" /> Baloot: September 2010 Archives

« August 2010 | Main | October 2010 »

September 30, 2010

افسردگی

نمی‌دانم چرا آدم‌ها از افسردگی‌شان نمی‌نویسند. منظورم در این غروب پاییزی دلم‌ گرفته است، نیست. بیماری افسردگی منظورم است که انگار ما هیچ وقت جدی‌اش نمی‌گیریم. همیشه فکر می‌کنیم خودش آمده و می‌رود و جالب است برای یک سردرد ساده به سراغ جعبه داروهایمان می‌رویم تا زودتر تمام شود.

این روزها، که تنها هستم، گاهی فکر می‌کنم اگر حال و روزم حال و روز پاییز پارسال بود اصلا من اینجا بودم؟ بعد به عقب بر می‌گردم. چند وقت حالم بد بود؟ از کی مریض شده بودم؟ یا مریضم؟ تا وقتی یادم است حالم همانطور بود و من دیگر فکر می‌کردم طبیعی است. یادم است پارسال با دوستی سفر می‌کردم و هر روز باید ساعتی گریه می‌کردم. این که می‌گویم «باید» واقعا باید بود. در جواب دوستم که هاج و واج مرا نگاه می‌کرد و دنبال خطای احتمالی خودش می‌گشت، می‌گفتم گریه طبیعی‌ترین اتفاق زندگی هر آدم است. بعد پیش خودم فکر می‌کردم چطور ممکن است این آدم اینهمه روز گریه نکند. واقعا گریه بخشی از زندگی هر روز بود.

حالا که برمی‌گردم و نگاه می‌کنم می‌بینم این ساعت‌ها در تخت نشستن و به هر بهانه‌ای خوابیدن و گریه کردن و پرخاش‌گری و استرس دایم و عجله برای چیزی که نمی‌دانستی چیست و عدم قرار در هیچ‌جا، همه بخش‌هایی از آن بود.

یک دوره‌ای می‌گفتم فصلی است. بعد فصل تمام می‌شد می‌گفتم به خاطر حجم درس و کار است. به خاطر روابط قاطی و سردرگمی‌های عاشقانه است، به خاطر نگرانی برای پدر و مادر و خواهر و برادر است، به خاطر تقاضانامه‌های دانشگاه‌ است. به خاطر استرس قبول نشدن،‌ پول نداشتن، سفر رفتن یا نرفتن و به خاطر هزار و یک چیز دیگر است و منتظر بودم. همیشه منتظر بودم که مقاله‌ام تمام شود،‌ ترم تمام شود، فصل تمام شود،‌ فلان آدم را از زندگی برانم، با فلانی قطع رابطه کنم بدون هیچ توضیحی و ... چرا هیچ‌کس به من نگفت؟ من که به خیال خودم این همه دوست‌ و رفیق دور و برم هست،‌ چرا هیچ‌کس نفهمید که مشکل من جدی است، خیلی جدی است؟ ما اصلا می‌دانیم کدامیک از دوستان‌مان افسرده‌اند؟ شاید هم آنقدر خوب نقش بازی می‌کردم که هیچ‌کس نمی‌فهمید. چند نفر را در طول این مدت، که کم هم نبود و عمرش به سال‌ها می‌رسید،‌از خودم رنجاندم؟ توضیح ندادم و رفتم؟ چندتا از رابطه‌هایم را فقط به خاطر استرس خراب کردم؟

درس تمام شد، کار خوب داشتم، سفر می‌رفتم. پول داشتم. در دانشگاهی که همیشه آرزویش را داشتم بین فقط سه نفری شدم که امسال قبولشان کرده، (بماند که تمام تقاضانامه‌های دانشگاه را با هق هق گریه پر می‌کردم) رابط‌های عاشقانه خوب داشتم، پدر و مادر مستقر شدند و ...همه بهانه‌های این سال‌ها تمام شده بود، اما من دیگر آنقدر حالم بد بود که حتی از تخت نمی‌توانستم بیرون بیاییم. هنوز هیچ‌کس به من نمی‌گفت تو چه‌ات شده؟ شاید مریض باشی.

دروغ چرا. گاهی خواننده‌های وبلاگم به من ایمیل می‌زدند و می‌گفتند که این چیزهایی را که می‌نویسی خوب نیست. شاید افسرده باشی. دکتر رفتی؟ خوب یادم است که یک روز از خانمی در کانادا ایمیل گرفتم که دکتر بود و به من تاکید کرده بود که حتما بروم پیش تراپیست یا روانپزشک. جدی‌اش نگرفتم،‌ نه اینکه ندانم افسردگی بیماری جدی است، فکر نمی‌کردم خودم مبتلایش باشم. فک می‌کردم «گذری» است. گذری که سال‌ها بود در من مانده بود و گذر نمی‌کرد.

شب تولدم بود. اسفند پارسال. قرار بود برویم شام بیرون. نمی‌توانستم از تخت بیایم بیرون. صبح آن‌روز، مامور پست، یک گلدان گل داده بود دستم و من حتی صبر نکرده بودم که برگه‌اش را امضا کنم. نشستم و شروع کردم به گریه. مامور پست شاید فکر کرده بود اشک خوشحالی است. از تخت آمدم بیرون. از همه لباس‌هایم بدم می‌آمد. گفتم با پیژامه می‌آیم. هیچی نگفت. گفت پس مجبوریم برویم یک جای دیگر. گفتم من فقط سالاد می‌خورم. بعد گفتم نمی‌آیم. بعد همانجا جلوی در کمد لباس‌ها نشستم و گریه کردم. مرا برد و صورتم را شست. اینبار تا وسط هال رفتم و باز زدم زیر گریه. حالا او می‌گفت که ولش کن اما من می‌گفتم که نه. باید برویم. یک بار هم توی ماشین گریه کردم. خیلی بد بود. شب خیلی بدی بود. خیلی بد.

نمی‌دانم اگر یکی از دوستانم از تجربیات افسردگی خودش نمی‌گفت و از دوا و درمانش، اصلا من آیا سراغ دکتر می‌رفتم یا نه. اما هرچه بود، آنقدر حالمان شبیه هم بود که بالاخره فردای روز تولدم، رفتم دکتر. دکتر عمومی خودم و نه روانپزشک. بیمه هم نداشتم. پول ویزیت را نقد دادم. پول داروها را هم. فکر می‌کردم چقدر گران اند، اما الان فکر می‌کنم این حال من این روزها چند می‌ارزد؟

بهتر شد. هر روز بهتر شد. کنار قرص‌های اصلی، یک دارویی هم برای برگرداندن قوای جنسی تجویز کرد. مدت‌ها بود فکر می‌کردم هر سکسی تجاوز است. چوب خشکی بودم و فقط می‌خواستم تمام شود. مدت‌ها بود خودم هوس تن نکرده بودم. نقشش را بازی می‌کردم. خیلی خوب بازی می‌کردم. انگار دوباره بالغ شدم. خودم را دوست داشتم. چند سال بود که از خودم و تنم متنفر شده بودم؟ چند بار موقع گریه گفت بودم که گریه می‌کنم چون از خودم متنفرم؟ یکی باید خوب یادش باشد.

گریه‌، هایی که «هرکس باید به طور طبیعی در روز مدتی را به آن اختصاص می‌داد» قطع شدند. خودم باورم نمی‌شد. این بخشی بود که گاهی هنوز هم فکر می‌کنم واقعیت ندارد. سال‌ها بود و من گریه هماغوشی هرروزه داشتیم. با دوستانم، با خواهرم، با پدر و مادرم مهربان‌تر شدم. حالا دیگر یک ساعت بعد از یک جا رفتن نمی‌گفتم برویم، برویم. برای اینکه حرف رفتن نزنم،‌ تا خرخره مشروب نمی‌خوردم. راه می‌رفتم. برنامه سفر می‌چیدم. دیگر نگران زندگی ده سال آینده نبودم. سررسید دو سالانه‌ام را انداختم دور. حالا دیگر من قرار نبود بدانم که سوم آپریل سال بعد قرار است کجا باشم. حتی نمی‌دانم فردا ممکن است کجا باشم. چقدر رها شدن از این سررسید و نگرانی برای سال‌هایی که هنوز نیامده اند و اصلا معلوم نیست تو باشی که آمدنشان را ببینی یا نه،‌ خوب بود. خوب است.

بعضی‌ها می‌گویند اگر وابسته شوی چه؟ یا آیا مطمئنی که این حالت‌ «واقعی» است. نمی‌دانم. جواب هیچ‌کدام هم برایم مهم نیست. فقط می‌دانم نمی‌خواهم برگردم به آن روزها. الان تصورشان هم تاریک و ترسناک است. واقعیت مگر غیر از چیزی است که در آن زندگی می‌کنیم؟ واقعیت هیچ‌کدام ما یکسان نیست. فکر می‌کنم افسردگی خیلی جدی است. خیلی. خیلی. ما نمی‌شناسیمش و از گفتن اسمش هم فرار می‌کنیم. این وسط دوستان و عزیزانمان هم هستند. حال‌شان را تشخیص نمی‌دهیم. فکر می‌کنیم آن روز از «دنده چپ» بلند شده‌اند، پریود‌اند،‌ یا گاهی بهشان برچسب «مودی» بودن می‌زنیم. فکر می‌کنیم باید بگویم. هنوز از خودم سوال می‌کنم که چرا از بین اینهمه آدم کسی به من چیزی نگفته بود؟

5:05 PM Permalink

September 29, 2010

پدر شده. سه سال است که ازدواج کرده‌اند و خانمش بچه می‌خواسته. او هم مخالفتی نداشته و،‌ به قول خودش اصلا فکر نمی‌کرده که بچه‌دار شدن آمادگی پدر را هم لازم دارد. می‌گفت که همیشه فقط به آمادگی خانمم فکر کرده بودم و اینکه هر وقت او بخواهد، بچه دار می‌شویم.

آمده بود که، به قول خودش، چند ساعت فرار کرده باشد، اما، باز هم به قول خودش، مگر پدر و مادر شدن فرار دارد؟ می‌گوید بچه هر شب بی‌دلیل تا خود صبح گریه می‌کند. دکتر فقط می‌گوید چیزی نیست و بعضی از بچه‌ها اینطورند. دخترشان چهار ماهه است.

مرخصی شغلی خانمش هم تمام شده و باید برگردد سر کار. انگار قرار گذاشته‌اند که یک سال اول بچه را به پرستار نسپارند و خودشان به نوبت در طول روز مراقب بچه باشند. هردویشان شغل دانشگاهی دارند.

احساس بدی داشتم وقتی اینجا بود. شام پختم و مشروب خوردیم. تمام مدتی که کنار گاز ایستاده بودم تا ماکارانی جوش بخورد،‌ به این فکر می‌کردم که زن باید الان بچه را روی دوشش گذاشته باشد و هی ناز کند و تکانش دهد. می‌گفت: احساس وظیفه می‌کنم که هر شب همراه خانمم بیدار باشم، اما گاهی سرم می‌افتد و خوابم می‌برد و وقتی از خواب می‌پرم، زن هنوز نشسته و دارد بچه را تکان می‌دهد.

بعد از یکی دوساعت کلنجار رفتن با خودم، موقع رفتنش گفتم که حسم خوب نیست. با اینکه در خانه‌ام همیشه به رویش باز است، اما حس بدی دارم اگر پناهگاه فرار، در این موقعیت باشم. بخصوص که این توافق دوطرفه هم نیست و زن نمی‌دانست که اینجاست. ادعاهایی هم ندارم که تا به حال مهمان اینطوری نداشتم، اما انگار این موقعیتش سنگین بود. یک طوری بود که نتوانستم خوب توضیح دهم. حسم این بود که دوست ندارم وقتی این تصویر جلوی چشمم است، میزبانی کنم.

فکر کنم بیشتر از اینکه ناراحت شده باشد، غمگین شد. گفت شاید رفتم طلاق گرفتم. کم آورده‌ام و می‌خواهم اصلا از این شهر و کشور بروم. نمی‌دانم چقدر جدی بود. هرچه بود ترسناک بود.

4:26 PM Permalink

September 25, 2010

رابطه بیمار است. هر دویمان این را می‌دانیم. امشب گفت که گریه‌آور شده و درد دارد. به بن‌بست رسیده؟ نمی‌دانم. گارد‌ گرفته‌ایم و حتی صحبت‌های عاشقانه‌مان هم محتاط شده‌است. من کلماتش را تحلیل می‌کنم و او عکس‌العمل‌های مرا.

با همه شوقی که همیشه برای دیدنش و درآغوش کشیدنش و بوسیدنش داشته‌ام، این‌بار می‌ترسم در آغوشش هم تنها باشم، تنها باشد. آنقدر گفته که موهایت فر ات را کوتاه کن که می‌ترسم اگر سرم را بگذارم روی سینه‌اش، مجبور می‌شود چانه‌اش را بگذارد روی سرم و چندشش شود. یا از آن طرف فکر می‌کنم من آنقدر روی غذا خوردن غر زده‌ام که بترسد مرا دعوت به هیچ غذا خوردنی کند، یا باور کند که من دارم از غذا خوردن با او لذت می‌برم. جزییاتی به همین اندازه کوچک.

جزییاتی به همین اندازه کوچک و من نمی‌دانم بی‌تابی این شب‌ها از شوق دیدن دوباره‌اش است یا ترس از رو به رو شدن دوباره. کاش بیدار بود و برایم شعر می‌خواند.

(لطف می‌کنید اگر نوشته‌های این مدلی را تحلیل محتوا نکنید. راستش تحلیل‌ها از رابطه‌های عاشقانه مرا می‌ترساند و می‌دانم یکی از دلایلی که دیگر از رابطه‌(هایم) نمی‌نویسم، تحلیل‌هایی است که فقط از خواندن چند خط می‌آیند)

9:39 PM Permalink

كلمات

يُسمعني.. حـينَ يراقصُني
كلماتٍ ليست كالكلمات

يأخذني من تحـتِ ذراعي
يزرعني في إحدى الغيمات

والمطـرُ الأسـودُ في عيني
يتساقـطُ زخاتٍ.. زخاتی

يحملـني معـهُ.. يحملـني
لمسـاءٍ ورديِ الشُـرفـات

وأنا.. كالطفلـةِ في يـدهِ
كالريشةِ تحملها النسمـات

يحمـلُ لي سبعـةَ أقمـارٍ
بيديـهِ وحُزمـةَ أغنيـات

يهديني شمسـاً.. يهـديني
صيفاً.. وقطيـعَ سنونوَّات

يخـبرني.. أني تحفتـهُ
وأساوي آلافَ النجمات

و بأنـي كنـزٌ... وبأني
أجملُ ما شاهدَ من لوحات

يروي أشيـاءَ تدوخـني
تنسيني المرقصَ والخطوات

كلماتٍ تقلـبُ تاريخي
تجعلني امرأةً في لحظـات

يبني لي قصـراً من وهـمٍ
لا أسكنُ فيهِ سوى لحظات

وأعودُ.. أعودُ لطـاولـتي
لا شيءَ معي.. إلا كلماتْ

نزار قبانی

12:18 AM Permalink

September 23, 2010

معلم عربی اصرار دارد هر کلمه‌ای را به سه گویش مختلف عربی بگوید: مصری، لبنانی و عراقی. نمی‌دانم دلیلش چیست اما بسیار گیج‌کننده است حتی برای کسانی که چند کلاس هم عربی خوانده‌اند. امروز فهمیدم که کیف حالک به گویش عراقی‌ می‌شود: اشلونک. تمام روز یاد سفری بودم که از پا تا سرش این آهنگ بود. دلتنگی بدی آمد بعدش.

هوای این‌روزهای اینجا خوب و گرم است. درس‌ها اما ترسناک و زیادند. دوباره بچه‌ مدرسه‌ای شدم، آنهم دوازده ساعت در روز. آمدم خانه شمع روشن کردم و ماست و چغندر و سیر خوردم. درس‌ها ترسناکند و من آب دهنم را قورت می‌دهم و تنها دلداری که به خودم می‌توانم بدهم این است که حداقل دوستشان دارم. هرچند مطمئنم هیچ هفته‌ای نمی‌توانم خواندنی‌ها را تمام کنم.

9:09 PM Permalink

September 18, 2010

این پستی است که باید شامل خودسانسوری می‌شد

دیر شده بود. سریع از حمام آمدم بیرون و خشک کرده نکرده، لباس پوشیدم. دستبند سبزم را پیدا نمی‌کردم. دستبندم یک بند پارچه‌ای است که چند دور، دور دستم می‌پیچمش. همان روزها هم گره‌اش زدم. جنس پارچه کشی‌ است و لازم نیست گره‌اش را باز کنم.

دیر شده بود، اما انگار چیزی کم بود. به صورتم کرم می‌مالیدم و دنبال دستبند می‌گشتم و فکر هم می‌کردم. فکر می‌کردم، این چنگ زدن به این دستبند از روی استیصال است. از خودم خجالت کشیدم، اما فکر کردم تمام شده. فکر کردم دیگر سبزی درکار نیست. فکر کردم بستن این هم به دستم مسخره شده. آن روزها می‌خواستم بگویم آهای مرا هم ببینید. لطفا من هم یکی از شما باشم. خودم را می‌چپاندم توی آن مردم و دلم به این دستبند خوش بود. خجالت کشیدم، اما وقتی دستبند را زیر میز پیدا کردم، فکر کردم چه دلخوشی بیهوده‌ای.

الان هم عکس‌های باران کوثری و رخشان بنی‌اعتماد را در جشن خانه سینما دیدم که یکی دستبند و کتونی سبز داشت و دیگری هم شال-روسری سبز. عکس‌ها را در گوگل‌ریدر همخوان شده‌اند، بارها و بارها.

شاید نباید این را بگویم، شاید اصلا باید خجالت بکشم که چرا اینطور فکر می‌کنم، اما همخوان‌کردن این عکس‌ها هم انگار از روی استیصال است. انگار داد بزنیم نگاه کن. من هنوز زنده‌ام. اما این صدای ضبط شده‌ مرده‌ای باشد که خودش هنوز باورش نشده مرده. انگار از روی همان عادت یک چیز به دستم کم است، با دیدن هر سبزی باید پخشش کنیم و منتظر باشیم یکی با کتونی آل استار سبز بیاید تا ما فکر کنیم این هم علامت است! پس زنده‌ایم. درست می‌شود. صبر تا آل استار بعدی.

* زیر سوال بردن کسی، خصوصا مردم داخل ایران برای این ناامیدی شخصی، باید آخرین چیزی باشد که به ذهن کسی خطور کند از خواندن این نوشته. حسم بود از بستن دستبند سبز، بدون اینکه اصلا دیگر ذوقی و امیدی مانده باشد. شاید فقط امروز بود.

2:39 AM Permalink

September 16, 2010

عاشقیت در حوصله

زمان عاشقیت در حوصله است.

حوصله داشتی مهربانی، جواب تلفن می‌دهی، اس ام اس می‌دهی قربان صدقه می‌روی، ایمیل رسیده نرسیده جوابش توی باکس‌ات است، هرجا می‌روی یک دانه عکس می‌گیری می‌گویی قربانت بروم کاش تو هم اینجا بودی، الهی این چایی کوفتم شود که تو نیستی که قندش شوی...

خب گاهی هم حوصله ندارد دیگر. «طبیعی» است تو را یادش برود. مثلا جواب تلفن ندهد. هزار ایمیل بفرستی و به هیچ جایش نگیرد و کلا آن روز با تو و عاشقیت با تو «حال» نکند. اما حواست باشد. تو همیشه باید عاشق بی‌عیب و ایراد و تمام وقت باشی که اگر یک وقت حوصله‌اش وسط روز و نصفه شب، شاید هم در روزهای بعد، برگشت، خدای ناکرده ناامید نشود و به تریج قبای مبارک برنخورد!

حکایت زندگی من است.

2:57 PM Permalink

می‌دانم بدجنسی کردم. می‌دانم نمی‌دانست چطور باید بیاید جلو و بگوید. می‌دیدم که می‌خواهد. می‌دیدم که بلد نیست. می‌دیدم که تمام وجودش استرس شده. تلاشش را هم کرد. من زدم به کوچه بغلی. یعنی که اشتباه کردی. بعد باورش شد که اشتباه کرده.

باید تمرین کند.

12:50 AM Permalink

September 15, 2010

Color Does Matter

در مراسم قسم تابعیت آمریکا، همان وقت که آدم دست‌هایش را بالا می‌برد و پشت سر قاضی عالی‌مقام یک چیزهایی را تکرار می‌کند، آن وسط‌ها، یک جا هم باید بگوید که قسم می‌خورم اگر روزی لازم شد برای دفاع از آمریکا اسلحه را در آغوش گرفته و بجنگم.

از یک جایی در بزرگ‌سالی تصمیم‌‌گرفته بودم دیگر دروغ نگویم. هیچ مدل، به هیچ قیمتی. از روز قسم به این فکرم که تصمیم را به «سفر» فروختم؛ پاسپورت آبی

1:02 AM Permalink

September 6, 2010

پایین- سه

در خانه تازه تلوزیون ندارم، اما در عوض اتاق مهمان دارم که برایم بسیار لوکس و تازه است. این‌همه سال زندگی در یک‌خوابه‌ها و استدیوهای دانشجویی اجازه این بلندپروازی‌ها را نمی‌داد. حالا با ذوق به مهمان‌ها می‌گویم که اتاق اول مال شماست. بعد اگر شب بمانند،‌ بهشان ملحفه و روبالشی نو می‌دهم و برایشان حوله هم خریده‌ام. برای منِ رفیق‌باز، بهانه تازه‌ای است برای مهمانی‌دادن.

حیاط هم دارم. یک حیاط که جای گل‌کاری و سبزی‌کاری دارد. یک دیواری هم کنار حیاط است که فکر کردم باید تاک بکارم پایش و انگور عسکری برداشت کنم. هنوز نگشتم ببینم گل‌های مناسب این آب و هوا کدامند و آیا آرزوی دیرینه «شمعدانی قرمز دور همه باغچه» می‌تواند محقق شود یا نه. شب‌ها و اول صبح مه از دریا می‌آید توی حیاط. حیاط هم سبز و بوی دریا هم می‌‌دهد. خود شمال است.

سیگار دیگر نمی‌کشم. یعنی نمی‌توانم بکشم. فکر می‌کند به مرض ارثی خانوادگی دچار شدم: آسم. پدرم هم همسن و سال الان من بود که بیماری‌اش شروع شد. حالا یک پک سیگار زدن، یعنی همه شب سرفه کردن و نخوابیدن. البته تجویز سرخود است و هنوز دکتر نرفته‌ام. اینهم منتظرم که بعد از یک‌سال بیمه‌دار شوم به مدد دانشگاه و بتوانم بروم. سبب خیر لابد همین آسم است!

فردا هم می‌روم رئیس دانشکده را ببینم. امیدوارم نپرسد که تابستان خود را چگونه گذراندید یا حداقل انتظار مقاله و مطالعه نداشته باشد! رسما هیچ‌کار مرتبط با درس و رشته‌ام انجام نشد. هم می‌دانم دلم می‌خواهد این درس بخوانم، هم فکر پنج، شش، هفت، هشت، ...سال دیگر خواندن تئوری‌ها و کتاب‌هایی که اصلا نمی‌دانم به درد کاری که من می‌خواهم بکنم می‌خورند یا نه، یک مقدار ترسناک است. جواب سوال اینکه خوب چرا چیزهایی را که به درد خودت می‌خورند نمی‌نویسی این است که اغلبشان نوشته نشده‌اند.

پس‌فردا هم دوباره چشم‌هایم را قرار است عمل کنم. دیشب خواب دیدم که لیزر از توی چشمم رفته به عصب دست راستم زده و دستم فلج شده و حالا یک دست مصنوعی دارم. درد هم می‌کرد توی خواب. حالا نمی‌دانم اگر این دفعه دوم هم عملش خوب نباشد، چه کار باید کرد.

5:54 PM Permalink

September 5, 2010

یک روز آدم باید یاد بگیرد که خودش بشود آدم رفتن. سخت است. آدم‌ها سیاه و سفید نیستند، خاکستری‌اند. بد مطلق نیستند که اگر بودند رفتن خیلی آسان بود. باید دید در این نیمه خاکستری، کدام رنگ را تو بیشتر می‌بینی. آن رنگ پررنگ‌تر، به چشم خودت، را می‌خواهی یا نه. گاهی آدم همه این‌ها را می‌داند، اما یک «چیز خوش‌آیندی» هم هنوز نفس می‌کشد. یک چیزهای مشترک خوبی است که خاطره‌اند، تاریخ‌اند، تجربه‌اند. آدم نمی‌خواهد از آنها ببرد. بعد می‌ماند در برزخ بمانم یا بروم. یکی می‌گفت، اولین باری که به رفتن فکر کردی، تمام است. بعد از آن فقط داری «کش اضافه»اش می‌دهی. اما کو این شهامت اعتراف به اینکه می‌دانم هم من خاکستری‌ام هم تو. اما نمی‌خواهم عذاب هم باشیم. یا حتی صریح‌تر از آن، نمی‌خواهم خودم در عذاب باشم. رفتن کار سختی‌است.

5:46 PM Permalink