
« January 2010 | Main | March 2010 »
عادت به باج دادن نداشتم، اما دارم عادت میکنم.
Permalink
کوه صبر بود. چه بر سرش آوردم من امشب؟
Permalink
8:10 PM
«خیلی وقتا به روی خودم نمیارم
و نمی فهمم
و درگیرم
و می ترسم
و لذت می برم
و جلوب دلمو می گیرم
و باز ادامه می دم»
Permalink
من عادت به دیلیت ندارم. اما از این همه چس ناله خودم عقم گرفته. پست قبلی دیلیت است. اصلا وقتی آدم خوابش میآید، نباید پست هوا کند. الان میروم میشکاس. ناسلامتی امروزٍ پارسال بود.
Permalink
حالا دیگه جاده نیست. بیصدا هق هق میکنم.
Permalink
.ای تو روحت استاد که برامون روزنه مورد عنایت قرار نگرفته باقی نذاشتی با این کارت
Permalink
قصههای من و میزم- یک
چند روزه دوباره کار میکنم. از توی خونه. خوبی کار آنلاین بیشتر از هرچیزی اینه که آدم هرجای جهان باشه میتونه کارش رو بزنه بغلش و ببره. ببینم این یه مدت چقدر از این موهبت استفاده خواهم کرد.
البته ساعت کارش به شدت هستهایه، اما برای من عاشق خواب بعد از ظهر خوبه. ظهر کارم تمام میشه و همه شوق و ذوق ساعت شش صبح بیدار شدنم برای همینه که ساعت دو بگیرم بخوابم. من آخرش آدم شب نمیشم.
ساعت دو که کامپیوتر رو میبندم، دیگه میخوام بهش دست نزنم تا فردا صبح و این خیلی خوبه. ببینیم این افسانه ترک اینترنت آیا واقعا اتفاق میافته یا نه. نصف روز هم نصف روزه با این وضعیت ماها.
Permalink
روابط عاشقانهام هم شده مثل آشپزیام. همون اول نمک و فلفل و زردچوبه و دارچین و بقیه مخلفات رو می زنم بهش. بعد هم یا اونقدر همش میزنم که کل دیگ ازهم بپاشه یا اینقدر بهش سر نمیزنم که بوی ته گرفتنش خونه رو برداره.
Permalink
توی راه برگشت رفتم خرید خونه. با دقت تمام سعی کردم «چیز»های رنگی بخرم. سه رنگ فلفل دلمهای مثلا و دو رنگ سیب و دو رنگ نون. من آدمیام که هر سه ثانیه در یخچال رو باز میکنم. دیدم خوشحالم میکنه رنگ باشه تو یخچال. یعنی اگه این آغاز عصر قهقرا نباشه چی میتونه باشه؟
بعد گفتم مثل این انسانهای شیک تو وان حموم کتاب بخونم. خوابم برد کتابم نابود شد. البته الان با گیره کاغذ چسبوندمش به بخاری شاید خشک بشه. ظاهرا تو این وان فسقل ما از این کارهای شیک نباید کرد.
الان هم تنهام. وحید دو روزه رفته اسکی - باز هم مثل انسانهای شیک و البته امیدوارم به سرنوشت شیکیت من دچار نشه و با دست و پای شکسته برنگرده. گرسنهام، اما باید برم فرودگاه دنبال دوستم و بعد بیاید یک چیزی بزنیم. یعنی ما به خاطر دوست حتی از شکم هم میگذریم. ما همچین آدمی هستیم!
Permalink
نصفه شبه. از خواب بیدار شدم و نمیتونم دیگه بخوابم. خونه یکی از دانشجوهای اینجام. دختره تاتر میخونه با زیرشاخه مطالعات زنان. سه بار هم گفت داره روی چه موضوعی کار میکنه. یادم نمونده. بیدار شدم و دیدم دلم مثل سگ گرفته. به خودم نگاه میکنم و میبینم چقدر ازش بدم میاد. باید تا ظهر اینجا بمونم و بعد برمیگردم خونه.
از دوشنبه میرم سرکار.
Permalink
چهارسال تو یه خراب شدهای درس خوندم که ازش متنفر بودم. هی گفتم چشاتو ببند تموم میشه. هی کار کردم و خودمو مشغول کردم که یادم بره چقدر اون شهره بیخاصیته و چقدر از اون دانشگاه بدم میاد. به هزار حیله خودم رو راضی نگه داشتم که نزنم بیرون. هی گفتم این کارایی رو که داری میکنی تو شهر بزرگ و دانشگاه بزرگتر نمیتونستی بکنی. اینهمه که اینجا تحویلت میگیرن جای دیگه نمیگیرن و خیر سرت این موقعیتها رو جاهای دیگه نداری. آدمیزاد با دروغهاش به خودش زندهاست دیگه.
اما من اگه بمیرم بذارم این چرخه «چشاتو ببند، دردش یه لحظهاست، ازش لذت ببر» واسه شش هفت سال آینده تکرار بشه. یعنی بمیرم که در واقع یه بلایی سرم میآید اگه تکرار بشه. درسته که آدمیزاد به دروغهاش زندهاست، اما دست کم بدونه چی میخواد و چقدر لوسه هم بد نیست. تصمیم دارم تک تک این جاهایی رو که قبول میشم برم ببینم. مثل موجود زندهای که خواستههای معقول و چه بسا نامعقولی داره، اما داره، به شهر و دانشگاه و آدماش نگاه کنم و ببینم هستم یه شش هفت هشت نه سالی بمونم توش یا نه.
سه چهار سال پیش یه کاسه اشک جلوم بود که بدبخت شدم و عقب افتادم از همه و ای وای همه دکتر مهندس شدن ما لیسانس هم نداریم. خوشبختانه این وسط دکتر مهندس بیشعور زیاد دیدن کمک کرد کاسه کوزه اشکمونو جمع کردیم رفتیم پیکارمون. اون زمانها اگه بهم میگفتن فلان دانشگاه آی وی لیگ قبول شدی اصلا نگاه نمیکردم ببینم شهرش آیا اصلا توی نقشه پیدا هست یا نه. رودخونهای، کوهی، تپهای، دریایی، جاده خوبی یه چی دور و برش هست که آدم خواست بره دل سیر گریه کنه جا داشته باشه یا نه. چهارتا بار داره، غیر آدم سفید ( نه لزوما به معنای رنگ پوست که سفید فرهنگی) آيا اصلا کسی تو دپارتمان پیدا میشه ، بقیه دانشجوها کیاند و چهکارهاند.آفتاب و هوا که اصلا دیگه قابل ذکر نبود.
اقل کم اینو میدونم که دیگه دنبال اسم نیستم. بماند که آخرش که تصمیمم رو بگیرم بازهم هزار تا دلیل پیدا میکنم واسه قانع کردن خودم- مثل همین اینجا نوشتن- اما کلا الان در مرحله کیفی هستم از لحاظ اینکه سه ماه قبل در قالب دوهزار کلمه باید خودمو میفروختم به اینا که ما رو به کنیزی خودتون قبول کنید و حالا اونا سعی دارن خودشونو قالب کنند و من با لبخند میگم که ای لت یو نو این ا فیو ویکس! و تو دلم میگم فلانت عزیز جان. نمیآم.
Permalink
یک مفهومی در رانندگی در جادههای دو خطه وجود داره که من اسمشو گذاشتم لاس جادهای. سرعت مجاز پنجاه و پنج، شصت و پنج، یا هفتاده ( بسته به جا و جاده) . بعد تو هستی و یه ماشین دیگه. هر کدوم هم ده پونزده تا بالای سرعت مجاز دارید رانندگی میکنید. سه تا چشم به سه تا آينه است و یه چشم هم به جلو که یه پلیسی از یه جا مثل عجل ظاهر نشه. بعد یه ذره تو تند میری، اون بهت راه میده. بعد میترسی آروم میکنی، اون جلو میزنه و این ادامه داره تا یکی از جاده خارج بشه یا کلا ماشینهای دیگه وارد صحنه بشن. من به این راه دادن و گرفتن و هوای همدیگه رو داشتنه میگم لاس جادهای
امروز تو جاده ۱۰۱ با یکی این مدلی یه پنجاه شصت مایلی روندم بعد به سرم زد ایمیلهامو چک کنم و رفتم سراغ تلفن و طبیعتا سرعتم کم شد. اومد جلو زد و تقریبا دور شد از من. لحظه بعد که سرم رو بلند کردم، صحنه دردناک چراغ نکبت پلیس رو دیدم که پشت سرش روشن شد. معلوم نبود کدوم سوراخی کمین کرده بود دیوث. هیچ دیگه. گرفتش. یک آهی کشیدم که اگه خودمو میزد کنار، اینقدر دلم نمیسوخت. در واقع تا پنج ثانیه قبل من داشتم با اون سرعت میرفتم و یه لحظه ازم جلو زده بود. هیچی دیگه. حالم گرفته شد. جریمه مال من بود.
Permalink
جاده خوبی پیدا کردم به اسم ۴۱.
بزرگراه ۵ یکی از حوصله برترین راههای این ایالت ماست. جاذبههاش هم گاوداریهای اطرافشن. از وسط راه ۵ زدم به یک جادهای به اسم ۴۱ و یک بهشت رو رانندگی کردم. قشنگ سه بار زدم کنار نفس عمیق کشیدم بسکه خوب بود.
اومدم برای یک برنامه سه روز در دانشگاه سنتاباربارا. حالا مینویسم اینجا چه میکنم. امروز گریه نکردم. وقت نشد.
Permalink
برگشتم. اینجا گرم و آفتابیه و شکوفهها غوغا کردند. پرواز طولانی بود، اما همه راه رو خوابیدم. تو فرودگاه مونده بودم با اونهمه لباسی که تو واشنگتن تنم کرده بودم چهکنم. دیسی پر برف ترین دهه صد سال گذشتهاش رو تجربه میکرد وقتی من اونجا بودم. فردا میرم یه سفر چند روزه به جنوب کالیفرنیا: سنتا باربارا.
Permalink
به طرز احمقانه اي تا لحظه اخر فكر ميكردم تصميمش عوض ميشه اما باز هم اونو ترجيح داد. نميدونم كي ميخوام واقيعت رو قبول كنم.
Permalink
فردا برمیگردم سنفرانسیسکو. تنها.
Permalink
حالم بهتر نشده. در سفر معمولا بهتر بودم. حالا با اینکه خوبم و روزا خوش میگذره ، اما همچنان حالم به تارهای نازکی بنده که با هر صدای بلندی، هر نگاه تلخی، هر کلمهای دو پهلویی پاره میشن. حالم خوبه ولی ناگهان به چیزی که نباید فکر میکنم و همون لحظه اشک همه صورتم رو پر میکنه و لخظهای بعد هم هق هق. احساس تنفر- به خودم- از همه سلولهای تنم می زنه بیرون و اون لحظه است که دیگه میخوام نباشم.
روزایی که خوبم فکر میکنم خب این خوددرمانیها خوب بوده، جواب داده. اما روزی که خوب به خواب شب برسه معمولا وجود نداره. دلم میخواد دوباره روزمره بنویسم. از اتفاقات روزانه و پیش پا افتاده که حتی خودم هم بگم خب که چی. اما نوشتن همیشه موثر بوده. عکاسی هم نمیکنم که این از همه چی بدتره. تو همه این سفر طولانی شاید فقط یکبار دوربینم رو از توی کیفش در آوردم. میخواستم برم کلاس عکاسی، به حاش اومدم سفر. این بهتر بود.
خودمو مجبور میکنم روزمره بنویسم.
Permalink
Driving East Coastal Line

usimagines.com
ساحل شرقی آمریکا را رانندگی میکنم. از شمال شرقی به جنوب شرقی. اینجایی که الان هستم، جنوبیترین نقطه مملکت است. هفتاد مایلی کوبا. این جاده هم راهی است که مرا به این جزیره آخر آورد.
Permalink
درسته که عکسه تا ته ماتحتم رو سوزوند، اما میارزید به لبخندی که بعدش حوالهاش کردم. گیر افتادی و حالا نوبت منه که تیز بخندم به کند شدن تیغت. قد میکشم.
Permalink
هر روز صبح در یک کد پستی تازه بیدار میشوم، خبرها را میخوانم. با آپ پرتقال تعدادی قرص به بهانههای مختلف میخورم و دوباره راه میافتم. گاهی بغضهایم را خوب و بیصدا قورت میدهم و گاهی هم دیگر نمیشود. روزهای عجیبیاند و نمیدانم اگر جاده نبود حال من ممکن بود چقدر بدتر از این شود.
Permalink
کاش جرات نبودن بود.
Permalink
تقصیر من نبود. من رفتم طرف گونههایش، خودش لبش را آورد جلو. ضایع بود نمیبوسیدم. همان ماچ تپلی را که میخواستم روی گونههایش بگذارم کوبیدم روی لبش. یعنی واقعا قصدم این نبود، اما مسئله این بود که باید میفهمید برای من لب و گونهاش هیچ فرقی ندارد. اصلا اصل بوسیدنش اینقدرها هم مهم نبود. من همه را موقع خداحافظی میبوسم. حالا این دوست داشت لبش را بیاورد جلو دیگر تقصیر من که نبود! همانطور هر هر کنان و مواظب خودت باش کنان سوار ماشین شدم. فقط نمیدانم چرا هنوز این دل و روده لامصب دارد میسوزد.
Permalink
چرا هنوز باز هم تو هر فرودگاهی که پام میرسه یاد تو میافتم و فقط دلم هوس حرف زدن با تو رو میکنه؟
Permalink
درک این نکته که همه تلاشی که در همه این سالها برای کنترل خشم لحظهای و منفجر شدن در کسری از ثانیه و خراب کردن همه چی -همه چی- کردم، آنقدر دردناک نبود که بعدش گفت «وقتی سرم داد میزنی خودتی.» بد زلزلهای بود. آوار شدم.
Permalink
آفتاب پرستی که منم.
Permalink
English Weblog
archives
by dateMarch 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category