" /> Baloot: May 2011 Archives

« April 2011 | Main | June 2011 »

May 31, 2011

میگن واسه یکی بمیر که واست تب کنه
حالا ما اگه بمیریم یارو در بهترین حالت ممکن می‌گه: ای وای؟ چی شد مرد؟
تازه شاید یه طفلک هم آخرش اضافه کنه یا حتی بگه شت!

10:40 PM Permalink

دلم تنگ شده تو کله‌ام بات بازی کنم ، حرف بزنم
چرا کله‌ام رو بریدی؟

7:45 PM Permalink

سی‌ و یکم می دوهزار و یازده

قرار نبود اینطوری بشه
خودمم غافلگیر شدم
بدی هم نیست
راضی‌ام
یه ذره درد داره فقط
باید شل می‌کردم

7:31 PM Permalink

May 30, 2011

Nights' daydreaming
Days' nightmare
What time is it?

4:04 AM Permalink

May 29, 2011

بیست و نه می دوهزار و یازده

یک دقیقه سکوت
بعد هم یه سال روش

جون آدم چه جوری آروم می‌شه پس؟

3:36 AM Permalink

May 28, 2011

بیست و هشتم می دوهزار و یازده

خانه باد کجاست؟

3:16 AM Permalink

May 27, 2011

بعد یه اتفاق عجیبی‌افتاد
یه دفعه من پر شدم. سنگین شدم
نه برام مهم بود که بات حرف بزنم
نه برام مهم بود باهات بخوابم
نه برام مهم بود که جوابمو بدی
حتی دیگه برام مهم نبود که ببینمت یا نه
واقعا مهم نبودی
من بودم و یه منقل آتیش تو همه جونم
کی به تو فکر می‌کرد تو اون وضع

12:13 AM Permalink

May 26, 2011

بیست و ششم می دوهزار و یازده

جونم کولی شده
تنم رو دنبال خودش می‌کشه

10:14 PM Permalink

May 25, 2011

بیست و پنجم می دوهزار و یازده

بابا اینقدر گفتید چه مرگته چه مرگته، دیگه زهرماری هم میزنیم توهم می‌کنیم هم می‌ترسیم بیاییم اینجا بنویسم. از کی تا حالا اینقدر من مخاطب محور شدم نمی‌دونم. یحتمل یکی دو روز طول میکشه لب و لوچه‌ام رو جمع کنم بگم به تخمم و برگردم به اون دنیاها.
خب الان من با این داستان به این خوشگلی، خارجی چیکار کنم تو کله‌ام؟ لامصبا!

11:17 PM Permalink

May 24, 2011

Fuck this gendered language!
I wanna recall my blurry memory of that night,
the night that i don't know even exist, if it happened, if you were there
the night that you put your arms around my illusions,
i lighted a cigarett, you closed your eyes.
and then what did happen?
Did i sleep that night? did i wake you up to fly to your town? did you stay for the rest of that day and that week and that month and that year?
i wanna recall that night, recite that night.
fuck this gendered language!

5:17 PM Permalink

حالا امروز که روز مادر بود، اما من یاد تو افتادم که یه بابای لعنتی خوبی می‌شی
از اون باباها که مامانه، اگه قرار باشه بذار بره، خودش بچه رو می‌سپاره دست تو. می‌دونه تو واسه بچه بهتری. از اون باباها که تا هفت سالگی هم می‌خوان بچه رو بذارن رو دوششون اینور اونور ببرن. از اون باباها که با بچه حرف نمی‌زنن، فقط دست می‌ذارن رو شونه کوچیکش و یه دوتا ضربه می‌زنن. بعد هم که بچهه بزرگ‌ شد با هم می‌رن سفر جاده‌ای اونم بدون اینکه حرف بزنن. تازه خودت هم به بچه سیگار و عرق تعارف می‌کنی. از اون باباهای بیگ فیشی لعنتی معرکه که بچهه واسه تولد شصت سالگیت میره رو تنش اسمت رو خالکوبی می‌کنه.

2:22 PM Permalink

یعنی همین‌که من می‌تونم خواننده رو گول بزنم که این ناله‌های این وبلاگ واقعی‌اند کلی خودش هنر می‌خواد.
امروز یکی دعوام کرد که بابا بس کن! موو آن اصلا!
آقا ما کلا تو زندگیمون موو آن بودیم. سخت نگیرید شما هم.


نفس می‌کشم عمیق لب آب و می‌پرم تو اقیانوس دوباره

1:34 PM Permalink

بیست و چهارم می دوهزار و یازده

کلا می‌گه:
باشد کزآن میانه یکی کارگر شود

12:58 AM Permalink

May 23, 2011

یه روز قصه آدم‌هایی که روی بالکن‌ها تنها سیگار می‌کشن عوض می‌شه
واسه اون روز، همیشه باید یه پتو نگه داشت یه جای بالکن.

11:40 PM Permalink

بیست و سوم می دوهزار و یازده

یکی بود می‌گفت کاش می‌خوابیدم،‌ تو رو خواب می‌دیدم
من همه روز خوابیدم
تو نبودی تو خوابم. چرا من هنوز اینقدر امیدوارم؟
از خودم بدم می‌آد،‌ از این ضعف فیزیکی، روحی
کاش لااقل می‌تونستم هنوز توهم کنم
لعنتی

5:47 PM Permalink

May 22, 2011

بیست و دوم می دو هزار و یازده

*عصری، بعد از صبحانه وناهار و ولگردی باهم، بهش تکست دادم که چقدر خوشحالم اینقدر سال با تو زندگی کردم،‌ اینقدر سال باهم بزرگ شدیم. گفتم اگه برگردم عقب یک روزش رو هم عوض نمی‌کنم. اونم گفت که خوشحاله و اونم همینطور.

* خوشم می‌آد بدنم می‌دونه چطور باید فیزیکی واکنش نشون بده به فاکدآپی مغزم.

* حتی فکر کردم زنگ بزنم بهش.

5:41 PM Permalink

May 21, 2011

بیست و یکم می دوهزار و یازده

یه سطل رنگ آورد
پاشید روی همه داستان‌هام
همه سیاه شدند. سیاهِ سیاهِ سیاه

5:37 PM Permalink

May 20, 2011

بیستم می دو هزار و یازده

زیباترین آبجی‌ کوچیکه دنیا فارغ‌التحصیل شد.
مام پیر شدیم. هی هی هی

5:34 PM Permalink

May 19, 2011

نوزدهم می دوهزار و یازده

برگ گل پرپر می‌کنم
می‌شه
نمی‌شه
می‌شه
نمی‌شه

5:31 PM Permalink

May 18, 2011

هجدهم می دوهزار و یازده

بايد خيلی خيلی حوصله کنی. اولش يک خرده دورتر از من می‌گيری اين جوری ميان علف‌ها می‌نشينی. من زير چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هيچی نمی‌گويی، چون تقصير همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زير سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز يک خرده نزديک‌تر بنشينی.

(+)

5:28 AM Permalink

یه کلاس دارم این ترم
اسمش هست افکار رادیکالی
هر هفته سه ساعت سمیناره با چرت و پرت‌های خوندنی قبلش
اگه الان بگن یک جمله، فقط یک جمله بگو
که این کلاس در مورد چیه
نمی‌تونم
یعنی واقعا نمی‌دونم و نفهمیدم که چیه
حتی در حد یک جمله
یه چیزایی هست در مورد یوتوپیاهای رادیکالی
اما همین جمله رو هم نمی‌تونم تمام کنم
امروز سرکلاس فکر می‌کردم که من اینجا چیکار می‌کنم
اینا کی‌اند؟ چی می‌گن؟ کدوم دنیا زندگی می‌کنن؟ من کدوم دنیا زندگی می‌کنم؟
سه ساعت لال و چشم باز نشستم بقیه رو نگاه کردم. یک کلمه هم نفهمیدم چی می‌گن
اون سه ساعت یه داستان تازه باهات ساختم
یه داستان سه روزه صامت
بیا بازی‌اش کنیم

2:54 AM Permalink

داستانامو با تو تموم نمی‌کنم
می‌ترسم

2:52 AM Permalink

May 17, 2011

هفدهم آپریل دوهزار و یازده

تب‌ها
صفحه‌ها
شبکه‌های اجتماعی
شبکه‌های اختصاصی
فارسی
انگلیسی
حتی آلمانی
سافاری، فایرفایکس، کروم، اپرا
همه ارور ۴۰۴ می‌دهند
کجایی؟

7:43 PM Permalink

May 16, 2011

شانزدهم می دوهزار و یازده

تقصیر اون سیاپوشای ترسناک لب آب بود، وگرنه من می‌خواستم یه سخنرانی بزرگی بکنم در خصوص اینکه چقدر دلت گنده است و چقدر معلومه که وقتی بشکنه دردش عمیقه بسکه مهربونه و نمی‌شه شکستش.

2:01 AM Permalink

May 15, 2011

پانزدهم می دوهزار و یازده

با حافظ هم‌ذات پنداری نکرده بودیم که اونم امشب حاصل شد:
اونجا که می‌گه

شوق لبت برد از ياد حافظ
درس شبانه ورد سحرگاه

1:19 AM Permalink

May 14, 2011

چهاردهم می دوهزار و یازده

دل دوستم درد داشت و من بلد نبودم خوبش کنم. فقط خواستم حواسشو پرت کنم، واسه همین هی از تو حرف زدم. آخه دل خودمم درد داره.

1:31 AM Permalink

May 13, 2011

سیزدهم می دوهزار و یازده

Neg2.jpg


راستش ترسناکه
نباید بگم
اما یه ضرب‌المثلی هست تو مغولستان خارجی
می‌گن زنایی که سی‌ سالشون میشه
همون لحظه‌ای که سی ساله می‌شن
یه چیزی تو چشاشون برق می‌زنه
بعد این برقه می‌مونه تا بمیرن
فکر کن با این اندازه چشم تو صورتت
ترسناکه دیگه

تو مبارکی نه امروز

* دلم مثل سگ تنگه. مثل سگ

7:03 PM Permalink

-بعدش به یه جاده یه طرفه رسیدم
-خب؟
-هیچی. هی رفتم رفتم رفتم. نه تمام می‌شد، نه چراغ داشت،‌ نه می‌شد دور زد.
-خب بعدش؟
-هیچی. هنوز دارم می‌رم.

6:44 PM Permalink

May 12, 2011

آها
وقت گرفتم برم جرم‌گیری
حالا دیدی یه وقت خواستی پیدا بشی
منو هم ببوسی

اما لطفا زودتر از آخر ماه پیدا نشو
نوبتم بیست و پنجمه

6:48 PM Permalink

به جای ادم‌کشی رفتم دندون‌پزشکی
زر می‌زدم خب
بعد پیاده اومدم خونه
رفتم سر راه چنگک لی رو قرض گرفتم
یه حال اساسی دادم به باغچه و شمعدونی‌ها
عرق کردم سم زدایی بشم
درخت لیمو دیگه چوب نمی‌خواد کنارش خودش وایمیسته
انگوره لق می‌زنه بستمش به دیوار
کلا آه که اینطور

3:46 PM Permalink

این مرکز نانو تکنولوژیه
امسال یه میلیارد دلار پول گرفته از دولت
داره تحقیق می‌کنه که چطور نانو تکنولوژی رو وارد زندگی مردم کنن
لابد می‌خان چیپ بذارن تو دستمون که کجا می‌ریم
یه یه چیزی مثل پوزه بند که ببینن چن بار نفس می‌کشیم
روش مالیات بگیرن
این استاد ما داره یه کارای فمنیستی می‌کنه تو این تحقیقه
نپرسین چیکار
نمی‌دونم. نمی‌فهمم

انی وی
وسطشون استفراغ کردم
وسط هال اصلی
احساس قدرت الان بهم دست داده
مریضا هم قدرت‌های خودشونو دارنا

2:17 PM Permalink

تا حالا پنیک اتک رو پس کردید
اول فکر می‌کنید چیزی نیست
یه ذره نفس می‌خواهید
بعد یه دفعه شونه‌های آدم سنگین می‌شه
همه وزن عالم می‌شینه رو شونه آدم
بعد فکر می‌کنید
ضایع بدبخت سی سالته
بیست و پنج سالشو تو مدرسه بودی
همیشه هم همه چی به این سنگینی بوده
اما این تو بمیری با اون تو بمیری‌ها فرق داره
کسشر آخر ترم به دردت نمی‌خوره
دوازده‌تا آدم نشستن دور میز که خودشون صاحب‌سبکن تو کسشر بافی
بعد فکر می کنی سرفه کنی شاید خوب بشی
بعد همه اینا کمتر از سه ثانیه
کمتر از سه ثانیه
و بعد از سه ثانیه تو داری پشت در کلاس
بالا می‌آری
وسط راهرو
وسط سنتر فور نانو تکنالوژی
می‌ری دستشویی
آب سرد
چشات قرمز
آبرو ریزی
برمیگردی سرکلاس
هیچکی هم به تخمش نیست
نباید هم باشه
حالا باید شانس بیاری این حمله واکسن دوساعت دیگه باشه
که بتونی دو ساعت خودتو جمع کنی
حالا حواست باشه به اینکه فضای کالج‌های زنانه
چطور در خدمت و خیانت کوییرها است
خودتو جمع کنی
رو مقاله بعدی باید ده دقیقه حرف بزنی
که چطور فضای ندامتگاهای دختران
بازتولید خشونت می‌کنه و چطور گاردیا خودشون خشونت رو تشویق می‌کنن
یه آفرین به جری بگی
اما یادت باشه آخر تحلیلت یه لگد بزنی
که یعنی خوندی
خوندی؟
دیشب خوندم. یادم نیست. صدتا یه غاز
صدتا یه غاز
دلخوشی محقق
نمره خوب
پروژه روی دختران فقیر مکزیکی
که الان تو اون ندامتگاهه دارن به عشقشون فکر می‌کنن
اونام عاشق می‌شن بعد اسم عشقشون رو خالکوبی می‌کنن وسط سینه‌هاشون
افرین
آفرین. ادامه بده
بنویس
حمله پس شد. دو ساعت دووم بیار
بعد برو لب دریا عق بزن
عر بزن

بعد یه قرصی بخور که شب رو بخوابی
شب بخیر

1:48 PM Permalink

یکی هست اختیار منو بگیره دستش
بگه فلان ساعت بیدار شو
اینا رو بخور
این ساعت تا اون ساعت فقط بنویس
کامپیوترت رو باز کن فقط برو سایت کتابخونه
قهوه نخور
دوا نخور
قبضامو بده
مایل‌های هواپیماها رو درست کنه/ پارسال هفت هزار مایلم سوخت
نذاره تلفن نگاه کنم
نذاره چت کنم
نذاره آدما رو ببینم
بگه بخواب بیدار شو بخور برین بمیر

تابستون کار می‌کنم حقوقشو می‌دم

1:44 PM Permalink

کلاس که تموم بشه
می‌رم خونه
یه کوفتی می‌خورم که بخوابم
می‌لرزه تنم. ناارومم
می‌رم نای کویل یا یه چی پی‌ام داری می‌خورم
می‌خوابم
تو راه هم این‌ کامپیوتر رو می‌ندازم تو اقیانوس
آدمای توی کامپیوتر همه غرق می‌شن
قبلش آر پی‌ چی ام رو از کیفم در میارم
آدم‌های کلاس رو هم می‌کشم
همه آدم‌های مدرسه رو
بعد می‌رم خونه می‌خوابم
شاید آروم شدم

1:38 PM Permalink

می‌دونی مشکل من با تئوری چیه
تئوری‌ها آدم‌ها رو می‌ذارن تو یه فضای انتزاعی
بعد میان می‌گن خب اگه تو این فضای انتزاعی فلان و فلان بشه، بهمان هم می‌شه
با عقل هم جور می‌شه
آدم قبول می‌کنه تئوری رو
تا آدم بعدی بیاد یه چیز دیگه از اون فضای انتزاعی دربیاره
اما تئوری‌ها یادشون می‌رن که آدما آدمن
که قلب دارن
که فضای زندگی آدما انتزاعی نیست
یوتوپیا هم حتی انتزاعی نیست
آدما هم یه بعدی نیستند
یه شکل، یه جا یه مدلی شکل نگرفتن
تاریخ دارن، جغرافیا دارن، فیزیک دارن، شیمی دارن، حتی دینی دارن
بعد تئوری فقط بعد رو در نظر می‌گیره
اونو تو فضای انتزاعی می‌ذاره
بعد بر اساس اون قضاوت می‌کنه
و نتیجه صادر می‌کنه
ترسناکه
من که اینکاره نبودم
قلب داشتم
تند تند گریه می‌کردم
یه بار مگس اومده بود تو ماشین
تا چارراه بعدی نرفت بیرون
من گریه کردم که مگسه الان گم می‌شه خونشو پیدا نمی‌کنه
اما می‌دونی چی ترسناکه
امروز صبح من با یه تئوری ثابت کردم
که چطور اگه باباهه موقع خواب
کیرشو بذاره تو دهن دختر نه ساله
اصلا می‌تونه بد نباشه
الان هم می‌تونم دوباره ثابتش کنم
اما می‌دونی ترسناکش چیه
اینه که اون لواهه که تئوری رو ثابت کرد
اون موقع کاملا باور داشت که حرفش درسته
و باید تئوریشو به جهانیان اعلام کنه
و دیگه هیچکی نباید ناراحت بشه وقتی شادی می‌آد اینو تعریف می‌کنه
اما حتی از اون ترسناک‌تر اینه
که همین الان هم می‌تونم همین کار رو بکنم
با همون حس
پس چی ترسناک‌تره
اینکه همین الان هم می‌تونم یا اون موقع می‌تونستم
یا اینکه الان یعنی سه ثانیه بعد از خط بالایی
بازم می‌تونم تکرارش کنم

می‌بینی حلقه‌ها چطور منو می‌خورن؟

1:15 PM Permalink

دوازدهم می دوهزار و یازده

آروم باش
آروم باش
آروم باش
آروم باش

1:13 PM Permalink

الان داشتم تنهایی-بازی می‌کردم
بازی تنهایی-بازی یه بازی هست
که وقتی تنهایی با خودت می‌کنی
خودارضایی روحی مثلا

شب فرهنگی ایرانی‌ها بود تو دانشگاه
بعد برنامه شام کباب می‌دادن
یه صف درس شد اوه به چه طولانی
من و یه هف هش‌تا بچه ایرانی‌ها ایستاده بودیم ته صف
به خودمون می‌خندیدیم
که آخه واسه یه لقمه کباب
بعد من کره بودم
گفتم بیاید بریم لوس آنجلس کباب بخوریم برگردیم
دو ساعت رفت دو ساعت برگشت
یه ساعت کباب
ساعت سه صب خونه‌ایم
واکنش همه غیر یکی این بود: الان؟
اون یکی بچه پایه بود گفت بریم

بعد من تو راه خونه تنهای-بازی کردم
فکر کردم اگه هرکدوم از دور و بریام بودن
چی می‌گفتن

نون می‌گفت: ای ول بریم (بعد می‌خندید می‌گفت کسخلیم دکتر به قران)
اون یکی اول هیچی نمی‌گفت. اول مشاهده بعد تصمیم
ع می‌گفت بابا بی‌خیال لوا نصف شبی
آ می‌گفت: اوه نه. من باید بخوابم شب زود
اون یکی آ هم هیچی نمی‌گفت، شبکار بود
میم می‌گفت: جان! آخه این وقت شب؟ا
میم دومی می‌گفت: بریم
اون یکی میم می‌گفت: بری. تو راه هم علف می‌زنیم.
پ می‌گفت: بی‌خیال بابا لوا این وقت شب. (بعد می‌اومد)
و می‌گفت: بچه‌ها پایه‌اند من هستم
آبجی کوچیکه می‌گفت: وای نه. از خستگی دارم می‌میرم
ح داد می‌زد می‌گفت: الان؟ بعد می‌گفت من پایه‌ام

کلا امشب
یه مشت کسخل هم گیر یه کسخل‌تر از خودشون افتادن
تنهایی‌ام رو خراب کردم
تو تنهای-بازی من
تو همین حال
یه تئوری هم از خودم صادر کردم
در مورد کودک‌آزاری
بعدا می‌گم

12:03 AM Permalink

May 11, 2011

می‌رم تو غار
آخه می‌دونی
من یه فضای لعنتی شخصی گنده دارم. با شعاع خیلی خیلی زیاد
بعد یه وقتایی حواسم نیست، جفتک زیاد می‌زنم مهربون می‌شم آدما زیاد نزدیک می‌شن.
من احساس خفگی می‌کنم
انگار هزارساله خودم تنها نبودم
دلم تنهایی خودمو می‌خواد
مثل پاییز که عاشق تنهایی شده بودم
می‌خواستم برم خواستگاریش
تا ابد باش زندگی کنم
یه مدت همه چی تعطیل
گودر و فیس بوک و تکست و ایمیل و چت تعطیل
تلفن به غیر تلفن مامان تعطیل
حساب کردم این آخر هفته اگه بمونم خونه
اولین آخرین هفته‌ای است که از وسط زمستون تاحالا خونه خودم بودم
نمی‌رم تولد لیلا
صد و پنجاه نفر آدم
خفه می‌شم
باید یه مدت حرف نزنم
اصلا حرف نزنم
بگم ایمان اوردم به یه مذهبی که الان ماه سکوتشه
جونم مشوشه
شایدم مال این آت و آشغالاست که شب واسه خوابیدن می‌زنم روز واسه بیدار موندن
اما مهم نیست
جونم می‌جوشه
هیس
یه مدت ساکت
یه مدت همه چی تعطیل
یه مدت همه چی تعطیل

8:09 PM Permalink

یازدهم می دوهزار و یازده

مثلا من همینجا زیر آفتاب دراز کشیدم
همینطوری پاچه شلوار و آستین‌هام بالا زده
چشام هم بسته
بعد تو می‌آیی
من که چشامو باز نمی‌کنم
بعد تو هی منو می‌بوسی از نوک پا تا دستا مثلا
بعد من هی چشامو وا نمی‌کنم اما می‌خندم
همونطوری فکر می‌کنم چه حال خوبیه زیر آفتاب و بوسه‌های تو خوابیدن
بعد خوابم می‌بره
اما می‌دونی
بیدار که می‌شم
تو رفتی
تنم هم پر از جای نیش پشه‌هاست

1:38 PM Permalink

May 10, 2011

دهم می دوهزار و یازده

من آدم تندی هستم .
در قدمهایم ، شوخی هایم ،حرکت دستهایم ، تصمیم هایم ، پشیمان شدنهایم ، کلامم ، تندم .
تند

(+*)

*انگار همه این متن را من نوشته باشم. انگار همه‌اش زندگی من است.

8:03 PM Permalink

May 9, 2011

نهم می دوهزار و یازده

-می‌دونی من خوابت رو می‌بینم
-دیگه زدی تو خط رومانس زرد
-همه یه وقتایی ته دلشون رومانس زرد می‌خواد.
-من نه
-ادعا
-رومانس زرد با تو به چه دردم می‌خوره آخه
-یعنی رومانس غیر زرد با من به دردت می‌خوره؟
-بگذریم

7:40 PM Permalink

May 8, 2011

هشتم می دو هزار و یازده

آدم‌ها* کلا فقط به پراگ می‌روند
از پراگ برنمی‌گردند

*ما هم خودمونو زدیم قاطی‌ آدم‌ها

7:04 AM Permalink

May 7, 2011

هفتم می دوهزار و یازده


‫-‬تقصیر تو بود که من گم شدم
‫- به من چه‬
‫- یک لحظه رفته بودی در شازده کوچولو‬
‫-شازده کوچولو؟
‫-توی کتابش. توی کتابفروشی. هیچکس انگلیسی نمی‌دانست. آمدی گفتی ..نه.نگفتی. خندیدی و گفتی بازم شازده کوچولو‬
‫-خواب دیدی‬
‫-خواب ندیدم. دنبالت که میگشتم گم شدم. وقتی برگشتم آنها دیگر در آن مغازه پنیر فروشی نبودند‬
‫-برو بابا‬
‫-بعد من ترسیدم. خیلی ترسیدم. شده بودم اندازه ممول. آدم‌ها همه شان لباس قرمز پوشیده بودند. کفش‌های پاشنه بلند قرمز، کت‌های قرمز، شالگردن‌های قرمز،‌لب‌های قرمز. حتی یک آقایی موهایش هم قرمز بود.‬
-کجا بودی؟ اتحاد جماهیر شوروی؟-‬
‫-مسخره نکن. تقصیر تو بود. من نشستم کف زمین. می‌خواستم گریه کنم. خجالت می‌کشیدم. سردم بود. تو توی دلم چنگ می‌زدی‬
‫-شلوغش نکن. من اینجا بودم. اصلا آن وقت خوابیده بودم‬
‫-تو نمی‌خوابی. هیچ وقت نمی‌خوابی. من آخرش زدم زیر گریه‬
‫-هه هه۰‬
‫- بخند. مثل آن وقت که توی شازده کوچولو بودی. تو و رز لعنتی قرمز. من دیشب به رز لعنتی قرمز گفتم که ازش متنفرم. نه. نگفتم متنفرم. گفتم به اش حسودی‌ام می‌شود. ‬
‫-کجا دیدی اش؟ چی گفتی؟‬
‫-توی خواب. توی یک کلاس درس بود. داشتم حرف می‌زدم آمد گفت تو از من متنفری من گفتم نه. به تو حسودی ام می‌شود. گفتم که عکسش را زدی توی کیفت. گفت دست من نیست که خوشگلم. راست می‌گفت دست خودش نبود.‬

6:57 AM Permalink

May 6, 2011


جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است-
و جاودانگی
رازش را
با تو در میان نهاد.
پس به هیات گنجی در آمدی:
بایسته و آزانگیز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دیاران را
از این سان
دل پذیر کرده است!

5:16 PM Permalink

،با این یارو غول چراغ جادوی بیست سوالی بازی کردم.
جواب هم خب طبعا تو بودی
اونم پیدات نکرد
آخرش گفت: مطمئنی این شخصیت خارج از ذهن تو هم وجود داره
منم صفحه رو بستم.

4:59 PM Permalink

ششم آپریل دوهزار و یازده

-بیا بریم یه جای چهل و سه غروبه
- یا اونجام مال یه قبیله‌است که تازه پولم بدیم، باز نمی‌تونیم همه چهل و سه غروب رو ببینیم، یا باز تو میشینی تو ماشین با حلقه‌هات بازی می‌کنی.
-من با حلقه‌ها بازی نمی‌کنم. من تو حلقه‌ها گم می‌شم. اونا ترسناکن
-چه فرقی داره. غروب رو نمی‌بینی
-غروب اونوری نبود، اشتباه رفته بودیم
- بد سابقه‌ای تو تعیین جهت غروب
-تقصیر خودمه رازامو لو می‌دم
-آره. اخترکاتو باختی
-برو
-نمی‌مونم

12:14 PM Permalink

May 5, 2011

پنجم می دوهزار و یازده

-گم شو.
-ها؟
-گم شو بعد من بیام پیدات بکنم بعد هپیلی اور افتر زندگی کنیم
- من که زود گم می‌شم. همیشه گم می‌شم. همه جا گم می‌شم. اما اگه پیدام نکنی چی؟
-پیدات می‌کنم.
-مثلا الان پیدام کردی که داری باهام حرف می‌زنی؟
-گم شو

7:14 PM Permalink

May 4, 2011

چهارم می دوهزار و یازده


فکر کردم چه عاشقانه می‌شد اگر من درخت بودم و تو مثل یک پرنده می‌امدی روی شاخه‌های من لانه می‌ساختی
اما بعد دیدم اگر شانس من است، تو می‌امدی با جفتت و حالا خاک توسری هایتان را کردید هم کردید، فردا می‌روید دنبال دانه و من باید جوجه‌داریتان را هم بکنم.

2:52 PM Permalink

May 3, 2011

بعد از شام رفتیم یه کافه‌ای. من ودکای گرم لهستانی دوس نداشتم. نخوردم. یه قلپ از چایی بغل دستی رو خوردم بعد سرم رو گرم شمع بازی کردم. شمع بازی یه بازی هست که تو پارافین‌های شمع رو جمع می‌کنی تا گرمن ازشون شکل درمی‌آری بعد دوباره ذوب می‌کنی و شکل می‌دی بهش. همه هی گفتن بچه نکن. بچه رومیزی رو می‌سوزونی. بچه کثافت کردی همه جا رو.

حیفم شد که تو نبودی. فقط تو شمع‌بازی بلدی و به بچه‌ای که خودش اسباب‌بازیاشو می‌سازه کاری نداری.

5:01 PM Permalink

سوم می دوهزار و یازده


الان زیر یک پلی در پراگ نشسته‌ام. دلم می‌خواست خانه خودم بودم. یعنی نه. خانه نه.بیرون بودم. هوا سرد و بارانی بود. بعد من می‌آمدم خانه. بخاری از صبح روش مانده بود و خانه گرم بود. می‌آمدم دوش اب گرم می‌گرفتم. شراب گرم با دارچین زیاد برای خودم درست می‌کردم. بعد تلفن زنگ می‌خورد. بعد تو یک بهانه الکی می‌آوردی و مثلا می‌گفتی دارم از شهر شما رد می‌شوم. وقت داری برویم یک چایی بخوریم. من هم می‌گفتم اره. کی می‌رسی؟ تو هم می‌گفتی راستش در همین پارکینگ شما هستم. بعد من میگفتم خب پس بیا همین جا چایی بخوریم. بعد تو می‌آمدی تو. در همین فاصله پارکینگ تا خانه یک دفعه باران تند می‌شد و تو خیس خیس می‌رسیدی دم در.

بعد من یک حوله می‌دادم دستت و بعد که موهایت را خشک کردی مثلا یک لباس اندازه تو در خانه من بود و بعد که خشک شدی یک لیوان شراب می‌دادم دستت. بعد تو می‌گفتی زحمت نکش من باید الان بروم. من هم می‌گفتم باشه. برو یک چیزی بخوریم بعد برو. بعد دوباره هی هیچی نمی‌گفتیم. اولش تلاش می‌کردیم که حرف بزنیم اما بعد دیگر حرف نمی‌زدیم. بعد دیگر هوا تاریک شده بود اما تو مست شده بودی و نمی‌توانستی رانندگی کنی. یعنی من نمی‌گذاشتم رانندگی کنی و بعد و من برایت چایی درست می‌کردم که مستی‌ات بپرد و می‌گفتی بیا بشینیم یوتیوب بازی کنیم و بگردیم دنبال ویدئوهای مسخره، اما بعد از سه تا ویدئوی بیل مار به آهنگ می‌رسیدیم و هی دوباره ساکت می‌شدیم و بعد هم اصلا می‌گذاشیتم روی رادیوی پورتیس هد پندورا و هی دوباره ساکت می‌شدیم و تو می‌گفتی که که دیگر واقعا باید بروی و من باز ساکت بودم و می‌خواستم بگویم نرو اما نمی‌توانستم و هی چایی تازه می‌ریختم و ته دلم دعا می کردم که نروی.

اینجا تمام می‌شود. پیش خودم حدس می‌زنم، یعنی دلم می‌خواهد، که در اینجا خود تو هم نمی‌خواهی بروی اما گیر می‌کنی در حرفی که زدی و من هم نمی‌توانم اصرار کنم که بمانی و دوباره هی ساکت می‌شویم. اصلا بهتر است اینجا تمام شود که همانطور چایی اخر روی میز داغ بماند.

دلم می‌خواهد خانه خودم بودم.

4:48 AM Permalink

May 2, 2011

دوم می دوهزار و یازده


تب کرده بیدار شدم. فکر کردم حتما عاشقت شده‌ام. وگرنه دلیل دیگری برای تب کردن نبود. گفتم باید بهت بگوییم. یک عمر داد زده بودم که ملت عاشق می‌شوید، ادا و اطوار درنیاورید بروید به طرف بگویید. یک ایمیل زدم و جریان تب را توضیح دادم و گفتم که عاشقت شده‌ام. بعد هم نوشتم که من یک عاشق کلاسیک هستم و طبعا باید غم عشق بکشم بنابراین منتظر عکس‌العملی از جانب تو نیستم و خودم با غم خودم سر می‌کنم.. البته بماند که دلم میخواست بعدش جواب بدهی که راستش من هم.

نامه تمام شد و خواستم بفرستمش. فکر کردم اولین ایمیل عاشقانه‌ام به او باید حتما موضوع ایمیل بسیار جالبی داشته باشد. عاشقی؟ عاشقیت؟ عاشقت شده ‌م؟ بی‌موضوع؟ موضوع ندارد؟ سلام؟ از طرف فلانی؟ نه

هیچ کدام به درد نمی خورد. نمیخواستم اول صبحی فکر کنی اه چه ایمیل گندی. لابد باز هم اسپم. اصلا بدترین اتفاقی که برای یک عاشق کلاسیک می‌تواند بیافتد این است که اولین ایمیلش را اسپم کنند.

عقلم به جایی نرسید. دوباره خوابیدم و بعدهم که بیدار شدم خجالت کشیدم نامه‌ات را بفرستم.

12:04 PM Permalink

May 1, 2011

یکم می دوهزار و یازده


-این رنگا چیه تو چشمت؟ این لکه‌های قرمز و قهوه‌ای؟
-چه می‌دونم. هزارتا رنگ هست توش. سطل رنگ پاشیدن انگار بهش
-رنگ نداره، سگ داره.

3:58 PM Permalink