
« August 2009 | Main | October 2009 »
Baristas
وقتی همه کافهها تلخ بودند از بوی قهوه
و خسته از صندلیهای چوبی لهستانی
از دانشجوهای بیپول
و لیوانهای کاغذی بدمزه
یک جایی پشت پیشخوان کافه خیابان یازدهم
پشت یخچال کروسان و مارشملو و کیک لیمو
زیر نگاه منتظر مشتری
دست های تو برگهای خالکوبی کمر مرا میچید.
Permalink
سبزهای تنها
شاکی بودم از پوشش خبری جریانات نیویورک. از بی بی سی و صدای امریکا که جمعیت دههزار نفری را هزار و پانصد نفر گزارش کردند و شبکههای خبری امریکایی که یکی دو گزارششان هم نمای بستهای بود از جمیعت معترض. فقط فرصت دادند به فرصت طلبی مثل احمدینژاد که برگردد و بگوید همه بازهم کم آوردند . شاکی بودم از آن دوستی که نوشته بود «پلیس آمریکا که کتک نمیزند، همین بود همت شماها؟». ناراحت بودم از تومار سبزی که برای ما الان حکم گنج ملی را پیدا کرده اما نه در پاریس، نه در استکهلم و نه در نیویورک ، تقریبا به غیر از خود ما، توجه چندانی جلب نکرد.
اما آن زمان که در تبت و هندوراس و برزیل و نیکاراگوٍئه و ...کودتا میشد و ملتشان همین وضع ما را داشتند و هم در خیابانهای خودشان بودند هم در خیابانهای نیویورک، من کجا بودم که بروم حداقل بپرسم داستان چیست که حالا انتظار دارم همه جهان سبز شوند برای ما؟ ما میخواهیم جانهای گرفته شده عدد نباشند، عدد نشوند، اما چرا فکر میکنیم برای بقیه ملتها و دولتها هم باید مهم باشد؟ ما اسم چند نفر از کشته شدههای آنها را میدانیم؟ خون ما رنگینتر است؟ چند بار خود من کانال تلوزیون و رادیو را عوض کردم وقتی به اخبار «حوصله سربر» کشورهای دیگر میرسید؟
واقعیت شاید برای ما این نباشد اما برای آن ها ما هم «بیزینس» ایم. شبکههای وطنی که آنطور، شبکههای فارسیزبان خارج از ایران که در بهترین حالت خط مشی دولتهای مطبوعشان را دارند، و برای بقیه مردم دنیا که ما هم «حوصله سربریم». تنهاییم.
Permalink
ای بابا! آخر شب که باید همه این صفحهها رو ببندی تنها بری زیر پتو که!
Permalink
اینطور هم نیست که حالا همه جریان زندگی قطع شده باشد. آدم است دیگر. یک جوری زندگی می کند. روال کار همان است که همیشه بود. درس است مثلا, کار کنارش, خرید گوجه و خیار و تخم مرغ هم. مهمانی هم هست. رقص هم هست. آبجو هم هست. رانندگی روزانه, همان پیچ های هر روزه و آهنگ های تکراری و آدم ها هم. این وسط آدم می خندد, گریه می کند, معاشرت می کند. دوست های جدید پیدا می کند. سفر می رود. فصل عوض می کند, حرص می خورد, سردرد می گیرد. شلوارهایش برایش تنگ می شوند, پریود می شود, غر می زند. همه چیز سرجای خودش است. جریان زندگی گاهی روی دور کند, گاهی روی تند ادامه دارد, حالا بماند که یک جاهایی این وسط مثلا وسط کار و درس و گوجه و خیار و مهمانی و رقص و آبجو و رانندگی و پیچ و آهنگ و خنده و گریه و معاشرت و رفاقت و سفر و فصل و حرص و سردرد و پریود کم میاید بودنت, اما زندگی جریان دارد.
Permalink
AhmadiNejad on Larry King
اگه یک خبرنگاری بود که اندکی وقت می گذاشت و فقط یک مقدار در مورد قوای مجریه و قضایه ایران می خواند شاید در جواب احمدی نژاد که تقصیر همه خشونت ها را به گردن قوه قضاییه و نیروی انتظامی انداخت و خودش را کاملا تبریه کرد حرف بهتری برای گفتن داشت. اگر یک نفر بود که می توانست همه مدرک های تقلبی وزرای احمدی نژاد را رو کند وقتی وی از دانشگاهی بودنش حرف می زد شاید خنده کریه اش برای یک دقیقه قطع می شد. در کنار این اگر ها قرار دهید ده ها اگر دیگر در مورد اهمیت تجارت با اروپا برای ایران وقتی احمدی نژاد میگفت که حرفهای بروان و سارکوزی برایش هم نیست و تاریخچه اسکان یهودیان در فلسطین و ربط یا بی ربط بودنش را به هلوکاست یا وقتی گفت این اعتراض ها طبیعی است و در آخر روز «ما همه باهم هستیم» و «طبیعی» بودن شمارش آرا در یک ساعت!
بی خود نیست که احمدی نژاد شیفته مسافرت به آمریکاست. مصاحبه با این خبرنگاران فقط برایش شهرت بیشتر می اورد.
Permalink
اگر از من بپرسند که مهلکترین زهر دنیا کدام است میگویم یک کارت پستال ساده.
Permalink
اذعان به امری نادرست توجیه انجامش نیست.
Permalink
یه ساعت با شور و اشتیاق حرف زد بعد یه دفعه گفت: واست مهم نیست. نه؟
نبود. هیچ وقت نبود.
Permalink
سالن انتظار دکتر بود. بعد نمیدانم چطور حرف از تظاهرات نیویورک کشیده شد به اجازه خروح از کشور که شوهر باید بدهد. (آها. میدانم. یکی از دوستانم پدرش به تازگی فوت کرده و میخواهد برود دیدن خانواده اش، اما شوهر سابقش که هنوز اسمش در شناسنامه دوستم هست و راضی به طلاق ایرانی نمی شود تهدیدش کرده که اگر برود نمیگذارد که برگردد) بعد یک دفعه پدرم گفت: «ما مردها هم کم در این مملکت تحقیر نشدیم و نمیشویم. گرفتند پستانهای مانکنها را بریدند که ما تحریک نشویم. یعنی در این حد آدم را پایین میآورند.» حالا من نمیدانستم غصه خودمان را بخورم یا غصه پدرم را.
Permalink
مشکل سوختن پایتان توسط لپتاپ را جدی بگیرید
لپتاپدوساله من (. (Mac OS X, Version 10. 5.8) چند وقتی بود که خیلی پرسر و صدا کار میکرد و مرتب داغ میشد
بردمش نمایندگی اپل و گفتند که پنکهاش را عوض میکنند ولی سه تا پنج روز طول میکشد. من هم گفتم اگر من بمیرم پنج روز کامپیوتر نداشته باشم! البته اینطور نگفتم. پیش خودم فکر کردم این بار که خواستم چند روزی بروم کمپ میدهمش که پنکهاش را عوض کنند. القصه، این کامپیوتر ماند روی پای ما به همان روال بیست ساعت در شبانه روز. چند روز قبل دیدم ران پای چپم ( که لپتاپ به دلیل نامعلومی همیشه روی آن است) درد میکند. فکر کردم در سالن ورزش طوری اش شده. این دردش هی بیشتر شد تا اینکه متوجه سوختگی پوستم شدم. دکتر گفت که نه تنها پوستم را سوزانده بلکه به رگهای پا و ماهیچهها هم صدمه زد و گفته که فعلا به هیچ وجه لپتاپ را روی پایم نگذارم تا اینها ترمیم شوند. البته گفت که شاید اینهمه درد به خاطر صدمه احتمالی باشد که گرما به رگهای عصبی پا وارد کرده. فعلا قرار شد چند روزی صبر کنم ببینم دردش کمتر میشود یا نه.
حواستان باشد در هر حال.
Permalink
جمعه سبز

سن فرانسیسکو، جولای ۲۰۰۹. کیوسک در پس زمینه «سر اومد زمستون» را اجرا میکند
درست است که آخرش هم همان است که سال ۱۳۸۸ ایران نبودم- و فکر کنم هیچ وقت بتوانم خودم را برای این غیبت ببخشم- اما حداقل جنس بغض این بیست و چهار ساعت بیداری اگرچه پر از اظطراب بود، سبز بود، سبز با چاشنی امید.
Permalink
قرادادهای نانوشته اجتماعی، که اغلب به اسم عرفهای اجتماعی شناخته میشوند، معمولا انتظارات متفاوتی از دو جنس زن و مرد (بدون درنظر گرفتن جنسیتهایی که ممکن است در بین این دو قرار گیرند) دارند. یکی از این انتظارات نحوه به نمایش گذاشتن این جنسیت است. مثلا مدل آرایش مو و صورت، نحوه لباس پوشیدن، راه رفتن، حرکات بدن و صحبت کردن متفاوت بین زن و مرد از این دسته انتظارات می تواند باشد که البته جامعه به جامعه
نوع و شدت این انتظارات هم متفاوت است.
بچهها از همان لحظه تولد (و چه بسا قبل از آن) میفهمند که دختر یا پسر هستند و بعد یاد میگیرند که چطور نقشهای زنانه یا مردانه را در خانه و بعدهم جامعه ایفا کنند. حالا قصد برگزاری کلاس جامعه شناسی جنسیت هم ندارم اما چیزی که دوباره این روزها روی اعصاب من است این روند «زیبا سازی» دونده آفریقای جنوبی با معیارهای اینور دنیایی است که حیران شده بودند این انسان بالاخره «زن» است یا «مرد»
کستر سمنیا دونده آفریقایی جنوبیایی بود که چند هفته قبل مدال طلای هشتصد متر را در مسابقات جهانی برد. این عکس او و نفرات دوم و سوم دراین مسابقه است:

این هم یک عکس دیگر با نمای نزدیک تر

خب این تصویری نیست که رسانه غربی از یک «زن» میشناسد. این است که از وی تست «جنسیت» میگیرند. یعنی آنقدر حرف و حدیث میگویند که مقامات از وی تست میگیرند. دلیل شاید از لحاظ ورزشی قابل قبول باشد، توانایی جسمی زنان و مردان متفاوت است ( فکر میکنید چرا؟) و باید معلوم شود آیا سمنیا تقلب کرده یا نه. چیزی که حداقل برای من دردناک بود این بود که فکر میکنم این تست را به لحاظ فیزیک خاص صورت و بدن از وی گرفتند و اینکه با معیارهای «زن» ی که ما - یا حداقل رسانه غربی- میشناسد، همخوانی ندارد. این تست به خاطر توانایی خاص وی یا مثلا رکوردی که در دویدن داشت از وی گرفته نشد. یعنی شک نکردند که حالا این خیلی تندتر از بقیه زنان دونده میدود، یا نوع دویدنش با بقیه دوندههای گروهش متفاوت است و مهمتر از آن به شناختی که خود سمنیا از خودش (به عنوان یک زن) هم توجهی نمیشود. در هر حال یکی دو هفته رسانهها اینجا سردرگم بودند که بالاخره این موجود ناشناخته چیست! اما چاره کار را هم پیدا کردند. سمنیا در یک Extreme Makeover «زن» میشود:

حالا بهتر شد. نه؟
****
پینوشت: هفتم سپتامبرThe International Association of Athletics Federations اعلام میکند که به طور قطع سمنیا یک زن است،
اگر چه شاید صد در صد زن نباشد.
توضیح اینکه در زیست شناسی جنسیت (خوشبختانه) همه افراد صد درصد زن یا مرد نیستند. افراد ممکن است زن، یا مرد، یا چیزی بین این دو باشند. در حقیقت Anne Fausto-Sterling در مقالهای که جزو مطالعات اولیه تمام کلاس های مطالعات زنان و جنسیت است میگوید که:
I suggested a five-sex system. In addition to males and females, I included “herms” (named after true hermaphrodites, people born with both a testis and an ovary); “merms” (male pseudohermaphrodites, who are born with testes and some aspect of female genitalia); and “ferms” (female pseudohermaphrodites, who have ovaries combined with some aspect of male genitalia).
پیپینوشت: خبر هفتم سپتامبر از سایت برداشته شده و الان نوشتند که تا ماه نوامبر که نتیجه قطعی آزمایش مشخص بشود، در این مورد نظری نخواهند داد. تایمز آنلاین هم خبر مربوطه را برداشته. این پرونده را دنبال میکنم ببینم به کجا خواهد کشید.
Permalink
خواب دیدم تو ونیز هستم و شیرین نشاط داره جایزه میگیره. یه طرف سن اون ایستاده و یک طرف دیگه سن ا. ن. با گلهای گلایل قرمز توی دستش. جایزه رو به نشاط میدن. میاد حرف میزنه و همه سبزها واسش دست میزنن. همه به ا. ن میگن خائن و دروغگو. اما ا.ن. میاد جلو و یک دفعه یک جماعتی که تاحالا نبودن تو سالن اما یک دفعه نصف سالن رو گرفتن و همه دانشجوهای بورسیه دولتی اند میان براش شعار میدن و اون هم گلایلهای قرمز رو پرت میکنه طرف اونها. بعد از این تصوریری که من داشتم انگار مال صدا و سیمای ج. ا بود چون فقط تصویر و صدای اینها بود و فریاد سبزها شنیده نمیشد. مراسم تموم می شه و همه بیرون سالن هستند. من می رم سمت یک سری از این دانشجوها و بهشون میگم چه مزهای داره با پول خون خواهر و برادرتون درس خوندن ( حالا خودم هم دارم به خودم میگم این چه حرفی بود که زدم، اما خواب بود دیگه) و اونها بهم میگن از تو که از ایران اومدی اینجا تظاهرات کنی و موهاتو تراشیدی که بعد بری امریکای شمالی پناهندگی بگیری که بهتره. من هی میخوام بگم نه. نه. من احتیاجی به این کار ندارم، اما نفسم بند اومده بود بسکه تو سالن شعار داده بودیم و نمیتونستم حرف بزنم. میخواستم یه قطره آب پیدا کنم و برم پاسپورتم رو نشونشون بدم. اما صدای اونها هی بلند و بلندتر میشد. آخرش یکیشون ازم پرسیده بود که الان باید بره دوربین بیاره از من عکس بگیره که مدارکم کامل بشه و اینکه من دیگه چی لازم دارم. از نفس تنگی از خواب بیدار شدم
Permalink
یک اصل در دادن عکس به طرف محترم وجود دارد که پایه بقیه فرمولهای رابطه میباشد و به خودی خود قابل اثبات نیست. آن هم این است که وقتی عکسی را به طرف محترم میدهید باید فکر کنید اگر همان لحظه آن عکس را بابا و ننه و عمه و خاله و زندایی شوهرتان ببیند مشکلی پیش میآید یا نه. اگر فکر میکنید همان لحظه میتوانید بروید بغل بابا و مامان و زن و شوهرتان و بگویید ببینید چه عکس قشنگی گرفتم که بدهید عکس را برود که طرف محترم کیفش را بکند اگر نه هم که تجربه از من و شما کلفتتر ثابت کرده که معتمد خوب معتمد مرده است خصوصا در زمینه عکسهای لخت شما.
Permalink
به جای درس خواندن اینجا در طبقه چهارم کتابخانه نشستهام و دارم به تو فکر میکنم. هی میخواهم یک چیزی برایت بنویسم که متهم نشوم به نگاه از بالا، که متهم نشوم به قضاوت، که احترام بگذارم به «انتخاب»ا ت. اما میدانی؟ مرده شور این انتخابت را ببرند.
زدن زیر گوش این آدم چقدر برایت هزینه دارد؟ یک «خفه شو» گفتن چقدر تو را ازاینی که هستی تنهاتر میکند؟ نکند فکر میکنی یک روز معنی همه صبر مزخرف تو را میفهمد و آن روز می فهمد که تو چقدر بزرگواری و بعد زندگی شیرین میشود؟ احتمالا آن روز دیگر تو را جلوی آنهمه آدم به تخم پدرش حواله نخواهد داد و تو دیگر لبخند نخواهی زد.
میدانی که این آدم هیچ حقی روی تو ندارد. نمیدانی؟ اصلا میدانی که هیچ آدمی هیچ حقی روی تو ندارد؟ درد این است که تنها نیستی. درد این است که خیلی ها فکر میکنند همه این تحمل کردنهایت ارزش است. درد این است که فکر میکنی چون همه این سالها تحمل کردی باز هم باید ادامه دهی شاید یک روز درست شود. درد اصلا یکی دوتا نیست.
هی سعی میکنم تند نروم و فکر کنم بقیه مهاجرین هم وضع تو هم که قربانی خشونت کلامی یا جسمی میشوند هم کما بیش وضع تو را دارند. اما آخر ندارند. این تویی که زبان بلدی و درس میخوانی و کار میکنی و نگران بی سر پناه ماندنت در این مملکت نیستی. تو قربانی این آدم نیستی. قربانی ترس خودتی و این جایی است که هیچ کسی هیچکاری نمیتواند برای تو بکند. ترس تو از تنها ماندن است. از شکستن ارزشهای مزخرفی است که توی سرت رفته. ترست از اسمی است که میترسی رویت بماند که هفت سال دوست کسی بود.
اینها و خیلی چیزهای دیگر از دیشب که دوست پسر محترمت (که خودت میدانی از بستگان نزدیک منهم هست) مثل همیشه، آنطور با تو حرف زد توی سرم است. دلم میخواست یک بار، همین دیشب، میزدی توی گوشش، اما به جایش همان لبخند چندش آور همیشگی ات را زدی. آن لبخند تو را بزرگوار نمیکند. حتی ترحم کسی را برنمیانگیزد. چندش آور است.
Permalink
چند عزا و یک عروسی
مادرم همیشه از مراسم عزاداری بدش میآمد. نه اینکه شرکت نکند، اما همیشه یادم است که ناراحت بود از وضع عزاداریها. میگفت این عزادارن بیشتر داغ عزادار را تازه میکنند با این ناله و شیون هایشان. چند سال آخر زندگی در ایران را رفته بود عضو یک کمیته محلی شده بود که وقتی یک خانواده کسی را از دست میداد میرفتند کمک آن خانواده و کارهایی مثل آشپزی و خوش آمد گویی و پذیرایی از مهمانها را انجام میدادند که خانواده عزادار دیگر نگران این مراسم دست و پاگیر نباشد. فکر کنم این روش خودش بود برای اینکه کاری غیر از گریه بکند برای تسکین داغ آن خانواده ها
***
یکی از داییهای مادرم جوان مرد. مثل اینکه سرطان داشت و مرد. پدرم همیشه این را تعریف میکند وقتی میخواهد بگوید ما کجای کاریم که مادربزرگ مادرم یک جایی نشسته بود و آرام برای خودش مویه میکرد و یک دفعه کسی وارد میشود از در و میآید دودستی می زند روی سر مادربزگ که پسر جوانت مرد و تو هنوز زندهای. تو آخر چرا جای او نمردی؟
به همین شقاوتی که پدرم میگفت.
***
کلی همکلاس و دوست من است که سال دیگر پنجاه ساله میشود. پسرهایش را فرستاده دنبال کار و زندگیشان و خودش برگشته دانشگاه. با مادر شصت و شش ساله و مادربزرگ نود سالهاش در یک خانه زندگی میکند. اول تابستان کلیه مادرش از کار میافتد. بعد معلوم میشود چند جور سرطان پیشرفته دارد و این روزها دیگر با مرفین زنده است. بعد عصرها با کلی مینشینند آهنگهایی را که میخواهد در مراسم خاکسپاریش پخش شود را انتخاب می کند. هفته قبل هم باهم آنلاین سفارش تابوت و لباسی را که می خواهد با آن دفن شود را دادند. قبل از اینکه حالش اینقدر بد شود چند کتاب برای مادرش خوانده و ضبط کرده که مادرش شبها موقع خواب گوش دهد.
***
آسا یک پسر هفت ساله بوده که در یک حادثه تصادف به شدت زخمی میشود و روز بعد بر اثر جراحات وارده میمیرد. پدر و مادرش در روز خاکسپاری آسا و بعد از مراسم تدفین باهم ازدواج میکنند. فکر کردند که این همیشه خواسته اسا بوده و آنها هم بیشتر از نیمی از عمرشان را باهم زندگی کردند. فکر کردند مراسم تدفین پسرشان زمان خوبی است برای این ازدواج و آرامش روح آسا.
***
Permalink
نمیشود که یک سری کلمات را ردیف کرد و آن را از هفت تا هفتاد سالگی برای همه بکار برد. هر انسانی کلمات مخصوص خودش را دارد اصلا با آمدن و رفتن هر آدمی یک سری واژگان تازه متولد میشوند و میمیرند. استامنوفن نیست که از سردرد تا اسهال همه را معالجه کند. باید با طرف راه رفت. چایی خورد. دستخطش را دید. عطرش را بویید. یحتمل برهنه شد، خوابید. باید فصلش را پیدا کرد. باید فهمید چه ساعت روز سرحال است، چه زمانی از حال رفته. باید دید موقع عصبانیت چه فحشهایی میدهد. موقع چه آهنگی ساکت میشود. چه مدلی قهر میکند.
اصلا ناز کردن فقط ناز کردن نیست. ناز ساختن است اولش. باید کلی واژه مخصوص برای هر طرف پیدا کرد. نه فقط کلمات او را شناخت، که کلمات خودت را هم بشناسانی. باید بفهمد اگر شد یک ماه سال، خوراکی، فلان قطعه ماشین، جانور دریایی، یا چایی عطری اینها همه از زور خواستن است. باید از قید نگارش بیاید بیرون که پس و پیش کردن فعل و فاعل و صفت را نکند توی چشمتان. که خوشش بیاید، که با همین کلمات هم نرم شود. اصلا استیصال شما را از خلال این کلمات بیربط بفهمد.
ناز کردن آداب و رسوم دارد. همه که فقط عزیز دل نیستند، بعضیها را باید جای عدس عدس پلو خورد.
Permalink
آدمها تمام میشوند. دیر و زود دارد، اما بالاخره تمام میشوند. تمام شدن بعضیها فقط بند یک کلمه، یک جمله است. کسی حرفی را میزند و تو میدانی که همان لحظه برای تو تمام شد. احتمالا مبارزه میکنی و تلاش میکنی که فراموش کنی آن کلمه را، آن جمله را، ولی خودت هم میدانی که تمام شد. اینها از این حرفهایی است که همیشه ته دل طرف، پشت نقابش بوده اما یکبار بی احتیاطی کرده و گفته. قسم و آیه و از دهانم در رفت بعدش هم فایده ندارد. دردناکی اینطور تمام شدن ها مبارزه آدم با خودش است که حالا فراموش کنم یا نه. اما بالاخره دیر یا زود یک جور دیگر خودش را نشان می دهد.
بعضیها هم به آرامی تمام میشوند. دیگر حرف مشترک نمی ماند. چقدر مگر آدم میتواند بنشیند و خاطرهها را مرور کند. یک جایی میبینی دیگر نمی توانی بشینی با طرف حتی حرف ساده بزنی. به خودت میگویی حالا بگویم که چه شود.میبینی حوصله حرف زدن هم نداری. این است که هی لبخندهای بیرنگ میزنی و دعا میکنی خودش بفهمد.
بعضیها هم از اول تمام بودند. خودت را گول زده بودی همه این مدت. آنها هم اصلا داخل بازی نیستند.
چیزی که هست اینها شهامت میخواهد. این تمام کردنها شهامت میخواهد. در هر حال تنها ماندن کار سادهای نیست، و فقط هم تنها ماندن نیست. هزار و یک جور برچسب خوردن هم دارد که فلانی با همه همین است و یک مدت خوب است و بعد میرود و یحتمل بشنوی که خودت را میگیری و لابد با از ما بهتران میپری که دیگر با آنها نمیپری و از این حرفها که خب البته به تخم انسان بالغ هم نباید باشد. خودمان هم تمام میشویم برای بقیه. آدم که نباید فقط به بقیه لبخند کمرنگ بزند، باید لنزهایش را بکند توی چشمهایش و لبخندهای کمرنگ بقیه را هم ببیند.
پینوشت: حیف است کسی تمام شود قبل از همسفری. سفر یا این تمام شدن را به تعویق میاندازد یا سریع ترش می کند که در هر دو حال نیکوست.
Permalink
دلتنگیام را قورت میدهم که به چشم هایم نرسد
Permalink
English Weblog
archives
by dateMarch 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category