
Do not call me
شاید سندرم باشد نون جیم جان.
حالا اینطور نبود که یک روز بیدار شوم ببینم دیگر نمیتوانم با تلفن حرف بزنم. مصدر فعلش توانستن نیست. خواستن است. یعنی اولش حوصله نداشتم با تلفن حرف بزنم. بعد دیگر اینقدر فرار کردم از تلفنی حرف زدن که حالا دیگر نمیتوانم. از پانصد دقیقهای که در ماه دارم، هشتاد دقیقهاش هم زورکی مصرف میشود. آنهم صرف مواردی از قبیل «ببین اگه تخم مرغ نداریم بخرم» یا «شب دیر میام خونه» میشود که البته این دومی را دروغ گفتم. این را تکست میکنم. نمیتوانم تلفنی حرف بزنم. ساعتها میتوانم پشت جی تاک زر بزنم و بخندم و گریه کنم و زمین و زمان را -مدل خودم- بهم بریزم، اما اگر آی دی تبدیل به صدا بشود لال خواهم شد. صبر می کنم ملت پیغام بگذارند، بعد ایمیل میزنم که شرمنده نتوانستم جواب دهم. امرتان را بفرمایید. بعد در ایمیل روده درازی میکنم. حتی در تلفن به حضرات والدین هم خست میکنم. آن بیچارهها که آنقدر شنیدهاند من در کتابخانه ام، خودشان هم میترسند زنگ بزنند.
امروز فکر کردم قهقه زدن پشت تلفن که دورانی امضای پای حرف زدنهای من بود کاملا جایش را به دو نقطه دی داده است. نمیدانم. راحت نیستم با صداها دیگر. مشترک گرامی شما فعلا و تا اطلاع ثانوی لال است.
English Weblog
archives
by dateMarch 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category