" /> Baloot: March 2010 Archives

« February 2010 | Main | April 2010 »

March 30, 2010

یادداشت‌های پراکنده در سفر-۳

روی کاغذ همه چی خوب است. آدم می‌داند مبدا تاریخش نیست. می‌داند نه اولی است و نه آخری. حقی ندارد. مالکیتی ندارد. لذت می‌برد. زندگی می‌کند. اصلا هست. همین اصل بودنش زیباست. می‌وزد و می‌رود، اما وقتی هست خوب است. روی کاغذ همه اینها عالی‌است.

از کاغذ که بیرون می‌آید دردش شروع می‌شود. باید ببینی و مزه کنی حضور قبلی‌ها را،‌ فعلی‌ها را، جوانه زدن‌های آینده را. باید تاریخ پای شعرهایش را نجویده قورت بدهی که کمتر گلویت بسوزد. باید لبخند بزنی به آدمی که رو به رویتان نشسته‌است و می‌دانی روزی جای تو بود، روزی جای تو خواهد بود، اصلا همین الان یکی دیگر توست. زیر لب بگویی تکرار کنی تو حقی نداری، تو حقی نداری، تو حقی نداری و نجوایت را با آبجو بدهی که برود پایین.

می‌خواستم ندانم، نبینم، نشناسم، اما، اگر جرات نکنم بگویم که همه، بخش بزرگی از زندگی‌اش است. حقی ندارم که بخواهم بگویم کنارش بگذارد. درد دارد. خیلی.

3:40 PM Permalink

March 29, 2010

یادداشت‌های پراکنده در سفر-۲

از تاریخ پای همه شعرهایت متنفرم.

10:37 PM Permalink

March 28, 2010

یادداشت‌های پراکنده در سفر-۱

گفته بود خسته‌ام، عصبی‌ام. می‌خوام بخوابم. گفتم بخواب. فردا حرف می‌زنیم. فردا همیشه همه چیز بهتر شده بود.
راست گفتم. فردا همیشه همه چیز را زورکی یادمان می‌بردیم.

5:33 PM Permalink

March 27, 2010

سفرم.
دوستای خوب، غذاهای عالی، شراب معرکه، شب‌های گرم لب دریا...وبلاگ فعلا هیچ محلی در زندگی نداره.

10:20 PM Permalink

March 20, 2010

نوشتن این پست شب عید شروع شد، هنوز هم نمی‌دانم چطور تمامش کنم

چند روز قبل مادرم سرما خورده بود و آمده بودم ببرمش دکتر. دیدم هفت سین چیده‌‌اند و بساط سبزه و ماهی و سنبل به راه است. ای ولی گفتم و شب هفت سین خودم را هم با سمنوی دزدی از خانه آنها چیدم. تحویل سال به وقت ما ده و نیم صبح بود. ساعت نه و نیم با سردرد از مستی دیشب، دوش نگرفته و مسواک نزده آمدم دوباره اینجا برای تحویل سال. دیدم هفت سین‌شان عوض شده. شمع‌های سبز گذاشتند، ظرف سین‌ها را عوض کردند و سفره زیرش هم سبز شده. داشتم نگاهش می‌کردم که مادرم گفت، بابایت گفته امسال باید شمع سبز روشن کنیم، بقیه‌اش را هم سبز کردیم.

روز انتخابات من استانبول بودم. گیج و گم. صدای اذان شبانه لب دریا بود و گریه من لامذهب. راهپیمایی‌های سکوت بود و موهایی که مدام سیخ می‌شدند بر روی پوست. عقلی که آخرش جلوی مرا گرفت که آن پرواز دو ساعته تهران را نروم. هنوز لعنت می‌فرستم به تمام قول‌های عالم که جلوی مرا گرفتند.

ویدئوی ندا که آمد، در کنفرانسی در آلمان بودم. هنوز گیج و گم. بهت زده نشسته بودم کف زمین و به بقیه می‌گفتم نبینید. نبینید. قلبم دست کسی بود که در خیابان‌های تهران گاز اشک آور می‌خورد و می‌دوید. روزایی بود که آرزویمان فقط زنده برگشتن کسی بود. آن هفته،‌ آن روزها همه ما سال‌ها یک‌دفعه بزرگ شدیم.

بعد یکی یکی حادثه‌ها آمدند هر شب، هر هفته، هر ماه. سفر کردم زیاد شاید برای فرار از مریضی که خودم قبولش نمی‌کردم. دلم هم دور دنیا مرا می‌چرخاند. یک مرحله از درسم تمام شد. این تقاضانامه‌های دانشگاه نفس خودم و هرکس که یک جوری با من در ارتباط بود را گرفت. هنوز باورم نمی‌شود که تمام شدند وسط آن افسردگی و آنهمه گریه.

یک ‌خورده اوضاع بهتر شد. دوستانم آمدند کمک. بالاخره لجبازی را تمام کردم و شروع کردم به دارو خوردن. دانشگاهی که همیشه آرزویش را داشتم و رشته‌ای که همیشه می‌خواستمش قبول شدم. با یک انسان فوق‌العاده جاده‌نوردی طولانی کردم،‌ دیدم که می‌خواهم همیشه اینطور مسافر بمانم. کارم را و محیط کارم را دوست دارم.

دیدم چقدر این ارتباطات آنلاین مریضم کرده بود، چقدر وسط آن مریضی آدم‌هایی را می‌خواستم که ببینمشان، که لمسشان کنم، که بخندم به جای دو نقطه دی. حالا کمتر شده این وضع آنلاین بودن. یک ذره کتاب، یک ذره فیلم، یک ذره عکاسی، یک ذره ورزش اجباری.

پاییز باید از اینجا بروم. تنها. حتی به سرم زده که خانه خودم را بخرم. شهری ساحلی‌است، پر از درخت‌های نخل و کوهی که به دریا می‌رسد. یک چیز در مایه‌های رامسر خودمان. وسوسه کننده‌است. شاید هم واقعا به سرم زد و خودم مالک جایی شدم. اگر بدانم که دست و پایم را نمی‌بندد که سفر کنم شاید آمدم اینجا چند وقت دیگر نوشتم که یک انسان صاحب‌خانه‌ای هم شده‌ام.

خانم صاحب مغازه ایرانی شهرمان می‌گفت که هیچ سالی مثل امسال، مشتری سفره هفت سین و مخلفاتش را نداشته. فکر کردم حوادث امسال ایران، همه را ایرانی‌تر کرد. بعد از سالها امسال همه می‌خواستند ایران باشند، همه یک جور حس تعلق خوبی داشتند. دستبندهای سبز همه ما را به هم وصل کرد. این است که این سفره سبز و این شمع‌های سبز برای من مبارک است. یک حس خوبی است که آدم می‌بیند پدر و مادر همیشه بدبینش هم سبز شده‌اند.

حالا هم امید دارم. فکر می‌کنم شعور همه مان یک تکانی خورده. یک خورده یاد گرفتیم نقد سازنده کنیم، صدای مخالف را بهتر بشنویم، همه را با یک چوب نرانیم. شاید هم من خوش‌خیالم. اما تلقین یا واقعیت، مثل همان دارو‌ها، فعلا که دلم روشن است. مثل همین شمع سبز سر سفره.

2:14 PM Permalink

March 17, 2010

نگاهی به تحول رشته مطالعات زنان از سال ۱۹۷۰ در آمریکا

به مناسبت بزرگداشت ماه مارس «ماه تاریخ زنان» برنامه «بهم بیشتر بگو»ی رادیوی ملی مردمی، میزبان افرادی‌است که به نحوی به ساخته‌شدن تاریخ زنان کمک کردند. این برنامه نگاهی دارد به تحول رشته مطالعات زنان در دانشگاه‌های آمریکا.

In honor of Women's History Month, Tell Me More is hosting a series of conversations about the contributions of women in history. Host Michel Martin speaks with Beverly Guy-Sheftall, president of the National Women's Studies Association, about the evolution of women's studies programs in American universities.


این برنامه را اینجا بشنوید.

11:37 PM Permalink

March 16, 2010

من گمشده بعد از مهاجرت را این وبلاگ پیدا کرد

رئیس جدیدی برای مرکزمان آمده بود و جلسه معارفه بود. یک مقدار در مورد خودش و سوابقش حرف زد و گفت حالا بیاید یک بازی بکنیم که «یخ‌هایمان آب شود». گفت اگر قرار باشد در یک کلمه خودتان را معرفی کنید، آن کلمه کدام است؟

فکر کردم بگویم ایرانی؟ مهاجر؟ زن؟ دانشجو؟ فمینیست؟ خاورمیانه‌ای؟ شهروند جهانی؟ فرزند ارشد؟ مسافر؟ نوبتم که شد، گفتم: بلاگر

بقیه این مطلب را اینجا بخوانید

11:33 PM Permalink

March 15, 2010

از روزنامه نگاران پناه‌جوی ایرانی حمایت کنیم

11:53 PM Permalink

March 11, 2010

بالاخره پیدایش کرده‌بودیم. برای خودش داستانی شده بود این کت که در هیچ جای جهان انگار یا آن رنگ پیدا نمی‌شد یا اندازه من، اما بالاخره پیدایش کرده بودیم. آنهم درشهری وسط برف و یخ، جاییکه اصلا گمانش را هم نمی‌کردیم. در قسمت حراج خورده‌ها. طبقه دوم. اتاق پرو هم نداشت.

کت را داد دست من و گفت که می‌رود یک پیراهن برای زیرش پیدا کند. یک دفعه تنم داغ شد. فکر کردم تا برود و بیاید نمی‌رسم به اتاق پرو طبقه اول. دور و برم هم خلوت نبود. زدم به سیم اخر. رویم را کردم طرف دیوار و پالتو و هرچه که زیرش بود را در آوردم. کت را همانطور تک پوشیدم و تنها دکمه‌اش را که روی نافم بود بستم. روی شلوار مرتبش کردم، آب دهنم را قورت دادم و برگشتم.

تا از آن سر سالن به من برسد، باز همه جهان بنده‌ آمده بود و همه چیز غیر از او ساکن بود. آمد. هوس خالص بودم. نگاه کرد و لب گزید. گفتم اندازه است. گفت مبارک است. مبارک بود.

10:19 PM Permalink

March 9, 2010

تو این مملکت دکتر رفتن یه چیز تو مایه‌های خارج رفتنه از لحاظ توان مالی جریان!‌

8:38 PM Permalink

March 8, 2010

یک گلدان لاله قرمز

صدای زنگ ساعت، بغض
کامپیوتر،‌کار، فراموشی
«به قانون رسما، تنی تو فقط تن»
تلفن، پیغامگیر
زنگ در، امضا، یک گلدان لاله قرمز
یک گلدان لاله قرمز، بغض
تلفن، پیغامگیر
کامپیوتر، کار، فراموشی
تلفن،‌ دوست، فهم
چای، نقل
تلفن، پیغامگیر
تلفن، یک گلدان لاله قرمز، بغض
کامپیوتر، کار، فراموشی
رها، غرور، عشق
تلفن،‌ بابا، بغض
تلفن، پیغامگیر
کامپیوتر، کار، فراموشی
ودکا، عق، هق هق
آب داغ، کتاب، آب داغ
«به چشمی که فصل تگرگه»
تلفن، تو، ...
چای، کتاب‌فروشی، تلفن، پیغامگیر
تلفن، پیغامگیر
ایمیل، دیلیت
تلفن، دوست، بغض
«به این سال و ماه شکسته»
آب داغ، هق هق
آرامش، شام، زیتون
منا، عشق، غرور
بابا، مامان، چای، بوسه، کادو، گرما، تعلق
ایمیل، تشکر، تشکر، تشکر
پیاده‌روی نیمه شب، سیگار، یک گلدان لاله قرمز
وبلاگ، تصمیم، تردید
تلفن، دوست، بوسه‌ای بر ستاره‌ها
تیغ، موهای ریخته کف حمام، کله صاف
بیست و نه سالگی

12:43 AM Permalink

March 7, 2010

Free Fall

The Ripp
by Portishead

12:39 AM Permalink

March 6, 2010

احساسات متناقضی با این موهای در حال بلند شدن (الان دیگه باید پنج سانتی‌متر شده باشند) مشکی شده دارم. رفتم یه بلایی سر رنگ قرمزش بیارم، اما مشکیه به سفیدها رحم نکرده. همه رو گرفته. یه جوری تقلبیه خودم رو دیشب تو آینه دیدم. زنی که من نیستم. رنگ مشکی با سفیدهای موهام همون کاری رو کرده که لبخند‌های روی صورتم با دلم می‌کنن. زنه توی آینه خیلی تقلبی بود. رنگ مشکی به اندازه خودم بازیگر خوبی نیست.

2:34 PM Permalink

March 5, 2010

حالا دیگه می‌دونم صفحه چتش چه شکلیه. اون چند اینچ دنیا رو هم که فکر می‌کردم فقط سهم منه،‌ حالا دیگه می‌دونم بین بی‌شمار پنجره قسمت می‌شه. دیگه حتی تو اون چند اینچ هم احساس امنیت ندارم.

2:30 PM Permalink

March 4, 2010

یعنی اگه امسال سبزه سبز نکنیم،‌ پس چه سالی سبز کنیم؟

2:23 PM Permalink

March 3, 2010

تبعیض بر اساس جنسیت - یکم

بنابر تعریف ویکی‌پیدای فارسی « تبعیض جنسی یا جنسیت‌گرایی (به انگلیسی: Sexism سکسیزم) به معنی باور یا نگرشی است که یک جنسیت یا جنس را پست‌تر از دیگری، و درجه دوم می‌داند. این امر موجب تبعیض منفی نسبت به انسان‌ها بر اساس هویت واقعی یا فرضی جنسیتی ایشان است. این مفهوم همچنین می‌تواند در اشاره به نفرت یا بدگمانی نسبت به یک جنس (زن‌ستیزی و مردستیزی) ، و یا کلیشه‌ای کردن مردانگی در رابطه با مردان و زنانگی در رابطه با زنان باشد.»


سایت تابناک در مطلبی که امروز، دوازده‌ اسفند، و تحت عنوان «نطق رسای خانم وزیر در تاریکی» منتشر کرد نوشت: « مجری آيين بزرگداشت نيز از دکتر دستجردی به علت اينکه با اعتماد به نفس کامل و بدون داشتن ميکروفون به سخنراني پرداخته بود ،قدردانی کرد»

بسیاری از اوقات فمینیست‌ها متهم به این می‌شوند که خودشان نگاه جنسیت‌زده دارند که به این جدایی زن و مرد دامن می‌زند. یعنی توجه‌شان به جنسیت است نه به انسانیت فرد. این نقد- که فکر می‌کنم گاهی خیلی هم درست است- جای خود دارد، اما در مثال‌هایی از این دست کافی است فکر کنیم اگر وزیر بهداشت یک آقا بود، آیا باز هم مجری از وی به خاطر با «صدای رسا» و بلند حرف زدن تشکر می‌کرد؟ به جایگاه این دو نفر هم دقت کنید. یکی مجری یک مراسم است و یکی وزیر مملکت.

این نکته را هم شاید بد نباشد که بدانیم که وقتی وزیر بهداشت،‌ خانم دستجردی، نتایج آزمون دستیاری پزشکی سال هشتاد و هشت را به خاطر لو رفتن سوالان و تقلب در آن باطل می‌کند، جهان نیوز در مطلبی تحت عنوان «اقدام مردانه اولین وزیر زن جمهوری اسلامی» می‌نویسد:

«در ساعات پیش از برگزاری آزمون دستیاری تخصصی پزشکی در حالی که به مانند بسیاری از سال های پیش از دولت نهم، مسئولان برگزاری از لو رفتن سوالات خبردار شدند اما کمتر کسی گمان می کرد که این بار اولین وزیر زن جمهوری اسلامی کاری مردانه کند....پس از اطلاع وزیر بهداشت از چنین اقدامی، با توجه به قرار گرفتن در ساعات پایانی منتهی به برگزاری آزمون ، وی تصمیم می گیرد که این آزمون برگزار شده و پس از آن بیانیه ابطال آن به دلیل تقلب صادر گردد.»

1:45 PM Permalink

March 2, 2010

یک دسته لاله سفید در خانه‌ام جامانده.

5:13 PM Permalink