه، گفت که امروز فقط دو ساعت و نیم رانندگی داریم و میرسیم به یه شهری و اونجا میتونیم بریم بگردیم.
اما نیم ساعت نشده ایستادیم و به یک خوششانسی بزرگ برخوردیم. هر سال یک روز فستیوال کشاورزی در این منطقه برگزار میشه و ما سر ساعت رسیده بودیم به اون.
یه ساعتی اونجا موندیم و بعد از اینکه از ایست پلیس گذشتیم رسیدیم به شیگاتسه
رسیدیم به یک هتلی که نه تنها آب داره بلکه آب گرم هم داره. به هر دو نفر یک اتاق دادند. من و ملیسا- که یه دختر کانادایی پر شر و شوره- هم اتاق شدیم. من نشستم لباسامو شستم و اویزون کردم به پنجره و اون رفت بگرده دور شهر. باید برم یه کافی نت پیدا کنم بشینم سر کار.
از حواشی روز دوم:
شیگاتسه دومین شهر بزرگ تبته.
برای من شبیه شهرهای وسط بیابونهای امریکا است که به زور توش درخت و سبزه میچپوندند. ساختمونهای نو و پرچمهای چین رو سر همه ساختمونها. حضور پلسی چین همه جا حس میشه.
بعضی از مردم لباس محلی دارند،اما اغلب بلوز و دامن و شلوار پوشیدند. کوهها از همه جا مشخصاند اما چیزی از مصنوعی بودن شهر کم نمیکنه.
راهنما میگفت که راه حل دولت چین برای مشکل تبت این بوده که چینیها رو مهاجرت بده به تبت وخب با اینهمه جمیعت کار سختی هم نیست. قیافهها یکسان و بدون لبخند. هیچ تابلویی به انگلیسی وجود نداره. حتی توی هتل ها هم. اینکه میگم هتلها واسه اینکه سر راه تو هر هتلی ایستادم ببینم اینترنت دارند یا نه.
آخرش به یه کافینتی رسیدم. مجسم کنید یک سالن عظیم رو با مثلا سیصدتا کامپیوتر با ال سی دی های چهل و دو اینچی. میرم میگم میشه از کامپیوتر خودم استفاده کنم. هاج و واج منو نگاه کردند دوتاشون. هی این سوراخ کامپیوتر رو نشون میدم بعد به سیم اینترنت اشاره میکنم میگم اینو از این سوراخ در بیارید بکنید اینتو! میگم خودم اینترانتش را راه میندازم. جواب فقط نو بود.
جی میل باز میشه اما جیتاک فیلتره. فیس بوک فیلتره. گوگل داکیومنت فیلتره. و حتی وب سایت کاری من هم که اصلا بیربط ترین چیز ممکنه فیلتره. آخرش اسکایپ رو دانلود کردم زنگ زدم که وضعیت اینه و نمیتونم کار کنم.
تو فستیوال رفتم تو یه چادری نشستم. زنها همه یک لباس یک دست پوشیده بودند. لباس محلی صورتی. سبدهای نان و شیرنی محلی هم دست به دست میشد. گفتم به من هم بدید اینکه میگم گفتم یعنی اشاره کردم. یه دفعه کلی نون ریخته شد روی شلوارم. همه مدل بود میگفتند امتحان کن. یکی گفت که از من عکس بگیر و به دوربینم اشاره کرد. از گردنبدنهاش عکس گرفتم. گفت نه از صورت. از صورتش عکس گرفتم. بعد دوربین رو دست به دست همه چادر داد تا عکس رو ببیند. بعد نفر بعدی و همینطور تا نفر یازدهم. هر کدوم هم دوربین رو دست به دست میکردند که به هم عکس رو نشون بدن. بعد مردها که اونور چادر نشسته بودند گفتن که از ما هم بگیر. دوباره همون وضع که از یکی میگرفتی و همه میدیدند. ژستهای مردها عجیب و غریب بود. یکی شیر و چایی و آرد کندم ( غذای اصلی مردم تبت) رو سر کشید و سبیلهای تنکش شیری شد و گفت حالا بگیر. یکی هم نون گذاشت تو دهنش و گفت که وقتی دارم میجوم بگیر. بعد دهنش رو باز کرد. خلاصه اینکه رفتم پاشم برم یه خانوم ی گفت که عکس رو بده. یعنی به دوربین اشاره کرد و دستش رو اورد جلو. من هی سعی کردم بگم که دیجیتاله نمیشه. اما خب چطور میشد گفت. هیچی دیگه اخرش سرشون رو برگردوند از من و من خجالت زده اومدم بیرون.
دور و کنار زمین مسابقه، تو همون فستیواله، (یه جور طناب کشی بود، اما یه مردی رفته بود بالای دکل و یگ چیزهایی می گفت بقیه هم طناب رو ول نمیکردند. چادرهایی بود که توشون غذا میدادن. مثل همه فستیوالهای این مدلی.
یه زن جوونی بچه به پشتش بسته بود و داشت سیب زمینی سرخ میکرد. گفتم عکس بگیرم. گفت نه. منم رفتم تو چادر نشستم. دو ردیف نیمکت و میز گذاشته بودند برای سرو غذا. بعد گفتم چیپس میخوام و یه چیزی مثل سوسیس. اما سوسیس کجا مزه این کجا! بعد اومد نشت رو به روی من و کف دستم رو دید و یه چیزایی گفت . منم که خب همه اش رو متوجه شدم. به دستبندهام دست زد و باز هم یه چیزایی گفت. اون آبیه رو که از اون پیرمرده پیره زنه تو راه معبد میمونها تو کاتماندو خریده بودم، دادم بهش.
رفتم یه فروشگاهی که کرم بخرم. توی هر خطی یه آدم وایستاده و پشت سرت راه میان. هی هم یه چیزایی میگن که والا من چینیام اونقدر خوب نیست که بفهمم. یه کرم خریدم و بعد رفتم یه داروخونهای یه چیزی واسه این تبخال لعنتی خریدم که واقعا قیافهای دیدنی از من ساخته.
سر راه رفتم یه صومعهای. نرفتم تو. گشتم دور معبد و برگشتم اومدم بیرون. بیرون معبد بساط دستفروشهای خنزرپنزره. از ریش تراش تا کمربند و گردنبند و کلید و گردنبند و هندوانه و همه چی. قیمت رو روی ماشین حساب نشون میدن. اگه بگی نه یه چیزایی میگن. همه هم دور هم نشستن. میگن وری چیپ. هلو. لوکی و وری چیپ. از کنارشون هم رد میشی میگن بای بای و همه با هم میخندن. یکی دوتا آی لاویو هم شنیدم با خنده حضار. خدایش باید از این لباس جیگری زردها بگیرم با این کله کلا شبیه این دانش آموزان معبدم . یحتمل یه احترامی برامون قائل شن.
پرواز برگشتم رو از لهاسا به کاتماندو برای روز چهاردم آگوست رزرو کردند. در صورتی که باید سیزدهم میبود. الان بلیطهای برگشت من از نپال روز چهاردهمه و قاطیه. از یه طرف ویزا گروهیه و من تنها ویزا ندارم که پاشم برم. نمیدونم چی میشه. زنگ زدم به این مسئول آژانس مسافرتی که یه کاری بکنید. هنوز منتظرم ببینم چی میشه.
Permalink
هفتم آگوست دوهزار و یازده
تبت- روز دوم
تبت- روز دوم
اتوبوس خراب بود. بالاخره ساعت یازده و نیم راه افتادیم. راه همچنان جنگلی بود و پر از رودخانه و آب و شباهتی با تصویر ذهنی من از تبت نداشت. اما یواش یواش ارتفاع بیشتر میشد. زمینهای شالی تبدیل میشدند به زمین های گندم و سیب زمینی. پوشش گیاهی کوهها کم کم خشکتر میشد ومحدود تر.
برای ورد به هر شهر باید در یک مرکز پلیس میاستادیم همه پاسپورتها رو وارسی میکردند و بعد اجازه رفتن میدادند.
برای ناهار ایستادیم جایی در ارتفاع چهار هزار و سیصد متری. حال بعضی از مسافرها خوب نبود. من هنوز چیزیم نشده بود. حالا تصویر تبدیل شده بود به همون تصویر ذهنی من از تبت. کوهها خشک و رشته کوه عظیم هیمالیا در پسزمینه
اتوبوس بالاتر میرفت. در ارتفاع پنج هزار و دویست متری در روستایی توقف کردیم.
اورست رو به روی ما بود.
کاش تنها بودم. فقط کاش تنها بودم.
بدون ابر و واضح. هوا هم سرد و خشک. به شدت خشک. بعضی از مسافرها مجبور به استفاده از کپسول اکسیژن شدند. من هم سر درد گرفتم. یه ذره ایستادیم رو به روی اورست و بعد دوباره راه افتادیم. یه باری تنها میام. به خودم قول دادم.
این بالاترین نقطه راه بود و بعد از اون دوباره ارتفاع کم میشد. غروب هم هزار رنگ بود تو اون بیابون و کوهها. من عکاسی نمیکنم. همچنان عکاسی نمیکنم.
این همه ساعت تو اتوبوس بودن همه رو شاکی کرده بود. دیگه کسی رغبتی به عکاسی هم نداشت. قرار بود ساعت سه بعد از ظهر برسیم، اما ساعت ده و نیم شب رسیدیم به شهر لاتسه. باز هم به هاستلی بدون آب. من فقط خودمو رسوندم به پتو و با همون لباس راه خوابیدم.
از حواشی روز دوم:
رافائل یه وکیل ۳۴ ساله لهستانیه که امروز تو اتوبوس کنار من نشسته بود. یه ذره در مورد اینکه آدم باید در سفر عکاسی بکنه یا نه حرف زدیم. متقاطع حرف میزدیم. بعد یه جایی گفت که سخت ترین کار اینکه آدم «خودش» رو پیدا کنه یا بشناسه. بعد گفت که چند ماهی است که ول کرده اومده تو یه معبدی در نپال و همینطوری هست دنبال خودش میگرده.
انگلیسی اش خوب نبود. اما اگر هم بود «خود» از سخت ترین مفاهیمی است که میشه به یه زبان دیگه ترجمه اش کرد. «سلف» در آمریکایی با فرهنگ تکگرایی همون معنای خود رو در جامعه ایرانی، یا خاورمیانهای، ما که نقش خانواده و فامیل هنوز خیلی پرنگه نداره. تو لهستان، با اون تاریخ طولانیاش، هم لابد یه مفهوم دیگه داره.
هر دومون ساکت شدیم. «خود» من لحظه به لحظه تغییر میکنه. اگه هم یک جا پیداش کنم به زودی تغییر میکنه. همین خود چند سال پیش این وبلاگ رو با خود الان اگه بخوام مقایسه کنم کلا دوتا آدم متفاوت هستند. گفتم اینقدر بهش اهمیت نمیدم. اما یه چیزی که توش هم عقیده بودیم سختی بریدن از تعلقات و دلبستگیها بود.
اتوبوس کنار هر روستایی که میایسته بچهها و گاهی هم بزرگترها میان دورش جمع میشن. بچهها اغلب دستشون رو برای پول یا غذا یا هرچیز دیگهای دراز میکنند. ملت هم عاشق این از صورت این بچهّا که از سرما و خشکی هوا ترک خورده عکس بگیرند. ندیدم کسی هم پولی بهشون بده.
یه جایی همسفرا پا شدند رفتن تو یه روستایی و تو خونهها عکاسی. این که میگم ملت نه اینکه من خودم رو جدا کنم. منم یه دوربین فلان قدر دلاری دارم با یه لنز فلانتر. گفتم که فقط هنوز درگیرم با خودم در خصوص رفتار با محلیها.
اینجا جنگ بقاست بین آدمها و طبیعت. جنگی در ارتفاع پنج هزار متری بین ادم و سنگ. سختی زندگی رو لازم نیست اصلا توی زندگی مردم ببینی. کافیه به کوهها و زمینهایی که توشون صاف شده برای گندم کاری نگاه کنی تا بفهمی جنگ یعنی چی.
من درگیرم. از اینکه بگم با خودم درگیرم هم خجالت نمیکشم. همه چی پول نیست،اما به قول فرنگیها اخر روز باید نون خورد. ده دلار میشه غذای یک ماه یک خانواده. حالا یه کمی بیشتر یا کمتر. من نمیدونم ایا باید در خانههایی که ازشون عکاسی میشه پولی گذاشت یا نه. ندیدم کسی این کار رو بکنه. نمیدونم باید به این بچهها پولی داد یا نه. اصلا نمیدونم اومدن جهانگردا به اینجاها درسته یا نه. اما مگه ندیدن یا چشما رو بستن راهشه. از یه طرف ادم میگه این آدمها قرنهاست دارن اینطور زندگی میکنن و زندگی جریان داره از یه طرف آدم میدونه معنی یه امکانات کوچک چیه یا چقدر یک چیزهای کوچکی میتونه زندگی رو عوض کنه. مثل همون چرخ دستی که گفتم سر مرز.
عکسا گرفته میشه و ماشین راه میافته و بچههایی، که از سوز باد دائم پوستهای ترک خورده و گونههای سرخ دارند، دست تکون میدن واسه جهانگردایی که اعتقاد دارند نباید به بچه پول داد که گدایی رو یاد نگیره. منم کامپیوترم رو باز میکنم که اینا رو بنویسم.
Permalink
از منا و پتوی کرکیاش
اون موقعها که هنوز ساری بودیم، اتاق من و منا مشترک بود. یه اتاق سه در چهار با دو تا تخت یک نفره، یه میز تحریر، یه میز و یک آینه. بعدها بهش یه بخاری گازی کوچک هم اضافه شد.
من و منا خوره این رو داشتیم که جای تختها رو عوض کنیم. هر روز یه مدل. سرها به هم چسبیده، موازی با دیوار، موازی با در، میز تحریر وسط، آینه وسط، این آخرا پردهها و روتختیها رو هم یکشکل کرده بودیم. معمول هم این بود که هرکی میخواست شب با تلفن حرف بزنه اون یکی میرفت بیرون. (الان داد منا در میاد بسکه توی هال خوابید. اون موقعها از من متنفر بود. به هزار دلیل، یکیاش همین تلفن)
پنجرههای اتاق چوبی بود. از آبان که بارندگی شروع میشد گوشههای پنجره همیشه خیس بود. وقتی بارون شدید بود، باید یه حولهای چیزی میذاشتیم که آب نیاد تو. ولی این خیسی چهارچوب پنجرهها رو خیلی خوب یادمه. گاهی باهاشون ور میرفتم. چوب نرم بود. میشد شکلش داد.
هر سال یکی دوماه هر شب با صدای بارون میخوابیدیم. شاید شمالیها بدونن این شبهای متوالی با صدای بارون خوابیدن یعنی چی. دوتا پتو داشتیم. دوتا پتو کرکی. پتوی منا نو تر بود. مال من از پنج سالگیم مونده بود. منا پز پتوشو میداد. من هم هی میخواستم باوفا بمونم به پتوی خودم، اما خدایش پتوی اون خیلی بهتر بود. این اولین بار در زندگیمه که دارم اعتراف میکنم پتوی منا بهتر بود. همیشه به پتوی من میگفت بوگندوی بیریخت بدرنگ. خب گناه داشت پتوی من،. منم هم باوفا بودم اون زمانها.
شبها با صدای بارون زیر اون پتوها خوابیدن یه حسی داشت. یه حس خوبی. اون موقعها حواسمون نبود به این صداها، به گرمی این پتوها، به این آروم خوابیدن زیر پتو با صدای بارون تو اتاق نمدار.
یادته منا؟
اینجا هر شب بارون میآد. مثل همون بارونهای ساری. بوی شالی، صدای جیرجیرکها. دیشب یه جایی خوابیدم که پنجرههای چوبی داشت. گوشههای پنجره خیس بود. آب روی طاقچه پنجره رو گرفته بود. بهمون یه پتوی کرکی دادند روی تخت یکنفره. هوای اینجا هم نم داره. تو ارتفاع پنج هزار متری.
یادت خونه ساری افتادم که میگفتی یه روز برمیگردی دوباره میخریش. دیدی مردک احمق تو حیاطمون آپارتمان زده؟ تامسونها رو ،نارنگی ها رو، گل رزها رو، همه رو زده؟ نسترن دم در و اون پنج تا نارنج رو نمیدونم هنوز هستند یا نه.
اشکاتو پاک کن خره. خواستم بگم دیشب دقیقا دقیقا تو اون اتاق خودمون خوابیدم. تو رو کم داشت با اون پتوی لامصبت.
Permalink
ششم آگوست دوهزار و یازده
تبت- روز اول
مسئول تور ساعت پنج و نیم صبح اومد در اتاقم رو زد. من تا دو ساعت قبلش کار میکردم و بیهوش شده بودم. در عرض سه دقیقه کوله بستم و وسایل اضافه رو ریختم تو یه کارتونی، دادمش به مسئول هاستل که وقتی برمیگردم تحویل بگیرم. بعد فهمیدم کیندل رو هم جا گذاشتم تو اون وسایل و آه از نهادم بر اومد.
اتوبوس کنار یه جدولی پارک بود. رفتم برم بالا پام رو گذاشتم رو زمین، اما نگو زمین نبود! یک باتلاق گل بود! رفتم این پام رو در بیارم با اون پا تا زانو رفتم توی گل. اومدن منو کشوندن بیرون. بسیار شیک کوله به پشت تا زانو غرق در لجن سیاه. مسئول تور رفت در یکی از خونهها رو زد که من برم تو حیاطشون پام رو بشورم. نمیکرد کوله رو از پشتم برداره. این از شروع.
راهها خراب بود. این چند شبه همهاش بارون باریده. و کوهها ریزش کردند. باید تا ساعت سه بعد از ظهر به وقت (نپال) که میشد شش عصر به وقت چین، میرسیدیم به مرز. وگرنه گمرک میبست. واسه صبحانه یکجا ایستاد و بقیه راه رو بدون توقف رفت. کوهها،جنگلی نه صخرهای، پر بودند از آبشارهای عظیم. زیبا. نرسیده به مرز اتوبوس گیر کرد توی گل و گفتند که برید وسایلتون رو بردارید بقیه راه رو باید پیاده برید. مجسم کنید قیافه اونایی رو که با چمدون اومده بودند!
یه چهل دقیقهای کوهپیمایی کردیم تا رسیدیم به مرز. از گمرک نپال رد شدیم و رفتیم وارد مرز شدیم که گفتند دیگه بستهاند و برید فردا بیایید. بالاخره بعد از یک ساعت معطلی و چونه زدن مسئول تور، حاضر شدند راهمون بدن. نتیجه اینکه اصلا نگاه نکردند به وسایلمون. در حالت عادی همه وسایلت رو باید روی یک میز ردیف کنی تا تک تک رو وارسی کنند. اگه کسی هم عکسی از دالایی لاما، کتاب لونلی پلانت یا کتابی در خصوص تبت داشته باشه همه تور رو برمی گردوند، یا حداقل این چیزی بود که به ما گفتند.
حالا دیگه ساعت هشت شب به وقت چین بود، ما وارد تبت شده بودیم و منتظر بودیم یک اتوبوس دیگه بیاد دنبالمون. بالاخره اومد، اما ده دقیقه نشده ایستاد. خراب شده بود. دوباره معطلی تا اینکه یک چندتا ون اومدند و ما رو سوار کردند و بالاخره یازده شب رسیدیم به اون هاستلی که قرار بود شب بمونیم. در شهری به نام نیالام. حمام که هیچ، آب هم نداشت. قیافه بعضی از همسفرا هم دیدنی بود. من رفتم یه کافینتی تا کار کنم و شام هم بخورم.
از حواشی روز اول:
این شهر نیالام، در ارتفاع ۳۷۵۰ متری از سطح دریا، به دروازه جهنم معروفه. یعنی نپالیها بهش میگن دروازه جهنم چون راهش بسیار صعبالعبور بوده، و هنوز هم ترسناکه.
سر مرز، اون جایی که باید پیاده روی میکردیم، باربرهای زیادی ایستاده بودند. از پسر نوجوون تا پیرزن پشت تا شده. پیرها خیلی بیشتر. دستمزدشون هم تقریبا بیست و پنج سنته. از اون درگیریهای همیشگی با خودم. دوست ندارم بارم رو کسی حمل کنه. از طرفی این شغل این آدمهاست - همانطور که شغل من مدتها کف شویی و تمیزکاری رستوران بود- و منبع درآمدشون جهانگردها.
تو مرز نپال و چین نشسته بودیم. بخش تبتی نپال. باید ویزاها رو وارسی میکردند تا بتونیم رد شیم. سمت راست گمرک بود پر از بسته های بزرگ. یک متر در یک متر در نیم متر. (تقریبی) اینا رو میارن اینجا میندازن روی زمین و بعد زنانی ازدروزاه نپالی وارد میشن این بارها رو میذارن پشتشون و میرن.
پیرزنهایی همسن مادر بزرگ من. زن بچه دار که بچهاش رو جلوش بسته. یکی از همسفرها رفت امتحان کرد گفت اینا بالای صد کیلو وزنشونه. دو تا پسره رفتن حتی نتونستن تکونش بدن. یکیشون میگه تقریبا هشتاد کیلواند.
وضعیت یک جور احمقانهای بود. ما توی این تور ۳۹ نفریم. همه ایستادیم و نگاه میکنیم. یعنی نمیدونبم چیکار میشه کرد. همه با هم پچ و پچ میکند که چقدر سخته ایستادن و نگاه کردن. یه سری کمک میکنن که زنها بارها رو بذارن رو سرشون. تقریبا همه این حمل کنندهها زناند. یک پسر نوجوون رو هم دیدم. فکر میکنم همه این وضعت میتونه با یک چرخ دستی ساده خیلی انسانیتر بشه.
غیرانسانی تنها وضعیتی هست که میتونم در خصوص این وضعیت بگم. این ایستادن و نگاه کردن بدتره - اگه بخوای رو تو برگرودونی نگاه نکنی از بد هم بدتر
من با خودم درگیرم. از روز اول رسیدن به نپال درگیرم. اصلا هم سعی در مقایسه ندارم. دوست هم ندارم این کار رو. فقر هم بحث تازهای نیست. من هم اولین بارم نیست که با فقر رو به رو میشم و این مختص این کشورها نیست. من در فقر بزرگ شدم. اما گاهی وضعیت غیر انسانی میشه. بعد با خودم فکر میکنم کی میگه چی انسانی هست و چی انسانی نیست. ترازو چیه؟ اصلا چرا باید ترازو باشه. هی سعی میکنم ذهن رو سفید کنم. اما نمیشه. سی سال یه چیزایی رفته توش که مرز بندی میکنه. تقسیم میکنه. اگه اینا نبود، نباید از اونجا ایستادن هم خجالت میکشیدم. نمیدونم. جوابی ندارم.
Permalink
از مسافرت با تورهای مسافرتی متنفرم.
وقتی آدم با تور میره سفر،دیگه سفر واسه جاده نیست، واسه راه نیست. واسه مقصده. یه مقصد مشخص، یک راه مشخص، ساعت مشخص، رستوران مشخص، هتل مشخص و گاهی حتی غذای مشخص.
میشه تعطیلات، دیگه سفر نیست.
وقتی با تور سفر میکنی نمیتونی هر وقت دلت خواست وایستی و راه بری و جا عوض کنی و به جای شرق از غرب سر دربیاری و اصلا کلا همه چی از دستت خودت خارجه. سفر میشه مقصد و من از این متنفرم. از مقصد داشتن متنفرم. با همین غلظتی که گفتم.
دولت چین اجازه ورود مسافر تنها رو به تبت نمیده. تنها راه ورود بهش ( از نپال) تورهای مسافرتیاند. از داخل خود چین هم اجازه نداری تنها وارد تبت بشی. (برای ورود به چین یه ویزا لازمه و برای ورود به تبت یکی دیگه و این ویزای دوم رو به افراد نمیدن). هی سعی میکنم به خودم بگم خب یادت باشه تنها راهت واسه رسیدن به تبت بوده اما باز هم چیزی از احساس تو قفس بودنم کم نمیکنه.
Permalink
پنجم آگوست دوهزار و یازده
رفتن به تبت یه رویای چندین و چند ساله است.
خیلی قبل تر از اینکه «روحانیت» شرقی مد بشه. یعنی اون موقع ها اصلا نمیدونستم همچین چیزی هم وجود داره. یادمه تو بچگی یه داستانی خونده بودم که خاطرات سفر زنی بود به تبت. بعد من دلم میخواست برم جاهایی رو که اون رفته.
بعدها هم که فیلم هفت سال در تبت اومد، یه جور غریبی منتظر دیدنش بودم. بارها و بارها دیدمش. اخرین بار همین یه هفته قبل از ترک امریکا. مسافرا همیشه یه رویا بافی دارند و مدتهاست رویای من تبت بوده.
وقتی اومدم نپال تورهای تبت بسته بودند. به خاطر فصل بارندگی و ریزش کوهها تو فصل بارندگی تورهای نپال به تبت کار نمیکنند.گفتم من که باز برمیگردم نپال دفعه بعد.
یه روز که همینطور داشتم تو خیابونهای تامل قدم میزدم یکی از این آژانس های مسافرتی رو دیدم که تابلوی تور تبت هم داشت. گفتم لااقل برم بپرسم چند و چونش چیه. بعد که آقاهه گفت روز ششم آگوست دوباره راهها بازه میشند و اولین تور هم همون روز میره درنگ نکردم برای رزرو کردنش. هزینهأش خیلی بیشتر از بودجه من بود. هزینه ای هم بود که براش فکری نکرده بودم اما یه چیزهایی هستند که می ارزه به مدتها بدهکار بودن به کمپانی محترم ویزا!
یه هفته طول کشید که ویزام اماده شد و الان خودم هم باورم نمیشه که فردا ظهر وارد مرز تبت میشم. برای رسیدن به لهاسا باید پنج روز توی اتوبوس بود و وقتی به لهاسا برسیم فقط دو روز میتونیم اونجا بمونیم. افعال جمعأند چون هیچ راهی برای رفتن به تبت غیر از تور مسافرتی وجود نداره. این تنها چیزیه که روی اعصابمه.
Permalink
بدجنسی کردم. اما مثل شیعه که دروغ مصلحتی توش داره،این بدجنسی هم واسه امر خیر بود.
با کریشنا و این پسره صاحب هتل رفته بودیم نصفه شبی لب دریاچه. بعد یه ذره کشیدم و حالمون خوب شد. بعد این اقای پسر صاحب هتل هی خواست ما رو ببوسه. هی هم ما گفتم اقا بکش کنار. چند بار امتحان کرد و دیگه ول کرد. بعد هم شوخی و خنده و برگشتیم هتل.
صبج فرداش بیدار شدم دیدم یک تبخالی زدم از اون تبخالهای اساسی. از اونا که به خوبی و خوشی دور همه لب رو میگیره و پخش میشه و کلا مصیبته.
داشتم تو بالکنی کار میکردم که پسره اومد گفت لبت چی شده. گفتم از خودت باید بپرسی. بعد گفتم بیا بشین ازت یه سری سوالاتی بپرسم. دیگه خلاصه اینکه یارو رو متهم کردم به اینکه تو هرپیز (تبخال) داری و وقتی سعی کردی منو ببوسی به من منتقل شد. اون میگفت نه من هیچ وقت تبخال نزدم. گفتم خب به خاطر اینه که هرپیز لب به وجاینال منتقل نمیشه اما وجاینال به لب منتقل میشه و تو شاید ویروست مخفی باشه و تو فقط ناقل باشی.
بعد هی گفت بابا من تا حالا سکس نداشتم و ویرجینم و این صحبتا. گفتم من نمیدونم . اونا به من مربوط نیست. یه چیزی بود من از تو گرفتم. طفلک ترسیده بود. رفت به دکتری زنگ زد و دکتر - خل- هم برگشت گفت نه اگه خونی در کار نبوده چیزی نشده.
گفتم دکتر چرت میگه. این شد که نشستم سه ساعت براش و کریشنا - که اومده بود رو بالکنی- در خصوص مریضیهای جنسی توضیح دادم. دوتای اینا مثلا دانشگاه رفته بودند و از قشر تحصیل کرده جامعه.
تا جایی که من فهمیدم (از جامعه اماری سه نفره!) روابط جنسی قبل از ازدواج خیلی محدوده و باکرگی هم برای دخترها و هم برای پسرها خیلی ارزشه. یعنی اینا میگفتن که اگه به دختری بگن قبلا رابطه جنسی داشتند باهاشون دوست نمیشن.
کاندوم رو فقط برای جلوگیری از حاملگی میدونستند. گفتم خب شماها که این همه با مسافرها رابطه دارید و یه وقتی هم شاید اتفاقی بیافته، چه میدونید طرف از کجا ا ومده و چی داره. شما که احتمالا نمیپرسید و اگه دختره خودش نگه کاندوم هم نمیذارید!
فکر کنم به طور جدی جفتشون ترسیدن. گفتم برید آزمایش اس تی دی بدید. اگه دکتر گفت نمیخواد بگید شماها میخواید.
این هم از رسالت آموزشی ما.
Permalink
برای زندگی تو نپال، اگه یه اتاقی تو یه هتل ( نه هتل چهارستاره این اتاقی که من دارم یه تخت داره و یه توالت و یه دوش) برای دراز مدت اجاره کنی میشه روزی تقریبا روزی چهار دلار. کمتر از اینهم پیدا میشه یه ذره دورتر از مرکز شهر. با یه دلار میشه صبحونه خوب خورد،با دو تا سه دلار شام و همین اندازه هم ناهار. گیرم روزی ده دلار. هم اتاق اینترنت داره و هم هر رستوران و کافه ای که بشینید. طبعتش هم بی نظیر، مردمش خیلی خیلی آروم و مهربون. امنیت هم بالاست برای آدمهای تنها. هر جای کشور هم بخواهید برید با کمتر از ده دلار میشه رفت. تقریبا برای ساکنین همه کشورها هم توی فرودگاه ویزا صادر میکنه. بلیطش هم از تهران اصلا گرون نیست. شاید هم ایرانی زیادی بیاد و من ندونم، اما از دستش ندید.
Permalink
چهارم آگوست دوهزار و یازده
شاید تو فصل بارندگی نشه هیمالایا رو از همه جای نپال و به خوبی فصل خشک دید، اما آبشارهای بیشمار و رودهای کوچک و بزرگ بی نظیری که تو این جادههای پیچ در پیچ و کوهستانی هستند و سرسبزی این کوهها و زمینهای شالی پله پله،.... هیچ لنزی، هرچقدر هم واید باشه نمیتونه طبعیت رو ثبت کنه. عکس حقیره
Permalink
Chaiphone is Updated
کلی از عکسهای چاییها در آیفونی بود که گم شد. یه عالمه دیگه هم تو آیفون همسفرم در اروپا. اونم به سلامتی گم شد.
دلم واسه خیلی از عکسا سوخت، اما امروز بالاخره بعد از مدتها چایفون رو آپدیت کردم.
فیدش هم در ضمن اینه:
www.chaiphone.blogspot.com/feeds/posts/default
Permalink
سوم آگوست دو هزار و یازده
اگه چند سال دیگه اومدید نپال و دیدید تو منوی رستورانها یه غذای هست به اسم مثلا میرزا گاسمی یا میرزا خاسمی، که غذای بومی پوخارا هست، تعجب نکنید. میرزا قاسمی «سیگنیچر»م به اینجا راه پیدا کرده.
به کریشنا گفته بودم برات غذای گیاهی درست میکنم. از یکی از پسرهای هتل پرسیدم که میشه از آشپزخونه یک ساعت استفاده کنم. بعد از کلی من و من و اینا گفت که بعد بهت میگم. بعد دلیل من و من رو البته فهمیدم. آشپزخونه از ساعت پنج تا شش مال من بود.
با بدختی بادمجون پیدا کردم. بقیهاش راحت پیدا شد. پسرها اومدند تو آشپزخونه کمک. البته خب یعنی بهشون گفتم بیایید چون من وقت ندارم. بعد رفتم نان گرم خریدم و اومدم. اما ساعت شش شده بود و من باید تخم مرغها رو میشکوندم روی میرزا قاسمی. دلیل من و من رو فهمیدم.
اینجا سیستم کست هنوز هست. جوونها میگن ما بهش اعتقاد نداریم، هرچند احتمالا مجبورند که با کسی در کست خودشون ازدواج کنند. اما برخی از بزرگترها هنوز معتقدند. این خانواده باهاراجی هم ظاهرا خیلی معتقد. مادر و مادر بزرگ و کسی که کار میکنه. اینا کست بالایی هستند و غذایی رو که کسی که کست پایینتر درست کنه نمیخورن. خارجی هم باشی که خود به خود خارج از کستی و بدتر. واسه همین خیلی با اکراه قبول کردند که من از آشپزخونه استفاده کنم به شرط اینکه همه چی رو بیرون بشورم و به همون تمیزی قبلی تحویل بدم.
پسرها به مادرشون گفته بودند که غذا گیاهی هست و گوشت نمیآد تو آشپزخونه. اما ظاهرا تخم مرغ هم ممنوع بود و اینا به من نگفته بودند. تخممرغها رو نباید میذاشتم زمین. زمین یعنی روی گاز. شکوندمش توی تابه روی مواد غذایی و بعد پسرها پوستش رو بردند بیرون. واقعا ترجیح میدادم اینا رو از اول بهم بگن. نه اینکه وقتی غذا در حال آماده شدن بود. الان مشکل دوتا بود، من بیاصل و نسب در آشپزخانه کست بالادستی اونهم با تخممرغ.
قابلمه رو برداشتیم و رفتیم رو بالکنی و با همون نون خوردیم. هرچی ظرف و قاشق و چنگال کمتری استفاده میشد ،اینا کمتر دعوا میشدند. پدر و عمو هم اومدند و گفتند که خیلی خوبه اما باید بهش فلفل زد!
در هر حال غذا در نهایت مورد توجه و التفاقت مردان خانواده قرار گرفت، اما خشم و غضب زنان رو واسه من داشت. پسرها رفتند قابلمه رو تو حیاط شستند. اما من که بعید بدونم مامانه از قابلمهه استفاده کنه.
بهشون میگم به مامان بگید این از کست بالایی ایرانه. شاید قبول کنه. در هر حال ما مورد پسند زنان این خانواده قرار نگرفتیم. مادر بزرگ که به کریشنا گفته بود که من شبیه دخترهای نپالی هستم- و من هم گفتم یه دختر نپالی با این اندازه چشم پیدا کنید به من نشون بدید- امروز عصر بهشون گفته که این دخترهای خارجی باکره نیستند و نباید با من باشه. کریشنا هم گفته که دوست و راهنمای من هست و رابطهای نداریم. ظاهرا مامانه هم به کریشنا گفته که یکی بهش گفته که دخترهای ایرانی از مردهای هندی و نپالی خوششون میاد و عقیده داشت که باید مواظب خودش باشه که من بهش آویزون نشم.
اینم از میرزا قاسمی و کست و شوهر نپالی
Permalink
دوم آگوست دوهزار و یازده
زمینهای شالی رو به روی دریاچه و کوه
بینهایت کرم شبتاب در تاریکی مطلق
ترانه مشترکی از جیرجیرکها و قورباغهها
ساعتها پیادهروی یواشکی شبانه با پاچههای بالا زده توی گل
بارون و بوی برنج و سکوت
Permalink
عصر که از کافه اومدیم بیرون سوار وانت شدیم برای پوخارا.
یه راست اومدم یه هتلی که یکی از دوستان پیشنهاد کرده بود. یه خانوادهاند که یه هتل رو اداره میکنند. همه با هم. یعنی در واقع دو برادر، پسرهاشون، مادر پسرها و مادربزرگ و یه زنی که کار میکنه. از در که وارد میشی انگار وارد یه خونه شدی. یه آشپزخونه بزرگ که کاملا یه آشپزخونه خونگیه نه شکل رستوران و سه تا زن که دارن توش کار میکنند.
با یکی از پسرها از آپریل تا حالا در تماس بودم برای پوخارا. اون موقع معلوم نبود و قرار بود همه تابستون بیام. اما دیگه برنامه عوض شد. در هر حال همه منتظر بودند و استقبال خوب بود و آب گرم!
ده روزی شده بود که با آب گرم که هیچی با آب ولرم هم تن نشسته بودم. روزهای آخر بیروت و تمام جاهایی که این مدت بودم آب گرم نداشتند. آب سرد بد نیست اصلا تو این هوا، اما احساس میکردم دوش آب داغ الان نهایت لوکسی برای من هست. از این لوس بازیها.
اتاق من طبقه اول هست. کنار همون آشپزخونه. دوتا دختر هلندی طبقه بالا هستند و فکر کنم تمام مهمانهای هتل ماها باشیم. فصل بارندگیه و کمترین تعداد توریستها. طبقه دوم یه بالکنی داره که رو به باغ باز میشه. باغی که در واقع یک حیاط بزرگ هست.
الان با آب داغ عشقبازی مفصلی کردم و رو بالکنی دارم چایی میخورم و وایرلس هم هست. احساس خوشبختی عمیقی به خاطر این سه تا دارم. بارون هم عالی داره میباره.
Permalink
بندیپور- داستان دوم
صبح یه ذره خوابیدم و بعد با کریش اومدیم همون کافه دیروزی بلکه بتونه یه کاری بکنه. بهش گفتم اگه به یه جایی برسی هزینه رجیستر سایتت رو خودم میدم . خواستم به بچهام انگیزه بدم.
نشسته بودیم گم میزدیم که یه دختر بچه ریزه میزه که مثلا هشت ساله میزد (حتی با استاندارهای شرق آسیا که زنانش جثه کوچکتری دارند). آرایش کرده بود. یعنی کرم پودر سفیدی به صورت سبزهاش زده بود و سایه چشم هم داشت. از بالای پلهها به من اشاره کرد که بیا. منم گفتم تو بیا. هی گفتم بیا که آخرش اومد و نشست. صاحب کافه نگاه بدی بهش انداخت، اما من بهش گفتم که میخوام اینجا بشینه.
با دخترهای نپالی من ارتباطی نتونستم برقرار کنم. یعنی ندیدمشون اصلا. غیر از ایشو که شب اول میزبانم بود، بیست ساله و مسئول خانواده و بدون هیچ حرف مشترکی، من دختر دیگهای رو ندیدم برای معاشرت. توی بارها و رستورانها دخترهای نپالی رو نمیبینی. اگه تو رستوران زنانی (غیر از توریستها)باشند معمولا با مرد و بچهها هستند. به کریشنا گفته بودم که منو ببر دانشگاه، گفت که تعطیله الان. خودش هم دوست دختر نداره چون خجالتیه. دوست دخترهایی هم که قبلا داشته چینی و هندی بودند. با یه زنی تو بنداپور حرف زدم سر شوهر و زندگی و کار و ازدواج و اینا. همسن من بود و یه پسر چهارده ساله داشت. با شوهرش یه رستوران سرراهی رو میچرخوندند. گفت که بمونم باهم بریم یه جایی شنا کنیم. نشد که بمونم.
به دختر بچه تو کافه میگم چند سالته، میگه امروز میشم چهارده ساله. گفتم به همه هر روز میگی تولدته؟ گفت نه. برو از مامانم بپرس. یه ذره حرف زدیم و بهم گفت میخوای بریم یه جا تنت رو تو چشمه بشوری؟ منم گفتم اره. بعد به کریشنا گفتم من یه راهنمای تازه پیدا کردم. تو بمون با این دخترا ببینم چه میکنی. منم میرم با وندیکا (اسم دختره) حرفهای دخترونه بزنیم.
گفت مدرسه میره اما اون روز تعطیله. بماند که سر ظهر دیدم که خیابون پر از بچه مدرسهایهاست. از دیدنش هیجان زده بودم. باور نکرده بودم که چهارده سالشه، اما انگلیسی رو خوب حرف میزد. یعنی خیلی خوبتر از کسانی که من باهاشون صحبت کرده بودم. فاک و بچ و شات آپ و اینا رو هم خوب بلد بود و به جا استفاده میکرد. واقعا هیجان زده بودم که کی هست.
گفت وسایل آرایش داری؟ گفتم آره اما توی هاستل هست. بعد گفت بریم آرایش کنیم؟ گفتم بریم. شب لباسهای زیرم رو شسته بودم و گذاشته بودم روی پنجره. گفت که صبح اومده دیده و الان یه دونه شورت نیست. ازم پرسید اونو پوشیدی؟ گفتم پس زیرنظر داشتی. گفت نه. رد شدم.
کرم پودر بهش زدم اما گفت این چیه چرا سیاهه و من سفید میخوام. خیلی خواهربزرگانه سعی کردم توضیح بدم که پوستت تیره است و ماها که پوستمون تیره است باید کرم همرنگ خودمون بزنیم. سفید زشت میشه رو صورتمون. به زور پاک نکرد. عطرم رو خودش گرفت و زد و گفت اینو میدی به من. گفتم نه. همون موقع دختری که تو رسپشن هاستل بود اونو از پنجره دید و اومد تو اتاق و شروع به داد و بیداد کرد با وندیکا. طبعا من چیزی نمیفهمیدم. وقتی رفت دخترک گفت که زود باش تمامش کن. رژ گونه زدم براش و سایه و خط چشم. گفت ریمل. گفتم ندارم. رژ لب هم یه ذره مالید و بعد کمرنگش کرد. از در هاستل که بیرون میرفتیم دختر رسپشن بهم گفت که دونت گو ویت هر. شی ایز بد.
خب نمیگم که ترسیده بودم اما لحظه به لحظه عجیبتر میشد جریان. رفتم کامپیوتر کریش رو بهش دادم و گفتم که دختره در رسپشن چی گفت. گفت که میخوای من بیام. گفتم نه. فوقش میخواد پولامو بدزده. منم کیفم رو نمیبرم همراهم.
دختره از من پرسید که کریشنا دوست پسرته؟ گفتم نه. دوستمه. گفت پس چرا تو یه اتاق خوابیدید؟ میگم خب چون دوستیم. میگه من فکر میکنم شب تختاتون رو بهم چسبوندید و صبح گذاشتید سر جاش. میگم تو فکر میکنی من برام اهمیت داره که بخوام اینکار رو بکنم؟ بعد پرسید که تو آمریکا آیا خواهرها و برادرها با هم سکس دارند. منم گفتم نه. گفت که اینجا هم خیلی کار بدیه و پلیس دستگیر میکنه اگه کسی این کار رو بکنه.
گفتم دوست پسر داری. اول هی گفت شات آپ شات آپ. بعد گفت که یه دوست پسر در ژاپن داره که چهارسال پیشه اومده بندی پور و امسال هم قراره بیاد. گفت که حتی نبوسیدیم همو و هی قسم میخورد. منم گفتم لازم نیست واسه من قسم بخوری.
رفتیم یه معبدی و رنگ قرمز مالید به پیشانی من و یه گلهای قرمزی هم چید داد دستم. به زنی که توی معبد بود بیست روپیه دادم. هی گفت چرا اینقدر زیاد میدی. بیست روپیه تقریبا بیست و پنج سنت میشه. گفتم میخواستم واسم دعا کنه شوهر خوب پیدا کنم.
افتادیم تو یه سرپایینی بین مزارع ذرت. هی میگفت اگه برسیم به چشمه تو لخت میشی؟ گفتم نمیدونم. میگفت کسی اونجا نیست. بعد ایستاد و دستش رو انداخت توی یقه من. گفت چقدر کثیفی. بعد گفت همه سینههاتو پشه نیش زده. گفتم آره. گفت وایستا میخوام جیش کنم. گفتم باشه. یه دفعه گفت مال من داره موهای قهوهای در میاره. تو مو داری؟ گفتم فکر کنم همه زنها داشته باشند. گفت حتی اونایی که بلوندند؟ گفتم آره. اونا هم دارند. گفت روی سینههاشون هم؟ گفتم آره. خیلیها دارند. گفت مال تو رو ببینم. گفتم نه. .
شاید چهارده سالگی سن بلوغ برای خیلی از زنها باشه. اما جثه این دختر خیلی کوچک بود. سینههاش صاف بود که البته سوتین هم بسته بود. گفت که پریود شده و از وقتی پریود شده نباید تنها بیرون بره و باید با برادرش بره بیرون. گفتم پس چرا الان تنهایی؟
گفت آخه برادرم مدرسه است و من برای ناهار پول لازم دارم.
بهش گفتم خب از الان تا وقتی برگردیم ما دوستیم. برگشتیم به کافه اون موقع تو میشی راهنما و من توریست. فعلا دوستیم.
الان شرح فضا سخته. حتی اون موقع هم خیلی سخت بود. این دختر به طرز غریبی سکشوال بود. من بلوغ رو میفهمم و خودم رو هم یادمه. بخشی از این دختر یک راهنما بود، یه بخشش آدمی بود که پول میخواست،اما وقتی از این دوتا قالب درمیاومد به شدت سکشوال بود.
من زود رفتم تو قالب معلم. براش توضیح دادم در مورد اینکه وقتی دوس پسرش اومد کاندوم استفاده کنه. گفت شات آپ. براش توضیح دادم که ایدز چیه، هپاتیت و هرپیز و این صحبتا. از من پرسید قرص میخورم؟ گفتم نه. اما اگه قرص هم بخوره باز هم باید کاندوم استفاده کنه چون قرص فقط واسه حاملگیه و واسه مریضی نیست. بعد به من نگاه کرد و گفت پس تو چون قرص نخوردی حامله شدی؟ گفتم که من حامله نیستم. گفت پس چرا شکمت اینقدر گنده است. والا منم جوابی نداشتم.
در مورد روابط جنسی من میپرسید. براش حرف زدم کمی تو همون قالب معلمه. تقریبا دیگه ترسیده بودم. هم خیلی دور شده بودیم و وسط جنگل بودیم و من بیزبون و نابلد. اما چیزی که ازش میترسیدم دزدی و گم شدن نبود. یه حس احمقانهای داشتم که خب این داره منو میبره چشمه. یه وقت اونجا خودش لخت بشه و بعد چهارنفر برسن بخوان به بهانه پدوفیلیا از من باج بگیرن چه باید بکنم؟ چطور میتونم بگم که بابا دختره خودش منو برده. این ترس زیاد میشد. یه طرف دیگه دخترک هم بود. فکر میکردم که آیا یاد گرفته که از تنش پول دربیاره؟ به من میگفت که هیچ وقت هیچ مردی رو نیاورده اون چشمه و همیشه با دخترها میاد. گفت مواظبه. هی گفتم اگه اتفاقی بیافته اون آدم سوار اتوبوس میشه و میره و تو میمونی. بعد هم مریضی و اینا هم هست.
یه دفعه گفت بابای من خودکشی کرده. گفت جلوی من و مامانم گردنش رو برید. اونجا نمیدونستم کدوم بخش این دخترک رو باید باور کنم. بعد توضیح داد که مادرش سر زمین کار میکنه و اون برادرش تو خونه هستند.
رسیدم به چشمه. پای یه درخت بزرگی که تا حالا مدلش رو ندیده بودم. من دستمال سرم رو باز کردم و خیسش کردم و گردنم رو خیس کردم. گفت نه. باید لباساتو در بیاری. گفتم نه. همینطور خوبه. اومد بلوزم رو کشید و گفت نه تو کثیفی باید لباستو در بیاری. گفتم که من میدونم دارم چیکار میکنم و ازش خواستم به تنم دست نزنه. هی میگفت کسی این دور و بر نیست. بعد گفت من میخوام موهای اونجاتو ببینم. بعد گفت منم مال خودمو نشون میدم. یک گیر گندهای بود. گفتم من به قدر کافی دیدم و تو یه بچه کوچولو هستی و من نمیخوام ببینم.با بدبختی از دستش در رفتم. گفتم حالا بیا بشینیم یه ذره کنار چشمه صحبت کنیم. میگفت. نه باید برگرده. بعد گفت بهم پول بده برم برنج بخرم. گفتم ما الان دوستیم. برگردیم بالا میریم با هم برنج می خریم. میگفت نه. مامانش نیست و تا بیاد باید برنج درست کنه. میگفت تو به من اعتماد نداری. فکر میکنی من پول میگیرم میذارم میرم. گفتم از پول خبری نیست تا برسیم بالا. بعد میریم هم من یه بلوز میخرم هم واسه اون کادوی تولد.
سر راه برگشتن رفتیم یه باغ منگو، دوتا منگو کندیم و بعد دویدیم. سربالایی حالا تند بود و یه یک ساعتی طول کشید تا رسیدیم به خونهاش. خونه کاهگل بود و یه تخت بود توی اتاق و چندتا ظرف آب. گفت بیا تو. گفتم رو ایون میشینم. گفت نه بیا تو. رفتم تو. تخت رو مرتب کرد و گفت بشین اینجا. نشستم. اومد کنارم و گفت حالا چیکار کنیم. گفتم آلبوم عکساتو بیار من عکساتونو ببینم.
در رفتم باز با یه بدبختی و اومدم بیرون. عکساشو دیدم. یه سری عکس ازش گرفتم تو مدلهای مختلف. هی هم میگفت آرایشم پاک شده. بهم گفت حالا بهم پول میدی. هزار روپیه تقریبا میشه پونزده دلار. کار اشتباهی بود.
رفتیم یه مغازه که یه سری لباس داشت. مغازه در واقع همه چی میفروخت و لباس هم. گفتم برو یه لباس راحت انتخاب کن. یه چیزی که هم راحت باشه هم خوشگل چون تو یه راهنما هستی. رفت یه سری لباس دکلته و توری و اینا برداشت. گفتم من واسه اینا پول نمیدم. باید راه بری. گفت با اینا راه میرم. گفتم هیچ توریستی یه راهنمای اینطوری نمیخواد. رفتم براش یه بلوز و شلوارک یه سره انتخاب کردم. گفت نمیخوام. گفتم یا این یا هیچی.
با صاحب مغازه حرف زدم در موردش. انگلیسیاش خوب نبود خیلی. اما اونقدر کافی بود که بفهمم داستان پدرش درست بوده و اینکه با مادرش زندگی میکنه و بقیه حرفاش در خصوص وضعیت خانواده هم درست بود. به صاحبخونه گفتم که بهش پول دادم. گفت اشتباه کردی و بهتر بود برای خانواده برنج میخریدی. خودم دلم نمیخواست اینطور باشه. یعنی حس خوبی نداشت. اصلا.
براش اون بلوز شلوارکه و یه پیراهن و کفش و یه سری لباس زیر و حوله خریدم. رفت یه سری شورت توری، و به نظر من ناراحت، آورد. گفتم فراموش کن. حسم خوب نبود. از یه طرف فکر میکردم بلوغشه و دلش میخواد از یه طرف میترسیدم برای خودش و اینکه به زودی یه بلایی از یه جا نازل میشه. از یه مسافری که یه ساعت می خواد تو شهر بمونه.
با مغازه داره رفتیم یه مقداری برنج خریدیم و ادویه کاری. هنوز نمیدونستم کاری که دارم میکنم درسته یا نه. از محبتهای اینطوری متنفرم. یعنی انگار یه آدمی هست که میآد یه ساعت میمونه یه جا و دلش برای یکی میسوزه و بقیه داستان. اما نمیدونستم چکار میتونستم بکنم. به دخترک گفتم حالا برو خونه و لباس خوب بپوش. منم باید برم.
رفت. برگشتم پیش کریشنا و داشتم تعریف میکردم داستان رو که باز اومد. بهش لبخند زدم اما دعوتش نکردم به سر میز. گفت بیا بریم غذا بخوریم. گفتم من و کریشنا میریم یه شهر دیگه. گفت برای من بخر. گفتم به قدر کافی هدیه گرفتی امروز. گفت من برم؟ گفتم آره. اگه من برگردم نپال میام دیدنت. خواستم توضیح بدم که باید یه راهنمای حرفهای باشه و وقتی کارش تمام شد و پولش رو گرفت دیگه نیاد سراغ توریستها. به حرفم گوش نمیکرد. هی میگفت اگه غذا نمیخری برم. گفتم برو.
کریشنا هم باور نمیکرد چهارده سالش باشه. دخترهای کافه حاضر نشدند چیزی بگن در موردش. گفتم احساس میکنم دخترک برای هر کاری حاضر بود. اونم عقیدهاش همین بود.
الان که اینا رو مینویسم میبینم هیچ جوری نمیشه اون فضا و اون حس رو توضیح داد. نه یه بچه، شاید، تن فروش چیز تازهای باشه، نه گدایی از توریستها، نه بلوغ و سکشوال بودن. شاید گیج بودن من به خاطر این بود که دخترهای این سن و سال همیشه گروهی بودند که من میخواستم بینشون کار کنم، اما الان میدیدم که هیچی ازشون نمیدونم. بلوغ خودم یادم نیست. شاید به خاطر این بود که تو نپال انتظار این رو نداشتم. شاید ترس اون لحظه تو اون چشمه ته دره بود که فکر میکردم الان یه سری میآن تهدیدم میکنن به پدوفیلیا. شاید شجاع بودن دخترک بود. اصلا نمیدونم.
کلا من خیلی خیلی زیاد تحت تاثیر طبیعت اطرافم. یعنی کلا روانم رو میگردونه. شاید هم مال این کوهها و جنگلها و این فضا و این اتفاقات همه با هم باشند. امیدوارم زرنگتر از این باشه که بذاره اتفاقی واسش بیافته. جوری که انگار دخترمه براش نگرانم.
Permalink
یکم آگوست دوهزار و یازده
بندیپور- داستان اول
باید هفت صبح باشه دیگه. تمام شب بیدار بودم بیخوابی بد. گرسنه هم بودم. رسیدیم اینجا و رفتیم یه کافهای با کریشنا و هی من تلاش کردم به کریشنا یاد بدم چطور با این دختر صاحب کافه سر حرف رو باز کنه. یک موجود بسیار خجالتی و نازنینیه این بشر. دوست داشتنی به شدت. خر و پف هم نمیکنه!
این اتاقی که داریم سه تخته است و یه تخت دیگهاش خالیه. خونه چوبی و آجریه با پنجرههای مشبک چوبی. بدون پرده و دیوارها هم لخت و آجری. آب گرم هم معلومه که نداره.
یه دوساعت پیش کریشنا بیدار شد بره دستشویی. گفتم بیا بریم کوهپیمایی شبانه. گفت باشه باشه. رفت دستشویی اومد گرفت دوباره خوابید. بعد هم یه سوسک افتاد از توی پشهبند روی من که دیگه اصلا نتونستم بخوابم.
لب این طاقچه چوبیه نشسته بودم کوهها رو نگاه میکردم که یه خانمی با جارو دستی از خونه رو به رویی اومد بیرون و دم در رو جارو کرد. فکر میکنم حول و حوش چهار و نیم پنج بود .بعد در خونه رو باز گذاشت رفت تو. بعد لامپهای خونه روشن شد و همه جا قرمز شد. نور قرمز شدید. بعد یکی یکی آدما اومدند رفتند تو خونه. بعد صدای موسیقی ملایمی پخش شد و بعد هم صدای دعاهای اینا.
پا شدم رفتم نشستم یه یه ساعتی ته اتاق. آهنگ پخش میشد و اینا هم دعا میخوندن دسته جمعی. عود هم روشن بود دور و بر اتاق قرمز. بعد که دعا تمام شد یه خانمی رفت نشست روی یه تختی و شروع کرد از یه متنی خوندن و از بقیه سوال میپرسید. من برگشتم اتاقم.
کاش چایی داشتم.
Permalink
وانت بالا و پایین میره و موج احساسات من هم. داشتم داستان زندگیمو واسه این دوستم تعریف میکردم که رسیدم به این سال اخر. بعد دیدم چقدر این سال آخر تنها نبودم. اولین سالی بود که دیگه تو لیست تلفنها همیشه چند نفر حی و حاضر بودند. در هر شرایطی. میدونید چه نعمت بزرگیه ادم به اسمهای لیستش نگاه کنه و یکی باشه که بخواد/ بتونه باهاش حرف بزنه؟
فرقی نداشت من چه گهی دارم می خورم. چه وقت شبانه روزنه من کجام اونا کجان.
همیشه بودند.
تو سر هم زدیم با هم مستی کردیم با هم گریه کردیم با هم سفر رفتیم با هم ساکت بودیم با هم حرف زدیم با هم خندیدیم.
دلم تنگ شده واسشون. این تابستون هر کدوم پخش یه جای عالم شدیم. کاش شهریور دوباره بیاد زود دوباره جمع شیم. بشه که جمع بشیم.
Permalink
پشتوانت دو ردیف صندلی گذاشته بودند که مسافرهای بیشتری بتونن بشینن. برای رفتن به بنداپور باید در شهر دومره از مینیبوس پیاده شد و بقیه راه رو با وانت رفت.
این وانتهای مسیر بانداپور رو اگه بهشون آویزون بشی نباید پول بدی. کرایه اش هم نفری میشه تقریبا پنجاه سنت. نیم دلار در واقع. به دوستم میگم بیا آویزون بشیم. اونم گفت باشه. اما راننده نذاشت. ترسید من خارجی یه چیزی ام بشه و گفت نه. ما هم نشستم ردیف جلو وانت.
راه پیچ در پیچی بود. شیب خیلی تند. یعنی خیلی تند. یه سری از مسافرها هم به ماشین آویزون بودند. حس کردم یه دستی روی سرمه. خب موهای من دارن در میان یواش یواش و الان دیگه سرم سیاه شده. فکر کردم دست مسافر پشتیه خورده. کله من به کتاب بود. دوباره اتفاق افتاد. برگشتم دیدم یه پسر بچه نوجوونیه که داره میخنده و به سر من اشاره میکنه و میگه حال خوبی داره. مگه نه! با عصبانیت گفتم دست نزن به من. دوبار تکرار کردم که دست نزن به من. پسرک خل!
Permalink
تصمیم گرفتیم شب بمونیم بنداپور
Permalink
توی همین تامل یه سری رستوران بار خوب هست که رو سقف ساختمونان. دوتاشون هم ( تاجایی که من دیدم)درخت و سبزه هم دارند. تو اغلب رستورانها هم میز و صندلی هست هم میزکوتاه ژاپنی و متکا و زیرانداز. اغلب هم قلیون دارند.
یه رگه کافه خوب هم که گفتم پیدا کردم. تنها بودم و رفته بودم اونجا. مهم نیست تنها بری چون همه جور ادم از همه جای جهان هست و دو دقیقه نمیشه که وصل میشی به یکی از میزها.
با یه جفت کانادایی نشسته بودیم از حسرتهامون میگفتیم که یک آقای نپالی هم اضافه شد. ازم پرسید ایران بارهاش بهتره یا اینجا.
Permalink
دنبال یه چیزی تو جی میلم میگشتم رسیدم به یکی از چتهای دوسال قبل با وحید. وقتی بود که من تو یه سفر طولانی بودم.
تو یه چت صد و هفتاد و سه خطه، که من از اولش دلتنگ بودم و میگفتم میخوام برگردم خونه ام، هزار بار گفته بود منم دلتنگم اما وقت خودته و خوش بگذرون. هزار بار گفته بود که برو خوش بگذرون و مواظب خودت باش.
همین چیزایی این آدم بود، همین فضای بینهایتی که من کنارش داشتم، همین احساس خودم بودن، همین احساس عمیق آزادی وقتی بی نهایت هم بهش دلبسته بودم.
چقدر این آدم رو من دوست دارم. چقدر برام عزیزه، چقدر براش احترام قایلم.
Permalink
فکر کردید فقط ایرانه آدم عرق و ماست میگیره میره خونه یکی میشینه عرق خوری؟ نه والا.
من و چندتا از این بچه های کوچ سرفنیگ رفتیم خونه این دوست نپالی مون و من به اولین قاشق ماستم بعد از ده روز رسیدم. بقیه واسه عرق رفته بودن من واسه ماست. اما ماستش شیرین بود. یعنی شکر داشت توش و خب من نیم لیتر بیشتر نخوردم! بعد هم اونا رو در حال عرقخوری ترک کردم که برگردم سمت تامل.
خونه این دوست یه نیم ساعتی با تامل فاصله داره. وقتی میرفتیم چند نفر بودیم و هوا روشن بود. برگشتن هم من تنها بودم هم هوا تاریک.
یه چیزی هم راجع به سگ ها بگم. سگها همه جا هستند. همه جا روی زمین ولو شده. اما نه اونا کاری به کسی دارند و نه کسی به اونا. پوستاشون به استخوناشون چسبیده و اغلب زخم دارند. تمام این روزها من حتی یک بار صدای پارس سگ نشنیدم اما شب صداشون همه شهر رو میگیره. توی اتاق من که شاهکاره. انگار دقیقا زیرش جلسه شورای امنیت دارن. بعد یه وقتایی زوزههای دردناک میاد یه وقتی پارس شدید و اصلا کلا سیستم سگها شبکاریه اینجا.
گاوها هم زیادند. اغلب استخوانی نه فربه. تا جایی هم که من دیدم همشون شماره داشتند ( وصل به گوششون)
خیابونه خلوت بود و من تنها. گوشه کنار ادما تو تاریکی وایستاده بودند اما حالا تعداد سگها از آدمها بیشتر شده بود. میدونستم کاری ندارند و از سگ نباید ترسید اما ترسیدم وقتی دیدم دارن دنبالم میان. حالا این صحنه رو در تاریکی تصور کنید بعد بهش اضافه کنید که از یکی از کوچه ها سه تا گاو بیان بیرون. یک فضای سوريال عجیب غریبی بود آمیخته به دود ذرت!
طبعا من زنده در رفتم از اونجا
Permalink
دارم واسه نوشتن اینجا میترکم.
خیلی خیلی نوشتم، باید بذارمشون اینجا. دلم میخواد نوه داشتم مینشستم داستانهای این روزا رو واسش تعریف میکردم.
Permalink
English Weblog
archives
by dateSeptember 2011
August 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category