
قرار بود یک قراری را قطعی کنم یا اینکه بگویم نمیشود و نمیروم. وسط تاخیر هواپیماها و بیتلفنی و دزدی و حال طوفانی استقبالکننده و بعد هم اسبابکشی و بیاینترنتی گم شد. شاید همه بهانه باشد و فقط یک جمله که نمیتوانم بیایم، خیلی راحتتر بود.
حالا برگشته به ولایت خودش آنطرف مملکت. حالا فهمیدم سفرش را کج کرده بود و چند روزی اضافه مانده بود فقط برای آن چایی که گفته بودم آن عصر باهم بخوریم، حالا فهمیدم چقدر منتظر همان یک خط بوده و اینکه نیم ساعت ببینیم هم را.
از خودم و این آدم بدقولی، که من میدانم و با اطمینان هم میدانم که نیستم، اما اینبار به بدترین نحو ممکناش شدم، بدم میآید. نه تنها تصورات خودش را خراب کردم، که تصورات آن دوست دیگرم را که آنقدر خواسته بود ما هم را ببینیم.
ایمیل زدم که حق دارد نبخشد، اما بگذار یکبار هم را ببینیم بعد متنفر باش. هنوز جواب نداده. به طرز بدی حالم بد شده از وقتی جزییات جریان را فهمیدم. اصلا من لایق اینهمه نبودم.
English Weblog
archives
by dateMarch 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category