" /> Baloot: October 2009 Archives

« September 2009 | Main | November 2009 »

October 27, 2009

مناطق ممنوعه تن تو یک طرفه‌‌اند:
.بی‌بازگشت

10:06 AM Permalink

October 22, 2009

این روزهای کثافت درد و دوری و دستبند و دلشوره و دیوار و دربه دری که تمام شد، قول بده برایم از ته دل بخندی. خوب مسکنی است لامصب.

8:56 PM Permalink

ننه کلاغه که بچه‌اش را سپرد به الدوز، تو دیگر خوابت برده بود
من قصه را تمام کردم
نه برای تو، نه برای خودم
برای آقا کلاغه که شاید بپرد
به هوای پریدن تو، پریدن من

8:29 PM Permalink

October 20, 2009

بدن زنان، میدان جنگ

rsz_ending-mass-rape-in-the-dr-congo.jpg


گینه کشوری مسلمان نشین در غرب آفریقاست. این کشور از سال ۲۰۰۸ و بعد از کودتای انتخاباتی درگیر جنگ داخلی است. روز بیست و هشت سپتامبر نیروهای ریس ارتش با نیروهای معترض متجمع در یک استادیوم درگیر می‌شوند. دولت تعداد کشته‌شدگان این درگیری را پنجاه و هفت نفر اعلام می‌کند که در حالیکه گروه‌های مستقل به این اعداد باور ندارند و تعداد کشته‌شدگان را تا ۱۵۷ نفر اعلام کردند. اما این آتش گشودن کودتاچیان به روی معترضان نبود که کشور گینه را شوکه کرد. سربازان زنان معترض را در استادیوم برهنه و با اسلحه‌های گرم و سرد به آنها تجاوز کردند.این زنان را آنقدر ترساندند که بعد از روزها خونریزی حتی به دکتر هم مراجعه نکردند در حالیکه به خاطر حفظ آبرو این مساله را با خانواده شان هم نمی‌توانستند در میان بگذراند. مانند بسیاری فرهنگ‌ها، زنان گینه‌ای که خود قربانی این خشونت نظامی‌ و دولتی شدند، خودشان را مقصر تجاوز می‌دانند و به غیر از تعداد معدودی بقیه از خجالت به دکتر مراجعه نمی‌‌کنند در حالیکه آمار ایدز و دیگر بیماری‌های مقاربتی در این کشور بسیار بالاست.

مرتبط:
مقاله نیویورک تایمز در این زمینه
مقاله رادیوی ملی در این
زمینه


* عکس از اینجا

6:54 PM Permalink

October 14, 2009

رادیوی ملی یک برنامه روزانه دارد به نام هوای تازه. برنامه مصاحبه‌‌های معمولا طولانی است با نویسندگان و شعرا و بازیگران و ورزشکاران و سیاستمداران وخلاصه هرکسی که معمولا یا کتاب تازه‌اش چاپ شده یا به نوعی اسمش در خبرهاست. از آنجا که من زمان به رادیو گوش کردنم به زمان رانندگی کردنم بستگی دارد، این ترم ساعت رانندگی صبح مصادف شده با زمان پخش این برنامه و لذت گوش کردن به خبرنگاری مثل تری گروس. امروز با روت ریچل سردبیر مجله Gourmetصحبت کرد به خاطر چاپ کتاب جدیدش Not Becoming My Mother که دومین زندگی‌نامه اش هم محسوب می‌شود؛ داستان مشکلات و سختی‌های این آدم در ارتباط نه چندان صمیمی با مادرش.

شاید این برنامه بهانه این نوشته شده باشد.

***

برای مادرم

مادرم نوزده ساله بود که من بدنیا آمدم. ده سوم زندگی اش به من و دوتا بچه دیگر گذشت. تا سی سالش بشود سه تا بچه داشت و یک بچه را هم سقط کرده بود. تنش‌های من با مادرم شاید از همان زمان‌ها شروع شده بود. من جثه‌ام بزرگ بود. سال‌های سال من قد بلندترین دختر دبستان بودم. هم قد ناظم‌ها و معلم‌ها. سوم ابتدایی بودم که پریود شدم. یعنی مادرم بیست و هشت سالش بود. نوجوانی برای من شاید از همان دبستان شروع شد، خیلی زودتر از همسن و سالانم. همان سال‌ها بود که میگرن به سراغ او آمد، همان وقتی که پدرم با آسم شدید دست و پنجه نرم می‌کرد و ما از همیشه فقیرتر بودیم.

من هیچ وقت عروسک نداشتم. شاید هم وقتی خیلی کوچک بودم داشتم، اما الان یادم نباشد. کتاب‌هایش یادم مانده. الان دیگر نمی‌دانم اینکه هیچ وقت به من نگفت فلان کتاب را نخوان خوب بود یا بد. چند سال از کودکی و نوجوانی من صرف هضم کردن خیانت آنا کارنینا شد؟ چند بار و چقدر او را نقش زنان «ناپرهیزکار» کتاب‌ها گذاشتم و سعی کردم اینطور تنفر خودم را توجیه کنم. سال‌های نوجوانی من تنفر از مادرم بود. تنفر به معنای واقعی کلمه، به معنای آرزوی مرگ.

من عروسک نداشتم. یادم نمی‌آید هیچ وقت هیچ کس مرا دختر خوشگلم خطاب کرده باشد. موهای من همیشه کوتاه بود؛ کپ یا آلمانی و لباس‌هایم همیشه پسرانه. این تعریف دختر خوشگل نبود. انگار خودش هم می‌دانست اگر به من بگوید من می‌فهمم که دروغ می‌گوید. سال‌ها بعد، خیلی بعد، یک بار در اتاق یکی از فامیل‌ها خوابیده بودم و عروسک بچه‌شان گوشه تشک من بود. یادم است ، خوب یادم است، که عروسک را زیر بلوزم بردم. سینه‌هایم دیگر رسیده بود. حس آن تماس پلاستیک به نوک سینه‌هایم هنوز در من تیر می‌کشد.

من یک عادت بد داشتم که همه زندگی‌ام را در سررسید‌هایم می‌نوشتم. او یک عادت بد داشت که می‌رفت سراغ نوشته‌های من. دیوار بی‌اعتمادی بلندتر می‌شد. از یک طرف سررسید‌های من نوشته‌های یک «دختر خراب» بود که هر روز عاشق یکی می‌شد و سر راه مدرسه با یکی قرار داشت، از آن طرف دخترش شاگرد اول استان می‌شد . نه شاگر اول‌ها عاشق می‌شدند آن روزها نه عاشق های خراب شاگرد اول. ما هیچ وقت باهم دوست نشدیم. هیچ وقت. خودش دوست داشت اینطور فکر کند که من همه چیز را به او می‌گویم، اما می‌دانم،‌ یعنی مطمئنم، که خودش هم می‌دانست اینطور نیست.

سردردهایش ویرانگر بود. گاهی تا سه روز نمی‌توانست از اتاق تاریک بیرون بیاید. دعواهای ما خیلی بد بود. خیلی بد. من فکر می‌کردم آنقدر گریه می‌کنم که کور می‌شوم. یادم است همیشه به من می‌گفت نگاه‌ کن ببین آدم‌هایی که وضعشان مثل ماست، چندنفرشان بچه‌‌هایشان را به این کلاس‌هایی می‌فرستند که تو می روی. می‌خواست به زبان خودش بگوید که قدر بدانم و سرکشی نکنم. یک بار یک نامه نوشتم که یک روز بزرگ می‌شوم و پول همه این کلاس‌ها را به شما بر‌می‌گردانم. فکر کنم حتی حساب هم کرده بودم که چقدر می‌شود. برایم نامه نوشت که امروز کمر من و پدرت را شکستی.

من بزرگ‌تر می‌شدم. یاد می‌گرفتم که نقش‌هایم را، همه نقش‌هایم را، با مهارت بهتر اجرا کنم. شاید همه آزارهایی که خواهرم در آن سال‌ها از من دید، یک جور انتقال این نفرت بود.معشوقه‌هایم را دیگر نمی نوشتم و فقط دوستانی را معرفی می‌کردم که می‌دانستم دوست دارد. از جلد جنده آوردمش بیرون. آسم پدر هم بهتر شد.

مهاجرت به قدر کافی برای آدمی به سن و سال او خرد کننده است، اما همان سال پدر و مادرش تا دم مرگ رفتند. یکی مریضی ریوی گرفت و دیگری عمل قلب داشت که شانس زنده ماندنش زیاد نبود. یک دفعه شکست. شکست. اینجا همه کاری کرد. همه کاری کرد که به ما بگوید بروید درستان را بخوانید و فکر نکنید باید خرج ما را بدهید. یک بار گفت من که سوختم اما تو بخوان. همسن من بود که سه تا بچه داشت، با آن مریضی خودش و شوهرش.

دوستش دارم. تقصیر او نبود که هیچی از من نمی‌دانست. هیچی از بچه نمی‌دانست. نمی‌دانست وقتی دختر نه ساله می‌آید خانه و یواشکی می‌رود حیاط خلوت پشت خانه که شورت خونی‌اش را بشورد چه باید بگوید. نمی‌دانست چطور توضیح دهد که آنا کارنینا هم عاشق شوهرش بود هم عاشق سرهنگ. نمی‌دانست شاگرد اول‌ها هم می‌توانند در راه مدرسه عاشق شوند. نمی‌دانست هر آدمی می‌خواهد باور کند که خوشگل است حتی اگر نباشد.

دوستش دارم، اما نمی‌توانم بگویم. می‌روم پیششان و موقع سلام وخداحافظی می‌بوسمشان. اما هیچ وقت نگفتم دوستش دارم. هیچ وقت دست‌های شکسته و پینه بسته‌اش را نگرفتم توی دستم که نازشان کنم. عوضش سر خودم را با نامه‌های اداری‌شان گرم می‌کنم که مبادا قبضی از قلم بیافتد. یک بار تحت تاثیر مخدر بودم و گریه می‌کردم با صدای بلند. زنگ زدم که بگویم، اما گوشی‌اش را بر نداشت. دیگر نتوانستم.

چیزی ندارم که اضافه کنم. اما اینجا آخر داستان نیست. مادرم هنوز کتاب می‌خواند. همان رمان ها را. دلم می‌خواهد تشویقش کنم بنویسد. قصه و واقعیت زندگی‌اش را مخلوط کند و بنویسد. قصه عشق‌ها و رسید‌ن‌ها و نرسیدن‌های این داستان‌ها باید بخشی از زندگی‌اش شده باشد. باید بنویسد که با کدام این‌ها عاشق شده. با کدام اینها در اتاق‌های تاریک و ساکت روزهای سردرد عشق‌بازی کرده و بنویسد که چرا آنا کارنینا همیشه محبوب‌ترین رمانش بوده.

9:59 PM Permalink

October 9, 2009

Las Ramblas

من لوس بودم و هی‌ می‌خواستم که مرا توی خیابان شلوغ ببوسد. فکر کنم حسابی روی اعصابش بود. گفت من باید بروم این بانک پول بگیرم. من گفتم من توی خیابان منتظر می‌مانم. همانجا روی پله بانک نشستم. آنقدر سیگار کشیدم که حال خودم هم بهم خورد. بعد آمد بیرون و گفت که ببخشید. کارش طول می‌کشد. گفتم منتظر می‌مانم.

فکر کردم بروم دور و بر عکاسی کنم. بدون فریم بستن از کفش مردم در حال راه رفتن عکس گرفتم. عکس‌های کج و کوله. بعد دیدم خیلی طولانی شد. برگشتم توی بانک سرک کشیدم و دیدم که نیست. آمدم بیرون. لابد یک جایی همان دور و بر دنبال من می‌گشت. من هم همان کار را کردم. شاید یک ربعی دنبالش گشتم. خودم هم مستاصل شده بودم که دیدم آن سوی خیابان شاید مثلا فقط در ده قدمی من ایستاده و دارد این طرف و آن طرف را نگاه می‌کند. بدجنسی کردم. دور شدم و روی یک پله ایستادم. دوربین را زوم کردم رویش.

شیفته عکس‌های آن روزم. خاک بارسلونا را ملتهب کرده بود اضطراب تو.

7:50 PM Permalink

October 7, 2009

آدم‌‌ها از یک چیزهایی حرف نمی‌زنند. از یک چیزهایی نمی‌نویسند. نمی‌نویسند که بچه کوچک لپ تپلی هم گاهی غیرقابل تحمل می‌شود. گاهی فقط می‌خواهند که خفه شود. یا مثلا نمی‌نویسند که گاهی از فداکاری برای بچه‌شان حالشان بهم می‌خورد. نمی‌نویسند که گاهی دلشان می‌خواهد اصلا بچه را بکوبند به دیوار و بگویند آخیش!‌تمام شد.

آدم‌ها نمی‌نویسند که گاهی حوصله شریک رابطه‌شان را ندارند. گاهی اصلا می‌خواهند که سر به تنش نباشد. همان دلبر سیمین ساق و بلند بالا را اصلا دلشان می‌خواهد دیگر نبینند، یا دستم کم آن روز نبینند. نمی‌نویسند که دلشان می‌خواهد بکوبند و تنها بروند سه هزار مایل رانندگی کنند برای آنکه فقط تنها باشند. معمولا نمی‌نویسند که وقتی همان دلبرمذکور کنارشان نشسته است، چشم و دلشان یک جای دیگر سیر می‌کند. معمولا آدم‌ها از رابطه‌های موازی و متقاطع شان هم نمی نویسند. مثلا ننویسند که گاهی خوابیدن با غریبه هم خوب است. اصلا بنویسند که خوابیدم. هیجان انگیز بود. باز هم خواهم خوابید.

آدم‌ها معمولا از دروغ‌هایی که می‌گویند وسال‌هاست گفته‌اند نمی‌نویسند. معمولا نمی‌گویند که چقدر بارها دلشان خواسته همه اطرافیانشان را بکشند. چقدر برای بدست آوردن یک کار، رفتن به یک دانشگاه،‌ رسیدن به یک آدم و حتی دعوت شدن به یک مهمانی تقلب کردند و بقیه را دور زدند. نمی‌نویسند که چقدر همه لبخند‌هایشان مصنوعی است و بودن یا نبودن آدم‌های دور و برش اصلا برایشان مهم هم نیست. نمی‌نویسند چقدر طعم بی‌پولی را چشید‌ه‌اند. چقدر حسادت کرده‌اند، چقدر تهمت زدند، چقدر محکوم کردند.

آدم‌ها این‌ها را نمی‌نویسند. کیست که از قضاوت بی‌رحم ما نترسد؟ اما خوب است گاهی یواشکی یاد خودمان بیاوریم که تنها نیستیم و لبخند کج بزنیم و ..ادامه دهیم.

7:35 PM Permalink

October 6, 2009

من مست بودم. مهمانی شلوغ و پرسر و صدا بود. تاریک تاریک. در فاصله بین اتاق و دستشویی در رفت و آمد بودم. حالم بد بود و دستم را به دیوار می‌گرفتم و راه می‌رفتم. بعد یک دفعه دیدم آمده این وسط راهرو ایستاده و هر بار که من می‌روم و میایم می‌خواهد دست یا کمر مرا بگیرد و هی می‌گوید بگذار کمکت کنم. بگذار کمکت کنم. مست بود.
صحنه بعدی سر من بود توی کاسه توالت و تگری زدن با شکم خالی. اینقدر یادم است که در دستشویی را بسته بودم. دیدم بالای سرم نشسته و دارد پشت مرا می‌مالد. خب اینکار خوب است برای آرام کردن بعد از استفراغ، اما از کجا پیدایش شده بود آنهم توی دستشویی بسته. من اصلا آنقدری نمی‌شناختمش. دیده بودمش قبلا. مثل همه با او هم گرم و صمیمی بودم، اما دیگر نه آنقدر که بیاید توی دستشویی در بسته پشت مرا بمالد. اول چند بار گفتم مرسی حالم خوب است. بعد دیدم ادامه می‌دهد. گفتم نکن. نکن و صدایم را بلند کردم. یادم مانده که سعی میکردم صدایم را بلند کنم. به انگلیسی گفت که من هم مستم. سخت نگیر. استفراغ حال مرا بهتر کرده بود. آمدم بیرون. فکر می‌کنم نه مست بودن این آدم توجیهی برای کارش بود نه مستی من اجازه کاری به کسی می‌داد که در حالت عادی نمی دهم. در بدترین وضع‌ هم آدم می‌داند دارد چه می‌کند، مگر اینکه خودش بخواهد بهانه کند مستی‌اش را.

6:09 PM Permalink

October 2, 2009

به همین سادگی هم که تمام نمی‌شود. یک جایی از روحت، از ذهنت، از فکرت برای همیشه کنده می‌شود و می رود. بعد تو می‌مانی در آستانه سی‌سالگی با یک روح و ذهن و فکر تکه تکه شده که هیچ جوری هم به هم چسبیده نمی‌شود. سکوت می‌ماند بین این تکه‌ها و تو که شناوری بین حال و گذشته وجهانی که تو را از بیرون یک تکه می‌بیند.


October 1, 2009

چیزی از آن زن باقی نمانده. نگران نشو.
اکتبر امسال بازی تازه ندارد.

11:35 PM Permalink