" /> Baloot: December 2009 Archives

« November 2009 | Main | January 2010 »

December 31, 2009

یکبار برای همیشه: نوشته‌های این وبلاگ حس‌های شخصی نویسنده آن است. نویسنده‌ای که ایرانی‌است و در خارج از ایران زندگی‌ می‌کند. نویسنده‌ای که بسیار احساساتی‌ است و این روزها خسته و غمگین و تبدار و دور. اغلب تصمیم‌های زندگی‌اش را اینطور گرفته و حرف‌هایش را هم اینطور زده. معلوم هم نیست که در هیچ آینده نزدیکی عاقل شود. نوشته‌های این وبلاگ تعمیم به هیچ انسان یا گروه دیگری در هیچ کجای کره زمین ندارد.

***

باید بین سه شال‌گردن سبز انتخاب می‌کردم. فکر کردم کدامشان به کلاه و کاپشن بیشتر می‌آیند. آخرش آن را که مال «ستاد مهر» بود انداختم دور گردنم. رنگش خیلی به کلاه نمی‌آمد. ولی دیگر دیر شده بود. یک ساعت راه بود تا محل تجمع. نوشته بودم «ما همه با هم هستیم». مقوا بزرگ و سنگین بود. یک ساعت و نیم داد زدیم و مقوا را نگه داشتم بالای سرم. دستم درد گرفته بود. این دست و آن دستش می‌کردم. فکر کردم باید یک چوبی بزنم به تهش. خانمی آمد و عکس گرفت و پرسید این یعنی چی. گفتم یعنی وی آر ال تو گدر. گفت وری نایس. وری نایس. پلیس آن کنار ایستاده بود و مواظب بود شمع‌ها جایی را آتش نزنند. شعار دادیم و یار دبستانی خوانیدم و من آن بالای نیمکت حواسم بود که ببینم چندتا از ماشین‌ها برای ما بوق می‌زنند. انواع و اقسام «رایتز» ها را خواهان شدیم. فکر کرده بودم فحش «مرگ بر» ندهم، اما شور تجمعاتی گرفته بود و مرگ را هم نثار همه کردم.

دو ساعت اجازه تجمع داشتیم. تمام که شد یک ده نفری بودیم که باید انتخاب می‌کردیم برویم پیتزا بخوریم، یا چلوکباب، یا غذای مدیترانه‌ای. انتخاب سختی بود. دست من و گلوی بقیه هم درد گرفته بود. آخرش به همان ژوپیتر معروف رو بروی ایستگاه قطار رضایت دادیم. در بین راه من گفتم که بسته سیگار بهمن کوچکم را پنجاه دلار می‌فروشم. بیشترین قیمت پیشنهادی ده دلار بود.

کونمان روی صندلی جابجا نشده بود که یکی گفت موافق هستید در مورد اتفاقات دیروز حرف بزنیم. روز بعد از عاشورا بود. قرار شد بحث کنیم در مورد خشونت و اینکه آیا لازم بود یا نه! در هر حال من هم شعار مرگ بر داده بودم هم دست‌هایم از بالا نگه داشتن پلاکارد درد گرفته بود. الان درد باتوم و گلوله را شاید بهتر می فهمیدم از آنها که فقط گلویشان درد گرفته بود. در هر حال هیچ بحثی بدون آبجو گرم نمی‌شود. زهر ماری هم سفارش دادیم که تلخی اش به خشونت موجود در کالج بیاید. .

الکل که وارد خون می‌شود خوبی‌اش این است که دیگر لازم نیست اول و آخر بحث را بدانی. یک جا وارد می‌شوی و یک بحث جدید راه می‌اندازی و یا کسی حواسش نیست یا حوصله ندارد تو را برگرداند به بحث سابق. بحث خشونت و تاثیر رسانه‌های داخلی و خارجی و مشکلات فرهنگی و سیاسی جامعه هیچ کدام به سرانجام نرسید. حداقل باید یکی از اینها حل می‌شد. اینهمه اسم دور میز بود. ناامید شدم. دوستم می پرسد حالت خوب است؟ می‌دانم وبلاگ خوان است و زیاد نمی‌شود خالی بست. بحث را از خوب بودن من به سفر و رانندگی عوض می‌کنم.

چند روز قبل گفته بودی که اینهمه روز-رویابافی من در مورد بازگشت فقط برای این است که از آن یک اتفاق بزرگ و خارق‌العاده‌ای بسازم برای خودم که اگر برگشتم پیش خودم سرافراز باشم که ای ول. من این کار بزرگ را کردم و اگر هم نه که خودم را توجیه کنم که خب در هر حال کار آسانی نیست. کار هر کسی نیست. نشد دیگر. راست می‌گفتی. اصلا اصل حسرت همین است که تو گفتی. هر دلیل دیگر بهانه است. مگر نه؟

سر میز کناری تولد یکی بود. همه برایش هپی برت ‌دی خواندند. ما هم خواندیم. بلند. آخرش آنها تمام کردند، اما ما تمام نکردیم. یکی چسباندش به ای مزدور خائن، آواره گردی...مرگ بر تو، مرگ بر تو، مرگ بر تو و کوبیدیم روی میزهامان و همه برایمان دست زدند و فکر کردند این حتما هپی برت‌دی به یک زبان دیگر است. ما هم آبجوهایمان را به سلامتی -لابد- آن انسان آن رومتولد بالا بردیم. بی نوا تازه وقتی ما نیم ساعت بعد دوباره مرگ بر تو خواندیم و یکی برایش جریان را توضیح داد فهمید که جریان اصلا او نبوده! گفت که آی هرد سام استاف. آره . سام استاف. یه سری ملت زیر ماشین مردند و یه سری دیگه هم مستقیما گلوله خوردند و یک عده هم نمی‌فهمیم چرا خشونت کردند. سام استاف دیگه.

حدس من درست بود. این روز-رویابافی همه بود. شاید یک مرض واگیر دار باشد. شاید همه با خودشان این فکر‌ها را می‌کنند که هی به خودشان دلخوشی بدهند که درهرحال کار بزرگی می‌کنند. نگاه می‌کردم و حرف می‌زدم و می‌خندیدم. دیگر حالا مهم نبود. دیگر کسی که در خیابان‌ها له شده بود مهم نبود. ما بودیم که داشتیم شرط و شروط می‌گذاشتیم که کی بر‌میگردیم و حالا اگر برگردیم برای زندگی‌ است یا تفریح و آیا ما چه تغییری می‌توانیم در آنجا ایجاد کنیم وقتی اوضاع بهتر شد. وقتی اوضاع بهتر شد. ما به این نتیجه رسیدیم که به دوران خاتمی هم قانعی‌ایم. من در دوران خاتمی از ایران بیرون آمده بودم. آبجویش تلخ بود.

همانجا همه همدیگر را در فیس بوک «اد» و «اکسپت» کردیم و قرار شد عکس‌هایمان را زود برای همدیگر بفرستیم. آخرین حرف‌ها را هم زدیم که بالاخره تکلیفمان با پرچم و سرود ملی چیست. اصلا نمی‌شد بدون تعیین اینها خداحافظی کرد. همه سرودها یا دراز بودند یا خسته کننده. سرود ملی آینده باید شاد و جهان- وطنی باشد. هرچه باشد ما دیگر انسان‌های جهان- وطنی هستیم که قرار است وضع مملکت را بهتر کنیم.

توی ماشین یک ویدو جدید دیدم. کسی تازه گذاشته بودش توی گوگل ریدر. گفته بود که نبینید. من تازه داشتم نفس عمیق می‌کشیدم بعد از دیدنش که تو تکست دادی که در چه حالم. من گفتم مست و تو نوشتی که اوووف.

6:34 PM Permalink

December 29, 2009

افسردگی که شاخ و دم ندارد. یک ماه، دوماه، شش ماه، یک سال، مگر چقدر آدم می‌تواند خودش را گول بزند. همه راه ها به زیر پتو و بستن چشم‌ها ختم می‌شود. عملا هیچ کاری نمی‌کنم. تمام زندگی ام در سه چهار صفحه اینترنت، لیوان چای، یک میز با چهار صندلی به دورش ودر فاصله بین میز و تخت و دستشویی می‌گذرد. دیگر نه می‌دانم برای چه می‌خواهم درس بخوانم یا حتی چکار کنم. درس فعلا تمام شده و حتی خودم هم نمی‌دانم چطورتا اینجای تقاضانامه‌های تحصیلات تکمیلی را پیش رفته‌ام. درسی که اصلا نمی‌دانم می‌خواهم بخوانم یا نه. باید بگردم دنبال کار. هر کاری. به جایش نشسته‌ام زیر پتو و فکر می‌کنم به هیچی. تن آدم یکجاست و روحش یک جای دیگر. یک جایی که باید سال ۱۳۸۸ بود اما نبود. دیگر حتی گفتنش هم لوث شده. این راه هم باید قورت داد. هی می‌خواهم خودم را مجبور کنم به نوشتن. راه حلی که یکی دوسال گذشته جواب داد، اما این هم بی تاثیر شده. بیمه هم ندارم که بروم دکتر روانشناس. با مشاور مدرسه حرف می‌زدم چند ماه قبل. گفت بشقابت را خیلی بیشتر از ظرفیتت پر کردی. نمی‌دانم چطور نمی فهمید که خودم اما تهی ام از همه چی.

6:32 PM Permalink

December 28, 2009

ظاهرا می‌گویند ما ملت طنازی هستیم. یعنی قریحه و ذوق طنز پروری داریم. این شاید درست باشد، اما چیزی که کم پیدا می‌شود ظرفیت قبول طنزهایی است که به خود ما برمی‌گردد. این خود از سیاستمداران و نویسندگان و هنرمندان و روزنامه نگارانمان را شامل می‌شود تا می‌رسد به خود ما آدم‌های دانشجو و شاغل و بی‌کار و اصلا همه. ما شاید در مورد بقیه شوخی کنیم، اما دوست نداریم کسی با ما، با سابقه ما، با نوشته ما، با درس ما، با دانشگاه ما، با کار ما،‌ با بستگان ما، باعادت‌های روزمره ما، با...شوخی کند. خودمان هم خیلی کم باخودمان شوخی می‌کنیم. به خودمان «گیر» نمی‌دهیم و خودمان را دست نمی‌اندازیم. .

بعد هم- تا جایی که من می‌دانم- نداریم کسانی مثل جان استوارت و تینا فی و علی جی و جان لنون و بقیه خیل این کمدین‌ها و مجری‌هایی که رسما کارشان شوخی کردن با افراد سرشناس جامعه است. حالا بماند که در این شوخی‌ها چقدر ظرافت و نکته هم نهفته است. سال گذشته که انتخابات ریاست جمهوری امریکا بود، کار به جایی کشیده بود که خود کاندیداها هم شروع کرده بودند به دست انداختن خودشان. سارا پیلین ادای خودش را در‌می آورد!‌ فکر می‌کنم مک‌کین هم گفته بود که آدمی‌ که نتواند در مورد خودش شوخی کند، آدم حوصله سربری است.

یک سری تابوها هم داریم در جامعه خودمان. کوچکتر باید حرمت بزرگتر را نگه دارد و درست نیست جوان‌ترها بزرگ‌ترها را «دست بیاندازند » یا معمولا زن‌ها و مردها باهم شوخی نمی‌کنند یا شاگرد با معلم. ما هم که قربان خودمان بروم انگار مرکز منظومه شمسی هستیم. آنقدر خودمان را جدی می‌گیریم که انگار همه جهان دور کله ما می‌گردد. زیادی خودمان را جدی می‌گیریم. تمرین می‌خواهد، اما واقعا آدمی که نتواند به خودش و تعلقاتش و گذشته و عادت‌هایش بخندد، آدم حوصله سربر و غیرقابل معاشرتی است.

6:30 PM Permalink

December 24, 2009

یکم: معمولا حوالی این موقع سال و جشن‌های تولد مسیح و سال نو فرنگی حال و هوای این خانه من عوض می‌شد. اغلب درخت و چراغ و این برنامه‌ها بود. امسال اصلا دل و دماغش نبود. نوروز هم حتی سفره ننداخته بودم. نه که حالا عذاب وجدان داشته باشم که چون هفت سین نبود، کاج کریسمس هم نباشد که باید از هر بهانه‌ای برای رنگی شدن خانه استفاده کرد. دل و دماغ لامصب برنمی‌گردد سرجایش.

دوم: دارم برای این تحصیلات تکمیلی تقاضانامه‌های دانشگاه‌های مختلف را پر می‌کنم این روزها. بعد دوستان دیگری هم هستند که هم وضع منند. هی بهم دلداری می‌دهیم که «نه. تو قبولی. اصلا خیلی دلشان بخواهد تو را بگیرند. کی بهتر از تو؟» بعد یک چند دقیقه بعد می‌گوییم که« حالا اگر امسال نشد سال بعد. دیگر از ما که کلا گذشته. یک سال می‌رویم مسافرت» بعد صفحه را می‌بندیم و نقشه می‌کشیم کجاها برویم. به سبک آن تائتر تلخ آن سال‌های تلوزیون: «دو مرغابی در مه»

سوم: ریسم ایمیل زده بود که امروز دو دختر ایرانی دیدم در استارباکس. می‌گویم حالا از کجا می‌دانی فارسی حرف می‌زدند. گفت نه. فارسی حرف نمی‌زدند. دستبند سبز داشتند! اصلا ما اصل رسانه‌ایم. چند هفته قبل هم در فروشگاهی در بوستون فروشنده از من و همراهان پرسیده بود که آیا ایرانی هستیم و بعد اشاره کرد به دستبند‌های ما و گفت که تویترش را سبز کرده بود در تابستان. آقای چشم آبی خوبی بود. ما هم رسانه‌های خوبی هستیم بدون سردبیر.

6:29 PM Permalink

December 23, 2009

دلم می‌خواهد یک روز هم بنشینم برای‌تان از جاده بنویسم. از این‌که چه کم دارد آدم بی‌جاده. که صبح ندارد و خلوت ندارد و غار ندارد و شب. غریو تنهایی مسکوت ندارد انگار. بنویسم که چه معتاد می‌کند آدم را. که چه قصه‌ی ناگفتنی‌‌ای دارد این راه‌ها و ماشین‌های پشت به تو. قرمزها و زردها و نارنجی‌ها. باران و برف. برای‌تان از هزاران فکر چسبیده به خودش بگویم. از تک تک درخت‌های کنارش. دکل‌های برق جنتلمن و جدول‌های مواظبش. به‌تان بگویم که اگر آدمی تنهایی می‌خواهد باید بردارد کوله‌اش را، راهی جاده شود. برود. زیاد برود. نامنفصل برود. لاک‌پشت باشد و آرام انگار که خانه‌اش روی دوشش سنگینی نمی‌کند به امیدی که تهی‌ست برود. که کسی نبیند رفتنش را و گیر ندهد به ماندن. نماند. ماندن تنهایی ندارد. ماندن مرداب است. لذیذ است. گرم‌ است. شیء دارد. گلدان و رختخواب دارد. گوشه‌ی اتاق دارد. گودی سر روی بالشت‌جامانده دارد.

(+)

6:27 PM Permalink

December 22, 2009

کسی که دوتا از دوست‌هایش را دریا برده، نباید بعضی از فیلم‌ها را ببیند. حتی اگر فیلم، درباره الی باشد.


* امان از آنجایی که پدر دنبال پسرش می‌گردد.

6:26 PM Permalink

December 21, 2009

یکبار دوباره زندگی می‌کنم و به جای لوزه می‌دهم غده بغضم را جراحی کنند.

6:24 PM Permalink

December 18, 2009

گفت: «کااااام آن!
نامه عاشقانه از مد افتاده
به جای ویولون زدن زیر پنجره برایت لینک یوتیوبش را می‌فرستم»

باور کردم که آدرسم را گم کرده بود
اما مگر جی‌میل چندتا بلوط دارد؟

6:23 PM Permalink

December 17, 2009

جاده-لازم شده‌ام.
یعنی آدم یک باک پرکند و آنقدر برود که یک دست از توی چراغ بنزین بیاید بیرون و بگوید حیوان مگر با تو نیستم. خالی حالیت نمی‌شود؟ بعد آنوقت تازه بزند کنار و یادش بیاید که از همان پمپ بنزین اول می‌خواسته دستشویی هم برود. بعد نه از این ادا و اطوارهای جی پی اسی داشته باشد ماشینش و نه نقشه موبایل را به هسته‌اش بگیرد. مثلا شنیده باشد که فلان جا یک جنگل خوبی دارد. یا چه می‌‌دانم. یک راه پیاده روی دارد که آخرش می‌رسد به فلان آبشار. نداند که کجاست. راه بیافتد و حدس بزند که این بزرگ‌راه را باید بگیرد. مهم هم نیست که کفش و کلاه پیاده روی اصلا همراهش نیست یا چادر برنداشته که شب یک خاکی توی سرش بریزد. قرار نیست اصلا بمانی که راه بروی. آنقدر برانی که همه آهنگ‌هایت تمام شود و پایت بی‌حس شود بسکه به گاز فشار دادی و حالا با خیال راحت می‌زنی به نقشه موبایل که یک راه برگشت دیگر پیدا کنی و برگردی. جاده -لازم شده‌ام.

6:22 PM Permalink

December 16, 2009

شنیدید که می‌گویند عقربه ساعت روی فلان شماره ایستاد و زمان دیگر تکان نخورد؟

من هم تا همین امروز صبح فکر می‌کردم حرف مفت است. حالا دیگر از این فکرهای مفت نمی کنم.

6:20 PM Permalink

December 15, 2009

سگ لرزه می‌زدیم. قرار نبود شب را بیرون بمانیم. بی‌هدف راه افتاده بودیم و راستش فکر هم نمی‌کردیم آن بالاها آنقدری سرد باشد. بالا که می‌گویم منظورم جنگل‌های شمالی این ایالتمان است. آنجا که جنگل و دریا به هم می‌رسند با فاصله یک جاده بینشان. یک جایی پیدا کردیم به خیال خودمان کمتر در معرض باد. آتش روشن کردیم و با هرکثافتکاری که بود سوسیس پختیم و خوردیم. بعد هی ادا و اطوار که نه. نمی‌خوابیم و تا صبح کنار آتش بیدار هستیم و از این‌حرف‌ها. چشم‌ها یکی یکی سنگین می‌شد. پا شدیم ون را آتش کردیم راه افتادیم رسیدیم بالای یک صخره. قرار شد آنجا چادر بزنیم. همان چادری که همه مسخره کرده بودند رفیقمان را موقع آوردنش. من تکلیف خودم را روشن کردم. گفتم روی صندلی ماشین می‌خوابم و ماشین هم باید تا صبح روشن باشد. معمولا کسی زورش به فریادهای من نمی‌رسد. یعنی برای اعصاب خودشان هم که شده چیزی نمی‌گویند. این شد که من اصلا نفهمیدم چطور چادر زدند در آن سرماو چپیدند تویش. تازه من چشم‌هایم گرم شده بود که یکی یکی یادشان می‌آمد بیایند از توی ون یک چیزی بردارند. صندلی های وسط را برداشته بودیم و یکی دیگر از بچه‌ها هم کف ون خوابیده بود. من هم که روی صندلی‌های ردیف آخر. این‌ها به هر بهانه در کشویی ون را باز می‌کردند و من غلظت رکیک بودن فحش‌ها را بیشتر می‌کردم که شاید خجالت بکشند. آخری که آمد از صندوق عقب- که دقیقا پشت من بود- چیزی بردارد من نیم خیز بلند شدم که اصلا به قصد کشت بزنمش. آدم نمی‌شدند انگار. من به قصد حمله خیز برمی‌دارم که بچرخم طرفش که یک دفعه چشمم می‌افتد به پنجره ماشین. همه جا نقره‌ای بود. نقره‌ای ترین و بزرگترین قرص ماه سایه‌ کاملش افتاده بود روی اقیانوسی که حتی یک موج هم نداشت. انعکاسش همه صخره سنگی را روشن کرده بود. الان انگار هیچ کلمه‌ای نمی‌تواند شرحش دهد. یک صخره نقره بود و یک قرص روشن بالایش.
همانطور نیم‌خیز نشسته بودم و نگاه می‌کردم. برای من که توی ماشین خوابیده بودم فقط یک پتوی نازک گذاشته بودند. فکر کردم اگر بخوابم دیگر هیچ وقت این صحنه را نخواهم دید. پتو را برداشتم و رفتم لب صخره. مثل جن زده‌ها همانجا نشستم. وسوسه سیگاری که برنداشته بودم هم باعث نشد تا صبح برگردم. نه یادم است آن چند ساعت به چه فکر می‌کردم و نه می‌خواهم که یادم بیاید. نقره آتش زده بود به تب آن سفر.
نمی‌دانم حالا چرا امروز یاد آن ماه افتادم. تا حالا چند بار خواسته بودم آن شب را بنویسم. می‌گویند در زندگی هر آدمی یک سری لحظات است که هرگز فراموش نمی‌کند. خود «لحظه» اند. آن شب از لحظه نیم خیز شدن من توی ون تا نوک زد ن آفتاب، همه اش «لحظه» بود.


بعدها فهمیدم هر سال یک شب، قرص کامل ماه پانزده درصد بزرگتر از بقیه قرص‌های کامل ماه دیده می‌شود. آن شب، همان شب بود.

6:18 PM Permalink

December 13, 2009

حفظ هر رابطه‌ای انرژی می‌خواهد و خلاقیت. رابطه اگر راهش دور باشد تلاش مضاعف می‌خواهد و خلاقیت صد چندان. فضا و زمان تان که یکی نباشد، باید فضا بسازی، باید اول صبح بگویی شبت بخیر و توهم کنی برف شبانه را در یک ظهر داغ. باید حواست به وضع هوا باشد که یادت نرود سفارش شال و کلاه کنی. حواست به ساعت باشد که کی بخوابد و بیدار شود. عاقلیتی می‌طلبد که سم عاشقیتت است.

دیگر لمس نیست، نگاه نیست. تو هستی و سی و دو حرف و کلماتی که باید بدانی کلمات تواند. خودت را باید بشناسانی در خلال حروف بهم چسبیده. وام گرفتن از شعر و کتاب و فیلم زود لو می رود. باید خودت باشی. خودت را باید دوباره پیدا کنی در خلال کلمات. باید بدانی کدام حرف، کدام کلمه تب تو را نشان می‌دهد. کدام کلمه نیازت را. سکوت خطرناک است. نگاهت نیست که معنایش کند. دستانت نیست که آتش بزند بر تنش وقتی لبانت بسته است. باید کجا سکوت کردن را دوباره بنویسی برای خودت. جملاتت باید عین موسیقی باشند. بدانی کجا شروع کنی، کجا به اوج بروی و کجا تمامش کنی. لب‌هایت چسبیده به لاله گوشش نیست که نفسش را بند بیاوری،‌ دست‌هایت نیست که برقصاندش و چشم‌هایت نیست که همه نیازت را داد بزند. تو می‌مانی و عشق بازی با سی و دو حرف و تنی با تشنگی مدام.

6:17 PM Permalink

December 7, 2009

این جمهوری اسلامی آن زمان که دانشجوهایش را، شعرایش را، نویسندگانش را، دانشمندانش را، متفکرینش را، فعالین حقوق مردمش را، اقلیت‌های قومی و مذهبی‌اش را، دگراندیشانش را، اصلا همه مردمش را مجبور به ترک ایران می‌کرد خودش هم نمی‌دانست که با دست خودش دارد همه دنیا را سبز می‌کند.

6:16 PM Permalink

December 6, 2009

کنتور سن که از بیست رد می‌شود آدم یواش یواش برای خودش و رابطه‌هایش یک جور ارزش قایل می‌شود.برای خودش شاید بیشتر. این رابطه هم می‌تواند هر رابطه‌ای باشد. با همشاگردی‌هایش،‌دوستانش، معشوقه‌هایش و اصلا آدم‌های معمولی دور وبرش. درست است که تنهایی کمر خرد می‌کند، اما یک وقت‌هایی سبک سنگین می‌کند که حالا تنها باشم له تر می‌شوم یا اگر فلانی توی زندگی‌ام باشد.

اینطور شد که یک سری آدم‌ها از زندگی من کنار رفتند. دروغ‌گوها ( هرچند اسمش را فقط چاخان مصلحتی می‌گذاشتند)، آدم‌هایی که حرفشان را با مشت می‌خواستند توی کله‌ من بکوبند، کسانی که موقع حرف زدن در مورد بقیه چشم و ابرویشان به طور محسوسی تکان می‌خورد و تنگ و گشاد می‌شد، آدم‌هایی که مرا و زندگی مرا نمونه آزمایش تئوری فلان کتاب بهمان نویسنده می‌دیدند و کسانی که هنوز درگیر القاب اهدایی جامعه بودند که کیستی و چیستی مرا تعریف کنند.

بعد از خرداد یک دسته دیگر هم کنار گذاشته شدند ( و لابد من هم تنهاتر شدم). طرفداری از دولت نظامی محمود احمدی‌نژاد برای من تعریف شده نیست. حداقل بعد از فجایعی که این دولت از تابستان تا به حال مرتکب شد،‌دیگر نیست. حتی اگر نتیجه انتخابات همان بود که خودشان اعلام کردند و همه مردم هم معترضین گول خورده بودند، بازهم این رفتار یک دولت با مردمش توجیه پذیر نیست. کم نیستند دانشجویان ایرانی این اطراف که از زور چپ‌گرایی از آن سوی بام افتاده‌اند و هر مخالفتی را با دولت احمدی‌نژاد آب به آسیاب امپریالیسم ریختن می‌دانند. یعنی یا تو با احمدی‌نژادی یا طرفدار اسراییل و در نتیجه قاتل مستقیم مردم غزه.

من دیگر بحث نمی‌‌کنم. خداخافظی می‌کنم.

6:14 PM Permalink

December 1, 2009

راحت است که آدم با غریبه‌ها حرف بزند. حرف‌هایشان را بشنود و بهشان راهکار ارائه دهد. اصلا بگوید فلان رفتارت درست نیست. این دقیقا خود خشونت است که شریک تو انجام‌ می‌دهد گیرم که کتک نزند. بگوید که فلانی این نظرت به شدت سکسیست بود. جفت پا برود توی شکم هر‌کس- که به زعم خودش- حرف نامربوط زد. از حقوق کودکان صحبت کند. قانون را یادآور شود. حتی متوسل به زور قانون شود اگر ببیند که همسایه با بچه‌اش رفتار درستی ندارد. اصلا همه چیز انگار با غریبه‌ها راحت تر است. پای آشنا که وسط می‌آید، آدم لب می‌گزد. می‌گوید زندگی شخصی خودشان است. خودشان بهتر می‌دانند. خجالت می‌کشد. ترجیح می‌دهد -هرچند عصبانی و ناراحت و غمگین- ساکت بماند و حتی لبخند هم بزند، گیرم لبخند تلخی که کسی نمی‌فهمدش. یادش بیاید که چهاردیواری اختیاری است، و زن خودش عاقل و بالغ است و می‌داند دارد چه می‌کند. فکر کند حالا همه با بچه‌هایشان یکسان رفتار نمی‌کنند و قانون همیشه هم به نفع کودکان عمل نمی‌کند. بگوید این تئوری‌های مدرسه را نیاور به خانه اینها. نوع تربیت آدم‌ها فرق دارد.

اصلا پای آشنا که می‌رسد، آدم هزار جور خودش را راضی می‌کند که ببیند و حرف نزند. حداقل به خودشان چیزی نگوید و هی زور بزند که زود بیاید بیرون و یادش برود. یادش برود که زن هر پنج دقیقه یکبار از زور خجالت حرف‌های مرد می‌گفت: «شوخی می‌کند» و فکر کند که زیادی برای بچه وسواس است.

دوستم اما گفت اگر آدم نتواند در زندگی عزیزانش یک تغییر کوچک ایجاد کند و بهترش کند، چطور می‌تواند دنیا را جای بهتری کند؟

6:12 PM Permalink