" /> Baloot: January 2011 Archives

« December 2010 | Main | February 2011 »

January 31, 2011

سی‌یکم ژانویه دوهزار و یازده

بچه‌ همسایه گریه می‌کند. هنوز گریه می‌کند. شش ماه است که اینجایم و هرشب گریه می‌کند. من هنوز در هر شرایطی و با هر صدایی می‌خوابم، اما من هنوز فکر پدر و مادر این بچه‌ام. هر دفعه هم که مادرش از من عذر خواهی می‌کند، این را می‌گویم که من نگران تو هستم. ایتالیایی هستند و بسیار نازنین.

نصف امروز را به این فکر می‌کردم که آیا حاضرم «زن صیغه‌ای» کسی شوم؟ مثلا ایران بود و یکی می‌خواست مرا صیغه کند. نه صیغه برای اینکه آخر هفته باهم برویم شمال و خیالمان راحت باشد که کمیته نمی‌آید. اصلا بگوید که من زن دارم و تو را هم می‌خواهم و زنم را هم نمی‌خواهم طلاق دهم و حالا می‌خواهم یک ماه تو را صیغه کنم و آن آدم هم آدم رابطه آزاد و اینکه حالا بیا دوستت باشم، اشکالی ندارد، هم نباشد. (مثلا من هیچ کدام از پایگاه‌های قدرت را که مثلا فکر می‌کنم اینجا دارم هم ندارم) آیا برای منفعت مالی یا منفعت از رابطه داشتن با آن آدم این‌کار را می‌کردم؟ احتمال دوست داشتن را خیلی نمی‌توانم در نظر بگیرم چون بعید است عاشق دلخسته این آدم با این مشخصات شوم، بماند که آدم خودش هم نمی‌تواند چقدر می‌تواند خودش را شگفت‌زده کند! حالا اگر اسمش صیغه نبود چی؟ فکر کردم وقتی اسم صیغه به وسط می‌آید، بحث «اخلاق» کم‌رنگ می‌شود. منظورم هم اصلا این نیست که آیا این عمل «اخلاقی» است یا نه که ممکن است «تن فروشی» یا «رابطه با فرد متاهل» برای برخی اخلاقی باشد و برای برخی نه. اسم صیغه سنگین‌تر می‌شود اینجا.

نصف بقیه روز را به این فکر می‌کردم که با تنهایی بعد از رفتن معصومه چطور سر کنم.

1:46 AM Permalink

January 30, 2011

سی‌ام ژانویه دوهزار و یازده

درس نخواندنم به آن مرحله رسیده‌است که دیگر می‌ترسم بروم سراغشان. یک جایی دیگر مطمئنی نمی‌رسی که بخوانی. ترم‌های ما اینجا ده هفته‌ای اند. فردا هفته پنجم شروع می‌شود و من هنوز برای کلاس مطالعات آزادم تعیین نکرده‌ام که چه کتاب‌هایی را می‌خواهم بخوانم.

امروز با کاهوهای باغچه‌ام برای مهمان‌ها سالاد درست کردم.

آدم‌ها را با هزارتا سوال در سرشان رها نکنید. آدم‌ها غصه می‌خورند و فکر این «چرا» مثل موریانه می‌خوردشان. ما همه گناه داریم.

1:24 AM Permalink

January 29, 2011

بیست و نهم ژانویه دوهزار و یازده

هوا مه‌آلود و بارانی بود. همه راه. اول یک کتاب صوتی گذاشتم که اسمش بود خانم بلوند و داستان آرسن لوپن بود در سال فلان و در پاریس. تا فصل پنجم گوش کردم، بعد دیدم هنوز پنج فصل دیگر مانده. خفه‌اش کردم و یک دل سیر با نامجو خواندم که بیابان را سراسر مه گرفته. صد مایل آخر را هم زدم به شجریان و آلبوم بیداد و دستان و کودکی. یک مقدار هم با شجریان خواندم و فکر کردم که حالا که صدایم بد است، لااقل برای خودم که می‌توانم بخوانم.

خانه خودمم و هنوز نگران پدر و مادر

12:21 PM Permalink

January 28, 2011

بیست و هشتم ژانویه دو هزار و یازده

چرا می ایم اینجا با صدای بلند اعتراف می کنم؟ مرده شور این تیوری ها را ببرند که توی وبلاگ هم می خواهیم شخصی بنویسیم به
تحلیل وایمان می دارد. نیم فاصله و همزه و ویرگول ندارم ظاهرا روی این کامپیوتر. طبق تیوری ها روزمره نوشتن و با صدای بلند به لحظه های روز اشاره کردن مثل همان اعتراف یک شنبه پیش کشیش است. یک لذتی به معترف می دهد که بقیه را شریک لحظه های خصوصی خود می کند و یک کیفی هم به جناب کشیش که خودش را غرق این لذت گناه طرف می کند. حالا نمی گویم شما هم این فرم ولی لابد یک چیزهایی هست که اینجا را می خوانید. در هر حال هرچه که باشد و این اعتراف هم باشد تا اطلاع ثانوی هر روز یکشنبه خواهد بود. معترف خوشحال کشیش خوشحال. انگار آدم رو به روی هزار نفر نشسته همه را وادار می کند به حرف هایش گوش بدهند. همان خود محوری/ خود مرکز بینی که گفتم است. کجا از اینجا بهتر که آدم بشیند هر شب از خودش بنویسد و بخش نظرات را هم ببندد که مبادا صدایی از کسی در بیاید. حالا هر از چندگاهی هم بیاید خودش را تحلیل کند که من واقفم ها. اما شما همچنان گوش کنید. شاید همه این دوباره خصوصی نوشتن ها علتش همان جلب توجه باشد یا جلب ترحم یا هرچه که هست. این در هر حال خود شناسی امروز بود. تیوری ها می گویند جریان این است. ما خانووممون هنوز بهمون یاد نداده چطوری اینا رو نقد کنیم و باید دربست قبول کنیم مگر اینکه علت درستی واسه ردش داشته باشیم که من ندارم.

10:42 PM Permalink

January 27, 2011

بیست و هفتم ژانویه دوهزار و یازده

یخ بودم. به عادت همیشگی بغلم که کرد و گفت چطوری عشقم؟ «عشقم»؟ لبخند زدم و گفتم خوبم. گفت دلم برات تنگ شده بود. باز لبخند زدم. می دانست و عطر نزده بود. انگار خودش که کنارم بود مهم نبود. عطر مهم بود.

رفتیم حساب پس انداز بازنشستگی را بستیم. حساب بانک را بستیم. مالیات سال دو هزار و ده را پرداختیم. این من بودم؟ سیگار می کشید. زیاد. هر دفعه من فقط پک می زدم. با هم Porcupine Tree گوش دادیم و من فکر کردم به روزهایی که خودم با پورتیس هد زندگی می کردم. افسرده ای که خودش می خواهد حالش بدتر شود. ناهار خوردیم و حرف زدیم که هر کدام حالمان چطور است. دروغ نگفتم اما همه حالم را هم نگفتم. او گفت. خوب نیست.

توی قفسه کتاب های کتاب فروشی که رفتیم دنبال کتابی می گشتیم. نزدیک من بود. خیلی نزدیک. شاید اگر بر میگشتم لب هایم به صورتش می خورد. می خواستم. آنجا می خواستم یواش دستش را بگیرم و بکشمش به خودم. لب گزیدم. نمی شد. نباید می شد. دیگر سعی کردم نگاه نکنم به صورتش. غریبه بود. حالش خوب نیست و این آنقدر معلوم است که صورتش برایم عوض شده. خسته و گم است. هر دویمان هستیم.

به پدر و مادرم گفتیم. پدرم گفت که کمر مرا شکستید.

سقوط کردم. تمام شدم.

10:55 PM Permalink

بیست و شش ژانویه دوهزار و یازده

رفتم ابزار خریدم. پیچ گوشتی دو سو و چهارسو و چکش و انبردست و متر. یک کیف هم خریدم که اینها را بگذارم تویش. دیشب مهمان را فرستادم برود از خانه همسایه انبردست بگیرد. قبل‌ترش هم رفته بود تخم مرغ قرض گرفته‌بود که کوکو سبزی بپزد.

گرد جهان دنبال یک سری چوب می‌گشتم و کم مانده بود از ایالت اورگان سفارش بدهم که برایم بفرستند، که همینطوری در کمال ناامیدی به یک شماره خدماتی زنگ زدم و ناامیدتر مشخصات چوب‌هایی را که می‌خواستم دادم. گفت بیا. چند تکه دارم. بعد آدرس داد. آیفون گفت که دو دقیقه پیاده تا آنجا راه است. همین پشت خانه‌ام بود. یعنی به معنای واقعی کلمه پشت خانه‌ام بود. قرار شد فردا خودش سطح چوب‌ها را صاف کند و بیاوردشان دم خانه.

امروز در کلاس روش تحقیق بحث کردیم که اگر در حین تحقیق از یکی از موارد تحقیق خوشمان آمد و این وسط سانفرانسیکویی هم رفتیم، وظیفه اخلاقی چیست؟ آیا باید او را از تحقیق کنار گذاشت؟ آیا باید تحقیق را ادامه داد و به این مورد هم اشاره کرد یا اصلا به روی خودمان هم نیاوریم؟ این بحث اخلاق و نقش شخص محقق در نتیجه‌گیری بحث جالب و نو‌ برای من است. یا بهتر بگویم برای من بی‌اخلاق.

ماشین کرایه کردم و فردا می‌زنم به جاده. قبل از طلوع.

12:35 AM Permalink

January 25, 2011

بیست و پنج ژانویه دوهزار و یازده

از درد مچ پا بیدار شدم. پال آمد و گفت رویش یخ بگذار و ایبوپروفن بخور.
با معصومه رفتیم و شمع دانی قرمز خریدیم برای باغچه. به این نتیجه رسیدم از من سبزی کاری برنمی آید. بهتر است گل بکارم. رنگ و قلم مو هم برای در و دیوارها و نرده های داخل خانه خریدم. یک جلسه را پیچاندم و رفتم به یکی دیگر از استادها گفتم که چشم. هرچه شما بگویی همان درست است.

یکی از همشاگردی ها پرسید که صیغه در ایران چقدر شایع است. من جوابی نداشتم. حدسم این است که هنوز برای بخش بزرگی از مردم قابل قبول نیست. اما نمی دانم تبلیغات این سال های اخیر و استفاده از صیغه برای مثلا رفتن به تعطیلات برای جوان ترها چقدر قبج سابق را از بین برده.

راستی چقدر طول می کشد آدم یکی را فراموش کند؟

10:11 AM Permalink

January 24, 2011

بیست و چهارم ژانویه دوهزار و یازده

یک سری سخنرانی و نشست برگزار می‌کند دانشکده ما در خصوص مسایل مربوط به جنسیت، نژاد، کلاس اجتماعی و حقوق شهروندی. امروز یکی از این نشست‌ها بود در خصوص حقوق همجنسگرایان برای ازدواج و جدال قانونی آنها در کالیفرنیا برای بدست آوردن حق ازدواج. بر خلاف آنچه معمول این جلسات است، سخنرانان، که فعالان حقوق همجنسگرایان بودند، همه از داستان‌های خصوصی خود حرف زدند و هر کدام هم دلایل خودشان را برای ازدواج کردن در همان فاصله کوتاهی که در سال ۲۰۰۸ در کالیفرنیا امکان‌پذیر بود، گفتند. هیچ کدام هم بنیان ازدواج را زیر سوال نبرد و طوری با این قضیه برخورد شد که چون این یک حق است باید آن را بدست آورد و این موسسه کارکرد اقتصادی دارد، که دارد، و باید به خاطر مالیاتی که می‌پردازیم یک سری حقوق هم داشته باشیم.

آدم چقدر می‌تواند از داستان‌های خصوصی انتقاد کند؟ وقتی یک زوج همجنسگرا دارند با بغض در خصوص ازدواجشان و اینکه شانزده سال منتظر آن روز بودند حرف می‌زدند، خیلی سخت است که این صبر و این کار را زیر سوال برد که چرا ما هم باید به همه قواعد جامعه تن در دهیم.

ترم قبل سازنده فیلم «تابستان ما در تهران» اینجا بود که فیلمش را نمایش دهد و بعد هم به سوالات پاسخ داد. فیلم چهره بسیار خوبی از ایران نشان داده، یعنی بهترین چهره‌ای را که می‌شد و با واقعیت تناقض نداشت. سازنده فیلم با پسر هشت ساله‌اش به ایران می‌رود که با سه خانواده که بچه‌های هم سن و سال پسرش دارند، آشنا شود. اما در همین فیلم مثبت هم پر از کلیشه‌های خاورمیانه‌ای و زن شرقی ستمدیده که باید آزاد شود وجود دارد. شاید نه به طور مستقیم، اما در قالب کلمات و تصاویر و استفاده از کنایه‌ها. بعد از فیلم رفتم پرسیدم که آیا فکر کرده که دارد همه این کلیشه‌ها را دوباره سازی می‌کند و انگار رفته کشف کرده که ای بابا. اینها هم آدم‌اند، اینها هم بچه‌هایش را دوست دارند و ...آخر برنامه سه تا از پشتیبانان فیلم و برنامه، آمدند یقه‌ام را گرفتند که چرا اینطور به خاطرات این زن پریدی. انگار وقتی صحبت خاطرات شخصی است نباید انتقاد کرد چون بخشی از زندگی طرف است. اما آیا وقتی زندگی شخصی‌اش را عمومی می‌کند نباید انتظار انتقاد هم داشته باشد؟
( حالا این انتقاد وارد است که چرا خودت بخش کامنت‌های وبلاگت را بستی وقتی زندگی‌ات را اینطور در کوچه پهن می‌کنی)

پایم پیچ‌خورده و به شدت دردناک است. برای دلداری دادن به خودم، پلو و خورش بادمجانی مفصل خورده‌ام در ساعت دوازده شب و حالا با شکم پر نمی‌توانم بخوابم. یک تکلیفی‌ هم دارم که باید قبل از بیدار شدن استاد ایمیل کنم. فکر کردم ساعت هشت صبج بیدار می‌شود و من اگر شش بیدار شوم، می‌رسم بنویسمش. طبعا تمام روز وقت‌کشی کردم که به ساعت دو صبح برسد.

2:18 AM Permalink

January 23, 2011

بیست و سوم ژانویه دوهزار و یازده

دارم نقاط ضعفم را نسبت به یادش کشف می‌کنم. موسیقی، عکس . از نقاط خاطره‌دار باید بگذرم، چون آنوقت هیچ جا نباید پا بگذارم. عطرش کمیاب است. کاش هیچ‌کس را هیچ‌وقت با آن بو نبینم. دلتنگم و این چیز تازه‌ای نیست که دوباره بیایم بنویسمش.

امروز با دوست تازه‌یافته‌ای، که به من گفت چرا مثل وبلاگت تلخ نیستی و من گفتم که نه من تلخم نه بلوط، حرف زمان جنگ بود. یادم است که می‌خواستم بزرگ شوم و در لباس سربازها بروم سربازی. کشته شدن برای وطن مفهوم بزرگی بود. هنوز دلم نمی‌آید به حس آن زمان‌ها بگویم که شستشوی مغزی بود. یک حس عجیبی بود که هنوز خیلی خیلی کمرنگ به یاد می‌آورم. یک حس بغض‌آلود نسبت به رزمنده‌ها و آن‌ها که از وطن دفاع می‌کنند. زنده‌ها و مرده‌های جنگ برایم به شدت محترمند. یک جور مدل احترامی که آدم به پدربزرگش می‌گذارد. کوچه ما دو «اسیر» داشت. یک ترانه‌‌ای مرتب از تلوزیون پخش می‌شد آن‌روزها که هرچه فکر می‌کنم نه آهنگش نه حتی یک خط از ترانه‌اش یادم نمی‌آید. چرا یادم جنگم همه اش؟

فردا اول هفته تازه است و من تازه برگشته‌ام و آماده هفته نیستم.

12:43 AM Permalink

January 22, 2011

بیست و دوم ژانویه دوهزار و یازده

یک وانت دیدم در یک پمپ بنزین که پشتش پر از چوب و کنده بود. رفتم از راننده پرسیدم اینها را از کجا آوردی، گفت فلان‌جا. در راه برگشت، رفتم که پیدایش کنم، اما پیدا نشد. رفتم راسته عتیقه‌فروش‌های سن‌دیه‌گو. یک چیزهای باحالی پیدا می‌شوند توی این عتیقه‌فروشی‌ها و مغازه‌های دست دوم فروشی. دنبال کاسه و بشقابی هستم که از چوب تراشیده شده باشد. یکجا پیدایشان کردم، قیمت چهارتایشان بود صد و هشتاد دلار. بی‌خیال شدم.

وقتی یکی می‌پرسد که حالش چطور است و من مجبورم دروغ بگویم که خوب است و یک دروغی سر هم کنم که کجایست و چرا
پیدایش نیست، حالم بد می‌شود. دوست ندارم دروغ بگویم، آنهم در این خصوص. دلم که تنگ می‌شود، فقط دنبال بهانه است که بهانه بگیرد. بهانه امروز هم بی ربط آمد وسط راه نشست توی ماشین.

3:25 AM Permalink

January 21, 2011

بیست و یکم ژانویه دوهزار و یازده

در یک جمع‌هایی احساس امنیت بیشتری می‌کنم. می‌دانم با هرکسی که باشم و هرکاری که بکنم و هر ادایی تحت اثر هر دوائی از خودم دربیاورم، جمع امن است. آدم‌هایی هستند که مواظب‌اند اگر آن وسط اشکت در آمد یا زیاده‌روی کردی و خوشی‌ات تبدیل به غم شد. یا اینکه اصلا آن وسط از حال رفتی و ببرندت توی اتاق و بمانند که آرام بخوابی.

امید تی‌شرت محبوب او را پوشیده بود. همان که از اوربان اوتلت خریده بودیم و ویتورین لئوناردو داوینچی دارد گیتار می‌زند. امید که در مسیر نگاهم قرار می‌گرفت، ناخودآگاه نگاهم از روی عکس روی تی‌شرت به سوی گردنش می‌رفت و انگار یک سر دیگر می‌دیدیم. همین حالم را،‌ که همه روز خوب بود، بد کرد.

نصف روز کار کردم،‌ نصف روز درس خواندم و بعد هم زدم به جاده. فردا می‌روم سن‌دیه‌گو.

3:10 AM Permalink

January 20, 2011

بیست ژانویه دوهزار و یازده

مثلا درس خواندم امروز و کار کردم. مشق‌هایم را هم دوباره از اول نوشتم. باز آخر هفته شده و من فکر الواتی زده‌ به سرم که این هفته کجا بروم. آدم نمی‌شوم. حالا هوس سن‌دیگو کرده‌ام. به خودم گفتم اگر اینقدر و تا این صفحه خواندی می‌توانی بروی. رفتم مبل هم دیدم و قیمتش سر به فلک می‌زد. آن مبلی را که گلیمی بود و آخر همان چیزی بود که من میخواستم به سلامتی بود پنج‌هزار دلار. پنج هزار دلار برای یک کاناپه سه نفره! یک فروشگاه آنلاینی را هم پیدا کردم به اسم بازار مراکش که دقیقا همان چیزهایی را دارد که من در آرزوهایم نقاشی‌شان می‌کنم، با این تفاوت کوچک که در آرزوهای من تگ قیمت وجود ندارد. می‌ترسم از آن تخت و قالی که در ذهن دارم آخر به مبل‌های فوق مدرن قرمز و سیاه برسم و تمام خطوط خانه صاف و مستقیم شوند، به جای انحنایی که می‌خواهم بوجود آید.

یک چیزهایی خواندم در خصوص اسلامگرایی‌های تازه در ترکیه و مصر در بین قشر متوسط. تعارض‌ها اینقدر شبیه خودمان است که انگار یکی جامعه حالای ما را نقد کند . از سکس بدون دخول! گرفته تا تعارض بین ماهواره و نماز خواندن و عرق خوردن. امروز در ضمن نشستم بالاخره موضوع مقاله آینده را مشخص کردم. هرچه از آرشیو و کار آرشیوی فرار می‌کنم، اما بازهم مسیر علایقم به تاریخ می‌رسد. فقط از اسم تاریخدانی فرار می‌کنم.

یک مجموعه عکس در کتاب‌خانه و در بخش آرشیو ويژه دانشگاه پیدا کردم که عکس‌های در مسیر راه آهن شمال به جنوب ایران است در فاصله‌ سال‌های ۱۹۲۵ تا ۱۹۴۵ و عکس‌ها توسط نیروهای آمریکایی مستقر در ایران گرفته شده. عکس‌های بسیار جالبی اند از لحاظ فضای مناطق حاشیه‌ شهرها و نگاه یک خارجی به آن. یک عکس اعدام هم هست که انگار همین الان در یکی از میدان‌های تهران اتفاق افتاده است، با این تفاوت که اعدامی، عبا پوشیده. لباس‌های زنان و نوع کارشان هم انگار هیچ فرقی نکرده. اجازه بازنشر عکس‌ها را ندارم، وگرنه عکس همه را می‌گذاشتم اینجا.

12:40 PM Permalink

January 19, 2011

نوزده ژانویه دوهزار و یازده

خود محور/ خود مرکز بین شده‌ام. وقتی کسی حرف می‌زند، به جای اینکه بگذارم حرفش را تمام کند یک جا می‌گویم من هم و ادامه می‌دهم. پرخاش‌گر شده‌ام. استادم امروز از ارائه‌ای که دیروز داشتم انتقاد کرد و یکی از مواردش هم این بود که تهاجمی حرف می‌زنی و وقتی راجع به یک موضوع که نسبت به آن علاقه داری حرف می‌زنی، کنترلت از دستت در می‌رود و تن صدایت تغییر می‌کند و حمله می‌کنی. یکی دیگر از استادهایم هم مشق‌هایم را برگرداند و گفت دوباره بنویس.

ع می‌گفت بیشتر از اینکه خود محور شده‌باشی، شدی مثل بچه‌ای پنج‌ساله‌ای که پاهایش را به زمین می‌کوبد فقط برای اینکه جلب توجه کند. بچه ها می‌گفتند خانه فلانی چقدر قشنگ است و من سه بار وسط حرفشان پریدم که چرا نمی‌گوید خانه من هم قشنگ است. به همین بدی که الان می‌گویم. دوستانم خیلی بزرگوارند که این روزها با این رفتارم نمی‌زنند توی دهنم. حالا اسمش را گذاشته‌اند دوره گذار وسعی می‌کنند ملایم باشند، اما یک آدم سی‌ساله باید بتواند خورده‌هایش را جمع کند. خودم فکر می‌کنم جلوه بیرونی حالم بدتر از اصل حالم است. انگار همه جا همین وبلاگ است که من بیایم و کامنت‌ها را ببندم و هرچه دلم می‌خواهد در مورد خودم بنویسم و به هیچ کس گوش نکنم. حالا هم همین‌جا دارم خودزنی می‌کنم.

مثل همان بچه خرخوان کلاس اول راهنمایی که برای نمره نوزده‌ و نیم گریه می‌کرد، امروز غمگین بودم و به سرم زد که از من آدم دانشگاهی درست نمی‌شود و اصلا ول کنم بروم ببینم وقتی بزرگ شدم می‌خواهم چه کاره شوم.

1:05 AM Permalink

January 18, 2011

هجده ژانویه دوهزار و یازده

از صبح دلم می‌خواست به بابا زنگ بزنم بگویم با مامان یک هفته بیایید اینجا. جلوی خودم را گرفتم. خیلی زیاد. باید بروند ایران و برگردند و بعد بتوانم بهشان بگویم. اسفند می‌روند ایران و دو ماه می‌مانند. مادربزرگم یک چشمش را عمل کرده و یک چشم دیگر را قرار است وقتی آنها بروند عمل کند. هر دو چشمش آب مروارید آورده. نمی‌خواهم نروند، نمی‌خواهم نگران بروند، نمی‌خواهم به این فکر کنند که چه شد و چه باید بشود. بروند برگردند بعد. اما از آن وقت‌هایی بود که خیلی دلم می‌خواست اینجا بودند. کاری هم به من ندارند. مدلمان هم اینطور نیست که بشینیم حالا چای بخوریم و حرف بزنیم و دردل کنیم، اما هم اینکه توی خانه باشند خوب است. توی سر و کله هم می‌زنند و بابا به باغچه می‌رسد و مامان هر غذایی بخواهم درست می‌کند. بهانه است. دلم می‌خواست اینجا باشند.

با یکی از همکلاسی‌های دپارتمان مطالعات مذهبی،‌ که اهل بحرین است، باید سمینار کلاس بعد از ظهر را می‌گرداندیم. کتاب این هفته هم «شور متدین» بود. (ترجمه از خودم است) کتاب مقایسه‌ای است بین جریان مذهبی افراطی در امریکای دهه بیست تا چهل و ایران دهه شصت و هفتاد میلادی. دوره ای که پروتستان‌های افراطی در آمریکا قدرت گرفتند و در ایران هم دوره شروع نهضت خمینی تا انقلاب پنجاه و هفت بود. کتاب در سال هزار و نهصد و نود نوشته شده و از آن موقع تا به حال کتاب‌های خیلی بیشتری، حداقل در خصوص بررسی جامعه‌شناسانه ریشه‌های انقلاب ایران، منتشر شده. در خصوص آمریکایش که چیزی نمی‌دانستم، اما فکر می‌کنم به خاطر اینکه میخواست جریان‌های مذهبی را کنار هم بگذارد، عواملی مثل دانشجویان و اسلامگراهای مارکسیست را جا انداخته بود و خواننده فکر می‌کرد همه انقلاب کار ملاها و بازاری‌ها بود.

یکی از استادهای این کلاس راجر فریدلند است، که به شدت کارش درست است و سال دیگر قصد دارم یک کلاس بگیرم با او به اسم «سکس، عشق و خدا».

1:39 PM Permalink

January 17, 2011

هفده ژانویه دوهزار و یازده

تصمیم گرفتم نرده‌های پله‌های داخل خانه و در را رنگ قفسه‌های کتاب‌خانه کنم. یک مغازه فرش فروشی پیدا کردم که صاحبش افغان است. گبه‌های خیلی خوبی دارد. دل من فرش قرمز می‌خواهد. از آنها که یک عمر دعوا می‌کردیم با پدر و مادرمان که چرا از آنها می‌خرند. دلم می‌خواهد یک تخت بندازم به جای این مبل‌ها، کنارش هم سماور زمردیان فتیله‌ای داشته باشم با قلیون. رفتم امروز یک «کادو فروشی» در لوس آنجلس، اما سماورهایش زشت بود و همه برقی. طلایی و نقره‌ایی توی چشم زن. یک قلیان هم دیشب کادو گرفتم. حالا فقط سماور و تخت و قالیچه و پشتی و صندوق لازم دارم که طرح خانه‌ام تکمیل شود. قلیا‌ن‌اش مهم بود که دارم!

اگر یک نصفه روز دیگر در لوس آنجلس می‌ماندم،‌ امکان داشت بترکم. صبح هم رفتیم رستوران ارکیده، املت و پیراشکی و شیرینی ناپلوئنی واقعی خوردیم. چایی هم چای دم کرده بود. واقعی.

نازنین‌ترین دوست عالم مرا برگرداند خانه و یک ذره دوباره حقیقتی را که ازش فرار می‌کنم فرو کرد توی چشمهایم و بعد رفت.

فردا می‌روم رنگ می‌خرم نردهای داخل خانه را رنگ می‌کنم. .

12:11 AM Permalink

January 16, 2011

شانزدهم ژانویه دوهزار و یازده

با مهمان‌ها صبحانه مبسوطی در حیاط خانه و زیر آفتاب خوردیم و بعد رفتیم لوس آنجلس و آنجا هم در مغازه پروین خانم عطاری آش رشته و ساندویچ زبان و دل و قلوه و سبزی کوکو و کشک بادمجون و بستنی زعفرانی و شعله زرد خوردیم و بعد نرفتیم کنسرت و من هم درس نخواندم و ساعت یک صبح هم خوراک زبان خوردیم به چه حجمی!

زنان خوبی دور و برم‌اند. خوشحالم از بودنشان.

9:02 PM Permalink

January 15, 2011

پانزده ژانویه دوهزار و یازده

عکس، صدا، موسیقی، عطر، رقص... چقدر زهر زیاد است. دلم باز زود به زود حواسش پرت می‌شود.

نگار را بعد از یک ماه دیدم. اینجاست. می‌گفتم از پانزده ژانویه که دیگر هم را ندیدیم، چقدر تمام عالم عوض شده. این سی روز اندازه همه سی ساله گذشته، زندگی بازی‌اش گرفته بود. بازی‌ گرفته است. ماجده گوش می‌کنم و انگار برمیگردم به زمانی که هیچ وقت نبود. یک زمان بی‌عکس، بی‌صدا، بی‌موسیقی، بی‌عطر، بی‌رقص.

12:08 AM Permalink

January 14, 2011

چهارده ژانویه دوهزار و یازده

فردا رفقایم می‌آیند اینجا و خوشحالم. هوا هم این روزها عالی است. گرم و آفتابی و اقیانوس هم آرام است. باید در وضعیت «از عالم چه می‌خواهم دیگر» باشم. توی یک فروشگاه لباس، عکس یک تن دیوانه‌ام کرد. یک یادآوری، از آن‌ها که دودمان آدم را در آن لحظه به باد می‌دهند. فکر آنکه دیگر نیست، نیست، نیست.

امروز به اخلاق‌گرایی خودم فکر می‌کردم. چقدر اخلاق‌گرا ام و اخلاق‌هایم کدام «مورد قبول» است و کدامیک نیست و اینکه اگر من فکر نکنم خوابیدن با آدم متاهل غیراخلاقی است، ‌آیا باور من تعریف کننده مفهوم اخلاق است؟ اگر باور داشته باشم که اخلاق نسبی است، آیا اگر عملی که به نظر من مضر نیست، به نظر دیگری مضر و مخرب باشد، چه باید کرد؟ اگر به توافق نرسیدیم چه؟ اگر این خوابیدن من، که به نظر من غیر اخلاقی نیست، به گوش همسر آن فرد برسد و باعث آسیب‌هایی در او شود، باز هم من می‌توانم بگویم کارم غیراخلاقی نیست؟

1:23 AM Permalink

January 13, 2011

سیزده ژانویه دوهزار و یازده

یک ذره که تنها بودم، تصویر بافتم و با تصویر خودساخته ضجه زدم. قبل و بعدش حالم خوب بود. با یک استاد دیگر حرف زدم و یک ذره برایم مشخص‌تر شد می‌خواهم تابستان چه کنم. فکر کردم آیا بلایی که سر من آمد را می‌توانم سر دیگری بیاورم؟ بعد دیدم که بلا نبود. عین واقعیت بود، اما تلخ بود.

چقدر خودم به صداقت در رابطه‌هایم اعتقاد دارم؟ پای‌بندم؟ اگر«پای کس دیگری در میان نباشد» و هوس یک لحظه‌ای تن آدم را به همخوابگی‌ بکشاند، آیا باید این را به طرف رابطه‌ام بگویم؟ اصلا چرا باید گفت؟ من که نمی‌خواهم از همخوابگی‌های لحظه‌ای او بدانم. اگر این وسط رابطه‌ای/ علاقه‌ای شکل گرفت، اما هنوز آدم به رابطه اول هم علاقه‌مند باشد چه؟ اگر یکی از طرفین به این همبستری بدون عشق اعتقاد داشته باشد، یکی مصر باشد که نه، نمی‌شود چه؟

بماند که هنوز رابطه‌ باز و تئوری‌های این مدلی، که خودم هم زیاد حرفشان را می‌زنم، روی کاغذ و با سرِ گرم از انگور خیلی راحت‌ترند، تا زندگی کردنش در عمل.

10:52 PM Permalink

January 12, 2011

دوازدهم زانویه دوهزار و یازده

امروز به این فکر می‌کردم که اگر محققی، منابع‌اش را به عنوان عضو داخلی گروه جمع کند و آن گروه اطلاعاتی بر اساس این فرض به او بدهند، آیا او باید نتایجش را از دید یکی داخلی بنویسد یا شاهد خارجی و مرز این نوع نمایش اصلا کجاست؟ چرا اخلاق هنوز اینقدر قاطی علم است؟ یا علم هم اخلاق است و بالعکس؟ اصلا گروه مخاطب چقدر از نتیجه نمایش را می‌سازد؟

یک شلوار سنبادی چهل‌تکه پوشیدم امروز با یک بلوز خردلی و شال‌گردن و رژ قرمز پوشیدم و رفتم مدرسه، بعد از دو هفته ریاضت خودخواسته، سر کلاس ماست مبسوطی‌ خوردم و تمام نیمه دوم کلاس را چرت زدم و شب هم هیچی درس نخواندمو تما روز اینطور خودم را خوشحال نگه‌ داشتم.

3:03 AM Permalink

January 11, 2011

یازدهم ژانویه دوهزار و یازده


مهمان می‌گوید تو که حالت خوب است، پس چرا این چهر‌ه‌ای بیرونی که به خودت می‌دهی یک زن عاشق شکست‌خورده بدبخت است که به طناب هیچ مستاصل است. مهمان می‌گوید اینطور خودت را ضعیف نشان می‌دهی و این خوب نیست. برای خودت خوب نیست. من نمی‌دانم چه خوب است و چه خوب نیست. اصلا به خوبی و بدی اعتقاد هم ندارم. گفتم چهر‌ه‌ای نشان نمی‌دهم. چیزهایی که می‌نویسم توی سرم است. این طور فکر می‌کنم و می‌نویسم. خودم فکر نمی‌کنم زن شکست‌خورده عاشقی ام که به طناب پوسیده‌ای دلبسته. عقلم می‌فهمد که شاید همه خوبی‌ها در آنچه بود که گذشت، اما هنوز جای خالی دلم درد می‌کند. شاید تا ابد درد کند. من اگر هرکجای دیگر صورت بگذارم، اینجا صورت ندارم. آدم می‌تواند بخندد و ورزش کند و عشق بورزد و از دیدن درخت و کوه و دریا دوباره هیجان‌زده شود و برنامه سفر بگذارد و مهمان دعوت کند و برقصد، جای خالی هم می‌ماند سرجایش و یک وقت‌هایی که آدم می‌بیندش.

عکس سم است. خبر سم است. باید قبل از هر خبر، قبل از هر عکس عقلم را بگذارم جلوی چشم‌هایم و بگویم هی. مگر خودت نیستی، مگر خودت طور دیگری هستی؟ این جریان حالی کردن به دل و سرسری قانع‌اش کردن هم طول دارد. طول دارد. بعد آن وقت‌ها گریه امان می‌برد. حرف زدم و سخت بود. خیلی سخت بود. قبل و بعدش گریه کردم. امان از این صحبت‌های مسخره رسمی اما اجباری و لازم. امان از هرچه که «لازم» است، که «باید» دارد. فقط جای زخم را تازه می‌کند.

2:10 PM Permalink

January 10, 2011

دهم ژانویه دوهزار و یازده

کتاب این استادم را می‌خوانم که سر آن جریان کذایی نژاد و رنگین‌پوستان، گوشمالی حسابی به من داد. در مورد اخلاق فمنیستی صحبت می‌کند. اینکه چطور با «انگ» فمنیست زدن به کسی، می‌خواهند طرف حرف نزند و خودشان همان عصبانیت و عدم استدلال و احساسی بودن را انجام می‌دهند. تخصصش در تئوری‌های فمنیستی است. از آن‌هاست که آدم را می‌چلاند، اما آخرش آدم خودش را می‌بیند که می‌خواهد هی کلاس‌هایش را بردارد. کارش را بلد است.

یک ذره سعی کردم تمرکز کنم ببینم این تحقیقی را که می‌خواهم تابستان انجام دهم آیا اصلا می‌توانم تعریف کنم که بروم انجامش دهم یا نه. به یک جاهایی رسیدم. گفتم که تابستان اینجا نمی‌مانم که درس بدهم. برای تدریس تقاضا ندادم. کجایش را هنوز نمی‌دانم، اما آمریکا نیست.

زندگی‌ام شب‌ها متلاطم می‌شود. روز مدرسه هست و کتاب‌ها هستند و دریا و آفتاب. شب‌ها تنم و دلم متغییر می‌شود. حواس مهمان به من هست. برود چه کنم؟

7:17 PM Permalink

January 9, 2011

نهم ژانویه دوهزار و نه

یک کوهپیمایی درستی کردم امروز. بیشتر صخره‌نوردی بود تا کوه‌نوردی. دستکش نبرده بودم و الان تمام تنم به طور خوبی و دست‌هایم به طور خوب‌تری تاول زده‌اند و زخم اند. مه غلیظی‌بود آن بالا. رابطه‌ام هم با سنگ‌ها خوب بود. یک جا ترسیدم، اما همراه خوبی داشتم و می‌فهمید ترس در کوه‌را.

یک گروه از بچه‌ها دارند برنامه ریزی می‌کنند که جولای بروند مسیر جان میور را کوهنوردی کنند.
یک کوهنوردی سه هفته‌ای. پال هم که دارد آماده می‌شود برود راهمپیمایی پنج ماه و مسیر پی سی تی را برود. پال دوست پسر همکلاسی ام لی است و یک کوهنورد/ صخره‌نورد حرفه‌ای است. پال را با این گروه بچه‌های ایرانی آشنا کردم و قرار است از این به بعد آخر هفته‌ها بروند تمرین‌های جدی‌تر. آمادگی بدنی من اصلا در حد آنها نیست، اما زورش را می‌زنم که این یکشنبه‌ها را همراه آن‌ها بروم.

امروز مطمئن شدم اگر دارویی هم باشد، آن طبیعت است.

9:31 AM Permalink

January 8, 2011

هشتم ژانویه دوهزار و یازده

هر بار این مسیر بین سنتابارابارا و لوس آنجلس را در بزرگراه صد ویک رانندگی می‌کنم، فکر می‌کنم همین صد مایل ارزش همه متلک‌های کالیفرنیا نشینی را دارد. آنقدر که این یک تکه به هم رسیدن دریا و اقیانوس و پیچ جاده و تاکستان و مرکبات و نخل (همه این‌ها را هم دارد) زیباست که امروز به سرم زد دلمه را بفروشم، یک ماشین قرص‌تری بخرم و شنبه‌ها و یک‌شنبه‌ها این مسیر را مسافر کشی کنم. بزنم توی کرگزلیست که فلان ساعت از اینور می‌روم آنور و برمی‌گردم. ببینم مسافر پیدا می‌شود یا نه.

رفتم لوس آنجلس مسافرم را برداشتم، چلوکباب و چایی و شیرینی‌مان را خوردیم وبرگشتیم. یک مهمانی هم لی داده بود، که مناسبتش را نمی‌گویم، اما مضمون مهمانی‌اش فرهنگ دهه هفتاد آمریکا بود. من هم کاری نکردم. فقط به موهایم چیزی نزدم که بشوم خود هفتادی! رفتیم و مجله‌های پلی بوی دهه هفتاد را نگاه کردیم که هنوز فتو شاپ اختراع نشده بود.

فردا می‌روم کوه.

11:33 PM Permalink

هفتم ژانویه دوهزار و یازده

پرده‌های اتاق خواب را زده‌ام کنار و این روزها با نور خورشید بیدار می‌شوم. تنبلی همیشگی حمام صبح همچنان برقرار است. از ظهر درس خواندم. بیشتر باید می‌خواندم، اما ساعت هشت تمامش کردم و زدم از کتابخانه بیرون. هشتاد صفحه ماند. بخش‌هایی از کتاب یک نویسنده مسلمان اصول‌گرای پاکستانی را می‌خواندم که شاکی بود از وضیعتی که «غرب» برای مسلمانان و به خصوص زنان مسلمان درست کرده. یکی از اروتیک‌ترین متن‌هایی بود که تا به حال در نقد اروتیسم خوانده بودم. یک جایی شاکی بود از اینکه چرا زنان ترکیه باید با مایوی دو تکه در کنار دریا بخوابند و دو پاراگراف کامل این را توضیح می‌دهد. لحن پاراگراف هم هی سریع‌تر می‌شد. با تحریک شدن خودش همگام بود. این جستجوی اینکه کجا بیشتر تحریک می‌شود و دوست دارد بیشتر از چه چیز حرص بخورد، باعث کلی لذت شد به جای آنکه آدم به چرت و پرت‌هایش فکر کند.

امروز برای هر اتاق خانه یک دسته گل خریدم.

1:26 AM Permalink

January 6, 2011

شهود-۲

از آن لحظه‌های شهود بود.

نشسته‌ام روی مبل و کار می‌کنم. خسته‌ شده‌ام. خواستم گوشی تلفن را بردارم که زنگ بزنم صدایش را بشنوم. حال و احوال عصرانه کنم.
دستم وسط راه بود که یادم آمد.

8:47 PM Permalink

ششم ژانویه دوهزار و یازده

امروز گردگیری کردم. اول رفتم جاروبرقی خریدم. از وقتی آمده‌ام سنتا باربارا، خانه را جارو نکرده‌ بودم. پایم را که گذاشتم توی هوم دیپو دلم گرفت. بعد به خودم گفتم دختر جان، اگر قرار باشد وارد هر فروشگاهی بشوی یادت بیافتد که کی اینجا بودید و چه کردید که اصلا باید آمریکا را تعطیل کنی بروی یک جای دیگر. جارو برقی خریدم. همینطوری. یکی را که قیمتش خوب بود و سبک هم بود برداشتم. می‌دانم که دایسون نیست. بعد فکر کردم باید تمییزکننده هم بخرم که توالت و حمام را هم تمییز کنم. چطور آدم بین این‌همه جنس مختلف یکی را انتخاب می‌کند؟ فکر کردم شاید شکل آشنایی یادم بیاید که مثلا در خانه دیده بودم. گیج‌تر شدم. یعنی من هم باید یک بار آزمون و خطایی دوباره از اول شروع کنم. گل باغچه‌ هم نخریدم. وارد حوزه‌های تخصصی نمی‌توانم بشوم.

حمام را نمی‌دانستم باید با اسکاچ بشورم یا حوله. از این حرف‌های لوس، گیجی‌های پاریس هیلتونی. هیچ وقت نه نگران تمیزکاری خانه بودم، نه نگران حمام و توالت. همیشه تمییز بودند. لوازم آرایشم را جا به جا کردم. رژ قرمز را گذاشتم جایی که ببینمش.از تخت و میز کنارش و دراور و آینه‌اش عکس گرفتم که بگذارم توی کرگز لیست برای فروش. دلم یک تخت جمع و جور می‌خواهد. می‌خواهم فضای اتاق خواب باز شود. سطل آشغال کنار تخت را هم خالی کردم. ساق پای پاره شده...

ملافه‌های اتاق مهمان را هم عوض کردم که بشورم، شمع‌های اتاق را هم عوض کردم. مورچه‌ها برگشته‌اند. سم ریختم توی سوراخ سمبه‌های آشپزخانه. کتاب‌های تازه را چیدم و کف اشپزخانه را هم شستم. از مبل‌ها و میز و آباژورها هم عکس گرفتم که بروند برای فروش. دلم می‌خواهد تخت بگذارم توی اتاق و قالی بیاندازم رویش. تصورات لحظه‌ای. فکر کردم در این بی‌پولی چطور می‌توانم لنز پانصد دلاری بخرم. اما دلم هم برای عکاسی تنگ شده. برای دوربینم بیشتر. آب گل‌ها را عوض کردم. دلم الان یک استکان چایی داغ می‌خواهد. تلخ.

تمام روز غمگین بودم.

6:45 PM Permalink

January 5, 2011

پنجم ژانویه دوهزار و یازده

نمی‌دانم این سردرد دائم از کجاست. کافئین یا استرس. از صبح کله‌ام داغ بود. رفتم توی استخر و فکر کردم دارم آب استخر را بخار می‌کنم. یک ذره روی آب دراز کشیدم. نفسم برای شنا بریده شده. یک ذره تمرین کردم، اما خسته بودم همان اول صبح و زود آمدم بیرون. سر کلاس ظهر ایمیل‌نگاری می‌کردم که چطور باید همه چی را همچنان طبیعی نشان بدهم. اما دیگر در جواب حالت چطور است نمی‌گویم خوبم. می‌گویم حالم خوب نیست. اما شاید روزی خوب شود. وقتی می‌گویند چرا؟ می‌گویم نمی‌خواهم در موردش صحبت کنم. یک طوری هم می‌گویم که دیگر رویشان نشود بپرسند.

کتاب خریدم باز و نمی‌دانم این‌ها را کی باید خواند. نشستم به استادم ایمیل زدم که نمی‌خواهم این‌کاری را که شما می‌گویی بکنم و می‌خواهم بروم یک کار سخت‌تری بکنم. یکی نیست بگوید، اصلا تو می‌توانی یک خط بخوانی که حالا می‌خواهی بروی متن آنالیز کنی؟ به دکترم ایمیل زدم که همان دواهایی را که گفتی بنویس. من مطالعه کردم در موردشان. خیر سرم.

بچه‌ها گفتند بیا برویم از امروز یوگا. بیکرام یوگا آنهم. یک یوگایی است که در اتاق چهل درجه انجام می‌دهند. یک ساعت و نیم! من به عمرم یوگا کار نکردم. حالا دیانت هم نیست که آدم اعتقاد داشته باشد یا نه، اما هیچ نمی‌فهمم این‌هایی را که می‌گویند یوگا آرامش و اینها دارد. پریود شدم، گفتم نمی‌توانم بروم. درد دارم. شاید هفته بعد رفتم.

این را که نوشتم یادم آمد که چند ساعت است از درد تکان نخورده‌ام و فکر کردم چون کار دارم اینطور است. جواب ایمیل دادم. به بعضی‌ها گفتم نگران نباشید. به بعضی‌ها هم گفتم که خودم هم نمی‌دانم باید نگران باشم یا نه. دیدم حساب بانکم چند روز است صفر شده است و به ازای هر دلاری که بانک داده به جای من، دلارهای بیشتری مرا بدهکار کرده. کی می‌شود که آدم در زندگی‌اش دیگر بدهکار نباشد؟

امروز به خودم توی آینه نگاه کردم. یک جایی توی قلبم سوراخ شده است. از آن میشود پشتم را دید.

8:00 PM Permalink

January 4, 2011

چهارم ژانویه دوهزار و یازده

صبح بیدار شدم و گفتم خب فکر کن رفته خارج. اینطوری نه مجبور می‌شوی بُکشی‌اش و نه مجبوری ازش متنفر باشی. اصلا دیگر هم نمی‌خواهد نامه‌هایت را با سلام شروع کنی. اصلا برای یکی نامعلوم بنویس. بعد فکر کردم خب خارج رفتن خیلی سخت است. آدم یک مدت گریه و اینا می‌کند بعد شاید عادی شود، اصلا شاید هم خودش برود خارج. افکار اینطوری داشتم که دوش گرفتم و رفتم سوار اتوبوس شدم رفتم مدرسه.

یک کلاسی را که نباید، رفتم نشستم. بعد فکر کردم خب من اگر می‌خواهم کتاب‌هایش را بخوانم، چرا کلاس را نگیرم. بعد یادم آمد اصلا چیزی نمی‌توانم بخوانم. البته چیزی غیر از داستان‌های جنایی سکسی که از ژرفنای اینترنت پیدایشان کردم. ن. ق گفت که باید سعی کنی لحظه‌ای خوب باشی. سعی کردم. یک ایمیل را که از دیشب فکر می‌کردم باید بفرستم یا نه، فرستادم. قلب خودم هم شکست، اما احساس کردم لازم بود. فکر کردم شاید شکسته باشم، اما احمق نیستم. فکر کردم شاید شکسته باشم، اما قرار نیست زندگی را به کام کسی تلخ کنم. با منا حرف زدم. رفته بود توی دستشویی سرکارش و یواشکی با من تکست می‌کرد که آن وسط گریه، تنها نباشم. او هم گرفتار من شده. همه گرفتار شدند. از خودم امروز خجالت کشیدم. بعد کمی کار کردم آن وسط گریه. دیگر خجالتم ریخته که توی کافه‌ها گریه کنم.

تولد معصومه‌ هم بود امروز. این شب‌ها وقت خواب و بیداری‌اش با ساعت‌های ضجه زدن من تنظیم می‌شود. دیشب ساعت چهار صبح به وقت آن‌ور دنیا، داشت با زبان رمزی می‌گفت که کسخلی بس است. البته او نمی‌تواند بگوید کس‌خل. می‌گوید آلت پریش. همان است. بعد وسط دلداری دادنش می‌گفت یادت نرود مطلب فلانی را هم ادیت کنی. خودم را برایش لوس کردم و امروز گفتم اصلا از امروز یک سال بیشتر از تو را دادم. همین‌که معذب شد، خوب بود. اذیتش کردن، آدم را آرام می‌کند.

عصر هم رفتم یک کلاسی در خصوص مذهب و چیزهای سکسی. خدایش رشته خوبی دارم. همه حرف‌ها حول سکس است. یک چیزهای مشعشعی هم از خودم ساطع کردم در خصوص اینکه رابطه موسی و خدایش اصلا یک رابطه سکسی بود و این هم بخشی از همان است که مردها عشق کامل را عشق مرد به مرد می‌دانستند. از این حرف‌های که آدم روی کاغذ صادر در خصوص عشق و رابطه صادر می‌کند و بعد نوبت خودش که می‌رسد، فکر می‌کند لابد فلان الهه رومی‌است که اگر تا ابد به پای عشقش بنشیند، روزی برخواهد گشت. موقع خودش که می‌رسد، دیگر به تئوری های آگامبن کاری ندارد و تئوریسنش می‌شود ر- اعتمادی. فکر می‌کند که در داستان‌ها همیشه عشق در مراجعه است و روزی برخواهد گشت. روزی برخواهد گشت.

می‌بینی، حالم خوب است. تو رفته‌ای خارجی ناشناس و من دیگر فیس بوک تو را نگاه نمی‌کنم که بدانم شهرت الان کجاست و الان داری به چه آهنگی گوش می‌کنی که حالت را پیش بینی کنم. تو رفته‌ای خارج و من داستان‌های جنایی می‌خوانم و در ویکی پیدیا اسطوره‌ها را می‌گردم و فکر می‌کنم که همه یک روز از خارج برمی‌گردند.

8:56 PM Permalink

January 3, 2011

سوم ژانویه دوهزار و یازده

سلام

امروز فکر می‌کردم که باید همان دیشب، وقتی باران آنطور سیل‌آسا روی سرم می‌بارید و من ضجه‌زنان رفتم به طرف ماشین، می‌آمدم خانه‌ات. می‌آمدم و محکم بغلت می‌کردم. آنقدر محکم که جزیی از من شوی. که بگویم نه. نمی‌گذارم. نمی‌گذارم. نمی‌شود. می‌گفتم ببین، ببین. تو بخشی از من هستی. اصلا خود من شدی. نمی‌شود که بروی. می‌گفتم ببین، ببین. من هم می‌توانم بیایم توی آرزو‌هایت، من هم می‌آیم توی آینده. می‌آیم توی آن نقاشی خانه دودکش دار. می‌گویم ببین من بلدم رویا بسازم، من بلدم توی رویا باشم. بگویم من همین‌جا می‌نشینم. خودم را می‌بندم به این ملافه قرمز تخت. اصلا برو. برو همه عالم را بگرد. برو با همه زن‌ها بخواب. برو همه بیابان‌ها را رانندگی کن. برو هر که را که می‌خواهی ببوس. برو اصلا زندگی کن. برو زندگی‌ات را خودت بساز. من اینجا می‌مانم. بسته به همین ملافه قرمز. منتظر می‌مانم. آخر اصلا نمی‌توانم جایی بروم. من مال تو‌ام.

آره. الان می‌خواهم برای بار اول «مال» تو باشم. می‌خواهم بزنم زیر همه حرف‌های مزخرف خودم. می‌خواهم کنار این ملافه اعتصاب کنم زندگی‌را. می‌خواهم بشینم اینجا و تو بدانی که حتی نگاه به این در هم مرا خوشحال می‌کند. اینکه می‌روی و همه زن‌ها را می‌بوسی و با همه شان می‌خوابی و همه دنیا را زندگی می‌کنی و بعد می‌دانم، می‌دانم، می‌دانم که یادت خواهد ماند که من اینجا منتظرم. همین‌جا. بسته به همین ملافه قرمز. حتی لازم نیست که بگویم. خودت هم می‌دانی هیچ‌کس اینقدر تو را دوست نخواهد داشت. زن‌های زیادی را خواهی دید، بیابان‌های زیادی را، جاده‌هایی طولانی، برو. پروزا کن. برو ریشه‌هایت را محکم کن. برو اصل درخت شو. اصل پرواز شو. من همین‌جا، بسته به همین ملافه قرمز، بسته به این‌همه زندگی، به این همه عشق، به این همه اوج، نگاهت می‌کنم و کیف می‌کنم از آزادی‌ات.

ل

1:57 PM Permalink

January 2, 2011

دوم ژانویه دوهزار و یازده

سلام

هوا بد بارانی شده. سرد و بارانی. هنوز اینترنت خانه ام هم وصل نشده. بین کافه‌های مختلف می‌چرخم. الان یه جایی کنار شومینه‌ای
نشستم. تا ساعت هفت اینجا باز است. بعد میرم یه کافی شاپه دیگری که تا یازده بازه. رفتم دیدن لی و پال. تازه برگشتن. پال اعلام آمادگی کرده به من صخره‌نوردی یاد بدهد. لی هم گفت که کفش‌هایش را می‌دهد به من. از آن خیالاتی که یه لحظه می‌زنه به سر آدم. مری آلیس، همان که موهاش قرمز بود، هم گذاشت رفت. یک نامه داد که دیگر برنمیگرده. حتما برای دانشکده خیلی بد می‌شود. کلاس‌هایم هم فردا شروع می‌شوند. هیچی نمی‌کشم. سرفه‌های شبانه قطع نمی‌شوند. شربت خواب‌آور می‌خوردم. فردا می‌روم دکتر برای جمع شدن حواسم دوا بنویسد. دوباره یک‌شنبه‌ها می‌روم کوه و کتاب‌های زرد جنایی تازه‌ای ریخته‌ام روی کیندل که شب‌ها وقتی سرفه امانم را می‌برد بشینم بخوانم.

می‌بینی؟ حتی گاهی فکر می‌کنم زندگی ادامه هم دارد. دل‌خوشانکی است که می‌دانم دروغ است. همه می‌گویند بهتر می‌شود. همان آدم‌های مجرب لعنتی که انگار برای هر داستانی یک تجربه‌ای دارند. همه می‌‌گویند من زن قوی‌ای هستم. چرت می‌گویند. دو روز است دارم سعی می‌کنم تلخ‌ترین حقیقت را بگذارم پیش رویم و آن را به زور قبول کنم. حقیقت هیچ ربطی به تمام استدلال‌های ما ندارد. هیچ ربطی. به قول ر تمام استدلال‌ها را می‌آوریم که دلمان خوش شود، اما خوش نمی‌شود. آدم گاهی باید سرش را بگذارد روی دست راستش و خودش موهایش را نوازش کند و بگوید همین روزنه کوچولوی امید هم غنیمتی است. دلم می‌خواهد بروم یک‌جا بست بنشینم و حرف زدن یادم برود. آدم چطور حرف زدن یادش می‌رود؟

ل

3:39 PM Permalink

January 1, 2011

از آن لحظه‌های شهود بود.
اینترنت خانه قطع است. از صبح نشسته‌ام در این کافه که کار کنم و گم شوم. الان ساعت ده شب است و اینجا یک ساعت دیگر می‌بندد. سرم را گذاشتم روی میز که چند لحظه چشم‌هایم را ببندم. دیدم دستم را گذاشته‌ام روی دست راست و با دست چپ دارم فرهای موهایم را باز می‌کنم. یک طور نوازش‌گرانه آرامی. خودم سرم را نوازش می‌کردم.

11:12 PM Permalink

یکم ژانویه دوهزار و یازده

سلام

دیروز زدیم به جاده. به سر من و نون زد که شب سال نویی را برویم بیابان. تو هم توی جاده‌ای انگار. بی‌خبرم. زیاد نتوانستیم بمانیم. پلیس آمد و بیرونمان کرد. ما هم مثل زن‌های حرف‌گوش‌کن سرماشین را برگردانیدیم و آمدیم خانه لب آب ادای خارجی‌ها را در آوردیم و شامپاین باز کردیم و تصمیم گرفتیم که در سال نو قوز نکنیم و گوشت هم کمتر بخوریم. من ته دلم یک آروزی یواشکی دیگر هم کردم.

خودم هم این‌روزها گیجم که آیا آدم اهل خاطرات هستم یا نه. آیا قرار است بشینم زندگی را مرور کنم و بگذارم تلخی و شیرینی‌هایش مزه دار کند دلم را یا نه. یک وقت‌هایی سنگ می‌شوم. عقل‌گرا و منطقی و تلخ. به تلخی همین جای خالی توی دلم. یک وقت‌هایی هم یک امیدی، مثل نور کوچکی از پنجره‌ای برای ظهور منجی، توی دلم رشد می‌کند. یک اطمینان کاذب ، یک ایمان به هیچ، به توهم. به تو.

ل.

4:26 PM Permalink