" /> Baloot: July 2011 Archives

« June 2011 | Main | August 2011 »

July 31, 2011

سی‌ و یکم جولای دوهزار و یازده


با کریشنا امروز راه افتادیم به سمت غرب نپال. از کاتماندو به پوخارا که تو غرب نپاله دو تا راه هست. یعنی در واقع سه راه. یکی اتوبوسهای توریسی اند که از یه جاده مستقیمی می رند. یکی دیگه می‌نی‌بوس‌ها های کوچک محلی اند که مسیرشون از روستاهای بین راه می‌گذره و مسیر اصلی نست. یکی هم اینکه آدم ماشین - یعنی جیپ- با راننده استخدام کنه.

ما سوار این می‌نی‌بوس‌های کوچک شدیم و قرار شد هر جا خوشمون اومد شب بمونیم. الان اینا رو تو این می‌نی‌بوسه دارم می‌نویسم .

1:57 PM Permalink

July 30, 2011

سی‌ام جولای دوهزار و یازده


با سردرد مستی بیدار شدم و یه چند ساعتی کار کردم. بعد هم زیر بارون با این دوست نپالی ام راه افتادیم رفتیم معبد میمون‌ها

خوبی این دوستم اینه که خودش راهنمای توره اما فعلا کار نداره و از من استفاده میکنه واسه تقویت زبانش و من هم خب استفاده گردشگری می‌کنم ازش.

تامل مرکز توریسی کاتماندو. شاید مثلا ده تا پونزده کیلومتر مربع. تقریبا همه هتل ها،‌هاستل ها، رستوران های اینترنت دار و کافی شاپ ها و خب مغازههای لباس و سوغاتی فروشی اینجا هستند. اما سه دقیقه که از تامل راه بری به هر سمت،‌ به یه دنیای دیگه می رسی که انگار پای توریستا هیچ وقت بهش باز نشده.

رفتیم از کوچه پس کوچه های یه محله که اسمش رو من گذاشتم بازار روز (ساروی‌ها می‌دونن من در مورد چی صحبت می‌کنم) و دور شهر چرخیدیم و یه سری به معابد کوچک توی راه زدیم که تقریبا تو هر خیابون یکیشون هست. رفتم به شومبول آقای شیوا هم دست کشیدم بلکه از نازایی در بیام. یه مکانی هست که یه معبد کوچکی داره که ظاهرا اعضای تناسلی آقای شیوا و خانمش هست و معبد باروریه و زوج های نابارور میرن اونجا عبادت و دخیل. دیگه ما هم رفتیم. گفتیم ضرر نداره.

بعد رفتیم سراغ آقای خدا،‌ باگابادی که خدای خون دوستی بود و اونجا بزها ردیف شده بودند که براش قربونی بشه. کفشم رو در آوردم برم محضرش که این دوستم گفت این آقای خدا خیلی غریبه دوست نیست و من هم نرفتم.

معبد میمون‌ها یکی از معبدهای بزرگ کاتماندوه. سر یه کوهیه هست و قصه‌اش اینه که یه روزی یه آقای مقدسی میاد از تبت بره هند و سر راهش در دره کاتماندو (‌که کاتماندو و سه تا شهر دیگه در اون واقع اند)‌ توقف میکنه و اونجا یه دریاچه می‌بینه و بعد یه گل لوتوس می‌ندازه تو دریاچه. این باعث میشه که همه دره حاصل خیز بشن. این میمونها از نسل اون آقای مقدس هستند بنابراین خیلی ارج و قرب دارند و از سر و کول درختا و ساختمونهای معبد میرن بالا.

واقعا میتونستم ساعت‌ها بشینم نگاه کنم به این بچه میمیون‌های تازه به دنیا اومده (‌که بی شمار بودند) و رفتارشون با مادرهاشون. بسکه آدم خوش خوشانش میشه. دیوانه ها.

1:52 PM Permalink

با کریشنا، این دوست نپالی تازه پیدا کرده‌ام، تو یه کافه‌ای نشسته‌ایم که کار کنیم. خیلی خوشگل، یه ظرف آب هست با نیلوفر آبی و آهنگ مدیتشین و خیلی خوب. منم دارم نون کره صبحونه‌ام رو می‌خورم. یه هو همچی بفهمی نفهمی یه چی روی پام تکون می‌خوره.

چیز خاصی نبود. دم موشه بود! خود موشه نبود روی پام. دمش فقط بود که دراز هم بود! زرتی هم در رفت و من هم سه متر پریدم هوا و کامپیوترم رو بغل کردم گفتم من اینجا نمی‌شنیم.

این آقای کریشنا هنوز مبهوت این حرکت ژیمناستیک من بود که آقای گارسون اومد و خیلی خونسرد گفت که موش بود؟ باشه. برید اونور روی اون یکی میزه بشینید.

خودش هم کمک کرد من وسایلم رو اوردم اینور. نون و کره‌ام رو هم آورد. خیلی خیلی خونسرد.

عاشقش شدم.

1:01 AM Permalink

July 29, 2011

بیست و نهم جولای دوهزار و یازده

من می‌خوام از بیروت بکشم بیرون، بیروت نمی‌‌کشه. مشنگا ایمیل زدن که داریم می‌ریم کمپ و جات خالی! خب لامصبا باید لحظه به لحظه گزارش بدید و عکس بفرستید؟ نوشتم الهی همه اسهال بگیرید.

جای پشه‌ها هم هنوز می‌خاره به اضافه این تخت که ظاهرا از این حشره‌های تخت داره.

یه سری آدم تازه دیدم امروز و معاشرت‌ کردم زیاد در حین کار. تو این هیر و ویر دارم فکر می‌کنم که چقدر آدم می‌تونه خودش رو از تعریف چیزی که «متمدنانه» خونده می‌شه کنار بکشه و ورای اون فکر کنه.

یه رگه بار پیدا کردم تو قلب کاتماندو. خوبی آشنایی با محلی‌ها اینه. حال خوبی داشت. یاد رگه فستیوال آستین افتادم. تا نصفه شب اونجا بودم و بعد هم رفتم هتل شیکان یکی از آدم‌هایی که اینجا شناختمش، شنا.

اون دیوانه‌ها هم الان دور آتیش لابد نشستن و دارن گیتار می‌زنن و بهم فحش می‌دند و آبجو می‌خورند.

12:48 AM Permalink

July 28, 2011

بیست و هشتم جولای دوهزار و یازده

نصفه شبی یه دفعه صدای شرشر آب شنیدم. دوش حمام خود به خود تصمیم گرفته بود باز شه. حالا یا خود به خود یا اینکه اجنه جریان انحرافی بودن. رفتم ببندمش با صحنه دلپذیر تعداد زیادی سوسک قهوه‌ای گنده در حمام مواجه شدم. من از سوسک نمی‌ترسم اما خب ترجیحم هم این نیست که با هم تو یه اتاق شش متری بخوابیم. در حمام رو بستم، گفتم جان مادرتون نیایید بیرون.

بعد یک تعداد، ظاهرا زیادی، سگ‌های ولگرد تو کوچه گفتمان داشتند با صدای بلند و بعد دیگه صبح شد و من باید ساعت هفت و نیم کسی رو می‌دیدم برای صبحانه.

تمام روز بی‌هدف راه رفتم تو کوچه پس‌ کوچه‌های دور از مرکز شهر کاتماندو. جایی که هیچ شباهتی با این مرکز توریستی شهر نداره. فقر هست، خیلی هم هست، اما قیافه مردم آرومه. کسی هم کاری به کار آدم نداره. هلو و هووآر یو نمی‌گن. فقط میان جلو می‌گن حش یا ماری جوانا. که کافی سر تکون بدی که آره یا نه. پول یه قهوه تو یه کافی شاپ توریستی، پول غذای یه شب یه خانواده است. اگه یه ذره از مرکز دور بشی همه چی خیلی ارزونه. یه خیابونی هم دارن که به قلعه پادشاه می‌رسه ( که الان موزه شده) و توش می‌شه مارک‌های اروپایی و آمریکایی رو پیدا کرد.

عصر سه تا از بچه‌های کوچک سرفینگ رو دیدم. یکی‌شون یک راهنمای اورست بود، یکی دیگه تو یه پرورشگاه بچه‌های بی‌سرپرست کار می‌کرد و سومی هم یه پسر کویتی بود که تو امریکا درس می‌خونه. کمی بار گردی کردیم و قلیون و مخلفات کشیدیم و من برگشتم اتاقم که بخوابم. سوسک یا بی‌سوسک، باید بخوابم.

10:53 PM Permalink

July 27, 2011

بیست و هفتم جولای دوهزار و یازده

یه اتاقی گرفتم تو یه خیابونی تو مرکز شهر. دیواراش فیروزه‌ایه. مثل حمام‌های عمومی زمان جنگ. اب گرمش هم امروز قطع بود. لباسامو هم دادم بشورن. نشستم زیر پتو. یه قطره اشک هم زیر چشم سمت چپ جمع شده نمی‌افته پایین.

پنجره‌ها بازن و خیابون شلوغ. یه خانومی داره با صدای بلند تو یکی از کافه‌های اینجا می‌خونه. از یه جایی هم صدای ای ویش یو ور هیر میاد. یه جور سورئالی این صدای زن هندی قاطی شده با صدای گیتار. تنها رفتن به بار خیلی افسردگی داره و گرنه دلم می‌خواست برم بیرون و یه عرقی بزنم بلکه این حال بره.

I don't wish you were here, but I wish i was somewhere in your fucking thoughts. Just a wish...

10:44 AM Permalink

July 26, 2011

بیست و ششم جولای دوهزار و یازده

ظهر رسیدم اینجا. تو فرودگاه دوبی به اینترنت پرسرعت رسیدم و انگار به چشمه آب حیات رسیدم. اینترنت بیروت لاکپشتی بود واقعا.

اینجا مهمان یه دختر بیست ساله هستم (از همون کوچ سرفینگ) که با خانواده‌اش زندگی می‌کنه. پدر و مادر و یه خواهر و برادر. خونه از مرکز شهر (تمال) یه نیم ساعتی دوره. فصل بارندگیه و خیابونا آسفالت نیست. خونه ایشو (میزبانم) طبقه ششم یه آپارتمانیه. البته آپارتمان نیمه ساخت به حساب میاد. آشپزخونه طبقه هفته و در این طبقه ششم یک اتاق نشیمن هست و یک اتاق خواب. اتاق خواب را دادند به من. برق هم تقریبا تمام شب قطع بود.

عصر با ایشو و برادر کوچکش رفتیم برنج و لوبیا خریدیم و نشستم پاک کردیم برای شام شب. یک چیز در مایه‌های پلو با یه آش طوری از لوبیا و سیب‌زمینی و گوجه با کاری.

ایشو سال دوم دانشگاهه و کارهای خونه با اونه.

چیزی که هست اینه که این مدل زندگی با محلی‌ها و خرید و لوبیا پاک کردن و غذا پختن ممکنه برای یه سری (حالا نگم غربی‌ها لزوما) جالب باشه ولی واسه ما که یه عمر سبزی لوبیا پاک کردیم، نمیدونم چقدر جذابیت داره. در ثانی من برای کارم اینترنت لازم دارم مدام. یه چیز دیگه هم اینکه بعد از اون زندگی شبانه دیوانه وار بیروت، خدایش نمی‌تونم نه شب بشینم پلو بپزم.

میدونم حال و هوای اینجا یه چیز دیگه است و من باید اون ده روز رو از کله‌ام بیرون کنم، اما خب سخته. هی فکر می‌کنم من که یه ماه دیگه برمیگردم به اون زندگی معمولی تکراری خونه/مدرسه/ کار، حالا اینجا واقعا قصد زندگی با خانواده رو ندارم.

فکر کنم فردا برم یه اتاقی بگیرم.

7:31 AM Permalink

July 25, 2011

بیست و پنجم جولای دو هزار و یازده

سفر ناگهانی و بدون برنامه قبلی بیروت، بدون هیچ مطالعه و آشنا و هدف خاص، تبدیل شد به یکی از بهترین سفرهای تاحالای من. ملغمه‌ از چیزهایی که هر کدوم به تنهایی می‌تونست یه سفر رو به یاد موندنی کنه.

از شب زنده‌داری با آدم‌های خل و دیوانه تا مصاحبه‌های طولانی و جدی با استاد‌های دانشگاه، از برج‌های ملیونی تا ته کمپ‌های چادری،‌ از دل جنگل تا شنا توی مدیترانه،‌ از گرمای آب‌پز کننده تا سرمای ته غار، از خوابیدن توی هتل پنج‌ستاره تا لخت خوابیدن روی صخره‌ها، از جنس اصل لبنانی تا عرق دست‌ساز گه‌مزه و از گریه بغل زن غریبه گارسون رستوران تا قهقه سرکوه با آدم‌هایی که حتی اسمشون رو نمی‌دونم.

امشب می‌رم کاتماندو، نپال.

9:09 AM Permalink

July 24, 2011

بیست و چهارم جولای دوهزار و یازده

بیروت -۱۳

فکر می کنم ساعت پنج صبح بود که اول من پریدم و بعد هم بچه‌هایی که بیرون خوابیده بودن و چند لحظه بعد هم بچه‌های توی چادر!

نمی‌دونم تا حالا در معرض چیزی به اسم حمله پشه‌ها قرار گرفتید یا نه. البته من نمی‌دونم اصلا همچین چیزی وجود داره یا نه، اما این بلایی که نازل شد، چیزی نبود غیر از هجوم عظیم پشه‌ها.

رسما همه به رقص افتاده بودیم که اینا از تنمون جدا شن. نه اسپری ضد حشره،‌ نه بنزین، نه دود، اصلا هیچی کار گر نبود. از روی لباس هم نیش می‌زدند. از لای پشه‌بند چادر رد شده بودن و رفته بودن تو. یک چیز غریبی بود. غریب.

جای هر نیش هم باد می‌کرد اندازه یه سکه و آی خارش آی خارش. الان که دارم اینا رو می نویسم باد این نیش ها هنوز روی سر و تنم نخوابیده. رسما همه پف کرده بودیم از بس نیش خوردیم. اینقدر هم ناگهانی بود که هیچکی نمی‌دونست چی کار کنه. من از این پنبه‌های بعد از گزیدگی داشتم، اما یکی دو جا نبود که بسش باشه.

هیچی دیگه. اینا اینقدر نیش زدن، اینقدر نیش زدن که افتاب زد بالا و ناپدید شدند. حکایتی بود واقعا. یعنی الان اندازه سه خط نوشته می‌شه اما واقعا تجربه‌ای بود بسیار ناجور! بعد دیگه سعی کردیم بخوابیم دوباره اما که اینقدر همه جای تنمون می‌خوارید نتونستم. پا شدیم راه بیافتیم بریم مقصد مخفی!

یک صخره نوردی درست حسابی هم نصیب شد که خب البته چاره‌ای هم نبود. یه ور کوه بود چسبیده بهش دریا. بهشون گفتم واقعا شماها از کجا نازل شدید که من باید با شماها اشنا می‌شدم. البته جوابم رو به خوبی دادند و من ساکت شدم.

روی صخره‌های سفید و نمکی بالا رفتیم و پاین رفتیم و به یه معدن متروکه رسیدیم و از توش رفتیم اونور و بعد از کلی پیاده‌روی به یه سری غار رسیدیم.

این رفقای ما عقیده دارن که کسی نمی دونه اونجا کجاست چون هیچ آشغالی اون دور و بر نیست!‌و اینکه اگه کسی می‌دونست تا حالا داغون شده بود. بنابراین جای این مکان رو سری نگه داشتن واسه خودشون!

رو به روی غارها یه صخره پهن بود از همون جنس اسفنجی نمکی سفید. هوا هم رسما می‌کشت بسکه گرم بود. این کس خلا هی از بالای غار می پریدن پایین، هی دوباره می‌اومدن بالا می‌پریدن پایین. شاید نزدیک سی‌متر ارتفاع بود. منم گفتم که این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست. امکان نداره و واقعا هم نپریدم هرچند واسه ابتنی داشتم می‌مردم.

هم عمیق بود. نمی دونستم چقدر بلدم تو جایی به این عمق شنا کنم. توماس هم که تا دیشب به من می‌گفت میس آیت‌الله، گفت تو مثل پرشن پرنسس‌ها رفتار میکنی! گفتم هرچی می‌خوای بگو عمرا من اگه بپرم. آخرش هم نپریدم و گفتم اگه هلم بدید اینتو من نارکلوپسی اتک می‌کنم و قیافه جدی گرفتم که کاری بهم نداشته باشند، اما خب یک سری فحش‌های خوبی دادند که ما تو رو آوردیم مخفی‌ترین مکان لبنان و نمی‌پری و اینا. ازشون عکاسی کردم عوضش

شب تو غار خوابیدیم. یکی دیگه از اون شب‌ها که هیچ‌جوری نمی‌شه نوشتش.

9:02 AM Permalink

اون تن آفتاب سوخته، اون شونه‌های پهن، اون صدای بم عجیب، اون دستای صاف، اون لهجه عربی/ فرانسوی/ انگلیسی وقتی می‌پرسید: Oh, yeah?


8:18 AM Permalink

July 23, 2011

بیست و سوم جولای دوهزار و یازده

بیروت- ۱۳

صبح می‌خواستم برم یه غاری رو که بیرون لبنان هست و می‌گن فوق‌العاده است رو ببینم که این برو بکس لبنانی گفتن که می‌خوان برن یه جایی و اگه قول بدم که هیچ جا نگم و ننویسم کجاست می‌تونم باهاشون برم. خب مشخصه که من هم هیچ‌جا نمی‌نویسم!

یه جایی بین بیروت و طرابلس، که کوه و دریا کمترین فاصله رو بهم دارن در تمام لبنان، یعنی کوه با شیب تند میخوره به دریا. حالا تو راه اولی بی‌بی ( ماشین اولی) یه بار جوش آورد و مجبور شدیم با سوزی( ماشین دومی) بریم و سه بار دور خودمون چرخیدیم و گم شدیم و همه اینا به کنار، ساعت نه شب (قرار بود سه بعد از ظهر اونجا باشیم)‌رسیدیم به مکان مخفی.

صخره‌های نمکی اسفنجی سفید،‌ چاله‌های خشک شده نمک، بدون هیچ نوری تا جایی که چشم کار می‌کرد و فقط انعکاس نور ماه رو این صخره‌ها. خرابه‌های یه قلعه قدیم هم گوشه و کنار افتاده بود با همون سنگ‌های سفید. نه آتیش لازم بود روشن بشه نه هیچ نوری اضافه. به طرز ترسناکی زیبا و تک بود.

طبعا تا دم صبح نشستن روی سنگ‌ها و حرف زدن و خوردن و کشیدن و پیاده روی تنها زیر نور ماه و گیجی و پرواز و بعد هم ساعت چهار من گفتم که می‌رم بخوابم. دوتا چادر داشتیم و هفت تا آدم بودیم. منم گفتم هوا که خوبه، من کیسه‌خوابم رو همین‌جا روی سنگ‌ها پهن می‌کنم.

7:57 AM Permalink

بیروت- ۱۲

اینطورام نیست که وقتی اینور اونور می‌رید همه چی خوب باشه و همه آدم باشن و کمک کنند و مزاحمت ایجاد نشه و همه جا امن باشه.

یه پسره لهستانی - از کوچ سرفینگ- ایمیل زد که دیدم تو بیروت هستی. می‌تونی فلان ساعت بیایی دنبالم فرودگاه. بعد هم گفت که می‌تونی یه پلاکارد دستت بگیری روش نوشته باشه کوچ سرفینگ! ایمیل زدم که آقا تو چی فکر کردی واقعا؟!

دیشب هم حول و حوش ساعت پنج صبح بود که برمی‌گشتم پانسیون. مست مست هم بودم. تاکسی سر کوچه پانسیون پیاده‌ام کرد که یه چهارصدمتری با ساختمون پانسیون فاصله داشت. ظاهرا تو کوچه کسی نبود. صد متر رفته بودم که حس کردم کسی پشتمه. برگشتم دیدم یه پسره‌ای رسما چسبیده به من. اصلا نفهمیدم از کجا پیداش شده بود و چیکار می‌خواست بکنه. فقط با بلندترین صدایی که تو عمرم شنیده بودم جیغ زدم. جیغ ممتد. یعنی الان فکر می‌کنم خنده‌ام میگره از اون مدل جیغ،‌ اما ساعت پنج صبح تو اون کوچه درب و داغون پانسیون و اون مستی واقعا همه چیز بود غیر از خنده‌دار. یارو بیشتر از من ترسید ظاهرا و فرار کرد. من عقبی راه رفتم تا ساختمون. (‌به عقلم هم نرسید خب یکی از اونور بیاد چی). در هر حال سوتم* هم به گردنم بود.

با لرز رسیدم اتاقم و سعی کردم بخوابم.

* حالا در موردش می‌نویسم.

5:10 AM Permalink

July 22, 2011

بیست و دوم جولای دو هزار و یازده

بیروت- ۱۱

قرار شد شب برم خونه یه دختری که شش تا سگ داره و هشت تا گربه و یه سری طوطی و لاکپشت و این صحبت‌ها. همدیگر رو گم کردیم و من هم تلفن نداشتم و دیگه آخرش یه پانسیون گرفتم. کوله به پشت یه تاکسی گرفتم آدرس پانسیون رو دادم که منو ببره. یه جای تو محله جمیزی که محله زندگی شبانه بیروته. من جلو مسجد حریری پیاده کرد و شروع کرد به داد زدن به عربی. منهم گفتم پولت رو نمیدم تا منو نبری. طبعا اون برنده شد چون من نمی‌تونستم اندازه اون داد بزنم. تو دل گرمای ظهر افتادم دنبال آدرس و بالاخره جا رو پیدا کردم و بعد برگشتم سر کار.

یه ذره کار کردم بعد قرار شد با املیا بریم مجسمه بانوی لبنان رو ببنیم. یه مجسمه مریم هست که بالای یه کوهیه و کنارش یه کلیسا و راه رفتن بهش هم تله کابینه. طبعا راننده تاکسی ما رو از راهی هزار بار طولانی‌تر برد و دو ساعت تو را گذشت که یک ساعت اخر دیگه ما خودمون رو به خواب زدیم. خیلی اصرار داشت بگه که همه چی تو لبنان خوبه و همه با هم برادرن و هیچ مسلمون مسحیی و شیعه سنی مهم نیست. ما هم گفتیم اره می‌دونیم!

تو صف تله کابین یه آقای امریکایی جالبی رو دیدیم که واسه یه شرکت دانمارکی تو قاهره کار می‌کرد و اخر هفته اومده بود بیروت. دیگه از قطع شدن برق و موندن بین زمین و هوا و اینا که بگذریم، بانوی لبنان یک کپی زشتی هست از مجسمه آزادی که روش یه عبا پوشوندن. واسه وارد شدن به محوطه به من و املیا که پیراهن پوشیده بودیم گفتن که باید یه چیزی بندازید دور شونه‌هاتون. اما خب چون چیزی نگفتن در خصوص پاها و یقه، ما هم فقط شال رو انداختیم رو شونه‌ها و فکر کردیم لابد بقیه جاها حلاله.

یه چاق سلامتی با مریم کردیم و یه چایی خوردیم و برگشتیم پایین و یه دونه از این ون‌ها که توش دوازده سیزده‌نفر جا میشن، تو ترکیه بهشون می‌گن دولموش،‌ سوار شدیم برگشتیم سرجاهامون.

یه هفته شده من لبنانم،‌هنوز لب ساحل نرفتم. اینترنت خیلی یواشه و من کارم انلاینه و نمی‌رسم خوب کار کنم و اعصابم خورده.

4:45 AM Permalink

بیروت- ۱۰

یک آقایی که از تو کوچ سرفینگ فهمیده بود من بیروتم ایمیل زد که ای لایک تو سی یو و از این حرفا. من هم خسته بودم، اما کلا حرامه که آدم شب بمونه تو خونه توی بیروت. گفتم بیا دنبالم بریم جایی.

با یک فولوکس قورباغه‌ای زرد هزار ساله اومد دنبالم. خدایش تنها چیز باحال این معاشرت این فولوکسه بود. نه که بچه بدی باشه ها، اما خب این هم یکی از جنبه‌های کوچ سرفینگه که خیلی ازش واسه بیزینس خودشون استفاده می‌کنند. در هر حال همون سه دقیقه اول جو سنگین شد و جفتمون فهمیدیم که اصلا هیچ ربطی به هم نداریم برای معاشرت.

نوازنده و خواننده و شاعر و فعال صلح و محیط زیست بود. از ارمنیان لبنان. اما خب من هیچ علاقه‌ای به شنیدن داستان‌های تورهاش در آمریکا و مصاحبه‌های رادیویی و تلوزیونی‌اش نداشتم. نمی‌دونم چطورفکر کرده بود من ممکنه به یه کارش بیام.

هیچی. نیم ساعت نشده برگشتم سرجای اولم و خداحافظ، خداحافظ. دیگه خسته تر از اون بودم که با رفقای خودم هم برم بیرون.

4:20 AM Permalink

July 21, 2011

بیست و یکم جولای دوهزار و یازده

بیروت- ۹


با املییا (سوئد) و توماس (فرانسه)‌ پا شیدیم رفتیم طرابلس لبنان. دو ساعتی شمال بیروت. قرار بود صبح زود بریم، اما مستی
دیشب امون نداد و سر ظهر را افتادیم. با یه اتوبوس سیر و سفر طوری رفتیم. من و املیا رو هم نشوندن پشت راننده!

نرسیده به طرابلس مجتمع های مسکونی نو و شیک کنار دریا ساختن. اما وارد شهر که می‌شی همه چی فرق می‌کنه. یا بازار قدیمی داره که مسقف بوده اما تو جنگ ظاهرا خراب شده. هیچ شباهتی هم با این جاهایی از بیروت که من دیدم نداره. تقریبا زن بی‌حجاب ندیدم. تو بازار لباس و کفش و صابون و گوشت و سبزی و میوه و همه چی کنارهم وجود داره. همه هم می‌گن هللو و ول کام و کام این و از این صحبت‌ها. یه جا ایستادیم ساندویچ جیگر مرغ خوردیم. گرما دیوانه کننده بود. بعد رفتیم یه بازار لوازم دست دوم که واقعا هیچ چیز خاصی نداشت.

شنیده بودیم بندر طرابلس جای خوبی واسه شناست. اما ظاهرا کسی که گفته بود بندر، منظورش همون مجتمع شیکان‌های قبل از شهر بود. ما رو یه آقای که تو یه داروخونه ازش آدرس پرسیدیم برد بندر. یه منطقه نظامی بود کنار کوه آشغال. (‌کوه آشغال در اغلب مناطق شهری وجود دارد. انبوه زباله و آدم‌هایی که کنار اونها زندگی می‌کنند و خرجشون از آشغل‌ها در میاد. تو بیروت کوه آشغالشون تبدیل شده به یه جنگل، بسکه درخت و گیاه از توش در اومده. رودخانه بیروت که از وسط شهر می‌گذره هم خودش یک کوه آشغاله)

سه تا ایست بازرسی داشت که شما ها اینجا چکار می‌کنید. ما هم پاسپورتامون رو نشون ندادیم گفتیم می‌خواهیم بریم کافه تو محوطه بندر. هنوز فکر می‌کردیم اون پشت یه خبرهایی هست. اما آخرش ناامید شدیم و برگشتیم. حالا می پرسیدن چرا برمیگردید. املیا یک سال مصر بوده و یه کمی عربی می‌دونه. من و توماس که هیچی. این یاروهایی که ازمون سوال می‌کردند هم کلا کپی بسیار خوبی بودند از تریپ فرماندهان عراقی در فیلم‌های دفاع مقدسی ما. سیبلی کلفت و دست به تفنگ و داد و بی‌داد.

حالا حتی نمی‌دونستیم کجا هستیم. یه ربع کنار یه پمپ بنزین مخروبه ایستادیم تا اینکه یه آقایی هندونه فروشی دلش سوخت و ما رو سوار وانتش کرد. من و توماس نشستیم وسط هندونه‌ها. سر راه هم ایستاد و واسمون بستنی خرید. هرچی هم گفتیم آقا ما اینقدر آب خوردیم بستنی حالمون رو بد می‌کنه گوش نکرد. دیگه زشت بود نمی‌خوردیم. هر کدوم یه سطل بستنی خوردیم.

بعد برگشتیم کنار جاده ورودی شهر. یه وانتی اومد و سوارش شدیم و برگشتیم بیروت. توماس سر راه پیاده شد که بره دریا. راننده هم منو و املیا رو یه جای پرتی پرت کرد. تاکسی گرفتیم برگشتیم سر خونه‌هامون. سیاه و کثیف و عرق کرده.

10:27 PM Permalink

July 20, 2011

بیستم جولای دوهزار و یازده

بیروت- ۸

صبرا و شتیلا

بچه‌ها میدون تیونه پیاده‌ام کردند و قرار شد چهار ساعت دیگه یه جایی منو دوباره ببین. می‌خواستم تنها برم.
از میدون تیونه باید یه ده دقیقه تو خیابون جمال عبدل‌ ناصر به سمت جنوب غربی پیاده راه رفت تا رسید به میدون شتیلا.

از همون میدون تیونه انگار دیگه بیروت بیروت نبود. خبری از مرسدس و اسکلید و هامر و برگر کینگ و مال‌های آمریکایی نبود. پیاده که از تیونه می‌ری شتیلا، سمت راست یه جنگل داره که ورود بهش ممنوعه. اما جنگلش هم خاک گرفته‌است. از همونجا صندوق‌های صدقات رو میشه دید. با همون شکل و شمایل. دست‌های زرد دور صندوق آبی. با نوشته عربی.

دیدن مامورهای ارتش که جا به جا با تفنگ ایستادند، تو هیچ جای بیروت عجیب نیست. همه جا هستند. اینجا مامور بیشتر بود. رو در یه ساختمون‌هایی هم سیم خاردار کشیده بودند. دور و بر بلوار پر بود از عکس‌های کشته شده‌ها و پرچم‌های حزب‌الله.

تعداد زن‌ها تو خیابون به شدت کمتر شده بود. یه ذره از تیونه که میری به سمت جنوب، یه قبرستون بزرگ هست. رفتم توش اما پسرکی که دم در ایستاده بود اومد یه چیزی گفت و من رفتم بیرون.

یه شلوار خاکی سفری پوشیده بودم با یه بلوز آستین بلند سبز. یه شال هم انداخته بودم دور گردنم. کوله هم پشتم بود. بی‌خود با لپ‌تاپ و دوربین سنگینش کرده بودم. دنیای اونجا قابل ثبت نبود.

حالا دیگه دور و بر خیابون پر بود از مکانیکی ها و گاراژهای ماشین. دیوارها سیاه و گلوله خورده. زمین سیاه از روغن ماشین. همه عرق کرده ایستاده بودند دم مغازه ها و نگاه می‌کردند. من بی نگاه فقط راه می‌رفتم. میدون شتیلا رو رد کردم و بعد از دو تا دختر که از دستفروشی خرید می‌کردن پرسیدم که صبرا کجاست.

راهی رو که نشون دادن رو گرفتم. دور و بر حالا تپه‌های زباله بود. بچه‌ها و پیرمردها توی آشغالا می‌گشتن. مغازه دارها می اومدن بیرون و نگاه میکردن. من همه حواسم به این بود که فقط به جلو نگاه کنم. وسپا سوارهای کم سن و سال از همه طرف ویراژ میدن و میرن تو کوچه پس‌کوچه ها.

به یه خیابونی رسیدم که دو طرفش پر از دکه بود. بالای دکه‌ها هم خونه های چند طبقه. یعنی طبقه طبقه روی هم ساخته شده. گلوله خورده. پنجره‌های پارچه‌ای. بند رخت‌های اویزون. بوی زباله، سربازها، تفنگ‌ها، پسرهای جوان ایستاده دو طرف خیابون، تک و توک زنان محجبه، سیاه پوست‌های گاری کش، آهنگ‌های عربی، صدای قرآن، ماشین و آدم و حیوان و گاری و زباله و موتور و آهنگ عربی و صدای قران همه توی هم. همه پیچیده به هم.

من دستام رو توی جیبم مشت کرده بودم و راه می‌رفتم. اسمش ترس نبود، شاید ناامنی بود، اما نفسم بند اومده بود. فکر کردم مال سینوزیت لعنتیه. اما مال سینوزیت نبود. می‌دونستم کسی نمیاد جلوی من رو بگیره، اما دونست وضع و حال اون فضا و دیدن عکس‌ها و فیلم‌ها،‌هیچ ربطی به اون واقعیتی که توش قدم می‌زنی نداره. هیچ ربطی نداره. محدوده میدون شتیلا تا خیابون صبرا یه دنیای دیگه است. یه دنیا که سطح انرژی توش خیلی خیلی فرق داره.

من راه می‌رفتم سمت جنوب، به سمت برج‌البراجنه. حالا می‌دیدم آدم‌هایی رو که پشتم راه می رن و با قدم‌های تندتر من تندتر می‌شن. هوا شده بود هزار درجه. دلم می‌خواست یه زنی بود که می‌رفتم بهش می‌گفتم با من راه بیا. شنیدن اینکه تو خیابون‌های بیروت مرتب بهت بگن هللو یا بنژو یا ول کام چیز تازه‌ای نیست، اما اونجا کسی چیزی نمی گفت. همه انرژی‌ها توی نگاه بود. نگاهی که من رو فرو می‌برد توی زمین.

یه چیزی بود. به چشم اونا من آدمی بودم که اومده بودم «مشاهده» کنم. در واقع غیر از این هم نبود، اما وقتی از اونور به جریان نگاه کنی، شاید دیگه اینقدر عادی به نظر نرسه؟ من چی رو داشتم مشاهده می ‌کردم؟ این زندگی ناانسانی رو؟ این حد فقر رو؟ این آدم‌های ایستاده کنار خیابون رو؟ این خشم رو؟

خونه‌ها یواش یواش تبدیل به چادر میشدند و طناب. برج البراجنه دست شیعه‌هاست. صدای قران بلندتر بود. تابلو‌های فرج فرجهم هم. سیم خوار دار بود و بازهم تپه‌های زباله و بچه‌ها و آب سیاه زیر زباله‌ها. برج البراجنه رو می‌شناختم. دوسال قبل قرار بود توش باشم، اما بهم ویزا نداده بودند. نرفته بودم آدم‌هایی رو که اون تو میشناسم رو ببینم. بعد فکر کردم با چه تصوری و چه خیالی من اون ورک‌شاپ رو نوشته بودم؟ چی فکر کرده بودم؟ اصلا ما تو دانشگاههای خودمون چی می‌دونیم؟ از چی حرف می‌زنیم؟
همه چی اینجا سخیف به نظر می‌رسید. همه چی.

حد فاصل بین شتیلا و صبرا یه دنیای دیگه است. من فقط می‌تونم اینو بگم. یک حسی بود/ هست که هیچ جوری قابل گفتن نیست. حتی بگم هم فایده نداره. اینهمه فیلم و مستند دیدیم در موردشون، دلمون هم سوخته شاید اما راه رفتن توی اون فضا شاید واسه همیشه یه چیزایی رو عوض کرده باشه. اون احساس عدم امنیت، اون خشم متحرک، اون نگاه به من که مثل نگاه به یک غاصب بود،‌ اون حسی که تو چه می‌دونی از چی داری حرف می‌زنی.

نرفتم برج‌البراجنه. تاکسی گرفتم برگشتم اشرفیه. نمی‌شد نفس کشید. می‌ترسیدم. خیلی خیلی می‌ترسیدم.

10:24 PM Permalink

July 19, 2011

دو صبحه. خوابم نمی‌بره. با پیژامه و دمپایی و لچک به سر اومدم لب ساحل راه برم. ملت هنوز دارن می‌خورن و می‌خندن و قلیون می‌کشن. منم شجریان داره تو گوشم می‌خونه

ز من نگارم حبیبم خبر ندارد
کجا رود دل عزیز من که دلبرش نیست

حتی شافل ای‌پاد قرضی هم خبر از دلتنگی‌های آدم داره.

4:46 PM Permalink

هی با موس روی عکسات اینور اونور می‌رم.
دلم خواست بودی می‌رفتیم لب دریا هیچی نمی‌گفتیم من فقط دستاتو هی فشار می‌دادم.
کرسر موس هم به تو نزدیک‌تره از من. لااقل اون توی کامپیوتره، نزدیک‌تره به عکسای تو

چرا نمی‌ری بیرون آخه از سرم؟ من که می‌دونم هزار سال دیگه هم جایی، هیچ جایی، تو دنیای هم قد و اندازه تو پیدا نمی‌کنم. چرا نمی‌تونم بهت فکر نکنم؟

11:56 AM Permalink

نوزدهم جولای دوهزار و یازده

بیروت-۷

خب اگه به شما می‌گفتند قیمت عوض کردن بلیط فقط میشه ۱۴ دلار شما اینکار رو نمیکردید پنج روز بیشتر بمونید بیروت؟ خب من کردم. بعد خوشحال گرفتم خوابیدم تا لنگ ظهر. بعد کار کردم تا عصر. الان هم دارم میرم یه جایی که بازار دست دوم فروش‌هاست بگردم ببینم خنزر پنزر چی پیدا میشه.

اینجا آدم زیر نگاه مدام مردهاست. یعنی یه جوری همه اش یادش می‌آد که زنه و دارن نگاهش می‌کنند. سنگینه این نگاه. اما خب تجربه بیست و سه سال زندگی اینجا دوباره به درد می‌خوره که چطور خودت رو بزنی به ندیدن و رد بشی.

9:59 AM Permalink

July 18, 2011

هجدم جولای دوهزار و یازده

بیروت- ۶

تا عصر کار کردم بعد رفتم بگردم. سر از مسجد حریری در آوردم که در بخش مرکزی شهره. رامون ندادن. یعنی مانتو دادن و روسری سرمون کردیم تا همه دکمه‌هاشو هم نبستم، اجازه ندادن. البته یک آقای برادر بسیار جمیلی اونجا بود که هی با اونکه سرش پایین بود هی می‌دیدد من دکمه‌ها رو یکی در میون می‌بندم. رفتم تو. مسجد نو بود! مسجد به نظر من باید کهنه باشه. کلیسا هم همینطور. همینطوری یه گشتی زدم، بعد دیدم یه سری پله می ره پایین و یه سری می‌ره بالا! منم کله‌ام رو انداختم پایین و رفتم زیرزمین. خبر خاصی هم نبود. بعد داشتم می‌رفتم طبقه بالا که یک آقای برادر دیگه‌ای اومد گفت ای خانم کجا کجا و من هم گفتم می‌خوام راه خروجی رو پیدا کنم! این از مسجد حریری.

یک اشتباهی کردم رفتم نجمیه. بخش آمریکایی بیروت با ساختمون‌های مدل فرانسوی/ ایتالیایی ساخت همون شرکت سالیدر که به گفته اقای جین روی کلی بنای تاریخی بولدوز کشیدن که این بربری و کوچ و آرمانیا اکسچنج بیان روشون. بدبختی دائم مملکت ما. یک بخشی بود که یک حمام رومی قدیمی بود. بسته بودنش. منم باز سرم رو انداختم پایین رفتم. تو بخش آتشگاهش بودم که یکی دیگه اومد سوت زد منو انداخت بیرون. در هر حال کلی حرص خوردم که از چهار روزی که تو بیروت برام مونده یک روزش رو اونجا هدر دادم.

بعد تا برو بکس بیان نشستم با خودم بازی کردم. نه خیر. هر با خود بازی کردنی خودارضایی نیست. نشستم دور میدون ساعت، گفتم خب اونا که حجاب دارن معلومه مسلمونن. بین اونا که حجاب ندارن سعی کردم مسیحی‌ها و مسلمونا رو تشخیص بدم. بازی لوس و بی‌مزه‌ای بود و ولش کردم.

از مشاهدات مرکز خریدانه من هم این بود که توی فروشگاه زارا یک آقای شیخ‌طوری (‌عبای بلند سفید و کلاه کوچک سفید و شکم گنده)‌ایستاده بود و دور و برش هشت تا (شمردم) خانم با چادر و روبنده بودند. هر کدوم از این خانم‌ها لباسی رو انتخاب می‌کرد می‌اومد به حاج اقا نشون می‌داد بعد حاج آقا اول یه نگاه به لباس می‌کرد سرش رو تکون می‌داد یعنی آره یا نه. بعد اگه آره بود، لباس رو می‌گذاشتند روی پیشخون و می‌رفتند سراغ لباس بعدی. یه بیست دقیقه‌ای هم اینطوری وقت گذروندوم و دور و بر حاج اقا چرخیدم.

شب ژاک گفتش که یه مدت تو فروشگاه ویرجین (موسیقی و کتاب و فیلم)‌کاری می‌کرده. بعد هر شب از ساعت نه به بعد درهای فروشگاه به روی مردم بسته می‌شد و فقط یک سری از این حاج‌آقاها با خانوماشون می‌اومدن خرید و فقط فروشنده‌های خانم حق داشتند تو فروشگاه باشند در اون ساعت.

حالا یه ذره وقت کنم می‌نویسم که چرا فکر می‌کنم جدایی مردونه زنونه اینجا خیلی بیشتر از ایرانه یا حداقل به چشم من اینطور میاد.

دیگه شب هم با دوستان رفتیم الواتی و اینا هی فحش دادن که دوشنبه است و واقعا چرا ما باید تا سه صبح بیرون بمونیم و اینا، اما موندن و هی بهم پز دادن که ما جمعه مهمونی داریم تو نیستی و منم گفتم اصلا برام مهم نیست.

رفته بودیم یه جایی روی سقف یه ساختمونی که باغی بود واسه خودش. الکل اگه نخوردید با بستنی تا حالا، یه امتحانی بکنید. به بالا آوردن بعدش می‌چسبه.

منو جمع کردن آوردن نصفه شبی منزل تحویل دادن.

10:49 PM Permalink

July 17, 2011

بیروت- ۵

هیچی دیگه. تقریبا تا دوی عصر اونجا بودیم و هرکی واسه خودش یه گوشه رفت خلوت کرد و بعد هم جمع شدیم برگشتیم. تو راه هم من هوس جیگر کردم که رفتیم یه ساندویچی کر و کثیفی خوردیم.

برگشتیم آپارتمان آقای جین و من کوله رو جمع کردم و الان اومدم قسمت غربی شهر که چهار روز باقی مونده رو پیش یکی دیگه از دوستام بمونم. اما قرار شده که این بچه‌ها رو عصرها بعد از سر کارشون ببینم که بگردیم باز.

سرعت اینترنت اینجا خیلی پایینه. چراغ قرمز و رانندگی بین خطوط کلا مفهمومی نداره و بوق هم کلا جزو لزام ضرروی حیات به نظر می‌رسه. من فکر نمی‌کنم رانندگی تو تهران به این بدی باشه. ملت تو بزرگاه هم دنده عقب می‌رن و با بوق به هم خبر می‌دن که سر پیچن. دور و بر خیابون‌ها هم پر است از تبلغات عطر و ساعت و جواهرات و لباس عروسی. معزل آشغال هم فکر کنم شکل مملکت خودمون باشه. یه برج شیکانی می‌بینی که کنارش یه کوه زباله ریخته و فاضلابی که میریزه تو رودخونه. یه کوه آشغال هم وسط رودخونه دارن که بهش می‌گن کوه آشغال و گل و گیاه هم حتی توش سبز شده. اما ملت اهل دلن. الان که عصره همه این خیابون الحمرا(‌ که من توشم)‌ پر از ملتی هست که نشست و دارن قلیون می‌کشن.
شنبه و یکشنبه که تمام شد و از فردا روز کاری من هم هست. روزا کار می‌کنم، اما یه سری جاها هست که تازه باید از فردا شروع کنم به کشفشون.

پی‌نوشت:
به یکی از بچه‌ها می‌گم که دخترای لبنانی خیلی خوشگلن. می‌گه آره. اما مشکل اینه که خودشون هم اینو می‌دونن.

10:59 AM Permalink

بیروت- ۴

رفتیم دو سه تا از دوستای آقای جین رو برداشتیم و راه افتادیم. یکی‌شون معمار بود و نقاش و تو یه گروه موسیقی هم گیتار می‌زد. یکی دیگه هم طراح داخلی بود و مربی صخره نوردی. یک‌دیگه هم مهندس کامپیوتر بود. بهشون گفتم من اومدم کوچ سرفینگ!‌ حالا با شما الیت‌ها چه کنم؟

همه گرم و خیلی خیلی صمیمی بودند و خب کلی حرف مشترک هم بود. اینقدر فرهنگ‌ها و حتی جوک‌ها و نوع رفتارها شبیه همه که حتی اگه زبون هم نبود می‌شد ارتباط برقرار کرد.

یک جاده داغون خراب پیچ درپیچی بود که این آقای جین که های های هم بود با مهارتی باورنکردنی ازش گذشت. خدایش من حرف نزدم اصلا ولی فکر می‌کردم واقعا مامان و بابام باید بیان جسد منو از کوهای بیروت بکشن بیرون.

رسیدیم اونجا. اونجا یعنی بالای یه کوهی که یه جور دره وسطش داشت که باید کوهنوردی می‌کردیم بهش می‌رسیدیم. توضیحش سخته اما خب کوه بود و باید ما پایین می‌رفتیم. رسیدیم به یه رودخونه دیدیم بقیه برو بکس منتظرنن. دو تا کوچ سرفر دیگه هم بودند. یکی فرانسوی و یکی هم آمریکایی برو و بکس لبنانی فرانسوی رو راحت‌تر از انگلیسی حرف می‌زدند.

خب اینجا بود که من تازه فهمیدم از رودخونه باید رد بشیم. آقای صخره نورد سه سوت شنا کرد رفت اونور بالای درخت یه کارایی کرد و برگشت اینور بالای درخت یه کارایی کرد و گفت خب حالا نوبت به نوبت از رو رودخنه رد می‌شیم. این به این معنا بود که باید طناب رو می‌گرفتیم سر می‌خوردیم می‌رفتیم اونور.

بهشون گفتم من هنوز بیست ساعت نیست که تو لبنانم. واقعا شماها کی بودید که من پیداتون کردم که این بلا رو سرم بیارید.

تارزانی نکرده بودیم تو عمرمون که تو بیروت کردیم! رسیدیم اونور رودخونه و یه جای دنجی که یه شک دریاچه طور خوبی داشت چادرها رو علم کردند و این اقای صخره نورد سه سوت قایق باد کرد و آتیش درست کرد و گیتارها رو بر و بکس کوک کردند و خب البته جنس خوب لبنانی هم (‌که بهش می گفتند جورج) حی و حاضر بود.

یه ذره دیرتر دوتا خانواده و یه دختر دیگه‌ای که اونهم معمار بود و گیتاریست به جمع اضافه شدند.

دیدید آدم یه وقتی اصلا انتظار یه چیزی رو نداره بعد یه دفعه یکی از به یاد موندنی‌ترین وقتای زندگیش می‌شه؟ حکایت دیشب بود که من همینطوری الکی الکی تو یه جمع اینطوری افتادم. کنار دریاچه یه آتیش بزرگ روشن کردیم و گیتاریست‌ها نشستن لب آب و گیتار می‌زدند و چند نفرمون رفتیم تو قایق بادیه و ولو شدیم و هنوز بیست و چهار ساعت نشده بود که من وارد این کشور شده بود (‌و البته بیست و چهار ساعت که غیر از یه قهوه چیز دیگه ‌ای نخورده بودم.)

من نمیدونم کی خوابم برد. صبح دیدم یکی روم پتو کشیده و من تنها تو قایقه‌ام و قایق رو بستن به یه درختی. صبح گفتند که میخواستیم تو رو قربانی خدای کروکدویل‌ها کنیم، اما بدمزه بودی پس فرستادنت.

10:51 AM Permalink

بیروت-۳

از کرم الزیتون که اومدیم بیرون،‌ با ماشین آقای جین رفتیم «منطقه سلطنتی‌ حریری.»

رفیق حریری،‌ نخست‌وزیر ترور شده لبنان، که این روزها باز دادگاهش هم به شدت داغه، ظاهرا آدمی بوده که همه (یعنی هم مسیحی‌ها و هم مسلمونا) دوستش داشتند،‌ و خب بسیار ثروتمند هم بوده. بخش بزرگی از منطقه غربی بیروت مال اون بوده و یک کمپانی به اسم سالیدر (‌که صاحبش حریری بوده). یعنی کلی از شهر و همینطور فرودگاه املاک خصوصی حریری بودند (‌و فکر کنم الان هم متعلق به ورثه)‌. این کمپانی سالیدر تمام زمین‌های بخش غربی رو ساخته و یه جور دانلد ترامپ واری برج سازی کرده در ساحل غربی بیروت. این آقای چین می‌گفت که قیمت پنت‌هاوس‌های اون منطقه به طور متوسط پنج میلیون دلاره و به شدت هم طرفدار داره.

یه ذره بخش پولدار نشین، رو که پر از مغازه ها و مارک‌های اروپایی و آمریکایی هست رو گشتیم و کنار صخره بیروت چایی خوردیم و یه دوری دور مسجد حریری زدیم و برگشتم سمت خونه.

تو راه خونه آقای جین گفت که شب داره با یه سری از دوستاش دارن می‌رن تو جنگل‌های خارج از شهر کمپ و گفت که اگه بخوام می‌تونم برم باهاشون. فک کن من بگم نه. گفتم از دوستات بپرس که اشکالی نداشته باشه. گفت که بهشون گفتم که تو لذیذی! میگم آقا چرا بد حرف می‌زنی؟ لذیذ چیه؟ حرف دهنت رو بفهم. بعد گفت که لذیذ یعنی «کول». وقتی میگیم یکی کوله یعنی باحاله! حالا راست و دروغش با اون. کی بدش میاد لذیذ باشه؟

10:07 AM Permalink

هفدهم جولای دوهزار و یازده

بیروت- ۲

بعد از هوا کردن پست دیروز، اقای صابخونه‌ام که جین بود،‌ یعنی بعد فهمیدن جان یا همون ژان فرانسوی هست و به خارجی‌ها میگه جین، اومد دنبالم که بریم بیروت گردی. این آقای جین خودش معماره و خب چه کسی بهتر از یه معمار برای نشون دادن شهر به آدم تازه وارد.

اول رفتیم کرم زیتون. کرم زیتون در دل محله (یا منطقه) اشرفیه مثل یک جزیره کاملا جداست. یعنی یک گتوی هست تو دل شهر. یه جور جای عجیبی که به طرز غریبی مفاهیم فضای خصوصی و عمومی توش قاطی شده. کوچه ای که ازش رد می‌شی، ایوون یه خونه دیگه است و خونه‌ها هی بالای هم ساخته شدند. جین توضیح داد که چون اینجا اول کمپ بوده و مردم تو چادر زندگی می‌کردند کوچه‌کشی مرتب داره. خونه ها جای چادرها بنا شدند. اول جای ارمنی‌های پناهنده بوده،‌اما بعد ارامنه از اون منطقه رفتند و الا اکثر کارگان کشورهای جنوب شرقی آسیا و افریقا ساکن اونجا هستند. فضای غریبی بود. این آقای جین توضیح داد که پروژه پایان نامه‌اش یک نقشه جدید برای این منطقه بوده که همین فضای زندگی خانوادگی حفظ میشه (چون اونجا معمولا یک خانواده- به معنای همه فامیل- تو یک کوچه- یعنی خونه‌های روی هم روی هم- زندگی می‌کنند) اما حریم خصوصی بیشتری لازم داره.

اشرفیه و کرم الزیتون تو بخش شرقی شهرن که (اغلب)‌ساکنانش مسیحی هستن و بخش غربی بخش اسلامی نشین شهره. یه دیوار ناپیدایی هم بین این دوبخش هست به اسم دیوار سبز. جریانش هم ظاهرا این بوده که موقع جنگ داخلی چون کسی از اینور به اونور نمی‌رفته خیابون بین این دو بخش پر از علف و درخت میشه. اسم دیوار سبز روش مونده.

این اقای جین گفت که دو ملت (مسیحی و مسلمان)‌ با صلح و صفا باهم زندگی می‌کنند و خیلی هم به این صلح و صفا می‌نازند، اما اگه وارد خونه‌ها بشی میبنی که به شدت این جدایی حس میشه و روش تاکید می‌شه. مسلمونا مسیحیها رو می‌شناسن و برعکس و کمتر تو محله‌های هم افتابی میشن.

9:53 AM Permalink

July 16, 2011

شانزدهم جولای دوهزار و یازده

بیروت-۱

ساعت چهار صبح رسیدم به فرودگاه بیروت. یک عروس و دامادی از یک پرواز دیگر هم به زمین نشسته بودند و یک گروه با ساز و دهل و طبل آمده بودند به استقبالشان. ساعت چهار صبح.

شهر گرم، دعوای راننده‌های تاکسی بر سر مسافر. چانه‌زدن‌های من برای پنج دلار کمتر، آقای راننده هم الله گویان بالاخره راه افتاد. این خانه‌ای که قرار است دوشب در آن بمانم،‌و از کوچ سرفینگ پیدایش کردم، در محلی است به نام اشرفیه. مرکز شهر. خانه‌ها هنوز آثار گلوله دارند. آقای جین آمد مرا از میدان اشرفیه برداشت و رفتیم خانه‌اش. البته واقعا شبیه یک انباری کوچک است. بعد یک کمی معاشرت کردیم و بعد هم رفت که خودش خانه پدر و مادرش بخوابد. هرطور بود جلوی پنکه خواب کردم خودم را ( یعنی زورکی خوابیدم).

در خانه‌اش این آقای جین اینترنت ندارد. الان من آمدم در یک کافی شاپی در همان میدان اشرفیه و خودش هم آمده که مرا ببرد در شهر بگرداند.

ماشین‌ها یکی در میان جلوی پای آدم می‌ایستند. مهارت‌های کشور خودمان اینجا به داد می‌رسد که چطور نگاه کنی (یعنی نکنی)‌و چطور تاکسی بگیری. کمربند ایمنی شوخی است و با سر لخت کچل راه رفتن یک خودکشی رسمی است. این را در همان فرودگاه فهمیدم. یک دستمال بستم به سرم. فکر کنم باید بروم کلاه گیسی چیزی بخرم یا اینکه به طور مرتب به سرم دستمال ببندم. هوا هم وحشتناک گرم است.

در هر حال این شهر تا به حال دلبری خوبی از من کرده. زنده است و مردم واقعی‌اند.

3:28 AM Permalink

July 15, 2011

پانزدهم جولای دوهزار و یازده

نمی‌دانم چرا از سوفیا/ صوفیا (دیدم با هر دوتا دیکته موجوده) یک جور انتظار خاصی داشتم. یعنی انگار برای استانبول آمده بودم. یا شاید هم خوب است و من غمگینی خودم را در صورت شهر و مردم می‌بینم.

از آن روزهای قبل پریودی غمگینی است که فرقی نمی‌کند کجای عالم باشی. باید یک چیزی اختراع شود که در روزهای پریودی آدم را برساند به یک بغل آرام که بگذارد فقط گریه کنی و کله‌ات (‌هرچند که کچل هم باشی و دست کشیدن به سر تیغ شده خیلی چندش است) را هی نوازش کند و هیچی هم نگوید.

شهر یک جوری مخروبه به نظر می‌رسد. ساختمان‌های قدیمی را کرده‌اند هتل و مرکز خرید. با همان رستوران‌های زنجیره‌ای و حالا دیگر کافه‌های زنجیره‌ای. گداها و پیرمردها و پیرزن‌های گل فروش و دست‌فروش گوشه گوشه میدان‌ها نشسته‌اند. از هر سه مغازه یکی‌شان فروشگاه لباس‌های هندی است و یکی‌شان فروشنده بدلیجات ارزان‌قیمت. شاید به اندازه انگشت‌های دست هم توریست ندیدم. البته هوا هم به شدت گرم است. آدم‌ها کلا خل نیستند که توی این هوا بیایند بیرون.

موبایل خودم که گم شده بود، موبایل دوستم هم که کلی از عکس‌های چایی هایم تویش بود هم ناپدید شده. اینقدر که به خاطر از دست رفتن عکس‌های چایی، اما خب یک چیزی باید باشد که غم آدم را بیشتر کند یا نه؟

پی‌نوشت: این جای خالی توی دل مثل سیاه‌چاله شده. از خود فرودگاه دارد مرا می‌کشد توی خودش. تو خوبی؟

10:44 AM Permalink

July 14, 2011

چهاردم جولای دوهزار و یازده

برگشتم برلین. انگار همه شهر در دست احداث است. همه جا پر است از سیم و نرده و لوله و علامت‌های کارگران مشغول کارند. برلین گرم و شلوغ و پر از توریست است. من خیلی برلین را نفهمیدم. می‌دانم طرفدار پر و پا قرص زیاد دارد و من هم هنوز در سنت گیر کرده‌ ام و ساختمان‌های پست مدرن را وسط بناهای قدیمی نمی‌فهمم. خوبی اش این بود که ماشین داشتم و رفتم جاهای غیر توریستی را هم کمی گشتم، به خصوص بخش شرقی را. اما می‌دانم برلین خیلی‌ چیزها برای پزدادن دارد که من این دفعه به دیدنشان نرسیدم.

فردا می‌روم صوفیا را یک رور بگردم و بعد هم می‌روم بیروت. یک ماه و اندی تنهایی در راه است و من سعی می‌کنم به روی خودم نیاورم که چقدر تنهایی لازمم و چقدر هیجان زده.

پی‌‌نوشت: این علامت دو نقطه پرانتز لبخند، گاهی از هر فحشی می‌تونه بدتر باشه. انگار طرف فقط واسه اینکه از سرخودش تو رو باز کنه این علامت رو میذاره. کاش واقعیت به این تلخی نبود.

پی‌نوشت دو: بلایی به سر موهایم آورده بودم در چند ماه گذشته که هیچ چاره‌ای غیر از تراشیدنشان نداشتم. اینبار با تیغ تراشیدم. حالا مصداق عینی کچل زشت شده‌ام. (‌دوستانم رویشان نمی‌شود بگویند چقدر زشت شدی می‌گویند چه بامزه شده‌ای. اما ما که می‌فهمیم معنی این حرف رو:) از بچگی هم. )

4:13 PM Permalink

July 13, 2011

سیزدهم جولای دوهزار و یازده

اینکه تو سی‌سالگی دوباره شروع کنی واسه استقلال خودت بجنگی خیلی زور داره.. اینها دعواهای هفده هجده سالگی ما بود. نمی‌کشم دیگه.

4:02 PM Permalink

July 12, 2011

دوازدهم جولای دوهزار و یازده

همچنان به روستا گردی در ممالک پروس مشغولم. اینجا سبز و زیباست. مردم آرامند و در این ایالت‌های سویسی که من دیدم، یک جوری انگار از در و دیوار ثروت مردم معلوم بود. حالا یا ثروت یا رفاه یا یک چیزی که اسمش شبیه اینهاست.

شب برمیگردم و در اشتوتگارت می‌خوابم. موبایلم گم شده و من بی‌چایفون در حسرت این‌همه چایی هستم که میخورم این روزا.

3:59 PM Permalink

July 11, 2011

یازدهم جولای دوهزار و یازده

احتمالا خدا اول آمده روستاهای سویس را دیده، بعد دستور داده بهشت را از روی آن کپی کنند.

روی جی پی اس زدم که از جاده‌های اصلی نرو و این یکی بهترین «ور رفتن»های عمرم بود! یعنی یک چیزی می‌گویم، یک چیزی می‌شنوید. خدایش اینهمه سویس سویس می‌کنند، حق دارند. یک چیزی می‌دانند مردم. زیبا کلمه‌ وصف این روستاها و شهرهای کوچک بین راه و اصلا راه بینشان و بعد هم راه‌های بی‌نهایت باریکی که به کوه‌های آلپ* می‌زنند نیست. اصلا نیست. شاید نفس‌گیر لغت بهتری باشد.

در هر حال اگر خواستید ویلایی در سویس بخرید که سالی دو هفته بیایید در آن، من با کمال میل و بدون منت حاضرم بقیه پنجاه هفته را آنجا بمانم و از ویلایتان مراقبت کنم.

در ضمن، فکر می‌کنید ملت برای یک شب خوابیدن در این اتاق چقدر پول می‌دهند؟ منهم راستش نمی‌دانم. یعنی یارو داشت می‌گفت هزار و اندی یورو که من وقتی کلمه هزار را شنیدم دیگر توجه نکردم اندی‌اش چقدر است. من و رفیقم هم از در هتل آمدیم بیرون که در محوطه قدم بزنیم تصمیم بگیریم می‌خواهیم شب را در کدام اتاق می‌خواهیم بمانیم! خب هنوز تصمیم نگرفته‌ایم!

عوضش یک دریاچه پیدا کردیم رنگ خود فیروزه. امشب را همین‌جا می‌خوابم و فکر کنم فردا برگردم برلین. البته خب الان هم قرار بود جنوا باشم!

* همان سرزمین‌های هایدی خودمان

3:54 PM Permalink

July 10, 2011

دهم جولای دوهزار و یازده

اگر از این لیست‌های لوس «قبل از اینکه بمیرم باید این‌ کارها را بکنم» داشتم، امروز روی یکی‌شان خط می‌زدم یعنی اینکه انجام شد: رانندگی در اتوبان‌های بدون محدودیت سرعت آلمان.

زد به سر من و دوستم که یکی دو روز یک ماشین کرایه کنیم بزنیم به جاده‌های آلمان و شاید هم کمی پایین‌تر. توی جی‌ پی اس زدیم جنوا! شمال ایتالیا! بعد از آن هم پا را از روی گاز برنداشتم! البته یک جاهایی هم محدودیت سرعت داشت، اما همین که می‌توانی پدال گاز را بچسبانی به کف ماشین و مدام هشت دنگ حواست پرت آینه‌ها نباشد که پلیس از کدام سوراخی سر برسد، یک حال مبسوطی داشت آنهم در این جاده‌های یک دست سبز.


در هر حال به جنوا که نرسیدیم، اما من امشب در نوربنرگ می‌خوابم. یک شهری تقریبا در جنوب آلمان

3:23 PM Permalink

July 9, 2011

نهم جولای دوهزار و یازده

با سه ساعت تاخیر رسیدم برلین. خسته‌ام و فقط باید بخوابم. اصلا هم نمی‌فهمم چرا وقتی همه صندلی‌های واگن‌های درجه یک خالی است، نمی‌آیند به درجه دو و سه‌ای‌ها نمی‌گویند بروید آنجا بنشیند، یا دست کم اگر آدم رفت یواشکی آنور، بلندش نکنند و با سرافکندگی بیاندازنش بیرون.

2:55 PM Permalink

July 8, 2011

هشتم جولای دوهزار و یازده

این هفتمین آیفونی بود که به رحمت خدا رفت. نه تو دریا افتاد،‌ نه تو استخر، نه پودر شد زیر ماشین، نه جا گذاشتمش، نه چیزهای دیگه. گم شد. یعنی نمی‌دونم کجاست. بدبخت یک صفحه شکسته‌ای هم داشت از دو ماه قبل که مدلی بود واسه خودش. فکر کردم خونه رو تحویل بدم پیداش می‌کنم موقع جمع کردن. اما پیدا نشد. حالا دل به این بستم که تا آخر تابستون مدل جدیدش بیاد.

مدرسه هم امروز روز آخرشه. لحظه‌های عصبی شدن و خستگی و عدم توافق هم داشت این هفته دوم، اما به شناخت همه این آدمها می‌ارزید. خیلی هم می‌ارزید.

کوله‌ام رو فهمیدم خیلی سنگین بستم و باید کم بشه به شدت. یعنی سنگین نبستم، اینجا سنگین شد. از حالا به بعد که مدرسه نیست، از همه چی یه دونه کافیه. باید یه سری از بار رو بذارم امانت پیش کسی که موقع برگشت برشون دارم.

فردا صبح می‌رم آلمان. یعنی برلین در واقع.

8:53 AM Permalink

July 7, 2011

هفتم جولای دوهزار و یازده

باور کن به خاطر خودت می‌گم. حیف این حال این شب‌هاست که نیستی توش. من که دلم نمی‌خواد.

اون بالاها اما خوب می‌رقصی با آدم.

8:50 AM Permalink

July 6, 2011

ششم جولای دوهزار و یازده

نمی‌رسم بنویسم. خالی‌ هم هستم. بگم چی؟

8:48 AM Permalink

July 5, 2011

پنجم جولای دوهزار و یازده

کتابخانه مرکزی آمستردام وجود مرا تسخیر کرده. یک شاهکار مسلم معماری. این مثال مجسم هنر در عصر اینترنت و اطلاعات دیجیتالی، منی را که از فضاهای نو و روشن گریزانم آنچنان رام کرده که هر روز واجب‌الحجش‌ام. .
یک ساعت است که دنبال عکسی می‌گردم که بتواند این فضا را شرح دهد، اما نه ویدوها و نه عکس‌ها، هیچ‌کدام آن فضا را درست شرح نمی‌دهند.
اگر نه به خاطر همه آنچه تا به حال مرا شیفته هلند کرده که به خاطر این کتابخانه هم که شده یک روز می‌آیم آمستردام زندگی می‌کنم. یک روز نزدیکی.

2:24 PM Permalink

July 4, 2011

چهارم جولای دو هزار و یازده

یکی هست که نیست.

3:09 PM Permalink

July 3, 2011

سوم جولای دوهزار و یازده

Screen%20shot%202011-07-03%20at%208.40.13%20AM.png

منِ گل‌درشت، سرخوش در سبزه‌ها

9:37 AM Permalink

July 2, 2011

دوم جولای دوهزار و یازده


Funny. You like samurai swords; I like baseball.
Hattori Hanzo. Kill Bill I (2003)

حکایت این روزهای منه.

9:18 AM Permalink

July 1, 2011

یکم جولای دوهزار و یازده

کلاسا هیچ ربطی به رشته تخصصی من نداره، اما بسیار جذابه و هر ساعتش یه چیز تازه واسه من داره. این پروژه‌ها نتیجه کار هفته اول بود. فکر کنم هفته بعد یه کار روی ایران بکنیم. یعنی با یه گروه.

9:12 AM Permalink