" /> Baloot: December 2010 Archives

« November 2010 | Main | January 2011 »

December 29, 2010

کاش می‌شد آدم می‌تونست اونی رو که خیلی می‌خواد قورت بده درسته. بعد همه‌اش تو دلش باشه و هیچ هم به این فکر نکنه که این انحصارطلبیه و خودخواهی و جلادی و برده‌داری عاشقانه است.

بهترم.

12:45 PM Permalink

December 28, 2010

احساس امنیت نمی‌کنم برای نوشتن در اینجا. نمی‌دانم چقدر طول می‌کشد، اما باید دوباره راحت باشم و نترسم از اینکه نوشته‌های اینجا، و فقط نوشته‌های اینجا، ملاک شناخت احساسات من باشد و زندگی من. کسی خیال‌بافی نکند که بر اساس آنچه اینجا می‌نویسم حالم خوب است یا بد. یا خیال‌بافی بکند، اما بگذارد همان‌طور که تا به حال جدا بود از روابطم،‌ به خاطر آنچه من بلوغ می‌نامش، همچنان اینطور بماند. کسی به کسی توصیه نکند که اینجا را بخواند که مرا بشناسد و احساساتم را درک کند یا فکر کند این راه شناخت من است و کمک به التیام دردهای کسی. احساس امنیت نمی‌کنم.

1:59 PM Permalink

December 26, 2010

جریان جاری تن تو

هزار سال قبل بود. هزار سال قبل. خاطره‌اش امشب پیچیده توی سرم.
آخرین سکسی قرار نبود در کار باشد. کنار هم ، در آغوش هم می‌خوابیدیم و خواب و بیداری‌اش هم با بوسه بود. نمی‌دانم چه شد.
رفتیم خانه‌اش. هر دو علف کشیده و فضا بودیم. داشتم لباسم را عوض می‌کردم که آمد و شروع به بوسیدنم کرد. می‌ترسیدم. از آخرین سکس می‌ترسیدم. اگر آن وسط گریه کنم این می‌شود یک خاطره تلخ آخر. دم رفتنم بود. کجای این دنیا قرار بود دوباره ببینمش؟ تسلیم شدم.

در تمام دقایق آن پیچ و خم شدن‌ها، به تاریخ عشق‌بازی‌هایمان فکر کردم. روزی که برای اولین بار جرات کردیم برویم سمت تن آن یکی. شب‌های فرار از خانه و تمام شب از ترس و استرس لرزیدن وهیچ کاری نکردن‌ها. عشق‌بازی‌ها پشت آن ماشین سفید درب و داغون بی‌کولر، پشت سطل آشغال‌های سوپر محله ما، توی بزرگ‌راه‌ها، توی دست‌شویی‌ها، مسیر کوه‌پیمایی... روز اولی که جرات کردیم دهانمان را باز کنیم و حرف بزنیم، روز اولی که به لذت سکس‌های خارج از جهان نرمالمان رسیدم. روز‌هایی که تن شناختیم. روزهای خشکی، گریه، تفلب کردن‌ها و تظاهر‌کردن‌های زورکی.

بغض حالا گلویم را گرفته بود و نمی‌توانستم حرف بزنم. نه. نباید گریه می‌کردم. بالش را گاز زدم. محکم‌تر. سعی کردم به چیزهای مسخره فکر کنم. امان نداد که لب‌هایم رها شوند. بغضم را آن تو قورت دادم. شهوتم خوابیده بود، اما این سکس باید تمام می‌شد. باید هردومان راضی ارضا بلند می‌شدیم. باید.

از کمد کنار تخت لوبیکرنت در آورد. دلم ریخت. قوطی نوی لوبریکنت کنار کشوی تخت. برای کی؟ فکر نکن. فکر نکن. بالشت را گاز بزن. ..چشم‌هایت را ببند و وانمود کن که از شدت شهوت داری فریاد می‌زنی. قوطی لوبریکنت نو.

ذهن من مریض است. باید تمرکز می‌کردم. راهی نداشت. آنقدر ارضا شدن من واضح است که هیچ راهی برای گول زدن نبود. آمدم. امد. تمام شدیم.

2:00 AM Permalink

اینم حکایت ماست

نزدیک پنج سال است که اینجا می‌نویسم. بلوط بزرگترین اتفاقی است که تا به حال در زندگی من افتاده است. اگر بلوط نبود، یک جای دیگر دنیا در عالمی دیگر بودم.

وقتی آدم یک چیزی رو در یک مکان عمومی می‌نویسد می‌داند که هرکسی ممکن است آن را بخواند و این انتخاب خودش است که چی بنویسد و چی ننویسد.

بلوط بخشی از زندگی من است که شما می‌بینید. شاید آدم‌هایی که مرا دیده‌اند بگویند که خودم خیلی کسخل‌تر از آن هستم که اینجا به نظر می‌رسد. خیلی داغون‌تر حتی.

اینجا از همه چی هم نوشتم از دورغ و واقعیت و تخیل و فانتزی و حقیقت یا ترکیبی از همه اینها. همه این‌ها هم با علم به عمومی بودن مکان بود.

این مکان عمومی هم شامل افرادی است که بعضی از آنها با من رابطه دیگری غیر از خواننده و بلاگر دارند. بعضی دوستانم، بعضی آدم‌هایی که دوستم ندارند، و بیشترشان هم مردمی‌اند که اصلا بودن یا نبودن این وبلاگ و بلاگر برایشان مهم نیست. شاید یکی یا تعدادی هم معشوق، هم‌بستر، یا هر اسمی دیگری رویشان بگذاریم هستند. آنها هم تصمیم می‌گیرند اینجا را بخوانند و هر برداشتی دلشان خواست- مثل بقیه- بکنند یا نکند. شاید انتخابشان راحت گذاشتن من باشد. برای رها نویسی. شاید فکر کنند اگر اینجا را بخوانند عریان نخوام بود و نخواهد بال مرا بچینند. شاید اصلا این آدم اینترنتی برایشان مهم نیست و شاید اصلا بالکل این آدم برایشان مهم نیست.

آدم‌ها قضاوت می‌کنند. همه ما. من هم نمی‌توانم بیاییم توضیح بدهم که منظورم از این نوشته یا جمله چه بود یا داد بزنم مردم قضاوت نکنید و آن‌ها هم می‌کنند. از دید خواننده این وبلاگ یا جنده‌ شوهرداری است که دارد در آمریکا حال و حول می‌کند، یا دختری حوصله سربر و لوس است که فکر می‌کند خیلی با نمک است، یا چه می‌دانم. یک آدم عقده‌ای،‌ یک مرفه بی‌درد با هزار و یک
.مدعا یا اصلا آدمی خوب. همین الان هم دارید قضاوت می‌کنید که داستان چیست و سعی کنید ردش را در هزار و یک جای دربیاورید . خیلی از ماها این شکلی هستیم.

من جلوی هیچ‌کدام این اتفاقات را نمی‌توانم بگیرم از لحظه‌ای که دکمه پابلیش را کلیک کردم. اما دردم می‌گیرد که یکی
قضاوت‌های خودش از نوشته‌های مرا به کسی که نمی‌خواندشان، ببرد. حتی از دوستانم هم دردم می‌گیرد. از عزیزترین‌هایم. حس خوبی نیست. اصلا خوب نیست. از آن بدتر بچه‌ انگاشتن من است وقتی راه‌حل ارائه می‌دهند برای قضاوت خودشان. هم غمیگنم برای خودم که انگار بالم را چیده‌اند و هم عصبانی از نابالغی همه این بازی‌ها.

دوره عجیب و غریبی در زندگی من است که دارم در جایی ثبتش می‌کنم. می‌خواهم در بلوط جوری می‌نویسم که انگار دارم برای دیوار سفید می‌نویسم در یک وبلاگ خصوصی. رها و عریان. می‌دانم که دیگر آدم خصوصی نیستم و دارم با این‌کار چه ریسک‌هایی در زندگی تحصیلی یا شخصی‌ام می‌کنم. حالا شما اگر فکر می‌کنید ممکن است این نوشته حس من نسبت به شما باشد و بر اساس آن قضاوت و عمل کنید هم انتخاب خودتان است. آن کسی هم که انتخاب کرده نخواند، انتخاب خودش بود.

رها نوشتن شفای من‌ است. از دستش نمی‌دهم.

1:11 AM Permalink

December 25, 2010

خودمو پیدا می‌کنم؟ حتما. اما کی‌اش رو نمی‌دونم. الان از شوک اولیه بیرون اومدم و دارم بهتر به ماجرا نگاه می‌کنم. این دو روز آخر هم خیلی بهتر بود. منطقی که فکر می‌کنم می‌بینم حق با اونه و با من که تصمیم گرفتیم، اما بهش نگاه که می‌کنم دلم غنج می‌ره و نمی‌دونم با این حجم از عشق چه باید بکنم. شاید دارم به عنوان استراتژی زنده موندن، نفرت‌پروری می‌کنم و می‌زنم زیر همه حرف‌هایی که همه عمر زدم و همیشه واسه بقیه خوبه. چقدر حرف زدن واسه بقیه راحته. چقدر خوب آدم لم می‌ده به مبل و تئوری‌های گنده گنده صادر می‌کنه و مشاوره می‌ده. بعد خودش که می‌افته تو گودال، به هرچیزی چنگ می‌زنه. از هفته بعد میشینم سر کار و درس و دریا و دوچرخه سواری و غم رو هم باید زندگی کرد دیگه.

12:04 PM Permalink

December 24, 2010

در راستای دوستانی بهتر از برگ درخت

هوا بارونی، سیاه، سرد، اصلا یه وضعی. من باید کار می‌کردم از تو خونه و دوستان زدن بیرون به هوای بارون گردی. من کمی کار کردم و بعد خوابیدم. از بوی آبگوشت بیدار شدم. شیشه‌های بخار گرفته از گرمای آبگوشت، قطره‌های بارون اون‌ور شیشه، من زیر پتو پلنگی کف اتاق کنار شومینه، پ ملاقه به دست بالای قابلمه آبگوشت. یاد جمعه‌های تنبل و سرد و بارونی بچگی و آبگوشت و جنگ بین خواب و قصه ظهر جمعه و برنامه کودک ساعت دو.

6:36 PM Permalink

December 23, 2010

آدم‌های مجرب لعنتی

دلم تجربه این حجم نفرت را نداشته. ترسناک است. می‌ترکد. .

2:45 AM Permalink

December 22, 2010

اول دی ماه ۸۹


شايد حقيقت آن دو دست جوان بود ، آن دو دست جوان
که زير بارش يکريز برف مدفون شد
و سال ديگر ، وقتي بهار
با آسمان پشت پنجره همخوابه ميشود
و در تنش فوران ميکنند
فواره هاي سبز ساقه هاي سبک بار
شکوفه خواهد داد اي يار ، اي يگانه ترين يار


...

2:57 AM Permalink

December 21, 2010

یادم بماند که یک روز بنویسم بیست آذر تا اول دی ماه را. بنویسم.

2:49 AM Permalink

December 17, 2010

همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد


درست وقتی که جانت بعد از ماه‌ها آرام شده و به طرفش غلت می‌زنی که بگویی دوستت دارم، در چشم‌هایش می‌خوانی که تمام شد. که تمام شد، که تمام شد.

تمام شدم.

9:33 AM Permalink

December 15, 2010

خودم هم این حال و روز را داشتم. رفتم و گشت‌هایم را زدم و فکرهایم را کردم و برگشتم به خودش،‌از همیشه عاشق‌تر، از همیشه رهاتر. حالا این منم که باید بنشینم و ببینم آیا به من برمی‌گردد یا نه.
حالش خوب نیست. چشم‌هایش، که سال‌هاست خیس نشده، پر از گریه است. حرف دارد و به من نمی‌گوید. به قول خودش بگوید که چه. راست هم می‌گوید، از دست من که کاری برنمی‌آید، اما می‌خواهم باشم. او برای من بود. همیشه بود.
می‌ترسم برسم دم در و فقط دعوایم کند که چرا شب اینهمه رانندگی کردم. بعد بگوید باز قبض تلفنت یادت رفت و هنوز مرا نبوسیده باشد.
سخت که بیاستم و منتظر باشم تصمیم بگیرد. اما زندگی اوست. می‌ایستم و همه آرزویم این است که به من برگردد. نمی‌دانم اگر طور دیگر شود، آیا اصلا از من چیزی باقی خواهد ماند یا نه.

11:37 PM Permalink

December 14, 2010

یادداشت‌های پراکنده در سفر -۱۶

اعتمادی که یک بار ترک خورد، هیچ‌وقت مثل اولش نمی‌شود.

11:49 PM Permalink

December 13, 2010

یادداشت‌های پراکنده در سفر -۱۵

آمده بود توی خوابم که با هم فرار کنیم. یک شهر لب دریا بود، لب دریای خزر. توی خواب سبک بودم. عاشق بودم. اصلا آخرین باری که عاشق شدم چند سال قبل بود؟

11:44 PM Permalink

December 12, 2010

یادداشت‌های پراکنده در سفر -۱۴

نه توان حرف زدن دارم، نه توان شنیدن، نه انرژی خندیدن، نه حتی نای عشق‌بازی. دلم می‌خواهد فقط بغلم کند و ببوسد و من همانجا بمیرم.

11:43 PM Permalink

December 10, 2010

یادداشت‌های پراکنده در سفر -۱۳

عجیب بود. بعد از آنهمه رفاقت، حالا وارد فاز تازه‌ای شدن عجیب بود. نگاهش داغ بود. خیلی وقت بود داغ بود. من خودم را به نفهمی نمی‌زدم. نمی‌دانم می‌خواستم یا نه. هنوز هم نمی‌دانم. خواستم چند روز خوش بگذرانیم. قرار نبود اینقدر زود دلم تنگ شود.

11:40 PM Permalink

December 5, 2010

چه می‌گفتم؟ نشسته بودم رو به روی دوست‌دخترش که از من پرسیده‌ بود آیا حضورش برایم ناراحت کننده است؟ اولین لقمه صبحانه روز یک‌شنبه. دروغ بود اگر می‌گفتم نه، گفتم ترجیح می‌دادم وقت بهتری بود. خودم خواسته بودم که زن آنجا باشد، ببینمش و شانس رفاقتش را داشته باشم، بدون آنکه او در قصه باشد. حداقل من خواسته بودم زنی که به من شناسانده بود را بشناسم. نشسته بودیم رو به روی هم و حالا من احساس می‌کردم ذلیل‌ترین آدم روی زمینم. مرا وسط بازی انداخته بود که بازی من نبود. انگار جلوی دوربینی باشی که همه هنرپیشه‌ها فیلم‌نامه را حفظ‌اند و حتی نمی‌دانی چرا تو را آورده‌اند سر صحنه. انگار یک جایی گفته بود نور، صدا، دوربین و من پرت شده‌بودم جلوی بازیگر نقش اول فیلم.

زن که حرف زدم، دیدم که او هم انگار آوار روی سرش خراب شده. از زاویه نگاه او، من بازیگر نقش اول بودم، که او را تا آنجا کشانده‌بودم فقط برای اینکه به چشم‌هایش نگاه نکنم و وانمود کنم ما هر دو یک نقش را داریم. حالا انگار هردویمان سیاهی لشگر‌های یک فیلم جنگی بودیم که کارگردانش هنوز طرح اولیه فیلم را هم ننوشته است؛ جایی ته ذهن یک کارگردان خواب‌دیده.

زن ترسیده، اما صادق بود. گفت که دوره حسادت را داشته، دوره اعتماد را تجربه کرده و حالا دیگر اصلا رابطه‌اش انچنان عاشقانه و محکم است که می‌خواهد که ما، من و او، دوباره حرف بزنیم و حیف است که هیچ چیز این رابطه را خراب کند. گفتم حالا دیگر اون آنقدر مهم نیست. احساس می‌کنم آدمی از بیرون، برای من نوشته که چه کنم و برای تو هم نوشته که چه باید کنی و شانس اینکه ما خودمان نقشمان را پیدا کنیم از ما گرفته شد. هیچ‌کداممان اصل نمی‌دانستیم می‌شود که هر کداممان ارتباطمان را با دو نفر دیگر، جداگانه داشته باشیم یا نه. شاید زمان لازم بود. شاید زمان لازم است. به این زودی پاک نمی‌شود، حداقل سایه‌اش از رابطه دوستی من با این زن به زودی‌ کمرنگ نمی‌شود.
فکر می‌کنم اگر جایی دیگری این زن را می‌دیدم، تبدیل به یکی از انسان‌های مورد علاقه‌ام می‌شد.

نمی‌دانم آیا آماده دیدنش هستم یا نه.

11:40 AM Permalink

December 4, 2010

تصور اینکه زیر یک سقف نشسته باشیم و من آرام باشم هم روزی غیر ممکن‌ترین‌ها بود، اما حالا نشسته بودم رو به رویش و حتی دلم نمی‌خواست سرم را یک سانتیمتر جلوتر ببرم. خود من بودم.

12:24 AM Permalink

December 3, 2010

هنوز به چشم‌های من نگاه نمی‌‌کند، هنوز اول دست مرا نمی‌گیرد، هنوز برای نوازش کردن و مهربان شدن صبر می‌کند، هنوز مرا برنده زمین می‌داند و حواسش نیست که همین دو هفته پیش بود که به خاطر خودش احساس کرده بودم باخته‌ترین آدم روزگارم. هنوز از من، به اندازه همان روزهای اول، می‌ترسد. هنوز لب‌هایش برای بوسه جلو نمی‌آیند. یادش می‌رود که چقدر بوسه ناخواسته شیرین است. نیست؟

12:32 AM Permalink

December 2, 2010

مرگ چی؟ مردن می‌میری؟

کور از خدا چه‌ می‌خواهد. دوستش آمد سر میز و گفت بچه‌ها می‌روند فلان جا برای ناهار. برگشت و به من گفت که تو هم اگر می‌خواهی بیا. ناهار دست جمعی است.

-اوه بله. واقعا بهترین راه یاد گرفتن زبان، داشتن یک لغتنامه زنده است. هه هه هه
- سکوت

-بعد از این غذا سیگار می‌چسبد، آنهم در این هوا
-من سیگار نمی‌کشم. قبلا می‌کشیدم اما ترک کردم.

-مشروب کشور شما را دوست دارم. مثل چیزی است که در مملکت ما بهش می‌گویند عرق سگی.
- اوه. من مشروب نمی‌خورم. نمی‌دانم.

-نه بابا. من شنیده‌ام خیلی‌ها وقتی علف می‌کشند، خیلی هم بهتر درس می‌خوانند.
- من علف نمی‌کشم. مخم را لازم دارم.

حالا یک باری با بچه‌های دانشکده که برنامه داریم، می‌گویم بیایی که با تحقیقات بچه‌ها آشنا شوی.
- من اهل بیرون رفتن نیستم، آنهم شب‌ها. ترجیح می‌دهم بمانم خانه و کار کنم یا فیلم ببینم.

مرگ چی؟ مردن می‌میری؟

1:06 AM Permalink