
من مست بودم. مهمانی شلوغ و پرسر و صدا بود. تاریک تاریک. در فاصله بین اتاق و دستشویی در رفت و آمد بودم. حالم بد بود و دستم را به دیوار میگرفتم و راه میرفتم. بعد یک دفعه دیدم آمده این وسط راهرو ایستاده و هر بار که من میروم و میایم میخواهد دست یا کمر مرا بگیرد و هی میگوید بگذار کمکت کنم. بگذار کمکت کنم. مست بود.
صحنه بعدی سر من بود توی کاسه توالت و تگری زدن با شکم خالی. اینقدر یادم است که در دستشویی را بسته بودم. دیدم بالای سرم نشسته و دارد پشت مرا میمالد. خب اینکار خوب است برای آرام کردن بعد از استفراغ، اما از کجا پیدایش شده بود آنهم توی دستشویی بسته. من اصلا آنقدری نمیشناختمش. دیده بودمش قبلا. مثل همه با او هم گرم و صمیمی بودم، اما دیگر نه آنقدر که بیاید توی دستشویی در بسته پشت مرا بمالد. اول چند بار گفتم مرسی حالم خوب است. بعد دیدم ادامه میدهد. گفتم نکن. نکن و صدایم را بلند کردم. یادم مانده که سعی میکردم صدایم را بلند کنم. به انگلیسی گفت که من هم مستم. سخت نگیر. استفراغ حال مرا بهتر کرده بود. آمدم بیرون. فکر میکنم نه مست بودن این آدم توجیهی برای کارش بود نه مستی من اجازه کاری به کسی میداد که در حالت عادی نمی دهم. در بدترین وضع هم آدم میداند دارد چه میکند، مگر اینکه خودش بخواهد بهانه کند مستیاش را.
English Weblog
archives
by dateMarch 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category