
« July 2009 | Main | September 2009 »
میدانی
گاهی آرزو میکنم کاش کلمه برای تو همین کلمه بود. یعنی یک چیزی برای انتقال آنچه در ذهن من است. بیا حالا فلسفی به قضیه نگاه نکنیم که آیا کلمه ذهنیات مرا شکل میدهد یا ذهنیات من چیزی ورای تعاریف مشخص شده برای کلماتند. فرض کنیم یک حسی در سر من است و من باید با همین کلمات روزمره راهی برای ابرازش پیدا کنم. این کار اگر برای تو باشد سخت ترین کار عالم است بسکه برای این حروف ارزش قائلی. من که میدانم هرکلمهات پشتش فکر دارد و وقتی میگویم هر کلمه منظورم دقیقا تک تک کلمات توست حتی در جفتترین لحظاتمان.
این کار من دائمالخمر را سخت کرده. یک وقت دلم میخواهد برایت بنویسم و هیچ کلمهای جز همین کلمات پیش پا افتاده را ندارم. دورتر نمیتوانم پرواز کنم. اصلا بلد نیستم. بعد میترسم. میترسم نکند حسم را نفهمد نکند تکراری باشد. نکند خسته شود بسکه همین ها را هی گفتم و گفتم. بعد سرم را میاندازم پایین و حرفم را میخورم و میگویم صبح بخیر و شب بخیر. همه کلمههایم که صف کشیدهاند ناامید برمیگردند سرجایشان و من هی لبخند میزنم و آرزو میکنم از خلال این لبخندها کلماتم را بشنوی.
این خوب است که تو در بند کلماتی یا اقل کم میتوانی برای حرفهایت واژه ناب تازه پیدا کنی هر لحظه که حرف میزنی. این برای دل من خوب است، اما پاک زبانم را ترسو کرده. نمیتوانم بنویسم مگر آنکه مثل امشب عقلم ذایل شود. دلم را پرواز دادی، زبانم را آتش.
Permalink
گفتم خب مامان باباش خوبن؟
گفت مامانش که آره خوبه، باباش هم لابد خوبه. بعد یه ذره ساکت شد ادامه داد: باباش شهید شده.
بعدش من ساکت شدم. بی جهت لابد.
Permalink
بین همه این شعارها-ازهمان روز اول ماجرا-، این شعار «نترسید، نترسید، ما همه باهم هستیم» مو بر اندامم سیخ میکرد. هنوز همان است اگر حتی حسش قویتر نشده باشد. نترسید، نترسید...نترسم، نترسم....نترسم.
Permalink
هیچم اینطور نیست که یاشار که بزرگ شد قبولی بگیره و بیاد خارج و اولدوز هم تو همون محل شوهر کنه و الان هم دوتا بچه داشته باشه. اگه اینها الدوز و یاشار قصههای صمد باشن، الان دارن باهم یه جایی تو یکی از این خونه بلوکی های - از همونها که تو یه کوچه قدیمیه و تو ایونشون پر از شمعدونی قرمزه و دم درش هم حتما دو تا صندلی دسته شکسته گذاشتن- جنوب فرانسه یه کاری میکنن که غیرقانونیه و حتما هم جفتشون دارن میخندن.
Permalink
آگهی
راه بندان بود
من دیر رسیدم
تو رفته بودی
و صفحه دوست یابی روزنامه پاره بود
Permalink
هوس شعر کردم. از همانها که یک کلمه زورکی تویش میچپانی که فقط خودمان دوتا میفهمیمش. از آنها که اسم خیابان آخر و فرودگاه و مارک چمدان دارد.
Permalink
ببین این قرار نبود نامه امشبت باشه، اما شده.
خروس زری پیرهن پری فقط یه نوار قصه نبود. خروس زری پیرهن پری همه بچگی منه. همه بابای منه. همه اون خونه سه اتاقه است با دیوارای آجریش. اون ضبط سیاه یک کاسته آیواست که هر شب بابا میذاشت کنار سرش که صدای امریکا گوش کنه و تا خود صب روشن بود. همه صدای خش دار شجریانه که از اون در میومد. همه ادا و اطوارهای بابای خسته منه که وقتی از سر کار می اومد اونو میذاشت و همراه روباه میخوند. حالا من نشسته ام اینجا و جلوی سیستم نمیدونم فلان صوتی تصویری بوز دارم به همون صدای خش دار گوش میدم و هق هق میکنم. پرهای این زر ایناهاش این پر من. یاقوت سر ایناهاش این سر من...حالا خوبه میدونستم خوروس خر آخرش خورده نمیشه و هر دفعه با همون هیجان قبل بهش گوش میکردم.
گذاشتم لینکشو تو فیس بوکم. منا اومده نوشته من میخوام برم خونمون. کدوم خونه آخه لعنتی؟ مگه خونهای هم مونده؟ مگه بیشرفا گذاشتن چیزی برامون بمونه که بتونیم بگیم خونه است. مگه اون خونه آجریه دست ما موند. اه. لعنتی. ببین این نامه امشب تو نیست. این خروس زری پیرهن پری خره که هنوز با اون عشوه خرکی اش میگه جون دل خروس زری جون جون دل پیرهن پری جون.. آره. روباهه دمش درازه حیله چی و حقه بازه. تا چشم بهم بذاری می بینی که سر نداری. کله پا شدی تو زندون نه دل داری نه سنگدون....خنده داره مگه نه؟ آره. روباهه خیلی دمش درازه. خیلی حیله چی و حقه بازه...اونقدر دراز و حقه باز که وقتی از همه اقیانوسها هم رد میشی باز دنبالته.
خروس زری خر. بهت بخندم وسط این هق هق خوبه؟ تو که آخرش در میایی از دست روباهه، چرا هر شب آخه اینقدر عذاب میدی آدم رو؟
Permalink
فکر کرده بودم یک وبلاگ دیگر باز کنم و شروع کنم آنجا نامه نوشتن. نامههایی که مخاطبشان تویی و نیستی. مثلا آخر هر شب، درست همان زمان که میایی و میپیچی به جانم، برایت بنویسم که چه گذشت و چطور بود آن روز. حس خوبی ندارد اما باز کردن یک وبلاگ دیگر. هیچ وقت با هیچ اسم و آدرس دیگری در اینترنت ننوشتم. نمیخواهم جایی دیگر شاهد تحولات این آدم باشد. شاید دو سال دیگر هم برگردم و به نوشته های امروزم بخندم، مدل همان خندهای که الان تحویل نوشتههای آگوست دوهزار و هفت میدهم. آدم زنده اگر تغییر نکند، عوض نشود فرقش با میتش چیست؟
حالا شاید هم اینجا خودم را مقید کردم به برای تو، یا برای دل خودم در واقع،نوشتن. به اسم نامه، به نیت تو اما برای رها شدن از این سستی که گریبانم را گرفته. در هر حال نجات دهنده ما اگر در گور خفته نباشد باید از آینه سراغش را گرفت.
Permalink
That Fucking Kiss
اگر احیانا به این فکر میکنی که این روزها چه میکنم یادت باشد که این زن همان دیوانهای است که میتواند روزها را با تو، نه در حسرت یک بوسه ، که در حسرت لمس ساده دستانت سر کند و بسوزد، اما نئشگی خودآزاریاش را، پیچ دردناک شکمش را و هجوم وحشیانه آدرنالین به قلبش را هنگام نگاه بیروح تو ترجیح دهد به حرکت ده سانتیمتری دستش. هنوز همانقدر دیوانه است.
Permalink
یک وقتهایی فکر میکنم این آدمها عجب دلی دارند.
پینوشت: هی نوشتم و پاک کردم. هرچه بنویسم شرح همین جمله است. این انسانها عجب دلی دارند.
Permalink
I Will Survive
Permalink
آستانه تحمل
ممکنه بشه ظالم رو، قضاوت کننده رو، تمسخر کننده رو، رشوه دهنده و رشوه گیرنده رو، و...رو تحمل کرد، اما نه کسی که از هرکدوم از این اعمالش با افتخار حرف میزنه. یا حداقل من نیستم.
پینوشت: آدمها همه برای معاشرت خوبند، مگر اینکه خلافش ثابت بشه. این حق برای طرفین معاشرت محفوظه که بعد از چند جلسه تصمیم بگیرند ادامه معاشرت بدهند یا نه.
Permalink
هفته قبل تو یه کنفرانس دوتا ارائه داشتم. یکی با پوستر و یکی هم با پاورپوینت. تو سالنی که پوسترها - از جمله پوستر من- نصب بود ایستاده بودم و رسم این طور ارائهها اینه که ارائه کنندهها می ایستند کنار پوسترشون و بازدید کنندهها میان و میخونن و اگه سوالی بود میپرسن. کنفرانس تو دانشگاه برکلی بود. ایستاده بودم که یک دفعه آقای دکتر رئیس گروه دانش آموزی برکلی (که سخنران روز اول کنفرانس بود و از اونجا یادم مونده بود) میآد طرفم و میگه : « چرا لبخند نمیزنی؟»
من به جای لبخند یخ زدم. به خاطر اینکه همه فکرم این شده بود که آیا اگه جای من یک مرد ایستاده بود هم آیا اون می اومد می گفت که چرا لبخند نمیزنی؟ نه . ذهن من جنسیت زده نیست. این توقع این جامعه به شدت جنسیت زده امریکا از یک زنه که همیشه لبخند بزنه. در هر حالی. من اون لحظه جوابش رو ندادم. نگفتم که کامنت شما آقای دکتر محترم به شدت سکسیته! اما الان خیلی پشیمونم. خیلی زیاد. نگفتم چون اون لحظه احساس ضعیف بودن کرده بودم. من یه دانشجویی بودم که رفته بودم برای ارائه کارم و از نظر سلسه مراتبی خیلی پایین تر از اون بودم. اما مگه این همه چیزی نیست که خود ما بهش انتقاد داریم. از اون روز تا حالا روی اعصابمه، اما کاریش نمیتونم بکنم. عکس العمل رو باید در لحظه نشون می دادم و این اتفاق نیافتاد. از خودم ناامیدم.
Permalink

ترکیه، جون ۲۰۰۹
خوب من،
شهریور که نزدیک میشود، تابستان هم زهرآگینتر میشود. انگار همه نیرویش را گذاشته این روزهای آخر مرداد که خوب بسوزاند. نه فقط جنگلهای اطراف که دل مرا هم. تابستان نبود، جهنم بود. گاهی فکر میکنم چه شد آن نسیم خنک لب آن دریا و آن سنگها که حرارت تن من و تو سرخشان کرده بود نه گرمای این آفتاب لعنتی. چقدر بعد از آن طول کشید که زهر ریخته شد به جانمان؟ یک هفته؟ که بعدش هرکداممان یک جای جهان شکستیم و خواستیم به روی خودمان نیاوریم، اما نشد. نگذاشتند. اگر نه تنمان، که دلمان را کبود کردند.
مهربانترینم،
زندگی سر ایستادن ندارد. انگار نه انگار که زمان برای من و تو در همان ایستگاه آخر ایستاد و سرد شد. اصلا سر همان بوسه آخر شکست و من ناتوان تر از دوباره بههم دوختنشم. انگار یک خلائی بوجود آمده یا من ثابت شدهام و همه چیز با سرعت از کنارم میگذرد. داغی هوا انگار سرعت زندگی را هم بیشتر کرده. همه چیز روی دور تند است. با دور تند سپیدیمان سبز شد، سرخ شد و سیاه. یادت است از بیرنگیاش میترسیدی؟ یادت است میگفتی کم رنگ نشویم، نگذاریم کم رنگ شود. شد؟ دل ما که اما سیاه نمیخواست.
بهار من،
این روزها را زندگی نمیکنم. می گذارنم. با چشم بسته. هرم آفتاب روی سرم است و زمین داغ زیر پایم. دلم هم که در حال جوشش مدام است، اما جوشش دل را اینبار راهی به زبان نیست. به قلم نیست. جسم و روحم دو تکه اند و بی خبر از حال هم. جسم هم سرکش شده، خودش را به این سو و آنسو میکشاند به اسم سفر، اما برای پیدا کردن جانش. دریغ. نیست. درست در لحظه ای که باید آن سوی کره خاک میبود، هزار و یک بهانه پیدا کرد برای خودش و حالا باید هر روز این سنگ را تا نوک قله ببرد.
زیباترینم،
به جزییات نگاه نمیکنم. نمیخواهم هیچ چیز از این روزها به یادم بماند. میخواهم این تابستان را حذف کنم از تمام دفترهای قفل دار و بی قفل تاریخ. تمام این شکستنها، سنگ شدنها، یخ کردنها، دور بودنها، سرخها، سیاهه...همه اینها را خواهم شست. خواهیم شست. وضع بهتر میشود میدانی که میشود. یک ایوان یک جای جهان پیدا میشود که من و تو را در یک زمان در خود جای دهد. چای بهار نارنج آنجا میچسبد. این روزها تمام می شود و دستبندهای سبزمان را باهم به شمعدانیهای روی ایوان گره خواهیم زد و خواهیم خندید.
Permalink
با همه تعلقم، معلقم.
Permalink
آخه لامصب، یه گوشی تلفن رو برداشتن یه زنگ زدن اینقدر کار سختیه که اینطور میجزونی؟
Permalink
و دریغ از یک خط، یک کلمه، یک نشانه، یک صدا...
.سقوط میکنم
Permalink
هشتم آگوست
خب اگر «اینکاره» نبود لابد میشد یک عاشقانه آرام خلق کرد، اما اگر سرکشی در ذاتش نبود که اصلا «اینکاره» نمیشد. .
Permalink
این روزها
نوشتهای که برای تو باشد قابل انتشار نیست
نوشتهای که برای تو نباشد لایق انتشار نیست
خودم را حذف میکنم
Permalink
ما سوخته، اما ایستادهایم

آریزونا، آگوست ۲۰۰۹
Permalink
English Weblog
archives
by dateMarch 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category