" /> Baloot: November 2010 Archives

« October 2010 | Main | December 2010 »

November 29, 2010

واسه بوسیدن کسی معذرت‌خواهی نکرده بودیم که امروز کردیم. ظاهرا از لیستش حذف شده بود و ما خبر نداشتیم.

7:43 PM Permalink

November 23, 2010

تن

حس قوی تسلیم شدن، از حال رفتن‌ در میان دست‌هایش، بی‌حسی تمام سلول‌ها، لرزش دست‌ها، و چشم‌های بسته، اما نیوشا، اما معطر از تن، ساکت و آرام و آتشفشانی؛ کلمه‌اش همان تسلیم‌شدن است. قوی، کِشنده و مقاومت‌ناپذیر.

7:41 PM Permalink

آینه

یک وقتی آدم به خودش می‌آید می‌بیند از بیرون آن چیزی به نظر می‌آید که فقط هوس یک زمانه‌ای اش بود. یک وقتی حال کردی موهایت را تراشیدی مثلا،‌ یک وقتی حال کردی مدل کولی‌ها لباس پوشیدی، یک وقت‌هایی حال کردی کفش پاشنه بلند نپوشیدی و ...برای بعضی ها، حالا یا به خاطر ترس از تغییر است، ناامید کردن آدم‌هایی که تو را این شکلی دوست‌تر دارند یا ترس از تجربه‌های تازه، اینها می‌ماند. بعد این‌ها می‌شوند ایدولوژی، می‌شوند فضیلت، مقدس می‌شوند حتی گاهی. فکر می‌کند اگر موهایش را بلند/ کوتاه کند، دامن بپوشد/ نپوشد، آرایش کند/نکند، کراوات بزند/ نزند ،سبیل بگذارد/ نگذارد، رژیم لاغری بگیرد/ نگیرد و ...از فلسفه زندگی‌اش برگشته و به تمام آرمان‌های مقدسش پشت کرده و دیگر «خودش» نیست. برای من رسیدن به این نقطه همان جایی است که باید بزنم عوضش کنم. موهایم را نتراشم، آرایش کنم، لباسی برای بار بپوشم و حتی، اگر شده برای دو ساعت، زیرش سوتین هم ببندم. امروز خودم را در آینه دیدم و دوستش داشتم. هیچکدام فضیلت نیستند.

12:48 AM Permalink

November 16, 2010

جوانه

کله سحر پاشدم رفتم کوه. جنگل‌های کوه‌های اینجا دو سال قبل در چند سری آتش سوزی شدید، سوخته‌اند. از دور انگار کوه‌ها از سنگ سیاه‌اند. اما داخل جنگل وضع طور دیگری‌است. علف‌ها و شاخه‌های جدید از درختانی که کامل نمرده‌اند، دارند راهشان را از آن فضای عجیب و غریب باز می‌کنند. رودخانه آرامی هم همه مسیر با من بود. فضا به طرز غریبی سورئال بود: شاخه‌ها و زمین سوخته و سیاه و عمیق و گاهی یک جوانه، یک شاخه تازه در وسطش. آشنا نمی‌زند؟

7:57 AM Permalink

November 15, 2010

مری آلیس مردد است که بماند و ادامه بدهد یا برگردد پنسیلوانیا پیش شوهر و مادر و پدرش. اول که آمد، قرار بود شوهرش هم کارش را یک‌طوری منتقل کند و بیایید، اما الان می‌گوید که ترفیع گرفته‌آم و نمی‌آیم آنجا. مری آلیس از اینکه در فیس بوک شوهرش هیج ردی از دلتنگی و اسمی از او نیست غمگین است. می‌گوید دوست‌های شوهرش حتی نمی‌دانند او دو ماه است که دیگر در خانه نیست.

مری آلیس از یک خانواده، به معنای واقعی کلمه، طبقه متوسط آمریکایی است. قبل از اینکه بیاید اینجا در یک سازمان غیرانتفاعی برای بیماران سرطانی کار می‌کرد. حالا اینجا در مقاله‌هایمان می‌خواند که اصلا خود این سازمان‌های غیرانتفاعی هم تجارتی‌اند برای خودشان و به هزاران دلیل تئوریک اصلا باید نابود شوند. در کتاب‌های ما همه چیز ایراد دارد.

مری آلیس غمگین است و یک بار از دهنش در رفت که میخواد از ترم بعد دیگر نیاید. بعد از من خواهش کرد که به کسی نگویم. من هم نگفتم. این روزها مری آلیس به من تکست می‌زند که غمگینم و تنهایم. دعوت‌های من برای اینکه بیاد خانه‌ام چایی بخوریم و درس بخوانیم هم کمکش نکرد. خودش هم می‌داند که دارد با افسردگی بدی رو به رو می‌شود.

من حال و روزم از همیشه بهتر است. خوبم و آنقدر سر خودم را با تنهایی و طبیعت گرم کرده‌ام که اصلا حالم خریدنی شده. بعد برای اینکه فکر نکند تنها است و این مسئله طبیعی است هر دفعه که تکست می‌دهد می‌گویم من هم همینطورم. من هم می‌روم پیش روانکاو، من هم غمگینم. من هم از خانه بیرون نمی‌روم. هی به خیال خودم می‌خواهم فکر نکند که تنهاست.

امروز بعد از پنج روز تکست و ایمیل مری آلیس را در ایستگاه اتوبوس دیدم. یک دفعه آمد مرا بغل کرد و گفت که خیلی خیلی متاسف است که حالم اینقدر بد است و هر وقت بخواهم می‌توانم با او صحبت کنم. من هم گفتم حتما می‌آیم که چایی بخوریم و درس بخوانیم و فیس بوک شوهرهای‌مان را ببینیم و باهم غمگین شویم.

9:45 PM Permalink

November 11, 2010

نمی‌دانم از او می‌ترسم یا از رابطه تازه. تا همین چند روز پیش فکر می‌کردم آنقدر خوب است که به هیچ قیمتی نمی‌خواهم از دستش بدهم، حتی اگر باید زیر بار تعهد یک رابطه تازه بروم. این را می‌گویم چون می‌دانم که او رابطه می‌جوید و تعهد. اما الان مطمئن فکر می‌کنم که آیا خودش است یا ترس از دست دادنش؟ فکر می‌کنم آیا می‌شود با او از عدم تعهد حرف زد؟ یادم می‌افتد که خودم هم کم، همین اواخر، حسودی نکردم و با آنکه خیلی خواستم که به روی جفتمان نیاورم، اما نشد. می‌دانم که فهمیده حساس شده‌ام نسبت به یک آدم خاص. گاهی خودم را دلداری می‌دهم که از موقیعت آن آدم است که می‌ترسم و اینکه اگر دوباره به او برگردد و دل مازوخیست من می‌خواهد اینطور فکر کند که اگر برگردد، او را انتخاب خواهد کرد. نمی‌دانم این فکرها را برای این می‌پرورانم که دردش را حس کنم و بدانم که دوستش دارم، یا خودم را دلداری بدهم که من هم در رابطه با او تعهد می‌خواهم. راستش توان هیچ تعهدی را ندارم.

بخشی از یک نوشته قدیمی

9:39 PM Permalink

November 10, 2010

Somewhere Near a Beach

مخاطب خاص خوب

نتیجه‌اش هرچی باشه، فردا به این فکر نمی‌کنی ترسو بودی و جراتش رو نداشتی. نوه‌ها قصه لازم دارن، اما مامان‌بزرگا خودشون بیشتر قند تو دلشون آب می‌شه وقتی قصه‌های جونی‌هاشونو تعریف می‌کنن.

راستی، لطفا دوز شراب را از همین الان دوبرابر کن.

1:57 PM Permalink

November 8, 2010

بوق اشغال

زنگ زدم که بگویم صبح‌بخیر
اشغال بود

زنگ می‌زد که بگوید شب‌بخیر

2:21 PM Permalink

November 7, 2010

باغچه

حالا، به خاطر مهربونی دستای بابام که همه باغچه رو بیل زد و مرتبش کرد و برام سبزی‌ کاشت، من یه درخت لیمو، یه درخت انگور، یه درخت آوکادو، یه ردیف نرگس، سه ردیف لاله، دو مدل کاهو، پیازچه، فلفل تند، گوجه، بادمجون ، گشنیز، جعفری و ریحون دارم.

اما بوی هیچ ریحون و لیمویی، سم توی هوای عصر یکشنبه رو از بین نمی‌بره.

2:21 PM Permalink

November 6, 2010

خب لعنتی‌ها
نیایید پیش آدم که از ظهر شنبه بغض نکنه که یکشنبه باز باید برید.
هرچی سفت بغل میکنم، بازم دستام خالیه.

11:56 PM Permalink

November 3, 2010

از تنهایی و لذت

تنهایی خیلی خوب است. باید اعتراف کنم که حالا دیگر می‌ترسم هیچ وقت نتوانم با کس دیگری زندگی کنم. به جای جای خانه کثیفم که نگاه می‌کنم خوشحال می‌شوم. شاید خنده‌دار باشد، اما همین‌که احساس گناه نمی‌کنم که لباس‌های مرا یکی دیگر باید توی کمدم- نه که بنده خدا حرفی می‌زد، من خودم انسان شرمگینی بودم- حس خوبی دارد. الان دارم فکر می‌کنم باید راهی باشد که جفت‌های زندگی هرکدامشان در یک خانه زندگی کنند و هر وقت دلشان خواست بروند خانه خودشان و در را هم به روی هیچکس باز نکنند. فکر کنم اینطور زندگی‌ها خیلی هم بیشتر دوام بیاورند. پیش دوست‌هایم غر می‌زنم که ما مانده‌ایم و شهر غریب و هیچ هیجان تازه‌ای هم به سراغمان نمی‌آید، اما ته دلم فعلا از این بی‌کسی و آرامش راضی‌ام.

زندگی‌ام به شدت بی‌صداست. هیچ صدای موسیقی در آن نیست. در این خانه نه تلوزیون است و نه پخش صوت. صدای موتور یخچال تقریبا تنها صدایی است که اینجا به گوش من می‌رسد. یک هارد یک ترا بایتی موسیقی از دوستم گرفتم، اما دریغ از اینکه حتی یکبار به کامپیوتر وصلش کنم چه برسد به پخششان. روز اول گفته بودم که اسپیگر می‌خرم و یک پخش، اما صدا انگار اذیتم می‌کند. نمی‌توانم با هیچ موسیقی ارتباط برقرار کنم. نه اینکه دوست نداشته باشم جایی پخش شود، اما هرگز این ضرورت را حس نکردم یا هیچ وقت فکر نکردم که الان باید موسیقی گوش کنم یا موسیقی لازمم. عجیب است. تقریبا هیچ کس را نمی‌شناسم که اینطور باشد.

تلوزیون هم که ندارم. از اخبار دنیا بالکل عقبم. دیشب که انتخابات بود، و به سلامتی دمکرات‌ها دیگر کرسی نبود که از دست ندهند و حالا باید دست به دعا باشند که اوباما استیضاح نشود، تنها شبی بود که صفحه سی. ان. ان. را باز کردم. دروغ چرا، یکی دوبار شوی جان استوارت را هم دیدم. زندگی فرهنگی زیر صفر است. در تمام این مدت نه فیلمی دیدم، نه سینمایی رفتم و نه به قولم که بشینم این سریال‌هایی را که همه حرفشان را می‌زنند ببینم، عمل کردم. لاست را مثلا یا دکستر یا حتی خیلی قدیمی‌ترها را. احساس خجالت می‌کنم وقتی زبان همه در گودر سریالی است و من اسم خیلی از اینها را نشنیده‌ام. زندگی فرهنگی‌ام واقعا خراب است. البته کنسرت سعید شنبه‌زاده را بالاخره رفتم و می‌توانم آن را بخشی از کارهای فرهنگی‌ام بنامم!

یکی دو کتاب اضافه بر درس‌هایم هم خواندم. دمکراسی آیت‌الله کتاب تازه هومان مجد را از لحاظ روایتِ تا حدی درونِ نظامی اش و تاریخ‌نگاری جنبش سبزی‌اش خوب بود، اما مسلما کتاب تاریخی نبود. خوب هم شد که یوسا نوبل را برد که من بالاخره این کتاب «دختر بد»اش را بخوانم. اینقدر رمان نخواندم که لذت رمان‌خوانی یادم رفته.

هنوز دلم می‌خواهد بتوانم به زبان فارسی مطالب، هرچند کوتاه آموزشی/ اجتماعی/ مرتبط با درس‌هایم بنویسم. اما به یک پاراگراف به آخر نرسیده ولش می‌کنم. یا احساس می‌کنم که نگاه از بالا به پایین مزخرفی توی نوشته است، یا فکر می‌کنم که ترجمه مستقیم افکارم به زبان انگلیسی است، یا اینکه اصلا به چه دردی می‌خورند یا اینکه اصلا اینها آیا در جامعه و فضای امروز ایران معنا دارند یا نه. می‌دانم که اینجا هم نمی‌شود. اگر باشد باید یک فضای دیگری باشد.

از شنا هم بگویم که بالاخره یک دور کامل استخر را توانستم بروم. یعنی بروم و برگردم و بعد احساس کردم ورژن ایرانی مایکل فِلپس هستم. روزها باید ساعت هشت از خانه بروم بیرون که به اتوبوس برسم و معمولا شبها هم ساعت نه بعد از شنا برمیگردم. همه‌اش هم درس خواندن نیست. این وسط کار هم می‌کنم، با همشاگردی‌ها غیبت استادها را هم می‌کنیم، کتاب خواندن کنار اقیانوس هم هست و البته شنا. برای ترم بعد هم اول کلاس‌های شنا را گرفتم و بعد سمینارها را بر اساس ساعت آن انتخاب کردم. از آن ور بوم افتادن، این است. زندگی به همین خلاصه شده. نمیدانم این همه تنهایی و هیچ هیجان تازه‌ای نداشتن خوب است یا نه، اما فعلا لذت‌خش است تا وقتی حوصله‌ام از این هم سر برود.

10:37 PM Permalink