
« December 2009 | Main | February 2010 »
Hidden Valley Road
سلام. خوبی؟
فقط خواستم بگویم دیشب یک جایی قرار بود بروم که مسیرش بزرگراه بیست و چهار بود. یعنی من نمیدانستم باید بیست و چهار را بگیرم. این ماسماسک گفت که از بیست و چهار برو. دست من بود از سیزده و بعد ششصد و هشتاد میرفتم. بماند. این مهم نیست. یک جایی دوباره ماسماسک گفت که تِرن رایت آن نمیدانم کجا. یک اسم سختی بود. آن را هم تِرن کردم. بعد دیگر شب شده بود و من نور بالا زدم. خودت که آنجا را دیدی. پرنده هم پر نمیزند، چه برسد به ماشین رو به رویی. نگرانی آدمها این میشود که نور بالا آهوها را نترساند که حالا آخرین چیزی که دیشب من نگرانش بودم آهوهای لافیِت بودند.
بعد همان خیابان اسم سخت را رو به تپهاش بالا میرفتم که ماسماسک گفت تِرن لِفت آن هپی وَلی رُد. همین است دیگر. هزار بار میگوید: های مای نیم ایز جعفر. سه دقیقه بعد باید لبخند لال مونی بزنم که شِت. اسمش چی بود؟ جک؟ جان؟ ویلیام؟... آنوقت اسم کوچهها و خیابانها و پیچها و شرق و غربشان را جوری یادم میماند که انگار همهشان را زندگی کردم. همه میگفتند این ماسماسکهای تِرن لِفت، تِرن رایت گند میزند به نقشهخوانیات. نزد لامصب. بدتر هم شد. وای. چقدر حرف زدم که بگویم که دیشب تِرن لِفت کردم در هَپی وَلی رُد.
به نظر تو آن روز کسی دقت کرده بود که چرا از تمام هیکل ما فقط جیبهای عقب شلوار من و زانوهای تو گِلی شده؟ .
ل.
پینوشت: در هر حال اگر هم کسی فهمیدهبود مهم نیست. قانون این است که تا به رویت نیاوردند، خودشان را به ندیدن زدهاند. کسی هم که به روی من -حداقل- نیاورد. یک چیز دیگر را هم هی دست دست میکنم که بگویم یا نه. خب من رفتم تا همانجا. یک ذره هم توی ماشین نشستم. حتی، حتی به تلفنم هم نگاه کردم. تمام شدهبودی.
Permalink
چند سناریو: یک واقعیت تلخ
۱.
نقشه میکشیم برای یه کار -خیرسرمان- بشردوستانه یک مدتی برویم فلان کشوری. اولین چیزی که ته ذهن همه نقش میبندد این است که حالا مناسبات این کشور با دولت فخیمه جمهوری اسلامی چطور است. کسایی که پرونده دارند، نگران دردسر دوبارهاند و کسایی که پرونده ندارند، اما در رفت و آمدند و خانوادههای درجه اولشان در ایرانند نگران پیدا شدن یک پرونده. آخرش یه عده کنار میکشنند. همه هم حق دارند. اینقدر بیضابطه و بیقاعده میبرند و زندانی میکنند و شکنجه و اعدام که ذهن عاقل عقربههایش از کار میافتد.
۲.
برنامه پول جمع کردن میشود برای کمک به هم اینها که بیضابطه و بیقاعده بردند و زندانی کردند و شکجنه کردند و فرار کردند ( بیشتر از کمک به آنها، برای پوشاندن زخم دل خودمان). عدهای نگران این میشوند که حالا اگر الکل باشد روی میزها فردا عکس این مراسم نشود علت شکنجه مضاعف خانوادهها؟ کدام موسیقی باشد و کدام موسیقی دان بنوازد. حرف هم این است که در هر حال حتما کسی از خودشان بین ماست!
۳.
ایمیل میدهد که باور کنید نمیخواهم فضولی کنم ( من از اول هم این فکر را نکرده بودم) اما بیایید و این عکسهای مورد دارتان را بردارید. در نوشتن دقت کنید. حواستان باشد. اینها همه جا هستند. فردا دلت میخواهد بابت همین یک کلمه دردسر برایت
؟درستشود در فرودگاه ؟ ارزشش را دارد
نمیدانم چه چیز ارزش چه چیز را دارد. بعضیها برمیدارند، بعضیها هم برنمیدارند، اما شاید یک ذره ناخودآگاهشان بترسد.
۴.
۵.
۶.
.
.
.
اسیر خیالاتیم که آمدیم بیرون و تمام شد. که حالا دیگه کسی گیر به لباس و مو و آرایش و سانتیمترهای دامن و شلوارمون نمیدهد و هزارتا چشم دنبال این نیست که چه میخوانی و چه مینویسی و چه میخوری و چه لب می زنی و لب چهکسی را میزنی. به قول یکی کلهمان را زندانی کردند. آدمی را که زندانی میکنند یه روز، یه هفته، یه ماه، یه سال، ده سال ...بالاخره آزاد می شود. ذهنی را که تا این حد زندانی کردند چکارش باید کرد؟ آن هم آزاد میشود؟
Permalink
مشق شب هزارباره
اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست
اشکِ آن شب لبخندِ عشقم بود.
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...
من دردِ مشترکم
مرا فریاد کن.
درخت با جنگل سخن میگوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن میگویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشههای تو را دریافتهام
با لبانت برای همه لبها سخن گفتهام
و دستهایت با دستانِ من آشناست.
در خلوتِ روشن با تو گریستهام
برایِ خاطرِ زندگان،
و در گورستانِ تاریک با تو خواندهام
زیباترینِ سرودها را
زیرا که مردگانِ این سال
عاشقترینِ زندگان بودهاند.
دستت را به من بده
دستهای تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن میگویم
بهسانِ ابر که با توفان
بهسانِ علف که با صحرا
بهسانِ باران که با دریا
بهسانِ پرنده که با بهار
بهسانِ درخت که با جنگل سخن میگوید
زیرا که من
ریشههای تو را دریافتهام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.
عشق عمومی- احمد شاملو- ۱۳۳۴
Permalink
چه کسی فکرش را میکرد روزی برسد که من دلم هوس ظرف و ظروف خانه کند و چشمم در مغازهها دنبال یک دست لیوان باشد؟ یک دست لیوان دسته دار شیشهای. بدون طرح و گل و بته و لبه طلایی. فقط یک لیوان شیشهای که از تویش چای معلوم باشد.
نشسته بودم جلوی این وب کم صاب مرده. گفتم صبر کن چایی بریزم برگردم که ای کاش زبانم لال میشد و نمیگفتم و دستم میشکست و آن چایی را نمیریختم. آمدم نشستم جلویش. با یک ماگ سبز رنگ کت و کلفت. یک نگاهی به من و ماگ انداخت و گفت که اصلا از مزه این چایی هیچی میفهمی یا یک همچین چیزی. منظورش هم واضح بود. چای را باید در لیوان شیشهای خورد که رنگ چای معلوم باشد. که روی لیوان قطرات بخار سرد شود و معلوم باشد داغیای چای. یک نیم ساعتی در مزمت چای در ماگ خوردن و محسنات لیوان شیشهای دسته دار حرف زد. بعد هم رفت یک چایی برای خودش ریخت - در لیوان شیشهای دسته دار دیگر- و بعد آمد با عشوه جلوی من نشست که خب حالا چی میگفتیم؟
از آن روز من ماندم و این چشم شماره دار در به در دنبال لیوان چایی شیشهای دسته دار. نه که نباشد در این مملکت غریب. نه. هست، اما آنی که من میخواهم نیست. آن مدلیاش نیست. آن مدلیاش را اول خانه دایی اینها دیدم در آتلانتا. به زندایی گفتم ای وای. من چقدر دلم از اینها می خواهد و چقدر دنبالشان گشتم. زندایی هم گفت که آره. اینها را از ایران آوردم. میدهم دوتایشان را موقع رفتن ببر. من هم ذوق و شوق که ای ول. جور شد. نشان به آن نشانی که ماچ و بوسه و خداحافظی و هیچ خبری از لیوان نشد. برگشتم خانه خالهام که دست برقضا مادر شوهرش برایش از همانها فرستاده بود. گفتم که آره. زندایی اینطور گفت و آخرش اینطور شد. خاله گفت که ای بابا. به خودم میگفتی. بردار ببر هرچندتا که خواستی. دوباره قند توی دلم آب شد. وقت رفتن که شد، دوباره ماچ و بوسه و خیلی خوشحال شدیم و باز هم این طرفها بیا و هر صحبتی غیر از لیوانها. یک بار دیگر هم عین همین جریان تعارف صاحبخانه و آب شدن قند در دل و ماچ و بوسه خداحافظی بدون لیوان در یک جای دیگر مملکت تکرار شد تا من به این نتیجه رسیدم که دیگر غلط بکنم به صاحبخانهای بگویم من از این لیوانها میخواهم.
نشد در این مدت من مغازه ایرانی، عربی، کرهای، مکزیکی، یونانی و هرجایی که اسم اینترنشنال دارد بروم و چشمم دنبال ظرف و ظروفشان نباشد بلکم این لیوانها را یک جایی پیدا کنم. تازگیها دیدم این لیوان های دوجداره هم آمدهاند، اما آنی که من میخواهم نیست. یک دست استکان خریدم که مرهم دلم باشد، اما چای استکانی فایده ندارد. هم زود یخ میکند هم با دوتا هورت تمام میشود. آدم باید لیوان چایی را دستش بگیرد، تامل کند. قورت قورت بخورد. مزهاش برود توی جانش. خودم هم همه اینها میدانستم قبل از اینکه بکند توی چشمم. اما بضاعتم یک کابینت ماگ است. حالا دیگر خودم را دلداری میدهم که یک جای جهان یک لیوان شیشهای منتظر من است که برم سراغش. دنیا را چه دیدی. یک وقت دیدی لبمان خورد به لبهاش یک اتفاق خوبی هم افتاد. نه. لیوان نه. آدم آن طرف وبکم.
Permalink
آقای س دوست خانوادگی ما بود. این فعل گذشته به شاید بیست و دو سه سال قبل برگردد. پنج شش سالگی من. این آقا همسایه ما هم بود. آن زمانها شب نشینی جزو جدانشدنی همسایگی بود. حداقل برای ما بود. اینکه چرا من از این آقا بدم میاید را نمیدانم. نمیدانم آیا روزی در جایی خلوت به من دست زد یا از صمیمیتش با پدرم بدم میآمد یا اینکه همیشه میآمد خانه ما غذا میخورد را دوست نداشتم. یادم نیست. اما این را یادم مانده که از یک جایی به بعد وقتی میآمد خانه ما من شروع به جیغ و داد و گریه با صدای بلند میکردم. اینطور هم نبود که بروم در یک اتاق دیگر که صدایم را کسی نشنود. همانجا توی هال مینشستم و با صدای بلند گریه میکردم که برود. تو کوچه و خیابان هم که میدیدمش همین بساط بود. کلا باید در تیررس نگاه من قرار نمیگرفت. عزیزکرده پدر و مادر هم بودم و اینطور نبود که بگویند برو بتمرگ توی اتاق. تو خوشت نمی آید به ما چه. خیلی محترمانه به آقای س گفتند که دیگر به خانه ما نیا چون این بچه اذیت میشود. س هم دیگر نیامد و من همه تلاشم را کردم که دیگر س را نبینم.
من که بزرگ شدم س از محله ما رفته بود. یعنی مادرش هنوز آنجا زندگی میکرد. این آقا رفت و ازدواج کرد و بچه دار شد و کلاهبردار شد و معتاد شد و زندانی شد و آمد بیرون و زنش یک روز آمد بچه را گذاشت دم در خانهاش و رفت. اینهم دوباره برگشت محله ما پیش مادرش. من هنوز هم توی کوچه سلامش نمیکردم. پیش خودم فکر میکردم جنس خرابت را از همان بچگی میشناختم. مثل اینکه از پدر من هم پولی قرض کرده بود به اسم اینکه در متل قو مزرعه کیوی بزند یا چنین چیزی. آن سال که محله ما بود خیلی فکر کرده بودم که چرا اینقدر از این بدم میآمد و آن اداهای گریه و جیغ و داد برای چه بود. یادم نیامد.
دیشب خواب دیدم توی همان خانه زمان پنج سالگی من نشستهایم. همه ما پنج نفر. س هم کنار در نشسته. رها-برادرم- شروع میکند به گریه که تیلههای رنگیاش گم شده و همه دارند دنبال تیلههایش میگردند. س شلوار جین پایش بود اما من انگار میتوانستم توی جیبهایش را ببینم. تیلهها توی جیبش بود. هردوتایشان. این شد که رفتم جلویش ایستادم. دستم را کردم توی جیبش و تیلهها را درآوردم و یک نگاه سرشار از پیروزی به پدر و مادرم کردم که حالا فهمیدید چرا همه این سالها من از این آدم بدم میامد؟
Permalink
منگو
از وقتی شنیدیم که منگو برای تقویت قوای جنسی خوب است، به طور پنهانی آن را قاطی همه چی کردم. پودر منگو در قورمه سبزی، آب منگو و ودکا، خود منگو در سالاد، منگو خشکه به عنوان تنقلات، منگوی ریز شده برای آجیل، کمپوت منگو برای سرما خوردگی...منگو پلو هم یک بار درست کردم. با ماست خوردم. بعدش هم چای منگو خوردم. حالا هی سعی میکنم یادم بیاید آیا فایده داشته یا نه. لامصب آدم دفعاتش را که نمینویسید. باید قبل از شروع رژیم منگو یک آماری میگرفتم. این حافظه هم از خود طبیعتم افسردهتر است. یادم نیست.
انگار موتور میخواهد. من هم باید راضیاش نگه دارم. بگذارد برود چه خاکی توی سرم کنم در این سال و ماه قحطی؟ ماندهام که خودش چقدر منگو میخورد که اینطور میچرخد پرههایش. لابد بقیه هم اینطور بودند دیگر. این ادا و اطوارهای مرا نداشتند که الان حسش نیست و الان میخواهم حرف بزنم و دلم میخواهد برهنه باشم اما فقط سرم را بگذارم روی سینهات و نوازشم کن اما نکنیم. چه میدانم. خودش میگوید اداهای من زیاد است. آدم که میگوید زیاد لابد مقایسه میکند با یک چیزی. من که چیز دیگر ندیدم که. آدم عاقل میداند که بقیه روزهای هفته را که من پیشش نیستم لابد کسان دیگری هستد. آدم عاشق فکر میکند جلسه دارد! من هم فکر میکنم عاشقش هستم.
اولش کری بود. آن زمان که ژاپن بود و ما اسکایپی دوست شده بودیم. من هم که عمری کم نیاورده بودم باید یک چیزی جواب میدادم. نمیشد بگوید که راست کرده و من حقیقت را بگویم که جان تو سر کلاسم و خیلی خوابم میآید. من هم سر و صدا از خودم در میاوردم که آه. پدرم درآمد کجایی. خب یک وقتایی هم در میآمد. پدرم را میگویم. اما اینطور نبود که همیشه هم راستش . را بگویم. بعد هم که به هم رسیدیم دیگر دیر شده بود. مسئله حیثیتی بود. دیگر واقعا درآمد. پدرم را میگویم
رفتم سراغ تبلیغات این تلوزیونها. یک جوری کردهبود توی کلهام که انگار ایراد از من است. بیمه هم که نداشتم بروم دکتر. خود درمانی شروع شد. جامعه که مردسالار میشود همه جایش میشود، حتی در بزرگسازیها. تا آن وقت هیچ وقت دقت نکرده بودم که همه این تبلیغات برای بزرگسازی چیز آقایان است. هیچ جا نمیگویند چیز شما خانومها را یککاری میکنیم. البته من شنیده بودم توی چیز نیست، توی سر است. اما اینها محصولات تجاری بودند که به سر کاری نداشتند. من هم ناامید شدم. نمیخواستم که چیزم گنده شود. خودش گفته بود چیز تنگ دوست دارد.
منگو را هم زندایی شوهرم گفت که خوب است. یعنی گفت که برای شوهرش کار کرد. البته به من نگفت. داشت به خواهر زادهاش پشت تلفن توضیح میداد. گفت که شوهرش یک مشکلی داشته و دکتر گفت که به جای این قرصها منگو بخورد. گفت که جواب داد. من هم ظرفها را شستم و خداحافظی کردم و رفتم تریدر جوز منگو خریدم. همانجا توی پارکینگ دوتایش را خوردم. خودم فکر میکنم دارد یواش یواش اثر میکند. حداقل این ودکا منگو که خوب اثر دارد.
Permalink
Up in the Air- 4
Love
Natalie: How does it not even cross your mind that you might want to have a future with somebody?
Ryan: It is simple. You know that moment when you look into someone's eyes and you feel them looking right into your soul, and the whole world goes quiet for a second?
Natalie: Yes.
Ryan: Right. Well, I don't.
Permalink
Up in the Air- 3
The Right Guy
Natalie: I don't want to say anything that's..anti-feminist. I mean, I really appreciate everything your generation did for me.
Alex: It was our pleasure.
Natalie: But sometimes it feels like no matter how much success I have, all won't matter until I find the right guy.
Alex: You really thought this guy was the one?
Natalie: Yeah, I guess. I don't know. I could have made it work. He just really fit the bill.
Alex: The bill?
Natalie: My type. You know, white collar. College grad. Love dogs. Like funny movies. Six foot one. Brown hair. Kind eyes. Works in finance, but is outdoorsy, you know, on the weekends...I alwyas imagined he'd have a single syllable name like Matt or John or...Dave. In a perfect world, he drives a Four Runner and the only thing he loves mor than me is his golden lab. oh...and a nice smile.
Permalink
Up in the Air- 2
Faith
Ryan: Do you believe in faith, Bob?
Bob: Faith?
Ryan: Yeah. You know! The mysterious ways in which we wind up doing things we weren't meant to.
Bob: I met my wife at a gas station.
Ryan: Exactly! Well! I think faith is telling you to do something, Bob.
Permalink
Up in the Air-1
Parenthesis
Alex: I thought our relationship was perfectly clear. It is an...escape.
Ryan: I am an escape?
Alex: You know! A break from our normal lives...a parenthesis.
Ryan: I am a parenthesis?
Permalink
چراغت که روشن شد و من خواستم بپرم رویت که ای وای دلم تنگ شده و کدام گورستانی بودی و بعد هم نگذارم که جواب سلامم را بدهی و هی شروع کنم به غر زدن که تب کردهام و سرما خوردهام و بیا مرا خوب کن و برویم سفر باهم و چرا خبری از تو نیست وهیچ معلوم است این تلفن تازهات به چه درت میخورد و چرا عکس جدید برایم نفرستادی و من باز موهایم را قرمزتر کردهام و تکلیف آن تابلو چه شد و چرا این اسمت مرا اینقدر باز بیتاب میکند و خبر داری فلانی از ایران برگشته و باز برای من انگشتر نو آورده و تو چرا به من نگفتی که کی بلیط خریدی و تکلیف کتاب من چه شد و دیدی بالاخره من خودم قیمه پختم و کافه شکلات هم دوبار رفتم که تو نبودی و هی ادامه دهم و تو هی نقطه بگذاری که گوش میدهی و هی لبخند بزنی که من ادامه دهم به همه غرهای دنیا، یادم آمد که دیروز گفته بودی که درست است که من خواسته بودم که نگویی اما تو باید بگویی که یک آدم جدید این روزها توی زندگی توست و از جنس من است و حتما من باید ببینمش و کلی از من پیشش حرف زدی و انسان معرکهای است و حتما ما دوستان خوبی برای هم میشویم و این هیچ ربطی به من و تو ندارد و هیچ چیز برای حس و حال من و تو تغییر نمیکند و آزادیمان به جای خودش است و او هم آزادهای است برای خودش که کمک میکند به رهایی ما.
صبر کردم چراغت خاموش شد و کامپیوترم را بستم.
Permalink
هیچ انرژی برای عوض کردن این نقشها ندارم. ترجیج میدهم بازی همونطوری که برام نوشته شده جلو بره. من هم نقش میت توی سردخونه رو بازی کنم که موقع مرگ لبخند بزرگی رو صورتش بود.
Permalink
حالا درست است که سروش حبیبی است، اما نمیتوانم سرخوردگی خودم را پنهان کنم که از صفحه شصت و هشت به بعد دیگر از خواندن کتاب لذت نبردم. درست است که یک کلمه شاید معیار ارزشگذاری همه یک کار نباشد، اما یک جوری خورد توی ذوق. انگار که خب بقیهاش پس معلوم نیست چه باشد. یک جوری شوق خواندنش ریخت. این شد که دوباره رفتم سراغ ترجمه انگلیسی با آنکه اینبار ذوق فارسی خواندنش را داشتم.
در صفحه شصت و هشت مترجم در زیرنویس شماره یک در توضیحUCLA نوشته است:
یعنی دانشگاه کلمبیا شعبه لوس آنجلس.
* خداحافظ گاری کوپر- رومن گاری- ترجمه سروش حبیبی- انتشارات نیلوفر
** کتاب برای بار اول در سال ۱۳۵۱ ترجمه شده. گیریم که آن سالها خیلی امکانات جستجو و تفحص نبود (عذر بدتر از گناه برای ترجمه) ، اما این نسخه کتابخانه من چاپ هفتمش است در سال ۱۳۸۶.
*** UCLA: University of California, Los Angeles
Permalink
Then one evening she told me that she'd had a letter from Paco in Spanish Morocco, where he was doing his service, to say that he was to be released and would arrive in Cadiz in a couple of days. She packed her belongings next morning and slipped her money in her stocking and I took her to the station. She gave me a hearty kiss as I put her into the railway carriage, but she was too excited at the thought of seeing her lover again to have a thought for me and I'm sure that before the train was out of the station she'd forgotten my existence.
The Razor's Edge
Somerset Maugham
Page 247
Permalink
۲-۳
خب راستش من آدم حساب و کتاب بودم. دلم میخواست نباشم، اما بودم. اینقدر در زندگی بدبختی کشیده بودم که حالا مارگزیده بودم. حتی گاهی فکر میکردم یک روز یک خانه هم خواهم خرید. اینها را توی دلم میگفتم.برای آنها سکون مرگ بود. فقط مردابها بودند که ساکن بودند. اما من یک خانه دلم میخواست. یک خانه که به جای استخر حوض داشته باشد. اینهمه خانه استخر دار در کالیفرنیا داریم. یعنی نمیشود یکیشان را کرد حوض؟ دلم میخواست دست زنم را بگیرم ببرم روی تخت بنشانم و بهش یاد بدهم چطور قلیان بکشد. دلم میخواست یک بار توی آب قلیان بهار نارنج بریزم. از این هوسها که آدم وقتی دلش هوس زن میکند همراهش میآید. حواسم بود اینها را به مریم نگویم. به مریم که میرسیدم خودم اصلا میرفتم در قالب این زنهای قربانی داستانها. از اینها که دلشان میخواهد صبح تا شب فقط آشپزی کنند و بچه بزرگ کنند. البته ما در کلاسهای تئوریمان یاد میگرفتیم که اگر اینها انتخاب خود زنها باشد اشکالی ندارد. در هر حال دنیای مدرن دنیای انتخاب است. مگر مریم که مرا انتخاب کرده بود من حرفی زدم؟ خودم خواسته بودم. من از لقبها بدم میآمد. انگار هی مثل تار پیله میتنیدند دور دست و پای آدم. زن باشی یک لقب، بیخدا باشی یکی دیگر، خاورمیانهای باشی یکی رویش، لزبین باشی بدتر. همه اش باید در چهارچوب حرف بزنی و راه بروی. من دلم میخواست هرچی و هر کی را دلم میخواهد بپوشم و بخورم و بکنم. درست است که سر کارم مجبور بودم، اما آن برای نان در آوردن بود. مریم همه افتخارش به بوتچ بودنش بود. کراوات که میزدم کیف میکرد. اما من دلم میخواست هم کراوات بزنم، هم رژ لب. این مریم را خودم ول کردم. دست و پایم را پر از تار ابریشم کرده بود. یک هفته هم برای این گریه کردم. بعد فهمیدم رفته ایالت میین عروسی کرده. قبل از اینکه آنجا هم ممنوع شود.
شاید بین همه اینها فقط او بود که ماند سرحرفهایش. برایش خوشحالم که نیافتاد به دام من. حاضر بودم حتی برایش طلاق هم بگیرم از شوهر آن زمانم. اول فقط دلم هوس کرده بود ببوسمش. همین. هیچ چیز دیگری نمی خواستم. یک سال طول کشید تا تنها شدیم. رفتم بالای سرش و یک دفعه بوسیدمش. بعد با خودم عهد کردم که نروم توی تختش. روز سوم سینههایم دستش بود، اما هنوز مقاومت میکردیم. خودش هم مقاومت کرد. خودش هم مرا میخواست. میدانست بخوابیم خودش هم تمام میشود. مثل همه که خوابیدند و من حتی دیگر اسمشان هم یادم نماند. الان اسمش یادم مانده، اما چه فایده که دیگر اینجا نیست. مثل اینکه رفته نپال. نمیدانم با او میخوابیدم و فرار میکرد میرفت نپال بهتر بود، یا همینطوری باکره. یعنی باکره من. وگرنه خودش ختم روزگار بود. داغش را گذاشت توی دلم. قرار هم داستان اینها نیست. اسمشان هم نیست. حس من به عدم تعلق اینها بود. هی حقارتی که در خودم میدیدم در برابر اینها. اینکه چطور میتوانند هشت تا پنج سرکار نروند و کت و دامن نپوشند و شب هم به روی خودشان نیاورند که کی علفشان را پیچیده. بیتعلق. رها.
Permalink
۲-۲
حالا این مهم نیست. داشتم میگفتم که چطور خودم گند زدم به این زندگیهایم با اینها. یکی شان را در فیس بوک اد کردم. خب معلوم است میرود چهارصد و نود و سه عکس مرا میبیند که در کت و شلوار و دامن و کراوات چقدر لبخند به لب دارم و رنگ و هایلایت عروسیام را هم دید. این خودش بی سر و صدا مرا کنار گذاشت. البته من فکر کردم آدم بیشعوری است که نمیفهمد ممکن است یکی در عرض پنج سال عوض شود. همان بهتر که رفت. دست کم من عاشقش نشده بودم. یعنی دلم میخواست که نرود، اما رفت. به یکی هم یک بار توی کوه گفتم کاش این کیسه خوابها دونفره بود. خب معلوم است دیگر. طرف از فرقه کوه پرستان مقدس بود. یک چیزی است که میگوید آدم نباید حرمت کوه را با منی قاطی کند. من چه میدانستم. دلم آن شب تن میخواست. خیلی انسانیت به خرج داد و گذاشت که کیسه خواب مرا زیرمان پهن کردیم و کیسه خواب او را کشیدیم رویمان. وسط آه و ناله من گفت که من باید بروم. من باید بروم. خب برو. من هم یک هفته گریه کردم بعدش خوب شدم.
اصلا خود آدم است که گند میزند به این رابطههای رها. شاید هم تاثیر آن انسان هشت صبح تا پنج عصری بود. شاید برخلاف همه ادعاهایم آخرش فضاها را قاطی کردم. یادم که نیست. شاید مثلا یک شب گفته بودم آخرش که باید زندگی کنیم و منظورم هم از زندگی همان هشت تا پنجی بود. مهم نیست. هرکدامشان الان یک جای جهان دارند رهایی میکنند. یکی شان در تهران طراحی فضای داخلی میکند. زنش هم تازه دماغش را عمل کرده. یعنی دفعه آخری که زنگ زدم گفت که حوریه عمل زیبایی بینی انجام داده. (این عین عبارتش بود). یکیشان در سنت آنتونیو ماشین فروشی باز کرده. زنش هم از من خیلی چاقتر است. درفیس بوک پیداش کردم. هفته قبل. عکس پروفایلش را که دیدم بسم بود. خیالم راحت شد. زنش خیلی چاق بود). هرکدامشان یک جور گم و گور شدند. جاستین را که این آخریه بود یکبار توی دادگاه راهنمایی رانندگی دیدم. من رفته بودم مترجمی عموی شوهرم را بکنم. توی صف پرداخت دیدم ایستاده. گفت چراغ قرمز را رد کرده. الاغ ماشین خریده بود. کاش گواهینامهاش را باطل کرده باشند. البته فرقی نداشت. حتما بازهم رانندگی میکرد.
جانی دپ را بگذارید توی موهای باب ماریلی. بلوندش بکنید میشود این جاستین. یعنی خود جانی دپ بود. سر کلاس فلسفه ادیان دیدمش بار اول. پروژه جاستین در مورد لاکان بود مال من روی پملا اندرسون. ( همان که کتاب فلسفه فمینیستی ادیان را نوشت). فکر میکردم خیلی باید هیجانانگیز باشد. منظورم کتاب پملا آندرسون است. سخت بود. هیچی نفهمیدم. پناه بردم به این سایت فلسفه دانشگاه نمی دانم کجا. یک چیزهای کلی گفت. من هم از روی همان مقاله نوشتم. بنده خدا استاد حتما فکر کرد که مشکل زبان است که به من نمره کامل داد. از لاکان جاستین هم راستش خیلی حالیم نشده بود. یک بار که آورده بودمش دیویس برای این حلقه طبالهای زیر نور ماه کامل سعی کرد توضیح دهد. من آنقدر محو چشمهایش شده بودم که اصلا لاکان ماکان حالیم نبود. پیش خودم فکر کرده بودم میرم از ویکی پیدا یک چیزی میخوانم. آن شب دادم موهایم را از ته بتراشد. هی توی حمام خدا خدا میکردم میشود یک تار موی مرا بردارد مثلا. یک کاری بکند که من فکر کنم خاطر مرا میخواهد. نه اینکه برود مثل پر سیمرغ آتشش بزند، اما همین که یک چیزی هم بگوید در باره آن موهای آبی من کافی بود. اصلا توی این عوالم نبود. شانس آوردم گوش مرا نبرید.
Permalink
۲-۱
یک بار، شاید هم دوبار یا حتی سه بار در زندگی لنی داشتم. یا لاری، یا ماکس، یا چه میدانم الیزابت ، علی، آرزو. همه شان هم از زمین فراری بودند. عاشق خاک بودند و از زمین فراری. هی شیفته این شدم که تعلق ندارد یا حداقل زر میزنند که ندارند. یکیشان درخت پرست بود. یکی لابه لای رنگهایش زندگی میکرد، آن یکی با دقت حواسش بود به جای خدا در همه عبارت ها بگوید شیطان. به انشالله هم یک چیز عجیب و غریبی میگفت که یادم نیست. یعنی هیچ وقت یاد نگرفتم که الان یادم نباشد. هی نشستیم علف کشیدیم و گفتم که خدایا (لابد با آن یکی گفتم شیطانا) ملت چقدر سطحیاند. همه میخواهند عاشق شوند که خوشحال باشند و بعد هم عروسی کنند و بعد هم بچه بیاندازند. بعد هم همه زندگیشان بروند سگ دو بزنند که قسط خانه و ماشین و فرش و پرده بدهند. خودشان هم نمیفهمند که اصلا مهرههای ماشین نظام سیاسی اقتصادیشانند. چه میدانم. از این گوزهای گنده گه آدم وقتی سرش سبک است میزند.
من حواسم بود. یعنی آن موقع فکر میکردم حواسم هست. حواسم بود عاشق لنی و لاری و ماکس و الیزابت و علی و آرزو نشوم. مثلا به خیال خودم آنها را از اوجشان نیاورم پایین. میدانید. زمینیشان نکنم. مثلا پیش آن درخت پرست یادم بود صاف صاف راه بروم. هی تلاش میکردم این آهنگهای هیپیها را، اقلکم اسمشان را، یادم بماند. فکر میکردم حواسم به خیلی چیزها بود. مثلا یادم بود مذهب الیزابت سیکس پکش است. خدا (یا شیطان مثلا) میداند چقدر باید هوشیار میماندم که موقع دست کشیدن به تنش یادم باشد که به جای جملات عاشقانه بگویم سیکس پکتت خداست. (نه. این آن شیطانیه نبود. میگفتم خدا. الان یادم آمده). یا چه میدانم. آن یکی دیگر که رفته بود روز عاشورا را بکشد و همه بوم را قرمز کرده بود و آخرش هم جلوی من لخت شد و جلق زد همه آب کریهاش را پاشید روی بوم. بعد هم سیگار روشن کرد و گفت این یعنی زندگی. زندگی که در خون شکل گرفت. این همان فلسفه امام حسین است. من هم وانمود کردم که فهمیدم. یعنی نه اینکه نفهمیده باشم منظورش را، اما یک دفعه ترسیدم. بعد از آن دیگر نشد که منی ببینم و به زندگی فکر نکنم. لامصب هرچه تئوری هم خواندیم در این کلاسهای جامعه شناسی جنسیت هم این تصور نرفت از سرم بیرون. تئوریها فقط (ببخشیدها) ریدند به زندگی این رفیق نقاش ما.
من حواسم بود که اگر عاشقشان بشوم کار تمام است. باید از سیکس پک و درخت و رنگ و عاشورا و این اراجیف تعریف میکردم اما نمیگفتم خودت را میخواهم لعنتی. باید با اینها از قیمت بلیط اتوبوس و اجاره خانه و پنیر پگاه و بدهکاری کارتهای کردیت و شهریه مدرسه و اصلا همان ده دلار علف کوفتی هم حرف نمیزدم. حرف پول زشت بود. اینها آدمهای رهایی بودند که پول برایشان نجس بود. برای همین هم بود که من -که پول برایم نجس نبود- باید خرج پنیر و شهریه و بقیه کوفت و زهرمارها را میدادم. اما اشکالی نداشت. خودم دلم میخواست. کسی که مرا مجبور نکرده بود. من عاشق همین رهاییشان شده بودم. اگر قرار بود آنها هم نگران حراج روز بعد از کریسمس باشند که اصلا چه فرقی با بقیه زنها و شوهرهایم داشتند؟ این پول اما خیلی دردسر بود. هم باید کار میکردم که مرا مهره همان نظام پوسیده سرمایه داری میکرد، هم اگر نمیکردم خب دیگر نمیشد که با آنها بمانم. یک طرفندی که زدم این بود که یک لوای دیگر خلق کردم که کار بکند. یک خانم بسیار جا افتاده و مودب که لبخند از لبش نمیافتاد. صبحها کت و دامن میپوشید و میرفت سر کار. به همه لبخند میزد و به همه میگفت که دیس لند ایز مای لند و چقدر سیچویشن در ایران بد است و تنکس گاد که الان در لند اف اپورچوینتی دارد کار میکند و رویایش این است که برود دریم اسکولش و خیلی گرند پرنتسش را میس کرده. تا ظهر ساعت یک جواب میداد. شکنجه از ساعت یک بود تا پنج که بیاد بیرون و دامن تنگش را همانجا توی ماشینش در بیاورد و بگذارد و پاهایش تا جایی که هنوز به گاز و ترمز میرسد باز شود. خفه شده بود زندگیش آن تو.
Permalink
توضیح
هاست این وبلاگ عوض شده و اگر در گوگل ریدرتان هر پست را سه بار میبینید، حلالش کنید. دست خودش نیست. در ترانسفر یک چیزهایی که شد که من خودم هم نفهمیدم اما همه چی قاطی شد. انگار حالا دیگر درست شدهاست.
Permalink
۱-۳
نمیخواستم کوتاه بیایم. اما خودم هم دیگر خسته شده بودم. کاری هم نکرده بودم اما بسکه به دایلوگهای فیلمنامه فکر کرده بودم خسته شده بودم. هیچی نمیگفت. زورکی چشمهایش را باز نگه داشته بود و میخواست هرطور شده به من هم بفهماند که زورکی چشمهایش را باز نگه داشته و این را منت کند بکوبد توی سرم. داشتم فکر میکردم آیا تا به حال با حسرت به عکس عروسی قاب گرفته بالا سرمان نگاه کرده بودم وقتی چیزی میخواستم؟ نمیخواستم کار تکراری کنم. ریسکی بود. چه می دانم در این پنج سال چکارها کردم و نکردم. من هم که نصف زندگیام راست است نصفش خیالات. خودم هم نمیدانم کدامش راست است کدامش خیال. هی سعی کردم یادم بیاید روز عروسی به هم چه قول هایی دادیم. قول بچه هم داده بودیم؟ یادم نیست. یعنی از منی که اینقدر خر شده بودم که آن لباس را تنم کرده بودم و آن تور را آنطور مثل دلقکها انداخته بودم روی سرم و اجازه داده بودم خانوم نیازی آنطور همه جعبه آرایشش را روی من خالی کند، هیچ بعید نیست که مثلا گفته باشم برایت سه تا بچه هم میآورم. یادم نیست. حافظه او هنوز مثل ساعت گرینویچ خوب کار میکند. نمیشود ریسک کرد روی این.
موبایلش را از زیر بالش درآورد و گفت شت. ساعت شده سه. من باید بخوابم. اما تقصیر من نبود. خودش دیگر خوابش پریده بود. گفت آن چراغ را روشن کن کتابم را بده بخوانم. نمیدانم از کی یوسا خوان شده بود. اهل این حرف ها نبود. قبل از خواب آی پادش را میکرد توی گوشش که ابی گوش کند. روشنفکری زردم زد بالا و فکر کردم باز یوسا بهتر است از ابی که به تن من ترجیح داشته باشد. حرفی نزدم. نه گفتم که میخواهم و نه حرف بچه را زدم. کتاب را بهش دادم و گفتم شب بخیر. میگفتم شب بخیر به خودم گفتم که حالا فکر نکن که فیلمنامه جمله بعدی او را چه نوشته. بگیر بخواب. اما همین که پشتم را کردم طرفش دقیقا به همین فکر کردم که الان باید چکار کند. برگردد کمر مرا بکشد طرف خودش، یا گردنم را ببوسد یا مثلا یک راست دست ببرد لای پایم. یا مثلا خیلی ساده فقط اسمم را صدا کند. آنوقت مشکل دوتا میشد. باید میگفتم بله؟ یا جانم؟ جانم خیلی زیادیاش بود. اما من باید نشان میدادم که حالا دیگر خودم هم برایم مهم نیست. یعنی به درک که نگذاشتی بکنم. یا من خودم نخواستم وگرنه کردنت برای من فقط فاصله گردن تا کمرت طول میکشید که سرم را ببرم آن پایین. هیچی نگفت. من هم چشم هایم را بستم. مثل این فیلمها. کاملا کلیشهای.
همان وقت بود که تصمیم گرفتم درسم را بخوانم که دکترا بگیرم.
Permalink
۱-۲
گفت حالا بخوابیم فردا حرفش را میزنیم. فردا. فردا. همه اش فردا. تا فردا من خودم فکر بچه از سرم افتاده. اصلا آخرین باری که من یک تصمیمی گرفتم و همان موقع عملیاش کردم کی بود؟ خودم هم یادم نیست. درس و اینها را منظورم نیست. همین زندگی دونفره کوفتیمان را میگویم. یکبار شده من یک چیز جدی بخواهم و همان موقع اتفاق بیافتد؟ بدون تجزیه و تحلیل و یک هفته گوگل کردن؟ مثلا خیر سرم هفته قبل گفتم دو روز بیا برویم سفر دونفره. آخرش آنقدر اینور و آنور کرد و قیمت هتل ها را دانه دانه به من گفت که گفتم بابا. نخواستیم. میرفتیم یک جا کپه مرگمان را میگذاشتیم. اصلا اینهمه آدم توی ماشینشان میخوابند چطور ما نمیتوانیم یک شب بیرون بخوابیم؟ نمیشود آدم نون پنیر حلوا بردارد بگذارد توی ماشنیش که بیرون غذا نخرد؟ حالا نمیخواهم غر بزنم، اما واقعا همیشه همین بود. از همان موقع که توی عروسی پسرعمویش باهم رقصیدیم و من خر فکر کردم عاشقش شدم. نه از آن عشقها که مثل نیزه میخورد به قلب آدم و قطره قطره هم خون از قلب میچکد. نه . از این عشقهای آرام و متین دوران بزرگسالی. از این ها که قرار است به آدم آرامش تا آخر عمری بدهد. از این عشقهای مدل تکیهگاهی که آدم فکر می کند خب دیگر. این همه طوفان پشت سرگذاشته حالا این دیگر خود ساحل آرامش است. از این حرفها. همه این ها هم همین امشب باید دوباره بزند به کله من. هی هولشان میدهم توی بخش فراموشخانه مغزم، هی یک روزن پیدا میکنند که بیایند انگشتم کنند. کاش دوش گرفته بودم قبل از خواب. شاید میتوانستم بخوابم بدون اینکه هوس بچه کرده باشم.
خم شدم طرفش و مثلا دست انداختم دور تنش. یک جور نزاری گفتم: میخوام. حالا باید مثل این فیلم ها باز برمیگشت طرف من و میگفتم عزیزم. خب اینو از اول بگو. چرا حرف بچه رو وسط می کشی؟ البته شاید هم در فیلمها این را نگویند. یعنی فیلم یک ذره از سطح آدام سندلر که بالاتر برود احتمالا دیگر اینرا نمیگویند. شاید مثلا بگویند نه عزیزم. امشب نه. خیلی خسته ام. یا مثلا بگویند ...نمیدانم. آن وسط که من نمیتوانستم به دیالوگهای نویسنده فیلمنامه فکر کنم. چیزی نگفت. برگشت طرفم و مرا بوسید. باز هم هیچی نگفت. فیلم صامت که بازی نمیکردیم. بالاخره باید یک چیزی بگوید. تازه این منم که قرار بود سکوت تمرین کنم. یعنی جریان از این قرار بود که یک کمپی هست که آدم ها میروند آنجا که ده روز هیچ حرفی نزنند. نه اینکه فقط حرفها. نه حرف. نه تماس چشمی،نه کاغذ، نه کتاب،نه اینترنت، نه موسیقی. یک هزار دلاری میگیرند که بروی توی این کمپ و تمرین تمرکز کنی ده روز. من هم چون پولش را نداشتم که بدهم تصمیم گرفته بودم خودم تمرین کنم که کمتر حرف بزنم. البته همه عقیده داشتند که برای من اینکار نشدنی است. اما در هر حال تمرینش که از هزار دلار ارزانتر بود. گفتم کمپ سکوت و بوسه که نیست. گفتم میخوام. انگار واقعا باید به زور متوسل میشد. دلم نمیخواست بروم آن پایین چیزی را بخورم. یعنی امشب اصلا دلم این را نمیخواست. ناسلامتی قرار بود من مادر شوم. اینهمه ارج و قرب که میگویند مادرها دارند از همان بلوجاب یعنی شروع میشود؟
Permalink
۱-۱
کتابش را بست و پرسید بخوابیم؟ از این هم کلیشهایتر آخر امکان داشت؟ یک وری شدم و گفتم باید بچه دار شویم. امشب. گفت: ها؟ گفتم: ببین. اگر امشب حامله شوم بچه وسط تابستان بدنیا میآید. هوا سرد نیست. بعد یک ذره فکر کردم گفتم باید از مامان هم بپرسیم میتواند یکی دوماه آف بگیرد یا نه. اما مهم نیست. الان دیر وقت است. نمیشود زنگ زد. فردا صبح میپرسم. اگر گفت نه که قرص میخورم. از این افتر مورنینگ ها. گفت حالا همین امشب باید بزند بچه بخواهی؟ گفتم نه. نمیخواهم. هیچ وقت نخواستم. اما ما الان پنج سال است عروسی کردیم. درس من هم که تمام شده. بیکار هم که هستم. یک گهی خوردیم عروسی کردیم حالا باید قایمش کنیم دیگر. فکر میکنی بقیه برای چه بچه دار میشوند؟ دست من و تو باشد که هیچ وقت آماده بچهدار شدن نمیشویم. یکی دوتا پشت هم بیاوریم قال قضیه را بکنیم. آن وقت هر یک روز درمیان هم به سرمان نمی زند طلاق بگیریم بعد زرتی بزنیم زیر گریه که نه. نمیشود من تو را دوست دارم. بچه که بیاید وقت نیست برای این ادها. گفت من هنوز درسم مانده. کار ندارم. تو هم بیکاری. بچه را کجا بزرگ کنیم؟ حالا بیا درستش کن. کی حوصله داشت توضیح بدهد. دیدم اینطور نمیشود. اصلا از اول هم نباید میگفتم. فقط لازم بود آخرش بگویم که نه. امشب کاندوم نه. من نزدیک پریودم است چیزیم نمی شود. بعد هم پنج هفته بعد میآمدم میگفتم من حامله ام و مای بادی مای چویس و نمیخواهم بچه را بیاندازم. مجبورم که نمیتوانست بکند. جواب ندادم.
شروع کردم دست کشیدن به تنش. حوصله نداشت. معلوم بود. من اهل تجاوز کردن نیستم، اما اینهمه سال او تجاوز کرد. من هی چشمهایم را بستم گفتم پنج دقیقه دیگر تمام میشود. بی خیال. بعد هم الکی گفتم نه. خوب بود. ارضا شدم. او هم خودش را به باور کردن زد. اما من تصمیم خودم را گرفته بودم. بچه میخواستم. همان شب. گفتم باشد. بچه باشد برای بعد. حالا بیا.... یک ذره بوسیدیم همدیگر را. شل و ول. نه. من کوتاه نمیآمدم. دو صبح بود. گفت باید ساعت هشت باشم سرکلاس. کلهام را کردم زیر پتو. مثلا قهر. از این ادها که یک نفر اگر دیگر باور نکند همان خودش است. آن زیر داشتم به این فکر میکردم که واقعا من هیچ حربه رو نشدهای دیگر بلد نیستم. همه را یکجوری بکار برده بودم. سیثانیه وقت داشتم یک چیز جدید اختراع کنم وگرنه خر و پفش به هوا میرفت. حالا همان سیثانیه مغز خلاق من باید قفل میکرد. اصلا همه مغزم انگار شده بود یک پرده سفید. لعنت به این فیلمها. هیچ وقت در واقعیت اتفاق نمیافتند. یا در این مورد یک دیالوگشان یاد آدم نمیماند که بگوید و طرف از خود بیخود شود و بپرد روی آدم.
سرم را از زیر پتو آوردم بیرون. داشت سقف را نگاه میکرد. مثل همان فیلمها. فرقش این بود که در آن فیلمها به من یک جمله میدادند که بگویم و بعد او برمیگشت طرف من و ادامه داستان. حالا من هیچی نداشتم که بگویم. سعی کردم یک ذره ناز قاطی صدایم کنم و بپرسم به چی فکر میکنی؟ آخر دیالوگ از این کلیشهای تر؟ مثل سریالهای تلوزیون که در هر حال یک وقت یک شبی باید یک زنگ دری به صدا دربیاید و یک زنی در داستان بپرسد «یعنی کی میتونه باشه؟» سوال من حتی از این هم بدتر بود. آخر به من چه که به چه فکر میکرد. میتوانست به هرچیزی فکر کرد. از طرح باغچهای که باید فردا میکشیدش و داشت موقع شام حرفش را می زد تا آن دختری که -من فکر میکنم- دامپش کرده بود و رفته بود با آن پسر ژاپنیه روی هم ریخته بود. البته اصلا هم از او بعید نبود که فکر کند این خمیردندانی که امروز خریده طعمش تند است و باید فردا عوضش کند. حالا البته قرار نبود به من جواب درست هم بدهد. مگر اگر همین لحظه از من میپرسید به چه فکر میکنم من جواب حقیقی میدادم؟ آدمها در این برهوت بیتنهایی فقط یک فکرشان مانده برای خودشان. اگر قرار باشد به آنهم تجاوز شود که اصلا باید بروند بمیرند. خوب شد که جواب مرا نداد. اگر یک دروغی می بافت و چیزی میگفت حال من از اینهم بدتر میشد. فکر میکردم حالا فقط به تنش نیست که میخواهم تجاوز کنم.
Permalink
English Weblog
archives
by dateMarch 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category