
« October 2009 | Main | December 2009 »
همه مدارک رنگارنگ قاب شده به دیوار از فلان کارگاه چگونه مددکار اجتماعی خوبی باشیم و بهمان مدرک که حالا تو میتوانی تلفنهای بعد از کتک خوردن مردم را بشنوی وحتی اگر زبانشان را بلد نباشی -لابد با این تکه کاغذ- میتوانی همدردی کنی و راه حل ارائه دهی، به چه کار میآیند وقتی نمیتوانم حرفی بزنم، کلمهای بنویسم، شعری بخوانم که این لبهای آویزان امروز تو را جمع کنم؟
Permalink
بعد از سال ها دارم معاشرت فامیلی می کنم. نه اینکه حالا یک عمو و عمه باشند. نه. مثلا یک شامی رفتم که سه تا دختر عمه و دختر دایی و دختر عمو و پسر عمو و خانواده هایشان با -به گمان من- هزاران بچه قد و نیم قدشان هم بودند. این چند روز آخر سفر را آتلانتا هستم به بهانه بدنیا آمدن جدیدترین عضو خانواده که دختر جوان ترین خاله است. این خاله از من فقط پنج سال بزرگتر است و من یادم است که بچگی چقدر هرجا می خواست برود من بهش می چسبیدم. کلا خیلی سریشش بودم. حالا احساس کردم باید موقع زایمان باشم کنارش. به زایمان که نرسیدیم اما دوسه روزی اینجایم.
من در آتلانتا یک پدر و مادر دومی هم دارم. دایی و زندایی- که من اینطور صدایشان می کنم- پدر و مادر قدیمی ترین دوست من اند. من دوماه بودم که این دوستم بدنیا آمد و کلا پدر مادرهایمان شراکتی بودند همه این سال ها. دیدنشان یک حس خوبی داشت که تازه بود. هرچند این چندسال ندیدن ها پیری ها و شکستگی ها را بدجوری پررنگ تر می کند. هنوز که دایی بهم می گوید:« دتر*» دلم می ریزد و پرت می شوم بیست سال قبل.
آن شامی هم که گفتم منزل این ها بود با فامیل هایشان که همه یک جوری در ده بیست سال گذشته اینجا دور هم جمع شده اند. بعد از شام مردهای جمع نشستند دور هم به ورق بازی و خانم ها شروع کردند به حرف زدن در مورد بچه هایشان یا حراج های بعد از روز شکرگزاری و اوضاع و احوال فامیل های باقی مانده در ایران.
به من هم گفتند که چقدر ساکت شدم و بچه که بودم خیلی پرحرف بودم. من هنوزم پرحرفم , اما بعد از اینهمه وقت دیدن این جمع برایم جالب بود. مدل خانواده ما اینطور زنانه مردانه نیست. معمولا همه دور هم می نشینند و حالا هر حرفی که هست همه باهم می زنند. غیر از دایی و زندایی که شصت را شیرین دارند, سن بقیه شاید بین سی تا چهل بود.
چندتا مکالمه هم خوب یادم ماند. من حوصله ام سر رفت و رفتم بخش«ورق». گفتم دست بعد من هم بازی. یکی از پسرهای نوجوان - که احتمالا بیشتر عمرش را در آمریکا بوده تا ایران- رو به من کرد و گفت: خاله بازی مردونه است. می بازی گریه می کنی. من هم که فکر کردم نمی فهمد «جندر» فارسی اش چه می شود به انگلیسی گفتم که آیا روی بسته کارت ها جنیست بازی کننده ها را هم نوشته اند؟ ساکت شد.
یکی دیگر را که البته جواب ندادم- چون اصلا جوابی نداشت- این بود که یکی از آقایان در گروه کوهنوردی ما همنورد من و بابا بود گفت که دلش برای بابا تنگ شده و آیا عکسی دارم که نشانش بدهم یا نه. من هم کامپیوترم را آوردم و عکس های این کوهنوردی آخرمان را نشانش دادم. عکس ها را که رد می کردم رسیدم به عکس های یک کمپی که چند وقت قبل تنها رفته بودم. بعد که فهمید من تنها بودم گفت: تو زنی؟ مردی؟ چی هستی؟
از وضع حرف زدن این پدر جدید هم چیزی نمی گویم اول به خودم قول دادم با نفس های عمیق زنده بمانم, اما حالا فکر می کنم یک چیزهایی خیلی یادم رفته بود, چیزهای تلخی که هنوز وجود دارند و به شدت وجود دارند.
*دتر به مازندرانی یعنی دختر
** هرکاری کردم سر از نیم فاصله در این کامپیوتر اینها در نیاوردم.
Permalink
قابلیت اینرا دارم که یک اتاق را- در واقع هر اتاقی را- ظرف چهل و هشت ساعت به یک طویله پنجستاره، تمام عیار،تبدیل کنم.
Permalink
زندگی آمیپی
چای
بیسکویت
پتو
و توی از راه دور
Permalink
مصیبتی شدهاست. زندگیام را کرده فیلم سینمایی. خودش مینویسد، بازی میکند، کارگردانی میکند. من هم شدم لوکیشن. حتی لوکیشن را هم میکشد این طرف و آنطرف. فکر میکنم برای خودم راه میروم. میروم زیر نور نئونها گم شوم. خیابانهای غریبه پیدا میکنم. به کوچههای نباید سرک میکشم و درست در لحظهای که فکر میکنم در خیابان اصلی گمم کرده، جاری میشود در من.
تمام جهان میایستد. تن من میماند و ریزش خواهش. گر میگیرم. انگار نفس میکشد زیر گردنم. اینچ به اینچ. پایین میآید. نفس میکشد و نفس مرا می گیرد. جهان ایستاده. نورها ممتد میشوند. میپیچد به دور کمرم. همین الان است که زانوهایم بشکند. هیچ کس تکان نمیخورد. سکوت محض. مکث میکند. فقط یک اینچ دیگر مانده لعنتی. لبخند میزند.
دوباره همه راه میروند و صدای بوقها و پاشنه کفشها و گیتاریسیت فلک زده کنار خیابان باهم مخلوط میشوند. حالا من میتوانم نفس بکشم. آنی بیشتر نبود، اما انگار هزار سال طول میکشد هر بار. عرقم سرد میشود. امتحان میکنم. پاهایم بازهم فلج نشدهاند. خیس، زیر باران ادامه میدهم. سکانسش را گرفت
Permalink
من در یکی از زندگیهای گذشتهام باید موشی سیاه و بزرگ با دمی باریک بودهباشم. از زیر چرخ کالسکهها به امید رسیدن به سطل آشغال بعدی رد میشدم و مجاراهی فاضلاب یقیقنا چشمههای زمزم من بودند. توهم نمیکنم. وقتی از روستای خودمان بیرون میآیم وپایم به یک شهر میرسد، چشمهایم کار نمیکنند، شامهام قوی میشود. من شهرها را بو میکشم. این بوی روغن مانده، دود ماشین، استفراغ ماسیده به کف خیابان از مستی دیشب و عودهای ارزان دستفروشها آنچنان مرا سرخوش میکند که دیگر اصلا سر بلند نمیکنم که نور نئونها را ببینم. اصلا در این فرش عطریاست که در عرشش نیست.
Permalink
روزمره- جمعه
یکم: امتحان فارسی دادم. امروز. برای فارغالتحصیلی باید یک زبان دومی غیر از انگلیسی هم دانست. من هم طبیعتا تنبلتر از آنکه بخواهم زبان دیگری یاد بگیرم گفتم فارسی بلدم و قرار شد یک استاد ایرانی در دانشگاه از من امتحان بگیرد. یک مقدار حرف زدیم و گفت یک چند خطی بنویسم که ببیند بلدم. بعد گفت باید از روی متنی بخوانم. یک مقدار که حرف زدیم کتابی را که آورده بود از رویش بخوانم گذاشت روی میز و رفت یک کتاب دیگر آورد. یک صفحهاش را باز کرد و گفت پاراگراف اول را بخوان. متن سخنرانی استادی بود در انجمن دوستی ایران و پاکستان؛ نگاهی به نثر و نظم ایران بعد از حمله مغول ها. گفت اگر میخواهی چند دقیقه برای خودت بخوان. با چشم روی خط اول راه رفتم. آشنا نبود. گفتم: نه. میخوانم. متن سنگین بود. خط سوم تپق اول را زدم. داغ شدم. ادامه دادم. تپق آخر نبود. پاراگراف طولانی اول تمام شد با مطلع یکی از غزلهای حافظ. مکث کردم. گفت ادامه بدهید. دو پاراگراف دیگر هم خواندم. میدانم خودش خوشش آمده بود و این را هم گفت، اما من از خودم خجالت کشیدم. از تپقهایم. این همه کتاب نخواندن بالاخره یک جایی معلوم میشود. آدم دیگر چقدر بگوید دلم تنگ شد و وای بود و فلان بود. بشین بخوان.
دوم: دوماه آینده را اگر دوام بیاورم، رویین تن خواهم شد.
سوم: اگر آدم میدانست روزی همه سهمش از زندگی سیزده اینچ ال سی دی میشود، لااقل مانیتور بزرگتری میخرید.
چهارم: میروم سفر. طولانی
Permalink
نمیدانم از کجای تاریخ بود که ما به خودمان اجازه قضاوت در مورد عشق گروههای مختلف مردم به مفهومی به نام وطن را دادیم. یک بغضی گیر کرده توی این گلو، و هزاران گلوی دیگر، از خرداد امسال. یک بغضی که گاهی قورت داده میشود، گاهی چشم را تر میکند، گاهی هم بیهوا میبارد. حالا مثلا بغض من سبز است، مال یکی شیرخورشیدی. بغض یکی سمت چپ گلویش را میخراشد،مال یک سمت راست را. خیلی ها میخواهند وضع مملکتشان عوض شود. این عوض شدن را یکی ملایمتر میخواهد یکی شدیدتر. اینجا این تقسیم بندی این «خیلیها» شاید واضحتر باشد. سی سال است این «خیلیها» به علل مختلف مهاجرت کردند و یا خودشان را مهاجر نامیدند یا تبعیدی. اما چیزی که این روزها از دوستان همسن و سال خودم میخوانم و میشنوم قضاوت کردن این علاقه به ایران است با توجه به اسمها و گروهها. نمی دانم چه چیز به ما این حق را میدهد که فکر کنیم بغض ما سنگینتر است از آن پیرمردی که با نشان شاهنشاهیاش آمده بود جلوی کاخ فرمانداری ایالت وبا گریه «ای ایران» میخواند و پچ پچ دوستانی که میگفتند اگر خیلی دلت میخواهد برگرد. من و تو چرا برنمیگردیم؟
Permalink
English Weblog
archives
by dateMarch 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category