
میگوید در حرفهایش، در کارهایش، در نگاهش عشق نمیبینم. میگوید آن چیزی که من «امر» میبینم، عاشقانه آرامی است از ذوقش برای کاری که دوست دارد من بکنم، یا باهم بکنیم.
گیجم. من همیشه رهاتر از همه این حرفها بودم. حالا دست و پایم انگار بسته است. انگار باید حواسم باشد که دم به تله ندهم، که بالم گیر نکند. که یک جوری این وسط، روی این مرز باریک، راه بروم که نه او برنجد و نه من زنجیر شوم. سخت است. گاهی از این ور میافتم و گاهی از آنور.
من حریم شخصیام وسیع است. میروم توی لاک وقتی کسی سرک بکشد توی این فضا. آدم کاری را به خاطر دیگری کردن نیستم. نخواستم کسی به خاطر اینکه مرا میخواهد کاری کند یا عوض شود و اینکه کسی از من همینها بخواهد را عشق نمیدانم.
دوست دارم بعضی وقتها گم شوم و به هیچ کس هم توضیح ندهم چرا خبر ندادم که کجایم یا چرا جواب تلفن و ایمیل نمیدهم. نه گفتن تمرین بزرگ زندگی من است. من یاد گرفتم به چیزهایی که دلم نمیخواهد بگویم نه. عقیده دارم این ربطی به دوست داشتن ندارد. کسانی که دور و برم باقی ماندهاند، این را میدانند که دوست داشتنم به معنای همیشه با آنها بودن نیست.
نمیخواهم بین «او» و قیمتی که باید این وسط برای این «گردنکشی» بپردازم، انتخاب کنم. کاش من رها را دوست داشت.
English Weblog
archives
by dateMarch 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category