" /> Baloot: June 2011 Archives

« May 2011 | Main | July 2011 »

June 30, 2011

سی‌ام ژوئن دوهزار و یازده

مسئله اینه که اون موقع اونقدر حالت خوبه که نمی‌خوایی بیایی سراغ کیبرد بنویسی، بعد هم که میایی بنویسی همه چی لوس به نظر می‌رسه. این حال این روزهاست.

9:09 AM Permalink

June 29, 2011

بیست و نهم ژوئن دو هزار و یک

اما این که خودش لوپه

1:28 PM Permalink

June 28, 2011

اول مه صبح
بعد بارون شدید
بعد آفتاب شدید
بعد رعد و برق خفن
بعد باد خنک تو پیاده‌روی نصفه شبی
الان هم رعد و برق و پنجره باز و باد خنک و من ملافه و دود و طبقه هفتم
سرخوشم

3:57 PM Permalink

بیست و هشتم ژوئن دوهزار و یازده

بسیار کلاس‌های هیجان‌انگیزی دارم.

3:51 AM Permalink

June 27, 2011

بیست و هفتم ژوئن دوهزار و یازده

فرضیه‌ام در خصوص اینکه مناره مسجدها تو استانبول یه چیزی پخش می‌کنن که آدما دلشون می‌خواد اونجا بیشتر از هر جای دیگه عشق‌بازی کنن،‌هر روز به اثبات نزدیک‌تر می‌شه.

3:45 AM Permalink

June 26, 2011

بیست و ششم ژوئن دوهزار و یازده

گاهی وقتا صادق بودن خیلی دردناکه

3:41 AM Permalink

June 25, 2011

بیست و پنجم ژوئن دو هزار و یازده

یه جوریه دیگه
اول و آخر (مخصوصا آخر) هر رویابافی و خیالپردازی
باید یه پرانتز باز کنم بنویسم
(یارو دازنت گیو شت ابوت یو. ریممبر دت پررنگ)
می‌ترسم خیالاتمو باور کنم
بعد الکی الکی خوشحال بشم
اما
ما
دزدیده در شمایل خوب تو می‌نگریم کماکان
گفته باشم که فکر نکنی یه مدت نیستم
این روال عوض می‌شه

8:57 AM Permalink

بیا با هم حرف نزنیم
حرف رو با همه میشه زد
اما با همه نمی‌شه حرف نزد
می‌فهمی چی می‌گم
بیا بریم یه کافی شاپ حرف نزنیم
حرف نزدنه سنگین نباشه
فقط حرف نزدنه باشه
چایی بخوریم و گاهی هم حتی نگاه کنم تو چشات
و هیچی نگم و زل بزنم
و بعد باز هم حرف نزنیم

1:27 AM Permalink

June 24, 2011

Just FYI

هوس بازی با لاله گوشت رو کردم یه دفعه خیلی خیلی بدجور

11:44 PM Permalink

بیست و چهارم ژوئن دو هزار و یازده

دارم کوله می‌بندم که بروم یک سفر دوماهه. سبک هم باید ببندم. نمی‌دانم کجای جهان چقدر باید بروم. دو هفته اولش را البته می‌دانم که اینجا خواهم بود، اما برای بقیه‌اش تقریبا هیچ برنامه‌ای ندارم. یعنی به چند مقصد فکر کرده‌ام، اما هنوز بلیطی برای جایی نخریدم. خیلی روی هوا و هرجا بطلبد می‌روم. بی‌برنامه. آمستردام که در یک سال گذشته سه بار طلبیده. یک زمانی حتما مدتی در آمستردام زندگی خواهم کرد. یک چیزی در این شهر،‌غیر از علف‌ها و قارچ‌هایش، هست که مرا دیوانه می‌‌کند هر بار که در آن قدم می‌زنم.

تا وقتی برگردم باید پروژه فوق لیسانس را تا یک جاهایی پیش ببرم و هم اینکه برای کنفرانسی که قرار است سال دیگر در دانشگاه برنامه ریزی شود ، طرح اجرایی بدهم. کار هم که خب طبعا کنار همه این‌ها هست، به اضافه یک پروژه ترجمه که البته هیجان‌انگیز و نو است.

من هیچ‌وقت دقت و حوصله سفرنامه‌نویسی نداشتم. همیشه هم به فرا و میرزا خسودی‌ام می‌شود که اینقدر با دقت می‌نویسند. وقتی جایی می‌روم تنبل‌تر هم می‌شوم و فقط عکس می‌گذارم، یا چایفون را آپدیت می‌کنم. البته یک دلیل گنده این تنبلی ترس است. یعنی فکر می‌کنم خیلی، حداقل برای من، ترسناک است که یک مدت محدودی (از یک روز گرفته تا یک ماه مثلا) یکجا به عنوان مسافر بمانم و بعد بتوانم در خصوص مردم و فرهنگ آن‌ها چیزی بنویسم. مخصوصا اگر زبانشان را هم ندانم. مشاهداتم را هم معمولا بلد نیستم بنویسم. من آدم خیال‌پرداز خیال‌نویسم. باید توی سرم باشد که بنویسم نه جلوی چشم‌هایم.

4:26 PM Permalink

بیست و سوم ژوئن دوهزار و یازده

میل ناگهانی و مقاومت ناپذیر به خواب

4:22 PM Permalink

June 22, 2011

بیست و سوم ژوئن دوهزار و یازده

No means No!

4:20 PM Permalink

June 21, 2011

بیست و یکم ژوئن دوهزار و یازده

"If there's any kind of magic in this world, it must be in the attempt of understanding someone, sharing something. I know, it's almost impossible to succeed, but…who cares, really? The answer must be in the attempt."

Celine
Before Sunrise

7:45 PM Permalink

June 20, 2011

بیستم ژوئن دوهزار و یازده

Screen%20shot%202011-06-20%20at%2010.28.14%20PM.png

مریم مجد
(+)

11:23 PM Permalink

June 19, 2011

نوزدهم ژوئن دوهزار و یازده

دقت کردم در رویابافی‌هایم اثری از بوسیدن تو نیست. نمی‌خواهم ببوسمت، نمی‌خواهم با تنت یکی شوم، نمی‌خواهم حرف بزنم. انگار فقط یک جاده،‌ یک راه است و سکوت. شاید برای همین هست که اگر از این رویا بیایی بیرون، همه‌اش خراب می‌شود. خوب است که نمی‌آیی. هیچ وقت نمی‌آیی.

11:10 PM Permalink

June 18, 2011

هجدم ژوئن دوهزار و یازده

ای آقا
اون روزا ما دلی داشتیم

11:30 PM Permalink

June 17, 2011

هفدهم ژوئن دوهزار و یازده

این روزها فقط یک رنگ دارند: رنگ دائم سردرد

1:42 AM Permalink

June 16, 2011

هی اینو می‌خونم از اول هی گریه می‌کنم از اول
(+)

مال دل تنگه. مال دل تنگه

8:19 PM Permalink

درد داره
می‌دونی هر دفعه فشارش می‌دی بیشتر درد می‌گیره

حالا که گفتی اینجا رو نمی‌خونی دیگه
اما درد داره. خیلی درد داره. اینقدر فشار نده.

7:12 PM Permalink

بدنم باهام قهر کرده.
بد باش تا کردم. می‌دونم خیلی بد باش تا کردم.
هر بلایی این مدت تونستم سرش آوردم
داره تلافی میکنه
بد هم داره تلافی می‌کنه
شوخی شوخی ممکنه تصمیم بگیره دیگه برنگرده
من که نمی‌تونم برم دنبالش، باس بمیرم.

6:47 PM Permalink

بچه همسایه گریه می‌کنه
خیلی بلند، خیلی خیلی بلند.

6:35 PM Permalink

شانزدهم ژوئن دوهزار و یازده

Screen%20shot%202011-06-17%20at%2012.35.04%20AM.png

تابستانی در قرن‌ها قبل

12:37 AM Permalink

June 15, 2011

یادداشت‌های پراکنده در سفر-۱۷

تا صبحش باهم مسئله ریاضی حل کرده بودیم. چرا ریاضی؟ چرا مسئله؟ چرا کلاس درس؟
نمی‌دانم. خواب بود. اما هر چه بود بهترین جلسه مسئله حل‌کنی عالم بود. اصلا همین که کنارش بودم مغزم مشغول خودش و ریاضی بود خوب بود. یک بخش گیک پنهانی از دوران مهندسی و ریاضی‌خوانی در جایی از مغزم وجود دارد که گاهی می‌زند بیرون. لابد آن خواب هم مال همان بخش مغز بود.

صبح که بیدار شدم، پر بودم. یعنی اصلا همان پری که «می‌شد رویش نماز خواند.» انگار تا خود صبح عشق‌بازی سنگین کرده بوده باشم با خودش و نه با خیالش. انگار همه مرا پر کرده بود تا خود صبح. خیلی خوب بود. حال عجیب خیلی خوبی بود. توی یک متل خوابیده بودم وسط راه. یک قهوه آشغالی درست کردم همانجا توی اتاق و با همان حال خراب خوش زدم توی ماشین که دوباره راه بیافتم. از آن وقت‌ها بود که لبخند نمی‌افتد از لب. گفتم یک آهنگ از نامجو مرخصی بگیرم، هایده گوش کنم اول صبحی. آهنگ شاد هایده‌ایی دلم خواست.

سلام سلام سلام سلام
همگی سلام همگی سلام
ای زندگی سلام ای زندگی سلام

لیوان قهوه به دست،‌ سیگار و فرمان ماشین و صفحه خبرهای موبایل توی آن یکی دست. فکر کلاس و نیمکت و ریاضی و تو و مسئله‌ها. سلام سلام هایده و خنده روی لب....اما همانجا ماسید. با بیت بعدی خنده همانجا ماسید.

ای عزیزای دلم یه روزی
ایوون از پرستوها پر میشه باز
ای عزیزای دلم یه روزی
سبزه رو باغچه ها چادر میشه باز
ای عزیزای دلم دوباره
غصه ها از دلامون رونده میشن


هدی صابر را کشته بودند. هایده هم در شادترین آهنگ‌هایش داشت مویه می‌کرد.

9:41 PM Permalink

پانزدهم ژوئن دوهزار و یازده

از دوهزار مایل جاده باز برگشته‌ام به خانه‌ام، با مغز و جانی کاملا کاملا به گا رفته از دو هزار مایل صدای این بشر.

8:17 PM Permalink

June 14, 2011

چهاردهم ژوئن دوهزار و یازده

باشد. قبول. اعتراف می‌کنم که عاشق این بازی شدم در سرم، نه عاشق تو
اما این را هم، بسیار متکبرانه، اعتراف می‌کنم که به طور خطرناکی خوب بازی می‌کنم. از خود جده‌ام هم بهتر اغواگری می‌دانم.
حواست باشد، وا بدهی تمام شدی. حواست باشد اگر از بازی بخواهی بیایی بیرون می‌میری و می‌روی کنار بقیه استخوان‌شده‌ها.
تو حیفی. این بازی حیف است. خوب بازی کن.

8:11 PM Permalink

June 13, 2011

سیزدهم ژوئن دوهزار و یازده

riverl.jpg

June 13, 2011
Klamath River, CA

(+)

3:26 AM Permalink

June 12, 2011

دوازدهم ژوئن دوهزار و یازده

Screen%20shot%202011-06-12%20at%205.17.58%20PM.png

Crescent City, CA
June 12, 2011
(+)

6:07 PM Permalink

سعدی به سعی حال و روز- ۹

بیم مات‌ است در این بازی بیهوده مرا

12:32 AM Permalink

سعدی به سعی حال و روز- ۸

چو سیل از سر گذشت آن را چه می​ترسانی از باران

12:23 AM Permalink

همچنان سعدی به سعی حال و روز- ۷

دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

12:17 AM Permalink

June 11, 2011

یازدهم ژوئن دوهزار و یازده

rsz_1mendocino-ca484.jpg

Mendocino, CA
June 11, 2011
(+)

8:50 PM Permalink

June 10, 2011

سعدی به سعی حال و روز- ۶

میوه نمی​دهد به کس، باغ تفرج‌ا ست و بس

10:01 PM Permalink

سعدی به سعی حال و روز- ۵

الا ای جان به تن بازآ و گر نه تن به جان آید

6:36 PM Permalink

سعدی به سعی حال و روز- ۴

چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می​رود

5:56 PM Permalink

سعدی به سعی حال و روز- ۳

فراقم سخت می‌آید ولیکن صبر می‌باید

5:53 PM Permalink

سعدی به سعی حال و روز -۲

دو چشم باز نهاده نشسته​ام همه شب

2:24 PM Permalink

سعدی به سعی حال و روز -۱

کسی را پنجه افکندم که درمانش نمی‌دانم

2:22 PM Permalink

دهم ژوئن دو هزار و یازده

کجا دانند حال من سبک‌باران ساحل‌ها

1:23 PM Permalink

June 9, 2011

نهم ژوئن دو هزار و یازده

درد می‌کند بدجور

8:56 AM Permalink

هشتم ژوئن دوهزار و یازده

دکتر گفته سربچه بالاست. زایمان سخت می‌شه. می‌ترسم.

12:25 AM Permalink

هفتم جون دوهزار و یازده

همین الان
همین‌جا، بغل من
همین الان لازمت دارم
همین الان

12:23 AM Permalink

June 6, 2011

ششم ژوئن دوهزار و یازده


سالها رفتند و من دیگر ندیدم
سروری نه ، قراری نه ، بهاری نه

8:09 PM Permalink

June 5, 2011

پنجم ژوئن دوهزار و یازده

یه مقاله‌ای نوشته بودم در خصوص اهمیت آموزش جنسی در ایران و اینکه چقدر و چرا ایران به این نوع آموزش‌ها احتیاج داره. یه جایی هم صحبت کرده بودم از اینکه خیلی از زن‌های ایرانی بدنشون رو نمی‌شناسن و با مقوله تن غریبه‌اند (طبعا بر اساس تحقیقات محدود انجام شده.)

الان استادم نظراتشو در خصوص مقاله برام نوشته و یک‌جاش گفته که باید حواسم باشه که از ادبیات کلنیالیستی استفاده نکنم و فکر نکنم که زنان باید بدن خودشون رو «کشف» کنند و اینکه اگر آینه به دستشون داده بشه که واژنشون رو ببینن و بشناسنش (این رو من توی مقاله نیاورده بودم) مثل اینه که دارن راهنمایی می‌شن به به تسخیر درآوردن تنشون که این یک امر غربیه و ادبیات کلنیالیستی غربی در زمینه پزشکی در کشورهای جهان سوم رو تقویت می‌کنه.

می‌خوام سرم رو بکوبم به دیوار. تمام زورم رو دارم می‌زنم که تو این رشته کاملا کاملا تئوریک یه راهی واسه کار عملی و در حقیقت با مردمی که وجود خارجی دارند انجام بدم. هی می‌گم خب این تئوری‌ها رو بخون و یاد بگیر اما کلا شرایط و وضعیت رو یادت نره که همین چند سال قبل بین مردای پایتخت ۴۱ درصدشون فکر می‌کرد که از کاندوم میشه چندباره استفاده کرد (مهران و دیگران ۲۰۰۳) و این الان چقدر تغییر کرده مثلا؟ و می‌گم یادت نره که تو این مملکت دخترایی واسه اینکه نمی‌دونن پریود چی هست خودکشی می‌کنن (مشاهده شخصی) و داستان کاندوم توری دست دوز واقعا می‌تونه اتفاق افتاده باشه و هزارتا چیز دیگه که خودمون می‌دونیم وضع چطوره و تا باهاش رو به رو نشیم کاری براش نمی‌تونیم انجام بدیم.

بعد اینا میان می‌گن که نکنه بهشون بگی بدنشون رو تسخیر کنن. بابا جان. تسخیر کجا بود؟ شوهر دوستم بهش می‌گه موقع سکس حرف زدن کار جنده‌هاست. عمه چهل ساله من تو قلب آمریکا به خاطر ترس از سکس ازدواج نمی‌کنه و خود من وقتی اولین بار پریود شدم فکر می‌کردم تنبیه خداست واسه اینکه من عاشق پسر همسایه شدم و .. الان من دارم یکسان به همه نگاه می‌کنم یا تو دکتر هارت هرتون؟

7:58 PM Permalink

از زمانی بی‌زمان- ۹


‫به همون خدای مادر جنده ای که نیست‬
‫وقتی میگم نمیفهمی‬
‫حق دارم دیگه‬
‫بابا‬
‫مسسله اون بوسه کوفتی نبود‬
‫یعنی بود‬
‫وسوسه خالص بود‬
‫سکس بود‬
‫یعنی چطور بگم‬
‫ای مرده شور کلمه رو ببرن که نیست‬
‫یعنی اون در لحظه بودن فاکینگی که میگم هست‬
‫باید یکی شد
‫اما مسله اون بوسه نیست‬
‫اون سکس نیست‬
‫می‌دونم می‌دونی
‫میدونم‬
‫هیچی نگو‬
‫میدونم میفهمی‬
‫میدونم میفهمی‬
‫الان از اون لحظه هاست‬
‫که تو میفهمی چی میگم‬
‫ولی من باید زر بزنم‬
‫یعنی باید لال بشم‬
‫اما نمیخوام لال شم‬
‫چون الان لال شدن یعنی خفگی‬
‫نمیخوام الان تنها باشم‬
‫کلمه‌های کوفتی مادر جنده الان باید کنار من باشن‬
‫ای خدای مادر جنده‬
‫اه‬
‫ما یه بار باید با این حال بیافتیم به تن هم‬
‫باور کن‬
‫باید‬
‫بعد شعر بگیم‬
‫شعر خالص‬
‫شعر تن تو رو‬
‫و من باید مثل همین الان که عرق کردم‬
‫و خیس خیسم‬
‫شعر تن تو رو بگم‬
‫و بوی تن تو باید باشه‬
‫اه
‫شت‬
‫وسوسه اومد دوباره
‫گم شو‬
‫و من الان شروع میکنم به زیبا شدن‬
‫و خندیدن‬
و رقصیدن
و رقصیدن
و رقصیدن

بیا.

11:34 AM Permalink

از زمانی بی‌زمان- ۸


‫هیچی به من ربطی نداره‬
‫من لابد هستم یه جایی‬
‫اون وسط‬
‫تو خیالای تو‬
‫تو هستی‬
‫تو خیالای من‬
‫همین‬
‫نزدیک نباید بشیم‬
‫دور باید بمونیم‬
‫نباید ببوسیم‬
‫نباید تن بدیم‬
‫نباید هیچ‬
‫هیچ‬
‫هیچ‬

11:28 AM Permalink

از زمانی بی‌زمان- ۷

‫ببین حاجی‬
‫من نمیخوام برینم به فانتزی ات دوباره‬

‫ولی من اینا نیستم‬
‫بابا من هم یه بدبخت مثل بدبختای دیگه‬
‫زیادی بزرگش نکن
‫من کوچک‬
‫من گناهی‬
‫محتاج بغل‬
‫محتاج تن‬
‫من کوچولوی بی دفاع گناهی‬
‫که جمع شدم تو رحمم از سرما‬
‫که دلم فقط میخواد گرم شم‬
‫گناهی کوجولو‬
‫نازی‬
‫من یه ادم معمولی کوچولوام‬
‫بغل میخوام‬
‫مثل بقیه‬
‫بزرگ نکن‬
‫سخت نکنش‬
‫بی خیال فلسفه بابا‬
‫میدون مین کدومه‬
‫سرباز کدومه‬
‫اماده باش کدومه‬
‫بازی چیه‬
‫من که بازی نیستم‬
‫تو منو دیدی‬
‫بازی بودم‬؟
‫نه‬
‫نبودم‬
‫خیال نباف
‫بزرگ نکن‬
‫من کوچولو‬
‫من گناهی‬
‫من جمع شده از سرما‬
‫تو رحمش‬
‫لوایی که داره گریه میکنه‬

‫اوکی بسه‬
‫من حتی نقش اینو هم نمیتونم بازی کنم‬
‫بردی‬
‫کثافت‬

11:24 AM Permalink

از زمانی بی‌زمان-۶

‫دارم قهقهه میزنم‬
قهقهه
‫من همبازی خوبی انتخاب کردم‬
‫بالاخره یه حریف پیدا کردم‬
‫من تو آسمونم
‫من الان تو آسمونم
‫یک شیطان پیدا شد
بالاخره یکی
‫یکی تونست بیاد بگه من هم شاید‬
‫ببین‬
‫شاید‬
‫شاید‬
‫هنوز نمیدونم‬
‫اومده جلوی من
‫میگه من شیطانم‬
‫من خود زن‬
‫خود خود زن‬
‫خود خود خالق‬
‫خود خود خود‬
‫که رفتم توی سه تا حرف‬


‫ولی تو چه میدونی‬
‫شاید من خود این سه حرفم‬
‫و الان دارم برات نقش خالق رو بازی میکنم‬
‫شاید خود خالقم‬
‫نقش خودمو رو بازی میکنم‬
‫تو در هر حال نمیدونی‬

11:20 AM Permalink

از زمانی بی‌زمان- ۵


‫صبر کن کلمه پیدا کنم‬
‫یعنی نمیدونم‬
‫فاک‬
‫کلمه گم شد‬
‫من سردمه‬
‫خیلی سردمه‬
‫لحظه خوبه‬
‫سردمه‬
‫سردمه
‫سردمه‬
‫جهنم من سرده‬
‫جهنم من پر از یخه‬
‫سرده‬
‫اب سرد داره‬
کی بود می‌گفت که
‫من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم‬
‫ای یار
‫ای یگانه ترین یار‬
‫چرا همیشه مرا ته اقیانوس نگه میداری‬
‫ازت متنفرم ای یگانه‌ترین یار‬
‫و هزار بار روزی میکشمت در فکر خودم‬
‫این بقیه شعر فروغ بود که نگفت لامصب جنده‬
‫زرتی مرد‬
‫اه‬
‫سردمه
‫خیلی سردمه‬
‫اسمت چی بود؟‬
‫تو خودتی‬
‫الو‬
‫من دارم با کی زر میزنم‬

هی ببین
‫ببین‬
‫ببین‬
‫یادم اومد
‫یادم اومد‬
‫تو اسم نداری‬
‫تو فانتزی من‬
‫تو اسم نداری‬
‫چرا؟‬
‫شت‬
‫من با اسم تو فانتزی ندارم‬
‫یعنی اسمت نیست‬
‫شت‬
‫شت‬
‫شت‬
‫اسم نیست‬
‫اسم نداری‬
‫بی اسمی‬
‫من واسه تو اسم دارم؟‬
‫یعنی اسمم برای تو مفهوم داره؟‬
‫حرف میزنی با اسمم؟‬

11:13 AM Permalink

از زمانی بی‌زمان -۴

‫بازی اخر دار‬
‫مال مردای عادی‬
‫زنای عادیه‬
‫مال تو نیست‬
‫من تو رو ساختم‬
‫واسه بازی بدون آخر‬
‫فقط وسوسه‬
‫فقط وسوسه
‫ناب ناب ناب‬
‫تو مثل زنا و مردای عادی‬
‫هر روز من که‬
‫میکنمشون نیستی
‫نیستی
‫می مونی‬
‫بدون بوسه‬
‫بدون سکس‬
‫بدون تن
‫وسوسه ناب‬
‫وسوسه خالص‬
‫تنهایی خالص‬
‫رابطه خالص‬
‫دور دور دور‬
‫یک قدم هم حق نداری نزدیک بشی‬
‫دور باید بمونی‬
‫تو شکارچی نیستی‬
‫نیستی دیگه‬

سر من داد نزن‬
‫آدم زایید ه نشده سر من داد بزنه واسه تن‬
‫من هستم که سلطنت میکنم روی تنم‬
‫داد نزن واسه من روی تن‬
‫هی‬
‫بفهم داری با کی حرف میزنی‬
‫فکر کردی من جنده هر روز زندگی تو ام‬
‫که داد میزنی میگی تن‬
‫هنوز حالیت نشده‬

‫من سلطنت می کنم روی این تنی که داری داد میزنی‬
‫هیچ وقت مال تو نبود‬
‫مال من بود‬
‫وسوسه ناب من بود‬
‫ببین توهم شکارچی
‫اون تنی‬
‫که اگه صاحب هم بشی‬
‫گوشته
‫برو کاستکو بگیر‬
‫بکن توش‬

11:05 AM Permalink

از زمانی بی‌زمان-۳

‫عاشق این مدل حرف زدنم با تو‬
‫بعد تجسم
‫میکنم‬
‫اون قیافه تخمی مسخره ات رو‬
‫وقتی داری میگی‬
‫خانوم خودش روغن کاره‬
‫و من این جا‬
‫پشت همه چی‬
‫اون درختا و کوهها و دریاچه ها‬
‫دارم گر میگیرم تو این حال و رزوم‬
‫از این میوه ممنوعه‬
‫از این خلقتی که کردم‬
‫از فانتزی که اوردمش به واقعیت‬
‫بببین بچه‬
‫من خود خالقم‬
‫خود خود خالق‬
‫من واسه خودم‬
‫تو واسه خودت‬
‫هر کدوم‬
‫بی هیچ چشمداشتی
‫فلسفه تخمی میبافیم‬
‫هستیم‬
‫دلمون به همین دو کلوم حرف زدن تخمی تو خیال خوشه‬
‫که باید مست شد‬
‫یا باید علف کشید‬
‫یا مثل من زد به سیم آخر‬
‫که لامصب‬
‫که همه هفته
‫عقل و منتطق کوفتی‬
‫لالش میکنه‬
‫اینطور ول بشه‬
‫رها بشه
‫تو حرف خودت رو بزنی‬
‫هر هفته هربار هر ساعت‬
‫بگیم
‫رابطه خودش خوبه
‫چشمداشت نیست‬
‫حق نیست‬
‫که نیست‬
‫که واقعا هم نیست‬
‫اما ته دل من‬
‫هنوز بسوزه‬
‫واسه اون لباهای داغ‬
‫و وسوسه تن کوفتی تو‬
‫چه میدونم‬
‫خوبه
‫این خیلی خوبه‬
‫این خیلی فاکینگ خوبه‬
‫به شدت دلم میخواد اسمت رو صدا کنم‬
‫همین‬

10:59 AM Permalink

از زمانی بی‌زمان -۲

‫ساکت نباش‬
‫برقص‬
‫حرف میخوام‬
‫تشنه شدم‬
‫حرف بزن‬
‫داد میزنم‬
‫اگه حرف نزنی‬
‫داد میزنم‬
‫من الان سلطنت میکنم‬
‫الان هرچی من بگم هست‬
‫تو باید گوش کنی‬
‫وگرنه میکشمت‬
‫مثل اون زن بدبختی که دیروز کشتمش‬
‫که شوهرش رو با کارد کشته بود‬
‫الان من سلطنت میکنم‬
‫هرچی من بگمه
‫حق هم نداری به من بخندی‬
‫حق نداری‬
‫چون که من از همه عاقل های
‫دنیا‬
‫از جمله تو‬
‫بدم میاد‬
‫حالا حرف بزن‬
‫حرف بزن‬

10:56 AM Permalink

از زمانی بی‌زمان -۱

‫من دارم بین خطوط پرواز کننده‬
‫پرواز کننده چی میشه فارسیش‬
‫تایپ میکنم‬
‫ایراد میگرم از نوشته های کوفتی تو‬
‫چون اگه تو به همه اینها‬
‫اینجوری که تو فنتزی ات هست از زن رها‬
‫میرسیدی‬
‫رها نبود‬
‫قید بود‬
‫قید یک اسم دیگه‬
‫قشنگی این کوفتی زن بودن‬
‫اینه که همه این کار را رو بکنی‬
‫بخوابی‬
‫حس کنی‬
‫لذت ببری‬
‫همه اینکارا رو‬
‫وقتی بقیه فکر میکنن تو سوراخی‬
‫ولی تو نیستی‬
‫چه احتیاج به فریاده‬
‫فریاد رو مدل خودت درست کن‬
‫ببین‬
‫ای هو ا لات تو سی‬
‫ولی این فانتزی تو‬
‫من خراب نمیکنم‬
‫فانتزی تو رو‬
‫من هم الان با این کله در حال پرواز فاک‬
‫نمیتونم برات تیوری فاکینگ فمینیزم ببافمم‬
‫اگه زن بودی هم
‫هر زنی بودی‬
‫زیبا بودی‬
...
‫همونقدر که من و همه وسوسه های من زیبان‬
‫تو نمیفهمی‬
‫نمیفهمی لعنتی‬
‫واسه همین هست‬
‫که وسوسه باید بمونه‬
باید بمونه

10:52 AM Permalink

June 4, 2011

چهارم ژوئن دوهزار و یازده

عادت داشتم ازش بپرسم که «من این آهنگ رو دوس دارم. مگه نه؟» یا «این همون آهنگی هست که من دوسش دارم؟»
می‌خندید می‌گفت آره خنگول.
الان یکی از اون آهنگا رو گذاشتم. اما خب نمی‌دونم همون آهنگی هست که من دوسش دارم یا نه.


دلم تنگه همش براش.
هیچم بغض نمی‌کنم
هیچم بغل نمی‌خوام. هیچم نمی‌گم کاش اینجا نبودم. هیچی نمی‌گم
صدای رعد و برق و بارونه همه اینا.
صدای رعد و برق و بارون

7:58 PM Permalink

The Rhythm of Highway 1

Its saturday afternoon,
im driving naked under the rain
Pacific in my right,
Sierra in my left,
smocking shit after shit
writing in my head
making love with the ocean breeze while driving, (i know, its illegal)
heading nowhere
any vista point,
any cafe
any tree
true, but not even sad,
the power of loneliness: fly to nowhere, die in nowhere

4:08 PM Permalink

June 3, 2011

سوم ژوئن دوهزار و یازده

I aint virgin anymore
He was handsome all in red
With a cute little tale
and his black stick

I lighted a candle,
He was drinking Merlot
and I was naked,
All naked,
He was laughing
and I was crying
I asked him to do if fast
very fast,
very fast

When it was over, he asked me: "darling, what do you want instead?"
I was naked,
his nails were black,
his hands were cold,
"I ain't cheap", i said
He laughed
"Could you erase my memory", I asked
he laughed louder: "so you are in love"
"No! I am a hater, a real hater" i whisper,
He laughed and put his little cute tale between my legs, my bloody legs,

He erased my memory and left, kissed me and gave me his number; "You would call me soon darling."
"Never", I whisper

No, I don't remember you anymore,
I don't think of you,
You are not the hero of my epics anymore,
You are a dead hero, a real dead one,
I sold my soul and killed you.
I killed you and drank your blood.
I ain't think of you anymore
I ain't think of you anymore

11:26 PM Permalink

June 2, 2011

دوم ژوئن دوهزار و یازده

you know what scientists* say when you are crazy in love with someone and s/he doesn't even care about your existence?

They would say that it is not that important. You just happened to two be in different emotional stages.

It brings everything together. You don't give a shit about me, not because you don't like me or don't want to be around me, it is just because we are in different emotional stages. That's the answer babe, that's the answer.


* at least the one I know.

8:18 PM Permalink

June 1, 2011

coding

Nobody reads my codes
I used to love coding
Nobody reads my codes anymore
Nobody gives a shit about my coding anymore
Now, I have a box of secrets
Full of codes, full of codes I wrote for you, days after days
I ain't burn the box,
I just forget the passcode
it was your name, with your birth year at the end
see! i already forgot it
how old are you?

10:42 PM Permalink

اول ژوئن دوهزار و یازده

حالا همین امروز که من بعد از هزار سال رفتم استخر
نفس نفس بعد از هر یه بار عرض رو رفتن باید می‌ایستادم نفس می‌گرفتم
به خود تنبلم فحش می‌دادم
تو باید می‌اومدی اونجا
لب استخر می‌نشستی
پاهاتو آویزون می‌کردی
به من می‌خندیدی
لامصب مگه من در مخم رو قفل نکرده بودم
چطوری دم استخر پیدات شد آخه؟

6:29 PM Permalink

هاله سحابی را هم بردند

من مرده ام و شب هنوز هم گويی ادامه همان شب بيهوده ست

2:01 AM Permalink