
« February 2011 | Main | April 2011 »
سی و یک مارس دوهزار و یازده
احمقانهترین کلیک ممکن رو در زندگی کردم. احمقانهترین.
نصف حافظه آیفون رو بیخود و بیجهت یه چیزی به اسم Other گرفته بود. نه میشد تشخیص داد چی هست نه میشد پاکش کرد
رفتم خوندم دیدم راهش دوباره راه انداختن آیفونه. عکسا رو ذخیره کردم. یعنی عقلم به این رسید. بعد سینک کردم با کامپیوتر با همون مشخصات قبلی. همون چهار گیگ Other باقی موند. این بار زدم به اسم یه موبایل کاملا نو.
خب این Other از حافظه رفت، اما وقتی اون گزینه تلفن کاملا نو رو میزدم هیچ به این فکر نکردم که خب تکلیفم با شمارهها چی میشه، با تکستها. یعنی دغدغهام الان شماره تلفنهاست. یه بخش بزرگی از شمارهها رو دفعه قبل که موبایل گم کرده بودم گرفتم از همه، اما کلی هم شماره و ایمیل تازه توش هست. به سلامتی هیچ شماره تلفنی ندارم و تنها شماره تلفنی رو که حفظم، شمارهای هست که دیگه نمیگیرمش.
اگه منو دارید تو دفترچه تلفنتون، لطفا یه تکست بزنید بگید فلانی هستید که من شماره رو ذخیره کنم. اینم دشت امشب ما
Permalink
سیام مارس دوهزار و یازده
از خلال درفتها
میدانستم یک روز اتفاقی بین ما میافتد. یک بار که من در هوا بودم و او مست مست، توی خیابانی همدیگر را بوسیده بودیم. میدانستم که تنش برایم جذاب است، اما هیچ وقت جلو نرفته بودم. یک روز اتفاق میافتاد.
من ولو بودم و آمد کنارم نشست. مثل همیشه. نزدیک و چسبیده. گردنم درد میکرد. بدخوابی شبانه. گردنم را مالید. پشتم را. ولو شدم.وقتش بود؟ نمیدانستم. یک دفعه ساکت شدیم. هر دویمان. برگشتم به طرفش و چسبیدم به تنش. صدای نفسهای هردویمان را حالا میشد شنید. یک جور انکاری از هر دو طرف بود، یک جور خواستن، اما مطمئن نبودن. هیچ کداممان مطمئن نبودیم. یکی باید خودش را رها میکرد. جرات نداشتیم ببوسیم. یعنی من که نداشتم. یک ذره در همان حال ماندیم. دستهایش آزاد بود روی تنم و منع نمیکردم. محکمتر چسبیدم به تنش.
گفت که تو خیلی خواستنی هستی، اما من درگیر رابطه دیگریام، که در آن تعهدی هم نیست، اما میدانم که خوشش نمیآید اگر با کس دیگری بخوابم.
یک دفعه همه آن شهوت خوابید. همه اش. دوباره شد همان قابل اعتمادترین دوست عالم. بهش گفتم که خب هردویمان میدانیم که این اتفاق میافتاد در هر حال. گفت که اتفاق مهمی هم نیست اگر بیافتد. چسبیدم دوباره به بغلش و گذاشتم که گردنم را بمالد. یک دفعه فضا کلا تغییر کرد. بغلش شد آغوش گرم یک دوستی که نگران درد گردن توست.
Permalink
بیست و نهم مارس دوهزار و یازده
امنیت زندگی من بودی. خیالم جمع بود که هستی که هستی که هستی. هر جا باشم و هر جا باشی بازم بودی بازم امن بود. بودن لامصب، بودنت عین امنیت بود. حالا یه زنی هستم که استخوناش ترک خورده است. زنی که داره وحشتِ ناامنی رو زندگی میکنه. جای خالی بودنت هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت پر نمیشه. شاید یادم بره یه روزی، اما پر نمیشه.
Permalink
بیست و هشتم مارس دوهزار و یازده
تو خوب من بودی.
این خواب مدام من است.
Permalink
بیست و هفتم مارس دوهزار و یازده
دلتنگم. خون زیادی رفته ازم. از ساعت هشت صبح تو فرودگاهم. بین راه پریود شدم دردناک. احمقهای خط هوایی تاکا مجبورم کردن برای سوار شدن به پرواز خودم دویست و چهل دلار اضافه بدم به این بهانه که سیستم ما میگه پروازت فردا است و اگه میخوای امروز بری باید اینقدر بدی. نه ایمیل رزرو و نه شماره بلیط و هیچی رو قبول نکردند. اینقدر طولش دادند که در هواپیما رو بستن و مجبور شدن دوباره بازش کنند. سردرد داشتم، پریود اضافه شد. دلتنگم. خیلی. خیلی. به خودم قول دادم هیچ وقت نه گریه رو سانسور کنم نه وقتایی رو که دلتنگم. از خود لیما تا الان که باید یه جایی بین گواتمالا و لوس آنجلس باشه دارم گریه میکنم. ددلم برای دستاش و صداش که الان منو بغلم کنه و بگه «جان دلم عشقم. پریودی. سخت نگیر» تنگ شده. فقط همین دو جمله رو اگه یک بار دیگه بشنوم…دلتنگتم لعنتی. دلتنگتم.
پینوشت:
همسفر پایه از خود سفر بهتره. به قول فرنگیها «نمیتونم صبر کنم» که یه دفعه دیگه با چمدانک برم سفر. دور ایران یا هند شاید.
Permalink
بیست و ششم مارس دو هزار و یازده

Earth Hour
Lima Peru
Kennedy Park
Permalink
بیست و پنچم مارس دوهزار و یازده

"What do we leave behind when we cross each frontier? Each moment seems split in two; melancholy for what was left behind and the excitement of entering a new land."
مسیر مانکورا تا لیما بیست ساعت است که دارد در اتوبوس و با فیلمهای دوبله اسپانیایی شده و بکش بکش آمریکایی روی تلوزیون بالای سرمان و این فیلم «چه» روی پاهای من و توی لپتاپ فرا، میگذرد. پرواز برگشت از لیما است. دلم نمیخواهد یکشنبه شود.
Permalink
بیست و چهارم مارس دوهزار و یازده

Mancora, Prue
Permalink
بیست و سوم مارس دوهزار و یازده

مجسمه زنی در حال زایمان. به کله نوزاد که لای پاهای زن دارد میآید بیرون نگاه کنید.
عکس را در موزه مردمشناسی شهر کونکا گرفتم.
متعلق به قومی در شمال اکوادر و هزاران سال قبل از تمدن اینکاهاست. مجسمههای زنان حامله و زنان شیرده زیادی هم داشت. بخشی هم بود به اسم عشق که آدمها را در حال عشقبازی نشان میداد. تشخیص هویتشان هم ممکن نبود. راهنمای موزه گفت که از آن دوره یک مجسمه از دو زن- به طور مشخص- در حال عشقبازی هم کشف شده بود که حالا شکسته.
امشب میروم پرو.
Permalink
بیست و دوم مارس دوهزار و یازده

عکس از اینجا
یک ساعت دیگر از بانوس میرویم سمت کونکا. یعنی اسم اصلیاش است سنتا آنا د لوس کاترا ریوس کونتاس.
این بانوس شهر کوچکی بود که همه خیابانهایش را در یک نصفه روز میشود گشت، شما بگیر رودهن خودمان همانطور هم کوه دارد و سبز است و برای خودش کلی کار هیجانانگیز هم تعریف کرده. یک طرف شهر رودخانه است یک طرفش آتشفشان. طرف آتشفشان چشمههای آب گرم دارد که استخرش کردهاند و میشود رفت در آب داغ تازه از کوه در آمده خوابید. در همان طرفش هم یک مسیر کوهپیمایی است که درست است که مثل همه شهرهای کلنیالشده آمریکای جنوبی یک مریم و مسیح محافظ بالایش است، اما مسیر زیبایی است. مریمشان هم صورت گرد و خیلی اکوادری بود. یک ور دیگر هم روی پل رودخانه بساط بانجی جامپینگ است. روی رودخانه هم قایق و کایاک سواری. ملت هم یک اتاق مشرف به خیابان خانهشان را کردهاند رستوران و همانجا که برای خودشان غذا درست میکنند، به مشتری میرسند.
ذوق: همزبانخانه هر روز کلی بیننده دارد. هم به طور مستقیم و هم از روی گوگل ریدر. خوشحالم. امیدوارم به جایی برسد. ممنون که مشترک فیدش شدید و تبلیغش را کردید. میم دومین مسافرخانه دات کام را برایم عیدی خرید و امیدوارم خیلی زود وبسایش با قابلیتهایی مثل امکان نوشتن بازخورد (فیدبک) برای هر مکان و خصوصیسازی حسابهای کاربری راه بیافتد که از لحاظ امنیت و حفظ حریم خصوصی بهتر شود.
Permalink
بیست و یکم مارچ دوهزار و یازده

Banos, Ecuador
Permalink
بیست مارچ دوهزار و یازده
موقع تحویل سال با صندل داشتم رو سنگفرش و زیر بارون راه میرفتم. خوش حالی بود.
شیرینی نخودی که باشه، چایی که باشه، کودکانه فرهاد که باشه، و سبزی، یه جوری دل آدم برمیگرده عیدبازی بچگیها. به قول میثم،
میلیسد، زخم هایمان را، زمان ...
ترجمهش میشه سال نوتون مبارک.
Permalink
نوزدهم مارس دوهزار و یازده
نرفتم شهر بغلی و ماندم به کارهای عقبافتاده رسیدم و یک دل سیر خوابیدم. هوا اینجا سرد و بارانیاست و من در کافهای در مرکز شهر کیتو نشستهام. کنار این کافه یک بار سر باز است که روی یک تلوزیون بزرگ دارد ویدیوهای پاپ دهه نود را نشان میدهد. نوستالژی زده بالا.
ملتی که بازی بارسلونا را به طور زنده در مرکز شهر روی پرده بزرگ نشان دهند و معنای خیارشور و گوجه و سس مایونز را در ساندویچ بفهمد، قطعا ملت بزرگی است.
اینجا نشستم و یک مسافرخانه راه انداختم.
ایده این مسافرخانه، که امیدوارم روزی تبدیل به یک وبسایت پروپاقرص شود، از مدتها قبل در ذهنم بود. کسانی که زیاد سفر میکنند شاید با اسم سایت کوچ سرفینگ، در جستجوی کاناپه، آشنا باشند. آدمهایی که در خانهشان یک یا چند جای خواب دارند، در این سایت ثبتنام میکنند و مشخص میکنند که از فلان تاریخ تا فلان تاریخ (یا همیشه آماده پذیرایی از مهمان یا مهمانهایی هستند و البته خودشان میتوانند روی کاناپههای دیگران بخوابند. شرایط ایدهآل این است که وبلاگ تبدیل به سایتی شود که افراد بتوانند در آن ثبتنام کنند، اما اگر بدنبال شرایط ایدهآل باشم این مسافرخانه هیچوقت افتتاح نمیشد.
هیچ چیز این وبلاگ ایدهآل نیست. فعلا یک منبع باز است برای هرکس که میخواهد میزبان باشد و کسی که می خواهد سفر کند. گسترش این وبلاگ یعنی هزینه کمتر و شانس بیشتر برای معاشرت مطلوب و لذت بیشتر از سفر برای همه ما.
اگر دوست دارید به گسترش این ایده کمک کنید میتوانید
۱.مشترک فید این وبلاگ شوید و آن را در شبکههای اجتماعی به دوستانتان معرفی کنید
۲. . اگر آشنایی با طراحی وبسایت دارید، به پیشرفت این وبلاگ/ سایت کمک کنید. کمک به تبدیل این وبلاگ به یک وبسایت ساده و قابل استفاده برای همه میتواند نقطه مثبتی در رزومه کاری شما باشد.
من برای شروع این کار هیجان زیادی دارم و واقعا امیدوارم که روزی سفر برای همه ما آسانتر و لذتبخشتر شود.
در ضمن شیر بدون چربی در کافههای اینجا معنا ندارد و قهوههایشان بسیار خوشمزه است.
Permalink
هجدم مارچ دوهزار و یازده
هواپیما ساعت شش صبح یکجا ایستاد. من هم قرار بود در کاستاریکا پرواز عوض کنم. خب فکر کردم کاستاریکا است لابد که وایستاده! یعنی شهر سنحوزه. اما خب کاستاریکا نبود. گواتمالا بود و خب طبعتا پروازی به اکوادر در آن فرودگاه و در آن ساعت وجود نداشت. یک خورده فکر کردم حالا بمانم گواتمالا. چه فرقی دارد. من که هیچکدام را ندیدم. اما در هر حال با چمدانک قرار داشتم. این بود که با التماس و زاری مرا سوار یک هواپیمای دیگر کردند که اول برم کاستاریکا و بعد بیایم اکوادر. ولی باور کنید تقصیر من نبود. یعنی هیچ تابلویی نداشت آنجا که بگوید ول کام تو گواتمالا. میز اطلاعات هم نداشت. من حتی میخواستم پول هم تعویض کنم. در هر حال با تاخیر رسیدم کیتو.
بعد هم نشستیم در یک کافه در مرکز شهر و با عطای یکپنجره چایی خوردیم. خب هیچ وقت هم هیچکداممان تصور نمیکردیم همین جایی شاخ به شاخ بشویم.
روز اول که اینطور بود. دنیای مسافرها کوچک است. فردا با چمدانک و یک دوست ایرانی که در اینجا پیدا کرده میرویم یکی از شهرهای اطراف اینجا و بعد هم برمیگردیم عید بازی.
از لوس آنجلس شیرینی نخودی و برنجی و سمنو و سنجد آوردم که عید بازی کنیم.
Permalink
هفدهم مارچ دوهزار و یازده
همیشه فکر میکردم آدم یا آمریکای جنوبی نمیرود یا اگر میرود باید یک وقت درست حسابی بگذارد کشور با کشور را با وانت و اتوبوس از این هاستل به آن هاستل برود. در هر شهر هم هاستل عوض کند. برود حتی سالسا برقصد و هی تکیلا بخورد. از همین تخلیلات استریوتاپی. بعد فهمیدم هیچ وقت برای کمال وقت نیست. یعنی دست کم این زندگی و بودجه من اجازه این طور سفرها را حداقل نمیدهد.
این شد که فکر کردم از فرصتهای کوتاهتر برای آمریکای جنوبی استفاده کنم. هر بار یکی دو کشور. بسته به مساحت و فصل. الان هم توی فرودگاه اینها را مینویسم. دو ساعت دیگر میپرم به سمت اکوادر. به خانم چمدانک ایمیل زدم که من ده روز وقت دارم که بیایم خطه شما. گفت منهم دارم در این فاصله از کلمبیا میروم بولیوی. سر راهم هم از اکوادر و پرو رد میشوم. من هم تصمیم گرفتم بشوم مسافر بین راهی.
تقریبا غیر از اسم شهری که می روم هیچ چیز نمی دانم. الان فکر کردم اصلا نگاه نکردم ببینم واحد پولشان چیست، مدل برق چیست و چه دو/سه شاخهای لازم دارم و کلا اصلا نمیدانم کجای نقشه است. از این سفرهای بدون برنامه که هر جا خواستی یک شب میمانی. فکر کنم هیجانزده ام باز.هر بار هم تصمیم گرفتم سفرنامه بنویسم، انجام نشد.
خصوصی: تجربههای تلخ، آدم را ویران میکند، ترسو میکند، عاقل میکند. کاش دلت را میسپردی به همان حسی که توی دستهایت است. دستهای آدمها دروغ نمیگویند.
Permalink
شانزدهم مارس دوهزار و یازده
بالاخره آمدم خانه! از سفر به کتابخانه البته. دیدم پشت در یک کاغذ چسباندهاند. گفتم ای داد بیداد. شمعها و سیگار و رنگ پاشی به در و دیوار کار خودش را کرده و قرار است بیرونم کنند.
دیدم اعلامیهای از «جمعیت دوستاران پرندهها» است با تیتر «گنجشکها به میان ما میآیند» و بعد هم توضیح داده که فصل مهاجرت پرندگان از جنوب به اینجا شروع شده و سوای پرندههای دریایی، دو مدل گنجشک هم به اینجا کوچ خواهند کرد و تا ماه اکتبر که جوجههایشان پرواز یاد بگیرند اینجا خواهند ماند. بعد هم یک مقداری شاعرانه توضیح داده که اینکه سوسکها و پشهها را میخورند و صبحها ما را از خواب بیدار میکنند، حتما میارزد به کثافتکاریشان. پیشنهاد هم داده که برایشان روی بالکنها جای مسطحی آماده کنیم که بیایند خانه بسازند.
تا اینجایش خیلی شاعرانه و بهارانه بود، اما آخر اعلامیه نوشته بود که بر طبق قانون فدرالی که در سال ۱۹۸۱ تصویب شده، هرگونه آسیب (از دنبالشان دویدن تا در قفس کردن و شکار کردنشان) به هر پرنده مهاجر و آشیانهشان جرم فدرال است. بنابراین دانشگاه نمیتواند هیچکاری در جهت اینکه جلوی کثافتکاریشان را بگیرد بکند. ما هم نمیتوانیم. احتمالا از فردا میآیند ببیند که مقدار فضله در خانه هر نفر چقدر است و اگر از میزان مجاز کمتر بود، دستبندش خواهند زد.
دعای آخر پست همراه با نصیحت اضافه: فضله بریزد سر هرکسی که بیاد بگوید که این دولت حواسش به پرندهها هست و به انسانها نیست و نیرو میفرستد بحرین و برای مردم لیبی کاری نمیکند و آنهمه آدم در ویتنام کشت و عراق و افغانستان را به آتش کشید و وضعیت رنگینپوستانش از وضعیت گنجشکهایش بدتر است و کارگران مکزیکیاش را با تیر میزند و بیایید جماعت خارج نشین ما را ببینید که در قلب استعمار زندگی میکنند و چشمهایشان را به همه چیز بستهاند و نگرانیشان اندازه فضله گنجشک پشت در خانهشان است.
کمی آرامتر. بهار نزدیک است. همه دغدغههای آدمها را حدس نزنید و قضاوتشان نکنید. این را برای خودم نمیگویم که از الان نگران اندازه فضله پشت در خانهام هستم. کلا عرض کردم.
Permalink
پانزدهم مارچ دوهزار و یازده
در واقع صبح شانزدهم است. تقلب میکنم.
صبح خوشحال و خندان، دوچرخه سوارانه، رفتم دفتر استادم که بگویم به خاطر فلان و فلان، من نمیتوانم مقاله شما را تا آخر هفته تمام کنم. نمره ناکامل به من بدهید، ترم بعد مینویسمش. استاد هم گفتد اختیار دارید خانم، این چه حرفی است. حالا آن پروژه نشد، بیا در خصوص این بنویس. خیلی خوشحال، خیلی لبخند، خیلی با روحیه خوب. فکر کنم صبح رو با خوشی آغاز کرده بود. منم چی میگفتم؟ چونه میزدم بعد از اون همه شوق و اشتیاقی که نشون دادم که وای چقدر دلم میخواد مقاله رو بنویسم اما الان باید صبر کنم که اطلاعات برسه؟ راه نداشت.
بعد یک ایمیل آمد از پرایسلاین که یادت نرود آخر هفته پرواز داری. خواستم نگاه کنم ببینم ساعتش چند است، دیدم که عجب. جمعه نیست، پنجشنبه است و پرواز هم از شهر دیگری است. من چه آماده کردهام برای سفر؟ غیر از یک کوله پشتی که آن را هم آماده نکردم و سه ماه قبل خریدمش، هیچ. کیسه خواب و چادر تازه لازم دارم، به اضافه مقادیری وسایل سفر کولهپشتیانی.
آن یکی مقاله هم که رد خور نداشت. باید مینوشتم و جای سرهم بندی هم نداشت که دوتا استاد دارد کلاس و هردو «اینکاره» اند.
اینکه میگویم باید مینوشتم، ساعت نه صبح بود. الان دو و نیم فردایش است. تمام شده اما بدون هیچ گونه ویرایش و منبع نگاری. از چشمهایم ادرال و قهوه بیرون میزند. رفتم الان دوتا تاکو خریدم، بعد آمدم این اتاق شبانهروزی مدرسه. جوانهای جویای نام همه به اسم درس اینجا نشستهاند، اما از این زاویه که من کامپیوتر پنج نفر را میبینم، چهارنفرشان توی فیس بوکاند و یکیشان هم دارد با موبایلش بازی میکند. یاد شب زندهداریهای دیویس افتادم در ام یو کنار شومینه.
مرا چه به درس خواندن؟ از من که اینکاره در نمیآید. برای چه زور میزنم؟ سونامی هم نیامد مدرسهمان نابود شود.
من برگردم به مبحث شیرین بکارت و مشقهایم.
Permalink
چهاردم مارچ دوهزار و یازده
واسه اینکه درس نخونم، سیزده ساعت خوابیدم.
Permalink
سیزدهم مارچ دوهزار و یازده
امروز




(دشتگلهای جنوب کالیفرنیا در بهار- عکسها از من نیست)
Permalink
دوازدهم مارچ دوهزار و یازده
امروز




(دشتگلهای جنوب کالیفرنیا- عکسها از من نیست)
Permalink
یازدهم مارس دوهزار و یازده
صبح شده بود. یعنی اتاق روشن بود. من بازهم تبش را داشتم. دو ساعت شاید بیشتر نخوابیده بودیم. خودم را چسباندم به پشتش که رو به من بود و شروع کردم به بوسیدن گردنش. هردویمان هنوز برهنه بودیم. بوسههای کوچک نوک لبی. خوابش عمیق بود. این را میدانستم و میدانستم که همیشه وحشتزده از خواب میپرد. آرام میبوسیدم. گردنش را،شانههایش را. گوشهایش را. دلم میخواست بیدار شود وبچرخد طرف من. نشد. دستم را حلقه کردم دور کمرش. شکمش را نوازش کردم، بالاتر را، روی سینهاش، گردنش. بعد خواستم بروم پایین. میخواستم بیدار شود. تبم تندتر شده بود. خواب خواب بود. دستم را بردم روی کمرش. نگذاشت پایینتر بروم. دستم را برداشت و گذاشت روی سینهاش و همانجا نگهش داشت.
آب سرد ریخته بود رویم. یادم نمیآمد کسی دست مرا پس زده باشد. سعی میکردم منطقی باشم. خواب بود، خواب سنگین صبح...سخت بود خیلی منطقی بودن. فکر میکردم باید بفهمد که حالم اینطور است. میخواستم دستم را بکشم و کاری را که میخواهم بکنم. از طرفی میدانستم که تجاوز هم نباید کرد و وقتی دستم را برمی دارد، یعنی نه. من به نه شنیدن وقتی برهنهام عادت ندارم. یعنی تجربهاش را نداشتم. نفس عمیق کشیدم. دستهایم را به زور از دستهایش رها کردم. به پشت خوابیدم و کمی به سقف نگاه کردم. بی منطق بودم. کاری نکرده بود. فقط آن وقت نمیخواست، اما من دلم میخواست صدای نفسهای مرا میشنید. فکر کردم آیا پس زده و نخواسته یا بگذارم به حساب خواب صبح. هی فکر کردم آدمها متفاوتند. درک کن. خودش چندساعت بعد گفت که هیچ یادش نمیآید و خوابش چیز غریبی است، اما من یادم ماند که عملا گفته بود نه و من تصمیم گرفته بودم که ادامه دهم، که چقدر به تجاوزکردن نزدیک شده بودم.
Permalink
دهم مارس دوهزار و یازده
وسط کوهی از خرت و پرت و خریدهای جا به جا نشده و سیمهای ولوی سیستم صوتی، که خریدم و فکر کردم خودم میتونم سرهمش کنم و نصبش کنم به دیوار و چه خیال خامی، لباسهای نشسته و ظرفهای کپک زده و ته سیگار و لیوانهای کثیف قهوه و چایی و کیف و کتاب و جزوه و پوستهای آخرین دانههای کیک یزدیهای نازنینم نشستم و یکی از مهمترین تصمیماتی که رو که یه آدم میتونه تو زندگیش بگیره گرفتم و ایمیلش کردم رفت!
پینوشت: هیجانزده و خوشحالم.
Permalink
نهم مارچ دوهزار و یازده
یک مغازه فرش/ عتیقه فروشی در مرکز سنتاباربارا است که صاحبش یک آقای افغان خوشزبانی است. ما یک بار پایمان شکست و رفتیم داخل این مغازه و این رفتن همانا و دل و دین باختن همان. نه به آقای صاحب مغازه که به این فرشها و لوازم عتیقه.
خودش میرود از افغانستان و آسیای میانه درهای کهنه، کمدهای شکسته، فرشهای پاره، ظرفهای مسی، میز و صندلی کندهکاری شده قدیمی و هزار و یک جور گنج دیگر را میآورد میریزد توی مغازهاش. لامصب به شدت هم گران است. به شدت.
من که میروم توی این مغازه، کلا یک چیزهایی یادم میرفت. اولا که متراژ این فسقل خانه یادم میرود. فکر میکنم چقدر این فرشها قشنگاند. برای کدام جا آخر؟ این کمد، این در چوبی، این شمعدانی، این پشتی،...بعد هم کلا یادم میرود که با چه پولی دارم زندگی میکنم و اصلا این هفته پول دارم شیر و ماست بخرم یا نه. احساس میکنم میتوانم کارت اعتباری را بدهم و اصلا نپرسم هم که قیمت اینها چیست. نمیدانم چرا، اما کلا یادم میرود.
یا این مغازه باید بسته شود، یا من از این شهر بروم. امروز دوباره رفتم توی مغازه و به آقای صاحب مغازه گفتم در حق من پدری کند و نگذارد من دیگر چیزی بخرم. گفت بیا این انگشتر را بگیر و از مغازه برو بیرون. اما آن کمد لعنتی اخری...جا ندارم. پول ندارم. بفهم. بفهم!
Permalink
هشتم مارس دوهزار و یازده
شب یلدا بود. سنفرانسیسکو بودیم. همان روزهای شوک اولیه من بود. باران سیلآسا میبارید. من و نگار تنها بودیم در خانه یکی از بچهها و همه شب جای دیگری دعوت بودیم. فکر کنم بقیه رفته بودند بیرون که بگردند. زیاد پیچیدیم و زیاد کشیدیم. خیلی زیاد. در آن حال پیاده راه افتادیم رفتیم جایی که مهمانی بود. خیس خیس رفتم تو و گفتم میایی راه برویم. میترسیدم بگویم. خیلی میترسیدم.، از او. گفت آره. با آنکه وسط بحثی بود. باز هم میترسیدم. آن روزها ترسناک بود. من از او میترسیدم. من بچه کوچکی شده بودم که از خواب بیدار شده و سقف خانهشان ریخته بود و هیچکس دیگر نبود که از او محافظت کند.
خیلی کشیده بودم. حرف میزد و من گریه میکردم. آن وقت توی آن گریه گفتم که میفهمم. گفتم همه حرفایش را، دغدغههایش راه، تصمیمش را، همه را میفهمم. درست میگفت. حتی وقتی گفت که دیگر عاشقم نیست را هم شنیدم و دیدم که چشمهایش چیز دیگری میگوید. ناراحت نبودم. گریه میکردم اما این از سختی حرف زدن بود، نه ناراحتی. گریه کردم. گفتم که میفهمم. گفتم که روزهای سخت میآید. اما تو باید بروی. باید بروی ببینی کجای این جهان میخواهی بیاستی. برو زندگی را تجربه کن. برو جوانی را تنهایی ببین. همه اینها را خواستم. برای او، برای خودم. از صمیم قلب. هنوز همدیگر را میخواستیم اما دیگر نمیشد. نمیشد. با آن صداقت روی مواد، همدیگر را بوسیدیم. زیر نور چراغ، زیر باران سیلآسا. عمیق، محکم، طولانی. خیلی طولانی. اندازه همه این هفت سال. با هم گریه میکردیم. خیلی طولانی. خیلی طولانی.
وقتی آمدیم تو، وقت شعر خوانی شب یلدا بود. انگشترم را انداختم توی کاسه آب. فال خوبی آمد. برای او اول و بعد برای من. نمیدانم کتاب فروغ از کجا نازل شد توی دست من. شاید کنار شومینه بود. شاید خودم آورده بودمش. نمیدانم. فقط یادم است که کنار بخاری، کف اتاق نشسته بودم و شروع کردم بلند بلند ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد را خواندن. نگار آمد نشست توی بغلم. باهم می خوانیدم. بلند. با گریه. هر دو گریه میکردیم. شاید آدمهای دیگری هم در آن اتاق گریه میکردند. حال خیلی عجیبی بود. خیلی عجیب. خیلی ناب. غیر قابل تکرار. همه دنیا ساکت شده بود، کسی به ما کاری نداشت. من زندگیام را تمام کرده بودم. زندگیام را تمام کرده بودم و با فصل سرد، خودم میچکیدم روی فرش قرمز آن خانه.
آن روزها فکر میکردم چرا همه میگویند بهتر میشوی. چرا وقتی برای من اینقدر روشن است که ممکن نیست زنده بمانم و از لحاظ فیزیکی بدنم تاب نبودنش را نخواهد آورد، همه میگویند صبر کن. روزهای بعد، هرچه حرف زدم، ناله کردم، ضجه زدم فقط برای دل خودم بود نه برای او، نه برای ماندنش. آن شب زیر آن باران، زیر آن چراغ، در وانفسای آن بوسه طولانی طولانی طولانی، ما مرد. ما تمام شده بودیم و یک داستان شیرین هفتساله مزهاش ماند زیر زبان من. شیرین به اندازه همه لبخندهای وحید:، نازنینترین و عزیزترین.
امروز سیسالم شد. جان سالم به در بردم؟ نمیدانم. شاید ماندم که دوباره عاشق شوم، دوباره سرم را بالا بگیرم، دوباره دستهایم را باز کنم و پرواز کنم ، دوباره ببوسم و ببویم و بشناسم و بشکنم و عشقبازی کنم.
این پرواز مبارک است.
Permalink
هفتم مارس دوهزار و یازده
ع
شمعها را روشن کرده، شراب را گذاشته کنارشان. لامپها خاموش، دست گل ارسالی از عزیزترین دو عالمم را گذاشته روی میز. الان یک ظرف لوبیا پلویی را که عطر زعفران و دارچینش خانه را برداشته داده به دستم. مرا فرستاده روی هوا و یک پتو انداخته روی پاهایم و خودش نشسته کنار تخت و تار میزند و میخواند. این «ع» دیوانه ما...مبارکی زن.
Permalink
ششم مارچ دوهزار و یازده
مامور شهرداری دوچرخه را ضبط کرد
سه بار رویش اخطاریه چسبانده بودند که از آنجا تکانش دهند
زن هیچ وقت سوار آن دوچرخه نشد
میترسید
هیچ وقت دوچرخه سواری یاد نگرفت
زن
پا نداشت
Permalink
پنجم مارس دوهزار و یازده
شبهایی هم هستند که آدم باید تا صبح بیدار باشد و فکر کند که توی آن تخت چه میکند.
Permalink
چهارم مارس دوهزار و یازده
گفتم ببخشید که امروز آشفتهام. گفت از وقتی شناختهامات به همین اندازه مشوش بودهای. در واقع هیچ وقت جانت آرام نبوده.
لابد شدهام آن بازیگر تاتر خیابانی هر شبه که بالاخره یک روز دیالوگهایش یادش میرود و تماشاچی زرنگ میفهمد که کارش تمام است.
Permalink
سوم مارس دوهزار و یازده
خب لامصب! یه بار به جایی اینکه تو جواب دلم برات تنگ شده بگی منم همینطور، (اگه واقعا شده البته) خب خودت بگو. میمیری؟
Permalink
دوم مارس دوهزار و یازده
یه وقتایی تو یه جاهای بیربط، سر کلاس، موقع ظرف شستن، رانندگی، خرید قهوه، کنار دریا وقت درسخوندن و ...یه جریانی میریزه توی تن. احساس میکنی سینههات دارن سفت میشن و چشاتو میبندی و گردنتو میکشی به یه طرف. دلت فقط لمس میخواد. میخواد که لمس بشی. که گردنتو بکشی بالا که گلوت بوسیده بشه، که تنت تاب بخوره و بچرخی. نفس عمیق میکشی، انگار بخوای تمام هوای داغ دور و برت رو بکشی تویخودت. دلت میپیچه و فکر میکنی لبات گر گرفته. دستات تمنا دارن که چنگ بزنن. میخوای فقط چشاتو ببندی و بذار تمام تنت بوییده بشه. هی آب دهنتو قورت بدی و آروم آروم به نفس نفس بیافتی. مقاومت میکنی، نفس عمیق میکشی، اما دلت رفته. نوک انگشتا که میخوره به لبات رو میخوای. مقاومت میکنی، اما خودت هم میدونی که بازندهای بالاخره تو یکی از این آروم آروم به نفس نفس افتادنها، میخوای تنی باشه که درگوشش آروم بگی: میخوام.
بلوغ زیبای لعنتی.
Permalink
اول مارس دوهزار و یازده
برای عریان و دغدغههای این روزهایش
در سر در کلیسا یک اعلامیه چسبانده بودند
یک راهبه از دیر فرار کرد
او دیوانه خطرناکی است
تحویلش دهید
در روستایی آن ور بیابان
تو پستانهایت را به یک پاکت سیگار فروختی و عاشق مرد سیگار فروش شدی
Permalink
English Weblog
archives
by dateApril 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category