" /> Baloot: October 2010 Archives

« September 2010 | Main | November 2010 »

October 31, 2010

اتفاقاتی که این هفته،‌و بعد از اون جریان گفتمان هویت و نژاد، افتاد اگه نگم همه مسیر درس خوندم رو تغییر می‌ده، اما از این به بعد حتما بحث هویت و تفاوت بسترهای اجتماعی که یک محتوا در اون شکل می‌گیره رو بهش اضافه می‌کنه.


پ. ن: هوا خوب و دریا ناآرومه و موج سوارا حمله کردند. کلاس شنا هم خوبه. ع اینجاست و داریم تو تخت کامپیوتر به دست کار می‌کنیم. این سه تا دخترای همکلاسی خیلی لات و لوت و رفیقن. هالووین هم هنوز هیچ خارجی بازی درنیاوردیم. شاید فردا شب.

2:25 AM Permalink

October 26, 2010

رنگی

سر کلاسم. شوک شده و متاسف و ناامید.

کلاس معرفت شناسی و هنر تدریس فمنیستی. یعنی من اپیستمالوژی و پدگاگوژی را اینطور ترجمه کردم. کلاس هفته‌ای یک بار و هر جلسه چهارساعت است. سه شنبه قبل،‌ بحث در خصوص جلب اعتماد و در عین حال نا-راحت کردن دانش‌آموزان بود که چطور آن‌ها را به فکر کردن وادار کرد. در خصوص معلمان کلاس‌های فمینیستی که سفید پوست نیستند و چطور باید با چالش‌های نژادی و طبقه اجتماعی برخورد کنند. بحث تئوری و سنگین بود.

من با این مفهوم «رنگین پوست» در مقابل «سفیدپوست» مشکل دارم. رنگ از نگاه چه کسی؟ نقاش رنگ کیست؟ با آنکه مفهوم و کارکرد سیاسی پشت مفهوم را می‌دانم و می‌دانم که برخورد با اقلیت‌های غیرسیاه‌پوست در کشورهایی که اکثریت با سفید پوستان است چطور است، اما احساس می‌کنم این هویت «رنگین پوست» هویتی است که از سوی «سفید»ها و به طور خاص «مرد سفید پوست» اعطا شده. از طرفی اینا را هم می‌دانم که فرار کردن از مشکلات «رنگین پوستان» به بهانه «جهانی شدن» و «چندفرهنگی» شدن و اینکه ما متفاوت و برابر هستیم،‌ که خیلی از فمینیست‌ها به آن باور دارند،‌ هم چاره مشکل نیست.

کلاس‌های ما متشکل از دانشجویان دانشکده ماست و دانشجویان دکترای رشته‌های دیگر که مطالعات فمنیستی را به عنوان زیرشاخه تحقیق و رشته‌شان انتخاب کرده اند. چهارتای ما سال اولی هستیم و بقیه دانشجویان سال‌های بالاتر. هشت سفید پوست، یک سیاه‌پوست، پنج نفر لاتین (با ریشه مکزیکی) و من خاورمیانه‌ای. یک گروه اینترنتی فیس‌بوک مانندی هم هست که در آن باهم معاشرت مجازی می‌کنیم و مقالات و لینک‌های جالب را با هم تقسیم می‌کنیم.

هفته قبل، بعد از کلاس و چهارساعت بحث و در حالی که تمام راه با دوستانم (‌هر سه سفیدپوست)‌حرف می‌زدم گفتم که من با این هویت داده شده که هویت من نیست مشکل دارم. من قبل از اینکه بیایم آمریکا رنگی نبودم. حالا شدم رنگی. اما با چه لنزی؟ از چشم چه کسی؟ در صفحه خودم هم آنجا نوشتم که از این بحث‌ها خسته شدم و به این بحث «زنان رنگین‌پوست» به جهت قدرت ‌بخشی به این گروه اعتقاد ندارم و این «رنگین‌پوستی» هویت من نیست. بعد نوشتم که وقتی یک گروه بزرگ را با رنگین پوست خواندن یکی می‌کنیم،‌ بازتولید همان گفتمان یک‌دستی همه گروه‌های «غیر سفید» و اگر کسی به من بگوید «زن رنگین پوست»‌ من خواهم پرسید که با نگاه چه کسی؟ و چه کسی می‌گوید من رنگی هستم. البته خب بحث از این سنگین‌تر و تئوریک‌تر بود. این خلاصه‌اش بود. همکلاسی‌هایم هم که باهم در خصوصش صحبت کرده‌ بودم آمدند و زیر نظر من رای مثبت و به اصطلاح لایک گذاشتند.

امروز آمدم سر کلاس. استادمان، که رئیس دانشکده هم هست،‌ اول کلاس گفت که قبل از اینکه به درس و بحث این هفته برسیم باید در خصوص موضوعی صحبت کنیم. بعد از نیم ساعت تعارف کردن و در لفافه حرف زدن به اینجا رسیدیم که نظر من در آن صفحه باعث رنجش شدید همکلاسی‌های «رنگین‌پوست» (‌لاتین و سیاه‌پوست)‌ که خودشان را با هویت «زن رنگین‌پوست» معرفی می‌کنند و این هویت را عامل قدرت‌مندی و توانمندی‌شان می‌دانند، شده است. از نظر من در آن صفحه پرینت گرفتند و از استاد خواستند که از این نظرات «نژاد‌پرستانه» جلوگیری کند.

من شوک شده‌ام. الان وسط کلاسم و تقریبا هیچ‌کاری غیر از وبلاگ‌نوشتن از من بر نمی‌آید. این گروه از دانش‌جویان، که همه از دانشکده‌های دیگر بودند، وقتی دیده بودند که همه ما چهارنفر ورودی امسال با آن موافق بودند،‌ بیشتر ناراحت شدند و فکر کردند که باید جلوی این تفکر نژاد پرستانه گرفته شود. من هنوز هم نمی‌فهمم چرا باید فکر کنند این کامنت نژادپرستانه بود. آنها خودشان را با این هویت می‌شناسند، اما برای من هویت نیست. از طرفی کمترین انتظار من این بود که همان‌جا یا با ایمیل و صحبت اول با من صحبت کنند. تعریف حرفه‌ای بودن از دیدگاه من با آنها فرق داشت.

سه نفر دیگر دوستان من که هر سه سفید پوستند بیشتر از من نوک حمله بودند. من می‌توانستم بگویم که بنده خودم از اقلیت هستم، اما آنها که همیشه از نژادپرست بودن می‌ترسیدند و در برابرش ایستاده‌آند، برایشان به شدت سنگین بود. لی،‌ دوستم،‌الان کنار من نشسته و تمام هیکلش می‌لرزد. به طور بدی حمله‌های عصبی دارد و باید ماری جوانا بکشد. سر کلاس هم که نمی‌شود. ماری‌آلیس به شدت گریه کرد و کلویی دست مرا از زیر میز گرفته بود و فشار می‌داد. بعد از بحث ده دقیقه تنفس داشتیم. مری آلیس رفت توی دستشویی و با صورت قرمز قرمز برگشت. رئیس دپارتمان آمد و به من گفت که قسمتی از نظر من، همدست نبودن جامعه غیر سفید پوست،‌ بسیار هم قدرتمند بود و متاسف بود از اینکه چرا بحث اینطور پیش رفت و نوک حمله‌ها سر کلاس به من شد.

بیشتر از اینکه ناراحت باشم متاسفم. از اینکه حرفم را نتوانستم به زبان آکادمیک و سلیس بیان کنم و باعث این سو‌تفاهم شدم. از اینکه الان رئیس دانشکده نگران شده که چرا همه ورودی‌های امسال اینطور فکر می‌کنند. از اینکه لی اینطور دارد کنار من می‌لرزد. از اینکه چرا این‌ها فکر نکردند که اول باید بیاییند با خود من صحبت کنند. اینها که حتی جلسه گذاشته بودند قبل از کلاس که چطور سر کلاس مسئله را باز کنند و فکر کردند که بهتر است مسئله را سر کلاس باز کنند تا به طور شخصی حمله نکنند. اما آنها به من شخصا حمله کردند. نمی‌دانم. من از طرف خودم حرف می‌زنم و نیمه دیگر داستان را هم باید شنید. به نظر من کارشان حرفه‌ای نبود و به نظر آنها کار حرفه‌ای انجام دادند.

تمام مدت لبخند زدم و برای خودم هم عجیب است که چطور اشکم درنیآمد. می‌توانم بفهمم آن‌ها چرا ناراحت شدند، اما هنوز عقیده دارم که این هویت من نیست. هویتی است که جامعه به من داده. می‌دانم چه بخواهم و چه نخواهم با این هویت شناخته می‌شوم و باید برایش مبارزه کنم اما حق دارم به آن انتقاد داشته باشم. خوشحال شدم که این بحث باز شد. حداقل می‌روم بیشتر می‌خوانم و شاید اصلا مقاله آخر ترم را هم در همین مورد نوشتم. اما این تازه اول چالش‌هاست آنهم نه با جامعه بیرون بلکه با همکلاسی‌ها و همکاران.

7:02 PM Permalink

October 24, 2010

تویی که اینجا را می‌خوانی برای پیداکردن یک کلمه خوش‌آیند برای دولت لعنتی‌ات

نجف دریابندری را دیدم. در یک ضیافت شام، تنها روی مبلی فرو رفته بود. رفتم سلام کردم و دست دادم و نشستم کنارش. کمی حرف زدیم. بعد دیگر آدم‌های دیگر آمدند و من رفتم. این سه بار تکرار شد. هر سه بار با من دست داد و من هم هر سه بار اسمم را گفتم. هر بار گفت خوشبختم. هر بار قلب من دردتر گرفت. آخرش دست محمد را گرفتم و گفتم آقای دریا بندری، این محمد بهترین متنجن دنیا را از روی کتاب شما درست می‌کند برای ما. آن وقت خندید و دوباره گفت که چندماه اینجاست و چند هفته دیگر برمی‌گردد ایران. هشتاد و یک سالش است.

پدر بزرگ‌هایم هر دو از او پیرتر هستند.

لعنت بر شما. لعنت بر شما

10:34 PM Permalink

October 17, 2010

در آستانه فصلی تو بگو اصلا قطب جنوب

حالا سه شب پشت هم، مست و لایعقل برگشتن به خونه، یه مشکل، اما سه شب پشت هم تنها برگشن، نشان از فاجعه‌ای عمیق دارد.

10:46 AM Permalink

October 16, 2010

بالکن

یک موقعیتی بود که اول مستی همه بود. سرها تازه داشت گرم می‌شد و حواس‌ها به من میهمان نبود. رفتم روی بالکن نشستم جوینتم را داشتم می‌پیچیدم خوش خوشانک. بعد خودم می‌دانستم دلم چه/ که را آن موقع می‌خواهد. یعنی هم من مرضش را ریخته بودم هم طرف. می‌دانستم از من محتاط‌تر است که حالا بیاید کنار من تنها روی ایوان. اما آمد. به بهانه سیگار آمد. من قصدم یکی دو پک بود، اما بیشتر شد. آنقدر که توانستم ده دقیقه بعد توی چشمش زل بزنم و از آن بالای توی آسمان‌ها بخندم که بیا. رفت تو. گفتم در رفت. اما چند دقیقه بعد با دوتا لیوان چایی آمد و یک بالش زیر بغلش. گفت بیا برای چایفونت عکس آوردم. اوه. جدی بود. دنبال می‌کرد. شاید در همان دو روز گذشته دنبال کرده بود. دلم می‌خواست یک جور خوبی بشینم. مثلا سرم گیج برود و به شکل خیلی کلاسیکی بیافتم که مرا بگیرد. تماس دست می‌خواستم. فهمید؟ نفهمید؟ نمی‌دانم. دستم را گرفت و گفت آرام بشین. بعد پرسید خوبی؟ خوب بودم. بعد حرف‌های عادی زدیم. درس و کار و زندگی و زن و دانشگاه بچه‌اش و مسافرت. حالم را بد کردم. یعنی عرق را نباید قاطی حالم می‌کردم که کردم. دلم می‌خواست حالم بد بشود که بروم توی اتاق. گفت که بمانی اینجا هوا بخوری بهتر است. گفتم برمیگردم. رفتم اول بالا آوردم و بعد رفتم توی اتاق خواب صاحب‌خانه. فردا صبح بیدار شدم. ایمیل زده بود دو کلمه: باختم به ترسم. دیگر ندیدمش.

3:25 PM Permalink

October 14, 2010

غصه که خبر نمی‌کنه. یه دفعه میاد می‌شینه رو دل آدم. دلیل هم شاید حتی نخواد. دلم ناآرومه.

6:55 PM Permalink

October 11, 2010

Mission Accomplished

امشب لورا بوش و ماریا شرایور و نیوکاران بورلی هیلز می‌توانند راحت بخوابند. یک زن افغان دیگر را «نجات» دادند. بی بی شده است جدیدترین اسباب بازی این سیرک که خوشحال است. خوشحالی‌اش خوب است، اما آن لبخندهای آدم‌های کناری‌اش چندش‌اور است. اپرا نقاب از صورت زن افغان در نیویورک برداشت و حالا هم نمونه دیگری از موفقیت آمریکا در نجات عالم بشریت.


* بلایی به روزمان آمده که وقتی یک کلمه از آمریکا بد می‌گویم باید حواسمان باشد که یک لگدی هم به احمدی‌نژاد بزنیم که نرویم پیش دوستانی که همه اش ور چپ جریان را می‌بینند. این لبخندهای احمقانه اینها پشت سر این زن، هی جلوی چشمم تکرار می‌شود. زن خبرنگار که دست‌هایش را گرفته و سعی می‌کند روسری‌اش را کنار بزند. خنده‌های خود دختر... کاش می‌گذاشتند، تنها شادی کند. البته بلیط سیرک بی‌عروسک هم که فروش نمی‌کند.

10:33 PM Permalink

October 9, 2010

ظاهرا یکی دو سال پیش روسای دانشکده‌های مطالعات زنان و مطالعات فمنیستی دور هم جمع می‌شن و تصمیم می‌گیرند به یک اسم مشترک برای این رشته برسند. بعد از اون خیلی از دانشکده‌ها اسمشون رو به "زنان و جنسیت" Women and Gender Studies تغییر می‌دن. این دانشکده ما تغییرش می‌ده به "مطالعات فمنیستی" Feminist Studies استدلالشون هم این بوده که فمنیسم فقط در مورد زنان و جنسیت نیست، بلکه مخلوطی از تئوری‌های مختلف و اغلب سیاسیه که به مسایل نژاد، کلاس اجتماعی، ملیت، و دگرباشان هم می‌پردازه. این شد که ما -من هم نخود، از سه هفته قبل خودمو تو این ما جا می‌دم- شدیم فحش.

یک آقایی اومده بود واسه نصب آب‌سرد کن. چون قبلا با "پرشین گرل" های زیادی بیرون رفته و دوست بوده، در همون هنگام نصب آب سرد‌کن، تصمیم گرفتن از من هم که یک "پرتی پرشین گرل" بودم دعوت کنه که باهاشون برم بیرون شام بخورم. البته همون اول مشخص کردن که مجرد هستند. من هم چون هنوز نصب آب سردکن تمام نشده بود سعی کردم خیلی مودب باشم و بخندم و بگم که همیشه تو شهر تازه، دوستای تازه داشتن خوبه. بعد آقای محترم پرسید که چی می‌خونی. من گیس بریده - که به این صورت اولین "دیت" خودم رو در ولایت غریب با آقای آب‌سرد نصب کن از دست دادم-گفتم که فلان. بعد یه دفعه کمرش رو صاف کرد وایستاد گفت: اوه. من واقعا متاسفم. نباید شما رو دعوت می‌کردم بیرون. گفتم ای بابا چرا؟ -تو دلم گفتم بخت که سیاه بشه همینه دیگه- گفتم آخه خب تو یا از مردا بدت می‌آد یا ترجحیت هم جنس‌های خودتن . خیلی هم تلاش کرد که نگه لزبین.

رفتم واسه رای دادن ماه نوامبر، تو یکی از این دکه‌های توی مدرسه اسم بنویسم، یه دختر و یه پسری پشت میز بودند، لبخند به چه پهنا. فرم رو دادن دستم و همینجوری صحبت و من گفتم چی می‌خونید و اونا گفتن چی می‌خونی که جواب از دهن ما درنیومده، دختره گفت " ایی وووو." به همین شدت. من سرم رو بلند کردم گفتم چرا؟ یه دفعه فهمید سر کاره و نباید از این اداها از خودش در بیاره.

چندتا از ایرانی‌های اینجا رو هم دیدم. از این پنج‌تا، هیچ‌کدومشون نمی‌دونست همچین رشته‌ای وجود داره و یکی‌شون هم گفت پس می‌خوای بشی شیرین عبادی! دیگه من هم حوصله نداشتم توضیح بدم.

در هر حال به این نتیجه رسیدیم که بخواهیم با آقایون بلاسیم، نباید بگیم چی می خونیم. یه چیز بی‌خطر باید گفت. با دخترا هم باید حواست باشه طرف فکر نکنه بهش نظر داری، می‌خوای فلانش کنی یا ناراحت نشه که مگه چشه که فلانش نمی‌کنی.

در مورد این عکس‌العمل‌ها بیشتر می‌نویسم.

9:08 AM Permalink

October 8, 2010

اینجا حال خوبی‌ دارد. از هر طرف که بروی به نخل و اقیانوس می‌رسی. آفتاب همیشه سر می‌زند. یک شب هم تا صبح‌ باران بارید. حال آدم خوب می‌شود راه می‌رود توی این سبزی و زردی و نیلی.

هفته اول ترسیده و وحشت‌زده بودم. اینهمه حجم خواندن، آنهم دوباره سر و کله زدن با کلمات و مفاهیم تازه که اگر آدم بخواهد معنی هرکدامشان را پیدا کند،‌ هیچ وقت به آخر کتاب نمی‌رسد؛ آدم‌های تازه که هنوز نمی‌دانی چقدر می‌شود اعتماد کرد، چقدر باید جلو رفت و چقدر می‌توانی بپرسی ازشان. اما تا حالا که همه خوب بوده‌اند. خودشان داوطلب می‌شوند که به نوشته‌های من قبل از کلاس نگاه کنند و در طول هفته تقریبا هر شب جمع می‌شویم و می‌پزیم و می‌خوریم و می‌کشیم و حرف می‌زنیم. سال‌ بالایی‌ها و استادها هم خوبند. تقریبا همه مرا به شام یا ناهار دعوت کرده‌اند. سه تا کلاس دارم که یکی عربی پیشرفته است، که چون به سرم زده تابستان بروم کشور عرب زبان زندگی کنم دارم می خوانمش وگرنه برداشتنش لازم نبود. یکی دیگر معرفت‌شناسی و هنر تدریس در فمنیسم است و سومی هم اسمش است دوباره فکر کردن با فوکو که خواندن کتاب‌هایش است و برخی کتاب‌ها که در مورد کتاب‌هایش نوشته شده. متوسط خواندن، هفته‌ای تقریبا هزار صفحه است. عربی هم وقت زیادی می‌گیرد. برای حل تمرین‌هایش باید ویديو نگاه کنم.

من که آدم ورزش‌کردن روزانه نیستم و از بوی این سالن‌های ورزش بیزارم، بالاخره در سن سی‌سالگی دارم شنا یاد می‌گیرم. استخرهای سرباز خوبی دارد این دانشگاه و البته تیم‌های ورزش‌های آبی خوب. کاملا شبیه استریوتاپش است. خیلی از بچه‌های با تخته موج سواری می‌روند سرکلاس و در فاصله بین کلاس‌های لب ساحل‌اند. تقریبا هر تفریحی یک سرش به آب وصل است. این بود که دیگر باید یاد می‌گرفتم. حالا که هر روز می‌روم و فعلا یاد گرفته ام که چطور نفس و حرکت دست و پا را با هم تنظیم کنم. سی متر هم شنا کردم دیروز که رکوردم بود. معلمم هم در تیم واترپولوی مدرسه است و یک وقت دیدی واقعا رفتم شنا را به صورت حرفه‌ای ادامه دادم.

از تنها زندگی‌کردن لذت خوبی می‌برم. در شش سال گذشته هیچ وقت تنها نبودم و این اواخر از تنهایی می‌ترسیدم. اما الان فکر می‌کنم اصلا قصد ندارم حالا حالاها این تنهایی را خرابش کنم. به باغچه هنوز نرسیده‌ام. بزرگ است و می‌شود سبزی‌کاری جدی کرد، اصلا به تقلید از کاخ سفیدی‌ها

دلم می خواهد برای تعطیلات بروم یک جای تازه که هیچی ازش نمی‌دانم. پرو یا شیلی شاید.

9:34 AM Permalink

October 2, 2010

کنار استخر یک زمین فوتبال است. امروز که برمی‌گشتم دیدم مسابقه دارند. مسابقه فوتبال زنان بود: زنان میان‌سال و شاید هم پیر. میانگین (حدسی من) پنجاه و شصت بود. بعضی‌ها هم بیشتر بودند شاید. با آنکه آبکشیده و خیس بودم، رفتم نشستم روی نیمکت‌ها و یک ربعی مسابقه را تماشا کردم. روحم روشن شد.

10:58 PM Permalink