" /> Baloot: February 2011 Archives

« January 2011 | Main | March 2011 »

February 28, 2011

بیست و هشتم اسفند دوهزار و یازده

در تمام مدت مکالمه، منتظر شنیدن یک کلمه، یک لحن، یک آه حاکی از «اشتیاق» بودم.
نمی‌توانم خودم را گول بزنم که رسم و رسوم بازی «شوق» عوض شده. برای کسی که بازی نمی‌کند، هیچ وقت قوانین مهم نبوده. «مشتاق» نیست.

11:09 AM Permalink

February 27, 2011

بیست و هفتم فوریه دوهزار و یازده

«ابد» در ادبیات عاشقانه، یک مفهوم نسبی است،‌ نه یک مفهوم مطلق

هیچ «تا ابدی» ابدی نیست.

3:03 PM Permalink

February 26, 2011

بیست و ششم فوریه دوهزار و یازده

سلامتی اون رفیق که نه می‌پرسه چی شد، نه می‌پرسه کی بود، نه می‌پرسه کجا بود، فقط می‌پرسه: «خوش گذشت بهت؟»

12:11 AM Permalink

February 25, 2011

بیست و پنجم فوریه دوهزار و یازده


8:10 PM

«خیلی وقتا به روی خودم نمیارم
و نمی فهمم
و درگیرم
و می ترسم
و لذت می برم
و جلوب دلمو می گیرم
و باز ادامه می دم»


پی‌نوشت: تنها و مستِ مستم. کاش بودی.

8:54 PM Permalink

February 24, 2011

بیست و چهارم فوریه دوهزار و یازده

این خانم ریچل پاریناس امروز اومده بود دانشکده‌ما در مورد آخرین کتابش صحبت کنه. کتاب تازه‌اش در خصوص کارگران جنسی فیلیپینی در ژاپنه و به طور ویژه به وضع کارگران جنسی ترنسجندر* (اغلب مرد به زن) امسال چاپ می‌شه.
برای اینکه بتونه بره تو دنیای این کارگرها و کارفرماهاشون که گنگ‌های توکیو بودن، چهارماه تو یکی از این کلاب‌ها به عنوان یکی از رقصنده‌ها/ سروکنندگان مشروب کار کرده و اینطور تونسته با این کارگرها و فضاشون ارتباط برقرار کنه.

می‌گفت که روزها تو دانشگاه توکیو به عنوان استاد بازدید کننده کار می‌کرده و شب‌ها از ساعت هشت تا چهارصبح تو یکی از این کلاب‌ها کار می‌کرده. بدون حقوق و البته گاهی هم انعام می‌گرفت. پول لباس‌هاش - که به قول خودش همه شبرنگ و براق بودن- رو هم باید خودش می‌داده. می‌گفت اوایل بلد نبوده «درست» راه بره و همیشه هم پاهاش باز بوده و هم پشتش خم می‌شده و همیشه بهش تذکر می‌دادن که پاهات رو باید ببندی و راه بری. می‌گفت یه بار هم شب بیکینی بود، اما اونو معاف کردند، چون گفتند چاقی (نسبت به بقیه کارگرها) و مشتری‌ها بدشون می‌آد.

می‌گفت خیلی از این کارگرها هم همسر (شوهر) پیدا می‌کنند و از کلاب میان بیرون. البته شوهره باید قیمتشون رو به دلال که اونا رو از فلیپین آورده بپردازه و خب اگه این فرد ترنسجندر (مرد به زن) باشه طبق قانون ژاپن نمی‌تونن ازدواج کنن واون یه دردسر دیگه است. از یکی از این افراد صحبت کرد که یک ترنسجندر (مرد به زن) بوده و برای اینکه بتونه با مردی که که عاشقش شده بمونه و ویزای ازدواج بگیره، با مادر اون مرد ازدواج می‌کنه. یعنی مادر شوهر از پدرشوهر جدا می‌شه (مصلحتی) و با این فرد (‌که از لحاظ قانونی مرد به حساب می‌آد) ازدواج می‌کنه که بتونه در ژاپن بمونه. الان هم همه تو یه خونه زندگی می‌کنن و این فرد هم کاملا نقش‌های یک زن سنتی ژاپنی رو در قبال شوهر و خانواده‌اش برعهده داره و از این امر خوشحاله.

ریچل از این هم صحبت کرد که چقدر این کارگرها از دخالت گروه‌های حقوق بشری غربی (مخصوصا آمریکایی) تو تجارتشون و سختگیری که دولت‌های فیلیپین و ژاپن در اثر فشارهای بین‌المللی به این تجارت وارد می‌کنن شاکی‌ان و فکر می‌کنند که این بهترین راه برای خودشون و خانواده‌شون برای پول در آوردنه. اینطوره که باید دید آیا «آزار جنسی» یا «برده‌داری جنسی» همه جا یکسان تعریف می‌شه و اگه با وجود وجود این باندهای قاچاق،‌ بازهم خود افراد مایل به این کار باشند، آیا گروه‌های حقوق بشری حق دارند جلوشون رو به این بهانه که اونها مجبورند بگیرند یا نه؟ ریچل می‌گفت که قراره بره هفته بعد تو یه سمیناری در سازمان ملل در همین خصوص صحبت کنه و منعکس کننده حرف‌های این کارگرها باشه. البته می‌ترسید که چطور ممکنه اونا رو قانع کنه که این‌ها شغلشون رو دوست دارند.

در هر حال خلاصه اینکه، از این کارهای هیجان‌انگیز هم می‌شه کرد تو رشته ما. ریچل می‌گفت اگه دانشگاه توکیو می‌فهمید که من تو اون کلاب چکار می‌کنم (چون بهشون گفته بود فقط می‌ره برای مشاهده)‌احتمالا در جا عذرش رو می‌خواستند.

*اینجا به کسی که قصد عمل جراحی برای تغییر جنسیت رو نداره، اما جنسیت (زنانگی یا مردانگی)‌رو بر خلاف جنسش (زن یا مرد)‌انتخاب می‌کنه می‌گن ترنسجندر. به کسی که این عمل رو انجام می‌ده می‌گن ترانسسکشوال. فکر می‌کنم تو ایران این دو به یک مفهوم و به جای هم استفاده می‌شن.

10:55 PM Permalink

February 23, 2011

بیست و سوم فوریه دوهزار و یازده

از بعد از انتخابات، انگار همه دغدغه‌های ممکلتی که توش زندگی می‌کنم برام از بین رفته. تو این مملکت چند ماه قبل دوباره جمهوری‌خواه‌ها کنگره رو گرفتن دستشون و به سلامتی اولین جاهایی که دارن بودجه‌شون رو قطع می‌کنن هم سازمان‌های مربوط به زنانه. تی پارتی داره روز به روز خطرناک‌تر و پرطرفدارتر میشه، رشد مذهب رو به وضوح می‌شه دید و مذهبی‌تر شدن و محافظه‌کارتر شدن همه چی.

نمی‌گم این بی‌خیالی‌ام خوبه. نه نیست. امروز یکی از نظرگذاران گوگل‌ریدر که اعتقاد داره «خارج‌نشین‌ها» وقایع داخل ایران رو «دراماتیز» می‌کنن،‌ و راه حل باتون و گاز اشک‌آوری،‌ که دیگه فقط گاز اشک‌آور هم نیست،‌ گفتمان مدنیه،. بهم گفت که اگه می‌خوای با خشونت مبارزه کنی، تو همین امریکا مبارزه کن! حوصله بحث نداشتم. گفتم چشم. بعد هم فکر کرد من چه دختر حرف‌گوش‌کنی هستم و یه سری توصیه‌های دیگه کرد. چی باید بگه آدم به اینطور افراد؟ نمی‌گم حرف بدیه که آدم با خشونت در هر جا مبارزه کنه، اما این یه اعترافه که وقایع این مملکتی که الان توشم،‌ دغدغه من نیست.

درسته که همین وقایع اطراف،‌ ممکنه تاثیر مستقیم رو زندگی و تحصیل من داشته باشه (فکر کنم اولین دانشکده‌ای که قرار باشه بودجه‌اش رو قطع کنن، دپارتمان‌های مطالعات زنان و مطالعات فمنیستی باشه)، اما حوادثی که داره تو ایران اتفاق می‌افته برای من مهمتره. خشونت جاری اونجا، برای من خشن‌تر از اتفاقاتی‌ هست که الان داره برای کارگرهای ویسکانسن می‌افته. گرفتاری دوستان دیده و ندیده،‌ آوارگی و زندانی شدن این همه آدم،‌ ...همه اینا برای من مهمتره. آره. اینها بر خلاف ادعاهای بشردوستی و شهروند جهانی و همه برابر انده، اما باشه. چیکار کنم؟

دل من یه جای دیگه است. اگه جراتش رو داشتم و می‌تونستم از این زندگی/ درس/ همه بهانه‌های دیگه اینجا دل بکنم، الان باید ایران بودم. ندارم. اما نمیتونم هم به خودم دروغ بگم. در حال حاضر، گور پدر دغدغه‌های آمریکایی. واسه ایران هم اگه کاری نمی‌شه کاری از اینور کرد،‌ لااقل میشه از اون‌ور بوم نیافتاد و فکر نکرد که «همه چی آرومه» و «بیایید همه گاندی شویم» و «تو آمریکا که همه‌چی بدتره».

12:03 PM Permalink

February 22, 2011

بیست و دوم فوریه دوهزار و یازده

یه حالی، یه پایی، یه جانی کاش بود آدم می‌نشست این ادبیات زن‌ستیز این «رسانه‌های سبز» رو جمع می‌کرد، آخر هر هفته منتشرش می‌کرد. وقتی به زن می‌رسه، همه سر و ته یه کرباسن. یا زن قربانی همیشگی از هر ور که باشه، یا جنده معلوم‌الحال اونم از هر ور که باشه.

بیشتر از چهار ساعت نشستم پای یه تقاضانامه واسه یه برنامه‌ای در تابستون. آخرش فهمیدم نه تنها زمانش گذشته که اصلا دانشجویان امسالش رو هم انتخاب کرده. کاش لااقل خوابیده بودم.

2:31 AM Permalink

February 21, 2011

بیست و یکم فوریه دوهزار و یازده

آن یار کزو خانۀ ما جای پری بود
سر تا قدمش چون پری ازعیب بری بود
دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش
بیچاره ندانست که یارش سفری بود
اوقات خوش آن بود که با دوست بسر رفت
باقی همه بیحاصلی وبی خبری بود

2:18 AM Permalink

February 20, 2011

دل که اینجا نیست، اما هرچه بنویسم آه و ناله‌ای است که سالم برگردید و چشمم به شماست و دلتنگم و الخ...هر آدمی دلایل خودش را دارد که کجا بماند و کجا نماند. دلایل من برای اینجا ماندن بی‌رنگ‌تر از آن است که بیایم و بگویم که دلتنگم و دلم پیش شماست و ای کاش می‌توانستم و دلم می‌خواست آنجا بودم. رویم نمی‌شود این‌ها را بگویم، چون اگر واقعا قرار باشد که بیایم در آن خیابان‌ها، هیچ دلیلی نمی‌توانست جلویم را بگیرد، نه درس،‌ نه خانواده، نه پول،‌ نه شغل، نه ترس.

8:36 PM Permalink

بیستم فوریه دوهزار و یازده

من معنای «سیاست در رابطه» را نمی‌فهمم.

یا دوتا آدم از یکدیگر خوششان می‌آید، از رابطه صرفا تنانه گرفته تا رفاقت، تا عشق افلاطونی، یا نه. من هیچ‌وقت نفهمیدم که چرا نباید الان زنگ زد، الان تکست نداد، الان حرف نزد یا زد. نفهمیدم چرا بهتر است فلان حرف خوب را نگفت، فلان ایمیل گلایه یا عاشقانه را ننوشت، سه روز باید صبر کرد که به یک تلفن جواب داد. چرا بهتر است منتظر ماند تا طرف بیاید جلو. نفهمیدم اینها قرار است چه چیز را ثابت کنند؟ که من آنقدرها هم دلم نمی‌خواهد که با طرف معاشرت کنم؟ خب دلم می‌خواهد. چرا باید صبر کنم و طوری که طور خودم نیست حرف بزنم؟ چرا باید وانمود کنم که ذوق از طرف اوست نه من؟ چرا نباید ذوق دیدنش را نشان دهم، چرا باید صبر کنم و نگویم که می‌خواهم ببینمش؟ اگر طرف نخواهد باید بگوید نمی‌خواهم. آدم مگر قرار است در روابطش هم تعارف کند؟ کسی که مجبور نکرده، تجاوز نمی‌خواهد بکند.

من تحلیل افکار طرف مقابله رابطه ، بر روی حدس و گمانه زنی یک‌طرفه، را هم نمی‌فهمم.

طرف تماس نگرفته، تکست نداده، قرار را بهم زده. نخواسته. نمی‌فهمم چرا باید بنشینیم و تحلیل کنیم که چرا و هزار جواب به خودمان بدهیم و هر جواب را هزارگونه تحلیل کنیم. گاهی خودمان را مقصر بدانیم و گاهی طرف را. دقت کنید که همه اینها بر مبنای فرضی است که ما کردیم، گمانی که از فکر و احساس طرف ساختیم. فکر می‌کنیم طرف حتما اینطور فکر کرده که زنگ نزده، و به خودمان جواب می‌دهیم اصلا خیلی دلش هم بخواهد. فکر می‌کنیم شاید ترسیده، و از خودمان می‌پرسیم آخر چرا اینقدر همه از من می‌ترسند. فکر می‌کنیم طرف خودش را دست بالا گرفته، بدمان می آید و می‌گویم حالا فکر می‌کند چه تحفه‌ای است. فکر می‌کنیم طرف رفتار اجتماعی بلد نیست، خودزنی می‌کنیم و می‌گوییم این شانس من است که هرکه به من می‌رسد اینطور می‌شود و فکر می‌کنیم و فکر می‌کنیم....

من نمی‌فهمم چرا ما، با همه ادعای بلوغ‌مان، حرف نمی‌زنیم.

چرا همه چیز بر مبنای سیاست و گمانه‌زنی است. چرا حتی در رابطه‌ای که قرار است از بودن در آن لذت ببریم تعارف می‌کنیم و مستقیما به طرف نمی‌گویمم که دلمان از این رابطه چه می‌خواهد و چطور در موردش فکر می‌کنیم. چرا نمی‌گوییم اگر سه روز زنگ نزدم برای این بود که حرف تازه‌ای نداشتم. اگر جواب تکستت را فلان ساعت ندادم برای این بود که رانندگی می‌کردم. یا اصلا قرار بگذاریم که کسی مقید به جواب دادن به هر تلفن یا تکست یا ایمیلی نیست. چرا اینقدر از حرف زدن فرار می‌کنیم؟

12:02 AM Permalink

February 19, 2011

نوزده فوریه دوهزار و یازده

نسل دیوانگان برافتاده است. نه آخرینی مانده که به جستجوی‌اش به ته چاه رفت و نه دیوانه مسیحی‌ای که روزی بازگردد. لشگر عقلا همه را تار و مار کرد و حالا ما مرثیه‌ سر می‌دهیم برای آن آخرین دیوانه که نیمی‌ از خود را به یک تخت فروخت.

10:37 AM Permalink

February 18, 2011

هجدهم فوریه دوهزار و یازده

تو بارونی که شکل سیل عمودی داره از آسمون می‌ریزه پایین، با ع دویدیم. بعد اون رفت بیرون و من موندم با سیگار و چایی و نامجو و مشق‌های ننوشته و جوراب‌های حوله‌ای سفیدی که واسه مناسبت دیگه‌ای خریداری شده بودند، اما بی‌دعوت موندند ته چمدون. اینهم شب جمعه‌ایه واسه خودش.

11:13 PM Permalink

February 17, 2011

هفدم فوریه دوهزار و یازده

احمقانه است ساعت‌ها نشستن و خواندن و تحلیل‌کردن تئوری‌های دمکراسی و آنتی‌دمکراسی و بازی قدرت در حکومت‌های دمکراتیک و یادگرفتن نقد «دمکراسی غربی» و چگونه‌گی «سرکوب با نظام دیکتاتوری» وقتی فاشیسم مطلق از پیکسل‌های هر صفحه فارسی‌زبانی که باز می‌کنی، فواره می‌زند. به ما می‌گویند شما دیگر آدم خصوصی نیستید و هرچه در فضای عمومی می‌نویسید بخشی از رزومه شماست و باید حواستان به تک تک کلمه‌ها باشد. باشد. چه اهمیت دارد اگر همین آرزوی «آزادی» هرچند که تئوری‌ها بگویند که فقط نمایش است و حقیقت چیزی دگر است و در پشت همین آزادی هم سرکوب است و قدرت، بشود تنها آرزوی ملتی. بگذار همه بگویند که دروغ است و بگذار فردا مواخذه شویم که تو دیگر چرا. تو که تئوری می‌خوانی و باید بفهمی همه اینها بازی نیمی از کره زمین بر علیه نیمه دیگرش است.

هرکاری، هر فکری، هر کلمه‌ای،‌ اینجا حقیر است.

11:06 PM Permalink

February 16, 2011

شانزدهم فوریه دوهزار و یازده

دلم برای نوازش کردن، بیشتر از نوازش شدن تنگ شده.

10:13 PM Permalink

February 15, 2011

پانزده فوریه دوهزار و یازده

می‌دانی

وقتی هیچ دوستت دارمی نه تو را آرام می‌کند نه مرا، فقط باید دستم را بگذارم وسط سینه‌هایم و بگویم: تو جان منی. جان من.
فقط این جان گفتن است که آرامم می‌کند، یک چیزی آن وسط سینه‌هایم محکم می‌شود وقتی می‌گویم جانمی، منظورم همه جان است، همه آنچه در بدن است، از خون و رگ گرفته تا ته احساسش. یک وقت‌هایی اینطور می‌شوی. جان من می‌شوی.

جان آدم تکراری نمی‌شود، مگر نه؟

11:57 PM Permalink

February 14, 2011

چهاردهم فوریه دوهزار و نه

وقتی عاشقی، فقط می‌خواهی در فضای طرف باشی. یک وقت‌هایی می‌گویی فقط باشد، من هم باشم و دیگر هیچ چیز نمی‌خواهم. اصلا نگاهم نکند، اصلا با یکی،‌ با صد نفر دیگر باشد، بگذارد من هم آن گوشه‌ها دلم خوش باشد. حالا یک ذره مدرن‌تر شاید این روزها. چه می‌دانم. بلاکم نکند، دیلیتم نکند، آن-فالو‌ام نکند. نفس بودن در آن فضا را می‌خواهی و دیدن حتی سایه‌اش هم غنیمت است. خیلی هم این عشق‌ها به دوران مجنون برنمی‌گردد. همین خود ما. آخرین باری که راستکی عاشق شدیم. راستی چند سال پیش بود؟

اما طرف که راهمان داد به حریمش و یک مقدار که همان حوالی عرش را سیر کردیم، گاهی نگاهمان به زمین هم می‌افتد. به بقیه چراغ‌های روشن،‌ به بقیه فالوئرها، به بقیه لیست، به بقیه دوستانش،‌ به بقیه رابطه‌هایش. حالا دلمان دیگر به پرواز در آن فضا خوش نیست، حالا همه‌اش را می‌خواهیم. آن وقت می‌خواهیم آن آدم «مال» ما شود. تمامش «مال» ما شود. عاشق هم هنوز هستیم، یا حداقل فکر می‌کنیم هستیم.

بعد «همه‌اش» مال ما می‌شود. با هم روی عرشیم. آنقدر گفتیم و گفتیم که دل داد و رام شد و چراغ‌ها را خاموش کرد و صفحه‌ها را بست و آمد ور دل ما نشست و دستش را گذاشت توی دستمان و چشمش توی چشممان و جریان سیال دوستت دارم‌ها در هر لحظه، هر حرکت، هر نوشته،‌ هر صدا جاری شد و یواش یواش فکر کردیم زمین به این خوبی، چه اصراری است به عرش نوردی اصلن. همین‌جا اصلا پتو پهن می‌کنیم و یا اگر دیوانه‌تر باشیم کمی، روی همان خاک و خل، روی همان چمن‌ها عشق‌بازی می‌کنیم، مدام. مدام.
.
.
.
خب حالا برویم سراغ آن روزنه بعدی که التماس کنیم که سرک بکشیم توی دنیای یک آدم دیگر که فقط در فضایش باشیم. ریکوست بفرست.

1:01 AM Permalink

February 13, 2011

سیزدهم فوریه دوهزار و یازده

تمام روز سرگیجه و بی‌حالی و سستی مدام. فقط کار کردم و خوابیدم و باز هم درس بی درس. باز هم درس بی درس و دیگر مطمئنم باید همه کلاس‌ها را این ترم حذف کنم.
هیچ وسیله‌ای برای سرگرمی پدر و مادر ندارم. هر کدام نشسته‌اند یک‌ور و کتاب می‌خوانند. پدرم گاهی سرش را بلند می‌کند و می‌پرسد تهران چه خبر؟ و من همانطور که اینترنت را زیر و رو می‌کنم برای دیدن یک خبر تازه، هی می‌گویم هیچ. همه دلشوره دارند و همه انگار ته دلشان می‌پرسند که آیا می‌شود؟

پی‌نوشت: گفتم تنها راهی که به تکرار ختم نمی‌شود، بی‌راهه است. آن‌هم نه یک بی‌راهه که بیراهه‌ها. کاش می‌فهمید که چرا اینطور زده‌ام به سیم آخر. دور است و من چرا باید توقع داشته باشم که می‌دید حال مرا موقع گفتن آن برو...

4:41 AM Permalink

February 12, 2011

دوازدهم فوریه دوهزار و یازده

پدر و مادر آمدند اینجا. حرفی زده نشد. مامان فقط گفت که دلش برای او خیلی تنگ شده و یک چیزی در دلش خالی است. گفتم که درک می‌کنم و حق دارد و سخت است. من داشتم مادرم را برای دلتنگی‌اش برای او دلداری می‌دادم.

در خواب دیدم که با دختری دوست شده. بعد هر سه تا با هم نشسته‌ایم و داریم با گِل گردنبند درست می‌کنیم. از خواب که بیدار شدم، سنگین بودم. سرگیجه دوباره آمد به سراغم و دیدم که چقدر خواب سنگین بود، بدون اینکه حتی حضور داشته باشد یک لحظه. نه در جلوی چشمانم بود در در دلم و نه در سرم. ترسناک است این سرگیجه

10:31 AM Permalink

February 11, 2011

یازدهم فوریه دوهزار و یازده

دل نمی‌توانستم بکنم، اما دیر شده بود. وقت نبود که بگویم اندازه دست‌های زه ندیده شیواتیرش، به اندازه همان معمای سختِ سیاهِ بی‌گیره سینه‌های من است.

8:38 PM Permalink

February 10, 2011

دهم فوریه دوهزار و یازده

روز اعترافات سخت و ناگفتنی بود. حتی نمی‌توانستم با خودم کنار بیایم که باید اینها را بیاورم به روی واژه‌ها یا نه. صدای دریا به دادم رسید.

مرگ در ساحل موج می‌زد، صلیبی برای دختری که غرق شده بود، فوک‌های مرده مرده‌خوار شده، پرنده‌های دریایی خشک شده و صدفای سفید خالی.

8:27 PM Permalink

February 9, 2011

نهم فوریه دوهزار و یازده

اول اسمش را گذاشته‌ بودم سقوط آزاد، اما بعد دیدم سقوط به معنای پایین افتادن است و شاید با کله به زمین خوردن. بعد اسمش را گذاشتم شیرجه زدن با چشم‌های بسته. بعد فکر کردم خب اگر چشم‌هایم باز باشد بهتر نمی‌بینم و بیشتر آدرنالین نمی‌ریزد توی تنم که بیشتر بترسم و بیشتر کیف کنم؟ یعنی اول شیرجه بزنم شاید آن وسط بال‌ها هم باز شد و پروازکی هم کردم.

حالا نمی‌دانم که اسمش چیست.فعلا چشم‌ها بسته و هنوز آن لبه‌ام. اگر قرار باشد که تصمیم بگیرم که شیرجه بزنم یا نه، همه لذت دیوانگی‌اش از بین می‌رود. باید بیافتم، یعنی باید بی‌خبر بیافتم توی دره یا اینکه کمی بشینم آن لبه و نفس عمیق بکشم و ریه‌ها را از هوای تازه پر کنم و برگردم توی چادر، صد متر آن‌ طرف‌تر.

11:59 AM Permalink

February 8, 2011

هشتم فوریه دوهزار و هشت

تمام روز مشوش بودم. می‌خواستم یکی بیاد بغلم کند و بگوید ...اصلا هیچی نگوید. فقط بگوید خنده یک کچل را زشت‌تر می‌کند و شاید آن وسط‌ها من اشک‌های قورت داده را قایم می‌کردم لای لباسش. چهار ساعت است یک صفحه را باز کرده‌ام که مقاله را دوباره بنویسم. حتی یک کلمه هم نمی‌توانم تایپ کنم. دردش این است که بگذارم دو روز بگذرد بعد بیایم سراغش، اما وقت ندارم. فردا باید تحویلش بدهم. همین استرس‌های معمولی دانشگاه باید باشد. شب‌ها بد می‌خوابم و احساس گناه می‌کنم که چرا وقتی بیدار می‌شوم نمی‌نشینم درس نمی‌خوانم.

شما نقاشی نمی‌کنید؟ نقاشی که نه. طراحی احتمالا اسمش است. یا کسی را نمی‌شناسید که طراحی کند؟ یک سفارش کوچک دارم. ترجیحم کسی است که با اسلیمی‌های ایرانی آشنا باشد. این طرح خیلی برایم مهم است. طبعا دست‌مزد را هم- اگر در ایران باشد نمی‌دانم .
چطور- اما پرداخت می‌کنم. گفتم شاید از اینجا نقاشی رد شود،‌ که اهل گوگل‌ریدر نباشد و نداند که در بازار آگهی‌های آن جا چه خبر است.
ایمیل من هم هست
balootak@gmail.com

6:56 PM Permalink

هفتم فوریه دوهزار و یازده

-So, What are you going to do now?
-I don't know. Continue being a slut.

بخشی از صحبت‌های امروز من با استاد راهنما سر ناهار.

6:53 PM Permalink

February 6, 2011

ششم فوریه دوهزار و یازده

یک اتفاقی دارد می‌افتد این‌ روزها. من دوباره تنم را دوست دارم.

شاید به خاطر هوای اینجاست. شاید به خاطر مدل‌ آدم‌هایی که اینجا هستند و شاید سن خودم هم باشد که بالاتر می‌رود. سنتاباربارا معروف به مدرسه «پارتی». ظاهرا چند سال پیاپی است که از طرف پلی بوی به عنوان دارا بودن «سکسی‌ترین» دانشجویان انتخاب می‌شود. پارتی‌هایش شهرت ملی دارد. همه هم در حال یک نوع ورزشی اند. یعنی حال و هوایش کلا تعطیلات است. در فاصله بین کلاس‌ها هم ملت می‌روند شنا و موج سواری و زیر آفتاب می‌خوابند. و این زیر آفتاب خوابیدن نه که فقط کنار اقیانوس اتفاق بیافتد، هر جا سبزه‌ای باشد ملت دراز کشیده‌اند کتاب به دست یا در حال معاشقه. البته می‌گویند که حال و روز دانشجویان دوره‌های تکمیلی اینطور نیست، اما تقریبا تمام هم‌گروه‌های من هم ورزش می‌کنند یا بیشتر از اینکه در کتابخانه درس بخوانند، زیر آفتاب ولو اند. اینا را گفتم که بگویم شاید این باعث شده من هم حواسم جمع تن شود، جمع اینکه بگذارم تن لذت ببرد از این فضا و آفتاب و هوا. یعنی لباس ولو بپوشم، دلم بخواهد پابرهنه راه بروم، تا جایی که نور هست، بیرون خانه و ساختمان دانشکده بمانم و برای اینکه نمانم پای کامپیوتر بیشتر کتاب بخوانم. ورزش کنم فقط برای اینکه آدرنالین بریزد توی تن و بیشتر در هوای آزاد باشم و نه لزوما به خاطر «سکسی‌شدن» عضلات. صاف راه بروم و سینه‌هایم را بدهم جلو و نفس عمیق بکشم و بگویم این باد اقیانوس که می‌خورد به تن برهنه چقدر عطر دارد.

12:43 PM Permalink

February 5, 2011

پنحم فوریه دوهزار و یازده

در قفسه توالت را باز کردم که گوش پاک بردارم،‌ چشمم افتاد به خمیر ریشت. ژیلت نارنجی. لبخند زدم.

یک لبخند خوبی بود که خودم خوشم آمد. یعننی شاد شدم. زنده بود و دلپذیر بود. انگار آدم به یک خاطره خیلی خوب زندگی‌اش فکرمی‌کند و لبخند می‌زند. هستی. هستی در جان زندگی من،‌ رها.

اولین روز پابرهنگی بود. زمین سلام رساند.

1:03 AM Permalink

February 4, 2011

چهارم فوریه دوهزار و یازده

نشستم با این دوتا خانومی که داشتن راهرو‌های دانشکده رو تمییز می‌کردن چایی خوردم، بعد اومدم خونه. یکی‌شون اومده بود در اتاقم رو باز کرده بود که تمییز کنه، یه دفعه وحشت کرده بود که من اون وقت شب اونجا چه می‌کنم. یعنی در رو که باز کرد ترسید. یازده بود فکر کنم. بعد گفتم چایی می‌خوری. بعد رفت به دوستش هم گفت و اومدن باهم چایی خوردیم و بعدش هم من دیگه اومدم خونه.

یه جماعتی هستد که کفش نمی‌پوشند و کلا پا برهنه راه می‌رن اینور و اونور و همه جا. من زده به سرم برم پابرهنه بشم. کلا از اینکه پاهام رو زمین لخت باشه لذت می‌برم. از گلی شدن پام هم همیشه ذوق می‌کردم. اینجا هواش خوبه و نگران سرما نیستم. فکر می‌کنم اگه پابرهنه باشم به زمین بیشتر توجه می‌کنم. آدما کلا موقع راه رفتن به زمین نگاه نمی‌کنند. به جلوشون نگاه می‌کنند. زمین اینجا قشنگه. شاید امتحان کنم ببینم می‌شه یا نه.

دو روزه که روزی ده ساعت بی‌وقفه درس می‌خونم و بقیه روز رو هم کار می‌کنم. دوست دارم این چیزایی رو که می‌خونم. یه لذت خوبی داره اینطور ده ساعت یه جا نشستن و خوندن.

12:48 AM Permalink

February 3, 2011

سوم فوریه دوهزار و یازده

جا می‌گذارم. همه چی را یک جایی جا می‌گذارم. می‌آیم توی ماشین می‌بینم موبایلم نیست. برمی‌گردم موبایلم را می‌آورم یادم می‌آید فلان کتاب را برنداشتم. می‌روم ورزش کنم می‌بینم کفش نیاوردم. می‌روم طبقه پایین آب بخورم، برمی‌گردم بالا می‌بینم بطری آب کنار تخت بود. سه سری برای خانه گوجه خریدم. یادم می‌رود دفعه قبل گوجه خریده بودم. امروز یک کتابی را که دو هفته پیش خریده بودم، دوباره خریدم. کیفم را توی اتوبوس جا گذاشتم، راننده دوید دنبالم که کیفم را به من بدهد. بعد دیدم موبایلم را نیاوردم. تمام خانه را زیر و رو می‌کنم برای یک کتاب،‌ می‌بینم اصلا نخریدمش و ندارمش. اسم آدم‌ها را عوضی می‌گویم. رئیسم با خط کش هم بالای سرم بیاستد باز من حواس پرتی می‌کنم و آخرش خودش باید درست کار کند. اخراج می‌شوم همین روزها.

4:28 PM Permalink

February 2, 2011

دوم فوریه دوهزار و یازده

استادم اومد سر کلاس دیدم یه شال انداخته بته جقه‌ای روش هم نوشته:

آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهات
در یکی نامه محال است که تحریر کنم

بعد گفت که یک دوست ایرانی آمریکایی واسش از ایران آورده و خود طرف هم نمی‌تونسته فارسی بخونه. گفتم یک شعر عاشقانه غمگینی است و یارو می‌گه که کلا جا نمی‌شه تو یه صفحه که واست بنویسم چی گذشت این مدته که نبودی بسکه اندازه غم و غصه‌ام زیاد بوده! استاد کلی هم ناراحت شد و هی گفت اوه. هو سَد. هو سَد. بعد فکر کردم حالا چه دلیلی داشت طفلک رو اینقدر ناراحت کنم، یه چیز دیگه‌ای می‌گفتم. حالا دیگه شال رو هم نمی‌اندازه گردنش!

اگه یکی ما رو به شکل شیئ جنسی ببینه و ما هم در عوض اونو به شکل جنس ببنیم، این به اون در می‌شه؟ اگه یه مصاحبه کننده (باز جو، محقق، کارمند اداره، و..( فردی رو تقلیل بده به شئی جنسی و اون فرد هم موقع خودارضایی تصویر اون آدم رو بیاره جلوش، این به اون در می‌شه؟ شاید اگه رابطه قدرت این وسط نبود و هر دوتایی اینها در یک فضا اتفاق می‌افتاد و یکی خصوصی و دیگری عمومی نبود و مثلا بازجو یا محقق برای اعمال کردن برتری خودشون، تقلیل جنسیتی نمی‌دادن طرف رو، این قضیه ساده‌تر می‌شد. مسئله اینه که عواقب و اثرات این دو جنس‌پنداری طرفین یکی نیست.

11:29 PM Permalink

February 1, 2011

یکم فوریه دوهزار و یازده


قلب تو هوا را گرم كرد
در هواي گرم
عشق ما تعارف پنير بود و
قناعت به نگاه در چاه آب.

احمدرضا احمدی

11:04 PM Permalink