" /> Baloot: December 2008 Archives

« November 2008 | Main | January 2009 »

December 31, 2008

دانشگاه یک هفته‌ای تعطیل است و من خانه نشینم. سال‌های قبل که کار تمام وقت اداره‌ای داشتم حال و هوای کریسمس و سال نو میلادی را بیشتر حس می‌کردم. شاید هم به خاطر وضع اقتصادی ما و ملت باشد که دیگر حس و حالی برای خرید و خوردن و رنگ به رنگ پوشیدن باقی نگذاشته‌است. رفیق فرنگی‌ام یادداشت آخر سال نوشته و فرستاده برای ما-دوستانش- که ژانویه‌ام فلان بود و فوریه‌ام بهمان شد. آخرش هم از همه تشکر کرده که چه نقشی داشتند در ساختن سال دوهزار و هشتش. به این فکر می‌کنم همین یک هفته گذشته اینقدر چشمم خبر ناجور خوانده که برای یک سال ملت کافی‌است. آلودگی هوای تهران و مرگ بیش از پانصد نفر، جنایت جندلله، غزه (و البته متهم شدن به جوزدگی و برخورد احساسی که البته جان‌هایی که قربانی حماقت و سیاست دو گروه دیوانه‌آند، فاقد احساس‌اند) سنگسار، بستن روزنامه، خودکشی یک ادمی که می‌شناختم، و یک سری اخبار شخصی‌تر به همین تلخی اخبار عمومی. راه بی‌خیال شدن را هم هنوز یاد نگرفتم بعد از اینهمه خبر خواندن که لااقل بشود با خیال راحت ماست خورد. ماست را که می‌خوریم، اما انگار تهش تیغ دارد. یک جوری هنوز راحت از گلو پایین نمی‌رود. دستور تهیه ماست بی‌تیغ چیست؟

یک ور سرم ناامید است از همه چی. به هرجریانی فکر می‌کنم بیشتر از اینکه موفقیت‌هایش به چشم بیاید تفرقه‌اش توی ذوق می‌زند. نمی‌دانم در یکی دوسال گذشته- دقیقا به همین سرعت- چه اتفاقی افتاد که اینطور شد. مثال هم لازم است بیاورم؟ وقتی همه تحلیل‌هایت در مقیاس‌های بزرگ است و اینطور یادگرفتی که به واحد کلی نگاه کنی نه جز جز افراد تشکیل دهنده‌اش، موفقیت‌های فردی به چشم نمی آید. شکست جمعی محسوس‌تر است. این ور سر ماست بی‌تیغ می‌خواهد.

در یک طرف دیگر هنوز یک روزنه امید سوسو می‌زند که شاید بهتر شد. یعنی شاید بهتر شدی و خودت فهمیدی که چه می‌خواهی بکنی. بعد آنوقت تغییر خودبه خود می‌آید. حداقل شاید خودت اجتماعت را بهتر ببینی. بفهمی که چه می‌خواهی بکنی برای آن. این طرف سر می‌خواهد ماست خوردن را کنار بگذارد. هنوز به طرز احمقانه‌ای فکر می‌کنم می‌شود عوض شد و عوض کرد. گیرم نه دنیای ملت را، که دنیای خودم را. بماند که سوال اصلی باقی می‌ماند که اصلا ما چیزی به اسم تغییر فردی داریم در اجتماعی که راکد است و روند رشدش مشخص؟

شب بین مستی در خیابان‌های یخ‌‌زده سن‌فرانسیسکو و منتظر ساعت دوازده شدن برای ماچ کردن عیال مربوطه و عدس پلوی زعفرانی عمه جان درخانه گرم و نرمش، دومی را انتخاب کردم. به سبک این‌روزها که همه برای هم آرزوهای خوب و دست نیافتنی از قبیل صلح جهانی و اینها دارند من هم برای کسی که دلش به این آرزوها خوش است شراب بیشتر، سکس بیشتر، پول بیشتر، و خنده بیشتر آرزو می‌کنم. سوا کردنی هم نیست. همه را باید با هم بخواهید.

11:51 AM Permalink

December 29, 2008

۷۲۹*


خواستم بنویسم: «واقعیتش اینه که نوشتن یا ننوشتن، بایکوت کردن یا نکردن و تظاهرات رفتن یا نرفتن هیچ تغییری در وضعیت موجود ایجاد نمی‌کنه، فقط واسه دل خود آدم خوبه که بدون طرف بی‌تفاوتی رو نگرفته.» بعد دیدم یه ذره زیادی ناامید کننده است. شاید یه وقتی یه چیزی عوض شد. اما تئوری توطئه که رها نمی‌کنه. یه چیزی ته دلم می‌گه وقتایی که نوشتن و بایکوت کردن و شعار دادن هم چیزی رو عوض کرده، در واقع «قرار» بوده عوض بشه. اینکارا لایه رویی بوده واسه پوشوندن اصل تصمیم. روزگار بی‌اعتمادی مفرط.

*۷۲۹ در این مملکت سه عدد اول بارکد محصولات تولید اسرائیله. کمپینی هست برای بایکوت خرید این محصولات.

12:09 AM Permalink

December 28, 2008

عجم جماعت

جالب است که ما ملت عجم را نباید با دولتمان یکی‌کنند، چرا که ملت ما با دولتمان فرق دارد و هیچ دولتی در این سی سال نماینده این ملت بزرگ نبوده و هزار و چهارصد و اندی سال است که ما هیچ دولتی را نداشتیم که لایق ما باشد و هی هم حواسمان باید جمع باشد که نکند خدای نکرده در فرنگستان کسی ما را به اسم «رژیم اسلامی» بشناسد و باید همیشه یک مثال دم دستی هم داشته باشیم که نگاه کنید ما هم مثل ملت بزرگ امریکاییم که جورج بوش هشت سال رهبرشان بود یا به ملت کبیر فرانسه نگاه کنید که سارکوزی شده رئیس جمهورش.

همه جای دنیا را هم می‌شناسیم غیر از همان خطه بغل گوش خودمان. به اعراب که می‌‌رسد همه شان- دولت و ملت و گروهک ندارد- می‌شوند عرب مهاجم و احیانا سوسمار خور که سی سال است دارند پول ملت ما را می‌خورند. حساب مردم و دولت فلسطین و اسرائیل را چقدر از هم جدا کردیم ما؟

سه روز است به لطف تعطیلات در خدمت هموطنان عزیز و بستگان گرامی‌ام و دریغ از یک کلمه، باور کنید، یک کلمه همدردی برای این جنایت. گناهشان این است که عربند و گناه بزرگترشان این که سی سال است اسمشان را جمهوری اسلامی دارد پخش می‌کند. نمی‌دانم دلم باید برای آنها بسوزد یا برای جهل خودمان.

4:04 PM Permalink

December 27, 2008

گلوله برفی

یک:
آخر هفته است. برف آمده. موقع اسکی و برف بازی‌است. تعطیلات است دیگر. توی راه تاهو، دست یکی می‌خورد به ایستگاه رادیو و به جای آهنگ یه لحظه می‌رود روی اخبار. دویست و خورده‌ای در غزه کشته شدند. یکی می‌گوید: عوض کن این ایستگاه رو. حالمون بد شد بس که خبر کشت و کشتار شنیدیم. روزمون رو خراب نکنیم. ایستگاه عوض می‌شود روی آهنگ.

دوم:
نسرین اهل کرانه باختری است و فاطمه اهل نوار غزه. برادر نسرین با یک گروه امریکایی از یک ماه قبل در غزه‌اند. برای کمک یا یک چیزی در این مایه‌ها. شماره فاطمه را ندارم. نمی‌توانم روز کسی را خراب کنم و بپرسم. ده بار نفس عمیق می‌کشم و می‌گویم روز کسی را خراب نکن. چیزی نگو. روز کسی را خراب نکن. تکست می‌کنم به یکی از همکلاسی‌ها که بی‌صدا باشد. هنوز جواب نداده.

سوم:
برف نو است و گلوله نمی‌شود که به هم بزنیم. به جایش روی برف‌ها غلط می‌خوریم و می‌خندیم. روز همه خوب است.

چهارم:
به فاطمه ایمیل می‌زنم که به من زنگ بزن. نگرانم. دو کلمه جواب می‌دهد که همه چی خوب است. حداقل می دانم کسی از خانواده‌اش نمرده‌اند. حالا گیرم دویست و سی نفر دیگر دیشب بودند و الان دیگر نیستند.

پنجم:
حالا همه دور شومینه نشسته‌اند و چای و کیک می‌خورند. فیلم گنج ملی در حال پخش است. من متهمم هستم به طرفدار جمهوری اسلامی بودن و برادر نسرین و گروهش متهم به دیوانه بودن و کشته‌شدگان امروز به مرض داشتن که چرا در مقابل قوی‌تر از خودشان رام نیستند چرا که اسرائیل دمکرات‌ترین کشور منطقه است و مسلمانان سرزمین موعود را گرفته‌اند. من بین سرم را به دیوار کوباندن و لال شدن دومی را انتخاب می‌کنم. چشم‌غره‌ها شروع می‌شود که آخرش کار خودت را کردی و روز بقیه را خراب!‌

ششم:
فکر می‌کنم چه بر سر ما آمد. چه بر سر ما آوردند که اگر یک کلمه حرف بزنیم در مورد فلسطین و مردمش که فارغ از زد و بندهای سیاسی و مالی و نظامی حماس و حزب‌الله و اسرائيل و ایران در حال تکه پاره شدنند، متهم‌ می‌شویم به احمدی‌نژادی بودن و به جایی رسیدیم که به آنها می‌گویم حق‌شان است تکه پاره‌شوند چرا که رژیم‌های سیاسی منطقه بدنبال منافع خودشانند از جان این‌ها. جناب اوباما یک کلمه حرف زدند یا نه هنوز؟

مرتبط:

مرگ در غزه؛ خاک مرگ بر ما
۲۲۰ کشته در یک روز: شدیدترین حمله اسرائیل به غزه در ۴۰ سال اخیر
این کودکان هم سهمشان را از زندگی می خواستند!
عکس روز: آدم کشی بد است
غزه در آتش


نامرتبط
این را هم از وبلاگ فهمیه بخوانید اگر می‌خواهید خوشی روزتان کامل شود.

10:45 PM Permalink

December 25, 2008

و اما تولد آقای عیسی

این آقای عیسی یه چیزی نزدیک به دوهزار و دوازده سیزده سال -چهار پنج سال زودتر از اون‌چیزی که بعدها سال تولدش شناخته شده- یه جایی در ده کیلومتری جنوب اورشلیم بدنیا اومده و بنابر روایات اولیه تولدش هیچ هم در زمستان نبوده که اون هم طبق یه سری ملاحظات از جمله تطبیق با تعطیلات سنتی و یک فستیوال سالانه رومی از قرن چهارم میلاد، روز بیست و پنج دسامبر شناخته میشه که تا نه قرن بعد یعنی قرن سیزدهم و دوره سلطه کلیسا جشن گرفته نمی شه و تازه از اون زمان هست که کریسمس و تولد عیسی تبدیل به یک جشن مذهبی می‌شه.

ادامه "و اما تولد آقای عیسی"
12:20 AM Permalink

December 22, 2008

چه خبر؟

حمیدرضا و کتی پرسیده‌اند که چه خبر؟
والا سلامتی. قربون شما. نفسی میاد و میره. زندگی من که اینجا ولوست همیشه. باید فکر کنم ببینم چی بنویسم که شما ندونید.

یکم: اینو که دیگه حتما می‌دونید که چندماهی هست از اون شهر کافکایی سکرمنتو به یه شهر کوچیک دانشجویی پراز دوچرخه نقل مکان کردیم. واقعا این خونه جدید رو- با همه اردکهاش- دوست دارم. وسط همه چیه. البته شهر سر و تهش رو ده دقیقه‌ای میشه گشت، ولی ما وسط همون ده دقیقه‌ایم. پاتوق من شکم‌پرست هم یک کافه است به اسم شکلات که مهمترین مزیتش نداشتن هیچ‌گونه اینترنت مجاز و غیرمجاز در اطرافشه. بنابراین آدم به کاراش می‌رسه.

دوم: یه بورس تحقیقی تو دانشگاه برنده شدم. تقریبا یک سال بود منتظرش بودم و اصلا قبول شدنم باعث شد که کلی اعتماد به نفسم بهم برگرده. حالا بماند که اندازه یه تز دوره فوق باید براش بنویسم، اما همینکه تنها آدمی بودم که از تمام گروه‌های علوم انسانی براش انتخاب شدم، کلی بهم قوت قلب داد. کار رو باید از همین چند روز آینده شروع کنم ولی تابستون اوجش خواهد بود. موضوعش رو هم فکر کنم باید بیام اینجا بگم برای کمک گرفتن از شماها.

سوم: یحیی- نیسان آلتیمای نود و چهار عزیزم- که فروختم، ماشین بعدی به شدت تو زرد از آب دراومد. این شد که بالاخره دل رو به دریا زدم و یه ماشین بهتر خریدم. سجاد الان عضو جدید خانواده‌است که البته هنوز وارد نشده. قرار هفته اول ژانویه خونه ما رو با صدای خنده‌هاش غرق شادی‌ کنه!

چهارم: پاییز امسال رو به جرات می‌تونم گند‌ترین سه ماه همه سال‌های بزرگسالیم به حساب بیارم. یه افسردگی همراه با اضطراب و نگرانی دائمی که پدر خودم و وحید و درسام رو درآورد. الان که برمی‌گردم می‌بینم هنوز کاملا اثراتش از بین نرفته، ولی خودم هم هاج و واج موندم که این چه کاری بود که کرده بودم با خودم. اما حداقل حالا دیگه می‌دونم قابلیت همه نوع خریتی رو دارم. حالا بماند که الان خریته و اون زمان عین عقل بود و لابد اگه باز هم اتفاق بیافته باز میشه عقل!

پنجم: به آرزوی سیزده‌سالم جامه عمل پوشوندم و موهام رو از ته تراشیدم. همون روزی که از زمانه استعفا دادم ( و اوج استرس کاری و همینطور دستگیری عشا بود) رفتم سلمونی و گفتم که بتراش! حالا فقط مونده که کل دستام رو خالکوبی بته جقه بگیرم! اون هم به زودی.

ششم: کمتر نوشتنم دو دلیل عمده داره. تو این شهر جدید آدم‌های خوبی هستند که می‌شه باهاشون معاشرت کرد (‌به شدت در «دوست» نامیدن افراد محتاط شدم) بنابراین جای برای حرف زدن و حرف شنیدن هست. یه دلیل دیگه‌اش اینه که دیگه مثل سابق نمی‌تونم هرچی رو که دلم می‌خواد بگم. یعنی حس می‌کنم باید یه دلیل علمی، یه فکتی، یا تئوری، یه پشتبانی داشته باشه. باید به بستر تاریخی و اجتماعی و هزار و یک نکته توجه کنی که یه حرفی رو بگی. این هست که اصلا آدم ترجیح می‌‌ده ننویسه. البته ننوشتن راهش نیست. باسواد شدن راهشه که خوب زمان می‌بره. اما از اینکه وبلاگ خوانی‌ام هم کم شدهَ-یعنی در واقع به صفر رسیده- زیاد راضی نیستم. مدت‌هاست بی‌خبرم از دنیای وبلاگستان و بحث‌های داغش که دلم هم براشون تنگ شده.

هفتم: اعتمادم به انسان‌ها می‌تونم بگم تقریبا به طور کامل از بین رفته. شاید در همه این دنیا به تعداد انگشتان یک دست هم به کسی از صمیم قلب اعتماد ندارم. این برای آدمی که بیست و هفت سال سعی کرد غیر از خوبی آدم‌ها چیزی نبینه، اصلا شهود و اعتراف راحتی نیست. تو خود حدیث مفصل بخوان.

هشتم: همچنان در مرکز زنان دانشگاهمون مشغول به کارم و فعلا هم قصد ترک این کار نیمه وقت رو ندارم

نهم: بیشتر از هر وقت دیگه‌ای احساس وابستگی به خانواده‌ام رو دارم. هنوز نمی‌خوام باور کنم که پدر و مادرم در حال پیر شدنند و خواهر و برادرم دیگر
آنقدر بزرگ شده‌اند که خودشان زندگی‌شان را بچرخانند. فکر که می‌کنم می‌بینم برای این چهارنفر حاضر به انجام هرکاری در این دنیا هستم. هرکاری.

دهم: برای کسی که روزش شب نمی‌شد اگر یک بحث داغ با کسی نداشت و بدون بحث و اغلب جدل، اصلا زندگی‌اش چیزی کم داشت، این ساکت شدن تازگی دارد. به شدت گریزان شده‌ام از هرگونه بحثی. این را باید یک پست جدا کنم که چرا اینطور فکر می‌کنم و چرا اجتناب می‌کنم از بحث‌ها، اما برای من تغییر بزرگی است.

نکته آخر هم اینکه چند وقت قبل جایی بودیم با یک عزیز بلاگری. یک آدم - شما بخوانید بچه معروفی- هم در آن جمع بود که رو کرد به من و گفت که من وبلاگ شما را می‌خوانم. این عزیز بلاگر هم نه کم نه زیاد یک دفعه رو به من برگشت و گفت: « خوبه که چیز خاصی هم نمی‌نویسی ها». برگشتم این ده مورد را خواندم، دیدم بنده خدا حق داشت.


مینا، خشایار، مرحومه مغفوره الیزه، نوید، معصومه، میرزا، امیرسین، و صاحب سیبستان اگر دلشان خواست بیایند و بگویند که چه خبر؟،


9:22 PM Permalink

از دردهایی که می‌کشیم

تارا جوون نمی‌فمد که چرا کسی باید ابروهایش را بکند. ساده‌ترین جواب وقتی زیر بندش در حال دردکشیدنی، این است که «چه می‌دونم. استرسه» و تارا جون در حالیکه نخ را محکم‌تر فشار می‌دهد و چشمهایش را نازک می‌کند می‌گوید: «استرس برای چی عزیزم؟ درست رو که داری می‌خونیَ شوهر به این خوبی هم که داری، دیگه چی می‌خوای؟» و من فکر می‌کنم درس و شوهر. یک آدم -زن- فقط برای دو چیز در دنیا می‌تواند نگران شود. درس و شوهر!‌ البته درس را هم فکر کنم می‌توانست تخفیف بدهد و بگوید همان شوهر بس‌ات است. صورتم را باد می‌کنم که دیگر حرف نزنم. چند ثانیه طول نمی‌کشد که حرفش را می‌زند: « به نظر من تو اصلا نباید نگران درست هم باشی. اینقدر خودتو رو اذیت نکن. هر ترم دوسه تا واحد بیشتر برندار!» حالا تارا جوون شده مشاور دانشگاه. من دوباره صورتم را باد می‌کنم. «این خواهر زاده منو که میشناسی؟ اون هم داره تو ال‌ای کالج می‌ره. همینقدر که فایننشال اید بهش بدن دیگه بیشتر کلاس برنمی‌داره. می‌گه مگه من چند سال جوونم. به خدا راست هم می‌گه. چی می‌خونی تو؟» تارا جون می‌پرسد. حالا من چه جوری حالی‌اش کنم که این چیزهایی که من می‌خوانم سرو تهش چیست. یک چیزی سرهم می‌کنم و می‌گویم. بعد می‌پرسم که این ابروهایم را می‌شود کاری کرد یا نه. پیشنهاد بعدی تاراجوون «تاتو» ابرو است. « اینجا من اجازه ندارم دستگاهشو بذارم. اما اگه بیایی خونم اونجا تخت دارم» می‌گویم نه. حاضر نیستم ابروهایم را نقاشی کنم. همینطور کچلش بهتر است. « بالا و پایینش را بگیر» من مثل یک برده رام هرچه می‌گوید گوش می‌کنم. همکار تارا جوون صدای تلوزیون را بلند می‌کند. یک خواننده اسپانیایی زبان دارد می‌خواند. آنقدر به کار تارا جوون اعتماد دارم که چشم‌هایم را ببندم و وقتی آینه را می‌دهد دستم بازشان کنم. وسط داستان عمل شکمش در تهران بود که می‌گوید ببین چطور شده. من واقعا نمی‌دانم چطور از آن ابروی نصفه و خالی همچین چیزی در آورده. کار تارا جوون درست است.

12:16 AM Permalink

December 18, 2008

برای آزادی حسین درخشان

We, the undersigned, view the circumstances surrounding the Iranian authorities' arrest of Hossein Derakhshan (hoder.com), one of the most prominent Iranian bloggers, as extremely worrying. Derakhshan's disappearance, detention at an unknown location, lack of access to his family and attorneys, and the authorities' failure to provide clear information about his potential charges is a source of concern for us.

ادامه "برای آزادی حسین درخشان"
12:24 AM Permalink

December 16, 2008

داروک هم خبری از ما نمی‌گیرد

بارانی که نیم‌ساعت ببارد بعد قطع شود همان بهتر که اصلا نبارد. باران باید ممتد باشد مثلا یک هفته همینطور ببارد بی‌آنکه بند آید. دلم باران آن مدلی می‌خواهد به اضافه یک سکوت مطلق که در آن هیچ صدایی غیر از صدای همان باران نباشد. باران و یک هفته سکوت. این تمام آنچیزی است که من فعلا از زندگی می‌خواهم.

5:17 PM Permalink

December 14, 2008

طرف رفته مهمونی افطاری احمدی‌نژاد. حالا هرجا حرفش می‌شه، قرمز می‌شه سریع سعی می‌کنه بحث رو عوض کنه. یکی نیست بگه یا رفتن به مهمونی احمدی‌نژآد کار درستی بوده - در کنار تمام فحش‌هایی که بهش حواله کردی و می‌کنی- که پا شدی رفتی، یا اینکه نبوده. اگه تشخیص دادی که کار درستی و رفتی دیگه خجالت نداره. اگر هم حرف زدن در موردش اینقدر برات گرون تموم می‌شه مگه مریض بودی رفتی؟

****

هیج مهمونی رو از دست نمی‌ده. توی همشون هست. بعد اونوقت موقع عکس گرفتن که می‌شه از جلو دوربین فرار می‌کنه که «نمی‌خوام «پارتی گرل» معرفی بشم». همون سوالات قسمت بالا خدمت ایشون!‌

****

نتیجه گیری اخلاقی این پست این است که اول تکلیف خودتون رو با خودتون معلوم کنید، بعد برید سر سفره احمدی‌نژاد یا عرق خوری با رفقا!‌

11:07 AM Permalink

December 11, 2008

«سانسور ایدئولوژیک زنان در کتاب‌های درسی ایران»

«اتفاقاتی که در جامعه‌ی ایران در ۱۵ـ ۱۶ سال پیش افتاده، برای خیلی از مسوولین کنونی به خصوص دولت نهم تا حدود زیادی غیر‌منتظره بوده است. ما یک آموزش کاملاً سنتی را به دختران ارایه می‌دهیم و همان‌طور که از محتوای کتاب‌های درسی می‌توان برداشت کرد، به طور دایم به دختران می‌گوییم نقش اصلی‌شان در خانه‌، نقش مادری‌ و نقش همسری‌ است.»

«طرح بومی‌سازی پذیرش که به معنای جلوگیری از جابجا شدن جغرافیای دختران در سطح ایران است، یکی دیگر از آن‌ها است. این‌که کتاب‌های درسی را دخترانه، پسرانه کنند از همه ارتجاعی‌تر است و بالاخره آخرین طرحی که فعلاً فقط حرفش را زده‌اند، اما معلوم نیست بخواهند اجرا کنند ـ به نظر من خواسته‌اند امتحان کنند تا ببینند واکنشش چیست ـ حتا دوره‌های تحصیلی را زنانه ـ مردانه بکنند. با این بهانه که دختران باهوش‌تر از پسران هستند می‌خواهند دوره‌ی تحصیلی دختران را کوتاه کنند‌. به این ترتیب که در عمل آن‌ها زودتر وارد خانواده شوند، زودتر مادر و زودتر بچه‌دار شوند.»

«این‌که تصویر زن در کتاب‌های درسی ایران تبعیض‌آمیز باشد (آن تحقیقی که ما امسال در مورد همه‌ی کتاب‌های درسی کردیم که به انگلیسی و فارسی چاپ شده‌) به طور کامل نشان می‌دهد کتاب‌های درسی ایران یکی از تبعیض‌آمیزترین کتاب‌های درسی در تمام دنیا در مورد زن است‌. شاید در دنیا فقط عربستان و یمن از ایران بدتر باشند.»

«زن حالت مکمل مرد را دارد. یعنی کارهایی را که یک مرد نمی‌تواند بکند، زن باید انجام دهد. در مثال‌هایی که در کتاب‌های درسی آورده می‌شود، زن همه جا حتا در خانه، آن نقش‌هایی را بازی می‌کند که در تقسیم کار داخلی خانه، کارهای خیلی معمولی است. مثل جابجا کردن اثاث خانه، رنگ زدن خانه، انجام خرید. به نقش زن آنجایی اشاره می‌شود که مرد نباید آن کار را بکند یا نمی‌تواند آن کار را بکند یا بهتر است که نکند.»

«لغاتی مثل سرپرست خانواده، مسوول خانواده، رییس‌خانواده و نان‌آور خانواده به طور عمده درباره‌ی مرد به کار می‌رود. از این جنبه می‌توان گفت که یکی از بنیادهای این ایدئولوژی جنسیتی، همین قایل بودن نقش مکمل و نابرابر برای زن است. زن، موجودی است که تفاوت می‌کند، بنابراین به خاطر تفاوتش باید نقش‌های اجتماعی و خانوادگی متفاوتی را به عهده بگیرد‌. به نظر من، این یکی از نکات شروع کننده‌ی این ایدئولوژی جنسیتی بود که بدون هیچ پرده‌پوشی آشکار بود و توضیح می‌دهد زن و مرد نابرابر هستند.»

«به خاطر همین نابرابر بودن‌، نقش‌های اجتماعی‌ متفاوتی دارند. روندهای جامعه‌پذیری‌شان فرق می‌کند، در واقع نوع انتظاراتی که از آنان دارند، و نوع زندگی‌شان فرق می‌کند. جامعه‌ای را تصویر می‌کنند که دو نیمه دارد، یک نیمه‌ی فرودست و نیمه‌‌ای که در جامعه، همه‌ی مسایل اصلی را به عهده دارد و تولید اصلی علم و فرهنگ با اوست و آن جامعه‌ی مردان ایران است. تاریخ این‌گونه نوشته شده است‌. کتاب فارسی هم این‌گونه نوشته شده است.»

ولی این مادر اسم ندارد. برای این‌که زن‌های کتاب‌های درسی ما، انسان‌های ناشناسی هستند که در همان نقش محدود و فرودستانه‌ی خودشان باقی می‌مانند. این نگاه تحقیرآمیز و شهروند ثانوی به زن‌هاست که مجموعه‌ی این ایدئولوژی را تشکیل می‌دهد. آقایان مسوولین حکومتی هر چه دلشان می‌خواهد، می‌توانند بگویند که زنان، تاج سر ما هستند یا ما چه داریم علیه زنان بگوییم. ولی آنچه در عمل انجام می‌شود، همه‌ی آن چیزهایی است که علیه زنان است. تصویر به قهقرا رفته‌ی زن است که با زن جامعه‌ی امروزی بسیار متفاوت است. دختران ایران در زندگی هر روزشان با این فرهنگ و هنجارهایی که می‌خواهد به آنان تحمیل شود، برخورد می‌کنند.»

*******

یکم: این گزارش آزاده اسدی را حتما حتما بخوانید.

دوم: من کاری ندارم اگر گزارش توسط یک گروه پژوهشی در واشنگتن تهیه شده یا حالا هرجای دیگر دنیا. این‌ حرف‌ها، و تئوری‌های آموزشی و جامعه شناسی‌اش درست است. روی اینها کار شده که زن بی‌صورت باشد و بی‌اسم باشد و بعد هم خوشی‌اش را خلاصه کند در جهاز و لوازم خانه. به جای اینکه درستش کنیم تازه دارد روی برعکسش کار می‌شود، ما تازه شروع کردیم به قهقرا برگشتن در این زمینه‌ها.

سوم:البته که مثال نقض کم نیست و البته که دختران دانشجو شصت و چند درصد قبولی دانشگاه‌ها را تشکیل می‌دهند و بازار کار زنان بهتر شده و الخ. مسئله فعلا حتی این نیست که بررسی شود که انگیزه این شصت و چند درصد چیست، این نهادینه کردن نقش‌های جنسیتی از شروع دوران مدرسه مد نظر است. این در دراز مدت اثر خواهد گذاشت، اگر تا به حال نگذاشته باشد.

چهارم: آخر این آکادمیست‌های ما کجایند که یک ذره بنویسند در مورد روند شکل گیری این نابرابری‌های جنسیتی و نحوه درونی شدن نابرابری در جامعه ایران؟ همه چی که آخر از دادگاه و قوانین جزایی و مدنی شروع نمی‌شود. یک پروسه است که به آنجا ختم می‌شود که زن خودش قبول می‌کند که زیر دست است و اگر کتک می‌خورد حقش است و اگر شوهر معتاد بالای سرش باشد بهتر از بی‌شوهری است و بعد هم هر از گاهی صدای یکی در می‌آید که این زن‌ها خودشان دنبال مهریه و مال و شوهر پولدار و چه می‌دانم دک و پزشان هستند. خوب این «خودشان» از کجا آمده؟ از ناف مادر که اینطور نبودند. سواد ما که نمی‌رسد این‌ها را درست بنویسم. شما که می‌دانید بگویید. لااقل شاید به درد یکی بخورد. شاید ازش چهارتا پروژه دانشگاهی درآمد. فعلا که همین دو دانشکده مطالعات زنان را هم دارند درشان را تخته می‌کنند.

مرتبط: فراموش نکنیم که هنوز زن یعنی ناموس!

1:06 PM Permalink

December 10, 2008

Don't Miss Hamed Nikpay's New Album

از ما گفتن بود،‌ از شما هم لابد شنیدن. اگر در ممالک محروسه غربیه هستید هم سی‌دی اش را از این لینک پایین ابتیاع فرمایید!‌

For CD order: http://cdbaby.com/cd/nikpay2


پی‌نوشت: الان دیدم بایرامعلی هم نوشته در مورد این آلبوم و اتفاقا همین آهنگ. عجب! یا دلت به دل من راه دارد (ترکیب جمله را داشته باش)، یا در هوای ولایت چیزی می‌چرخد که این روزها هر دو به این آهنگ گوش می‌دهیم رفیق جان.

2:15 PM Permalink

December 8, 2008

دوستی چندی قبل درپیغامی در پروفایل فیس بوکم نوشت که :«چرا در معرفی خودت نوشتی زنی اهل خاورمیانه؟ «حیف» ایرانی بودنت نیست که نمی‌نویسی؟ «نمی‌ترسی» اگر با اعراب خاورمیانه‌ای اشتباه گرفته شوی؟ » این جوابی است که برای او نوشتم. چرا امروز فکر کردم این‌را باید اینجا بگذارم را هم ته مطلب اضافه کردم.

****

در مرز جغرافیای به نام ایران بدنیا آمدم. وقتی بدنیا آمدم هم یک پنجاه سالی بود که اسمش ایران بود، نه پرژیا یا پرشیا. مانند خیلی دیگر از کشورها و بناها و غذاها و ...تاریخی پشت این مرز است که به خودی خود نه خوب است نه بد. بنا به دلایلی لابد معلوم، بسیاری از اهالی این مرز جغرافیایی به این تاریخ مفتخرند تا قبل از ورود اسلام به ایران- که آن‌را با اصرار ورود اعراب می‌خونند نه اسلام-، اما همین مردم مشاهیری را می‌ستایند که متولد بستر اسلامند. در مورد آنها دیگر مهم نیست اگر همه آثارشان عربی باشد، این مرز جغرافیایی آنجا مهم می‌شود. حالا اگر یک آدم دیگر هرجای دنیا زبانش فارسی باشد، باید ایرانی شود. گیرم که اصلا پایش را در خاک ایران نگذاشته باشد.

خوب یا بد، دیگر نسبت به این مرز جغرافیایی تعصب اسمی ندارم. برایم مهم نیست ایرانی صدایم کنند یا یمنی یا مکزیکی یا افغان. خیلی از این هموطنان عزیز صدای فریادشان به آسمان می‌رود اگر کسی خدای‌ ناکرده بهشان بگوید عرب، اما تا سه روز برای بقیه با خوشحالی تعریف می‌کنند اگر کسی آن‌ها را اهل اروپا بخواند. ما از اینکه ایرانی نخوانندمان ناراحت نمی‌شویم. ناراحتی‌مان بسته به این است که ما را به کجا ببندند. اروپا همیشه خوب است.

خوب یا بد، دیگر خلیج عربی وفارسی و خلیج خالی مهم نیست. جنجالش بی‌معنی است. ما بخشی از یک فرهنگ بزرگتری هستیم به اسم خاورمیانه‌ای. حالا هرچقدر خودمان بخواهیم سلب نسبت کنیم، مثل فرو کردن سرمان در برف است به امید اینکه کس دیگری ما را نبیند. چندی قبل یک ایمیلی رسیده بود با عکس عربی بادیه نشین که در حال خوردن جانوری بود. نتیجه گیری عکس هم این بود که نگذارید این‌ها خلیج همیشه فارستان را صاحب شوند، چون جانورخورند. اینطور باشد که باید همه معاملاتتان را با کشورهای آسیایی قطع کنید. اینها که جانورخورترند اگر جانور خوری ملاک شناسایی باشد. اصلا چقدر فرهنگ ایرانی از فرهنگ عرب قابل جدا شدن است؟ چه می‌دانیم در مورد آنها غیر از اینکه تقصیر تمام بدبختی‌های خودمان و ندانم کاری حکامان بی‌عرضه‌مان را به گردن آنها انداختیم؟ من از اعراب بدم نمی‌آید و «نمی‌ترسم» اگر کسی به من بگوید عرب. فوقش بگویم :کلوز ایناف! من هم اهل جایی همان بغل‌ها هستم. اصلا می‌دانید ما و عراقی‌ها چقدر شبیه هم هستیم؟ یا ما و مصری‌ها؟

چیزی که یک روز تعصب نژادی بود، الان در جامعه‌شناسی بحثش است که دیگر در مورد نژاد نیست. در مورد کلاس اجتماعی است. ما و افغان‌ها مگر از یک نژاد نیستیم که اینطور می‌کنیم با آن‌ها. حتی در اینجا که همه مهاجریم هنوز اسم «افغانی» یعنی که رده که خوب است چندین رده پایین‌تر از ایرانی. خانمی با افتخار می‌گفت که به پسرشان گفته با هر دختری می‌خواهد دوست شود غیر از«سیاه» و «افغانی» چون آنوقت باید به یک فامیل جواب پس بدهد. نه دوست عزیز. «حیف» ایرانی بودنم نیست که نمی‌نویسم. مهم نیست دیگر. انکارش نمی‌کنم، اما افتخاری هم برایم به همراه ندارد.

****

«اداره کل اتباع خارجی وزارت کشور ایران ثبت نام و شرکت اتباع افغان و عراقی را در آزمون سراسری پذیرش دانشجو ممنوع کرده است.»

یک لحظه فکر کردم اگر این اتفاق برای ایرانی‌های مهاجر در یک جای دیگر دنیا افتاده بود، الان چه جنجالی به پا شده بود و چقدر حقوق بشر نقض شده بود و چقدر همه جنایتکار بودند و نژاد پرست و الخ. یک کاری بکنیم برای این جریان. مدت‌ها بود اینقدر شرمسار نشده بودم از ایرانی بودنم. حالا هرچه شما بگویید حساب دولت و ملت جداست، چیزی از حال بد من کم نمی‌‌کند، چرا که رفتار مشابه همین ملت را هم کم ندیدیم. یک نفر لابد مثل آن خانم بود که می‌ترسید فردا پسرش/ دخترش در دانشگاه عاشق دختر افغان شود و حالا جواب یک فامیل/ ملت را چه بدهد.

ساکت نشینیم راجع به این تصمیم. روسیاهی‌اش برای خودمان می‌ماند.

مرتبط:
فرش قرمز پهن‌ کنید. ما می‌آییم.

9:50 PM Permalink

December 7, 2008

اندر باب حقیقت

ما یک فروشگاه ایرانی نزدیکی‌های خانه‌مان داریم که منبع محصولات صدف است و بقیه مایحتاج آشپزی ایرانی. هر وقت بیشتر از چهل دلار خرید می‌کنیم یک مجله ایرانی بهمان می‌دهد. دوستانی که به خانه ما می‌آیند هم جای این مجله‌ها را می‌دانند که از قضا خیلی هم کارگشایند! بماند. اینبار ما خریدمان کلی بود و دو مجله «هدیه» گرفتیم. ورق زدن این مجله‌ها در هنگام کارگشایی امروز نتیجه اش این بود:

مجله بین‌المللی تهران:
خبر کنسرت ابی و کامران و هومن در تعطیلات شکرگزاری در لوس‌آنجلس:

«کنسرت‌گذاران به علت عدم استقبال خیلی زیاد !(‌تاکید از بلوط) مردم مجبور شدند بخش اعضم استادیوم را ببندند....نگهبانان حداقل دونفر از سرشناسان را کتک و دستبند زدند! (تاکید از بلوط) ... ابی این خواننده معروف که اغلب شرکت‌کنندگان در کنسرت به خاطر او در کنسرت حاضر شده بودند، با یک ابی ناراحت و پریشان روبرو گردیدند. ( می‌دانم جمله ربط منطقی ندارد. عین نوشته است. بلوط) خواننده‌ای که بر روی صحنه لیوان مشروب در دستش بود و با خنده‌‌های مککر فقط می‌خواست کنسرت را به پایان برساند. این خواننده که زمانی یکی از محبوب‌ترین‌ها بود، در آن شب تمام دیوارهای حرفم را فرو ریخت و با بی‌ احترامی کامل با مردم روبرو گردید. مردی که از شدت ناراحتی ترانه‌هایی را که باید می‌خواند یا بعضی تکه‌هایش را فراموش می‌کرد و یا تکه‌هایی از این ترانه‌ها را مخلوط می‌خواند.»
صفحه ۷۴. مجله بین‌المللی تهران. شماره ۶۲۲.

مجله بین‌المللی جوانان:
خبر کنسرت ابی و کامران و هومن در تعطیلات شکرگزاری در لوس‌آنجلس:

«در شب تنکس‌گیوینگ واقعا ابی عزیز سنگ تمام گذاشت و هر کم و کسری داشت صحنه را هم با صدای پرقدرت و زیبای خود جبران کرد (بی‌ربطی جمله از متن مجله است. بلوط) و همه آهنگ‌‌هایش را با زیبایی اجرا نمود و همه سالن با او می‌خواندند و خاطره‌ها را زنده میکردند. نظم و ترتیب خاص برنامه، کارگردانی صحنه، نور و صدا و دکور، همه و همه در حد استاندار کنسرت‌های جهانی بود. مردم سر وقت به سالن آمدند، برنامه سر زمان تعیین شده آغاز گردید. هیچ حادثه‌ای در تمام مدت برنامه پیش نیامد. برنامه کامران و هومن بعنوان یک حادثه تلقی شد،‌ چون ایندو با گروه رقص و صحنه‌آرایی خاص، نور و رنگ همه را شگفت زده کردند و نشان دادند که تا چه حد توانا، آگاه و در عین حال محبوب همه طبقات مردم از کوچک و بزرگ هستند، چون در تمام مدت مردم با آنها می‌خواندند و می‌رقصیدند.»
صفحه ۷۶. مجله بین‌المللی جوانان، شماره ۱۱۲۱

7:38 PM Permalink

تا صبح خواب آشفته دیدم که منتطر فرصتی هستم برای زنگ زدن به تو. کلافه بیدارشدم و تازه یادم آمد که دیگر نیستی. نخواستی که باشی. نه شبم شب بود، نه صبحم.

11:12 AM Permalink

December 6, 2008

یک آقای امریکایی داره فارسی حرف می‌زنه- و انصافا هم خوب حرف می‌زنه- به به و چه چه همه به هوا رفته که چه جالب و چطور می‌تونه اینقدر خوب حرف بزنه. یکی هم اون وسط می‌گه «ماشالله». نمی‌دونم چند تا ایرانی که اینقدر خوب انگلیسی حرف می‌زنن تاحالا «ماشالله» شنیدن!

11:09 AM Permalink

December 5, 2008

می‌خواستم بروم مصر برای دو‌هفته. جور نشد و حالم گرفته‌است. مدل خودم هم می‌خواستم بروم. مدل خودم یعنی تنها. یعنی اینکه هتل درست و حسابی هم نروم. یعنی سنگین نروم. یک دوربین و یه دست لباس خاکی بسم بود. یعنی نروم سراغ مقصد‌های تورهای مسافربری. مصر فقط اهرام نیست. دلم ولی می‌خواست لب نیل راه می‌رفتم. کلی نقشه داشتم برای گشتن بازارهای قاهره و دیدن الازهر که حالا همه -حداقل برای الان و این فصل- نقش بر‌آب شد.

می‌دانستید من عاشق بازارم؟ یک خاطره خیلی خیلی دور یک جایی ته ذهنم دارم. یکی از آشنایان دور ما یه مغازه داشت که با تعریف اواخر ده شصت می‌شد بقالی. یادم است یک بار برای خرید، بابا می‌خواست همراهش برود بازار بزرگ تهران. نمی‌دانم چرا من‌هم همراهشان رفتم. شاید پنج سالم بود. شاید هم یک‌ذره بزرگتر. یادم نیست. بعد از همان وقت یک تصویر عجیب و اثیری ماند از این بازارهای شلوغ در ذهن من. بازار مسگرهای اصفهان، بازار وکیل شیراز،‌بازار نقره فروش‌های استانبول، بازار بومی‌های هاوایی، بازار سرخ‌پوستان مندسینو،...می‌دانم زیاد نیستند تعداد جاهایی که رفتم و بازارهایشان را دیدم. اینجا سخت است آن مدل بازار را پیدا کردن. بازار تهران را هیچ جا نمی‌شود پیدا کرد. هروقت باید منیریه می‌رفتم برای خرید اسباب و لوازم کوهنوردی، یک جوری می‌رفتم که بقیه روز را بتوانم بروم بازار برای خودم بچرخم. الان هم -اگر بروم- فکر کنم بخواهم مستقیم از فرودگاه بروم بازار.

من یک رویای خنده‌دار دارم که روزی در الازهر درس بدهم. برای زمان و موضوعیش هنوز رویابافی نکرده‌ام. اما همیشه دلم می‌خواست می‌دیدمش. الان بیشتر از دیدن دلم می‌خواهد. شاید یک زمانی زد به سرم رفتم آنجا فقه تسنن خواندم. هرچه بیشتر فکر می‌کنم یادم میاید چقدر برنامه داشتم که نقش برآب شد. شاید تابستان بشود. آنوقت دیدن مردم که زیر هرم آفتاب به دنبال سرپناه می‌گردند باید دیدنی باشد. از روی قساوت این را نمی‌گویم. این یک سوژه مشاهده است که ببینی مردم برای فرار از گرما چه می‌کنند. چطور سایه می‌یابند. این طبیعی‌تر از این است که الان بروم ببینم چطور کریسمس بازار قاهره را رنگ کرده. مثلا دارم خودم را دلداری می‌دهم. مراکش هم شنیدم بازارهای خوبی دارد. چقدر جا هست که من باید ببینم.

10:19 PM Permalink

December 3, 2008

I Had an Abortion*

این نوشته بهانه نوشتن این پست است. هرچند نه پاسخی به نویسنده است نه قرار است باشد. یک تجربه متفاوت است با نگرشی متفاوت. نه بهتر و نه بدتر، فقط متفاوت. روزی که اولین تجربه اتفاق افتاد با خودم فکر کرده بودم باید بنویسمش. نمی‌دانم چرا تا به امروز طول کشید.

*****

توضیح لازم و ضروری: بدیهی است که معتقدم احساسات آدم‌ها باهم فرق دارد ایضا دلبستگی‌ها، دلخوشی‌ها، روش‌های زندگی، اعتقادات و باورها. این نوشته فقط دیدگاه من است و تجربه من. نه تعمیمی به بقیه زنان و مردان دارد و نه دنبال این است که چیزی را ثابت کند یا خوبی یا بدی چیزی را نشان دهد. یک اتفاق بود که لابد باید نوشته می‌شد. برای من یک اتفاق ساده بود که از قضا دوبار تجربه‌اش را داشتم.


لیلا در چت مرا پیدا کرد که دنبال یک آدمی می‌گردم که برای برنامه‌مان در مورد سقط جنین صحبت کند. گفتم صبر کن یکی را پیدا کنم. گفت منظورم خودتی. من هم گفتم که می‌خواهی کلی حرف بزنم یا از تجربه شخصی‌ام بگویم. تقریبا صدای جیغش از لندن به اینجا رسید. گفت مگر تجربه شخصی داری. گفتم آره. و بعد پرسید که می‌توانی در موردش حرف بزنی. گفتم چرا که نه. قرار و مدارمان را گذاشتیم و فردا صحبش از استدیوی برنامه شان زنگ زد و گوشی را سپرد دست آقای مجری. مجری برنامه از چند و چون آنچه که نامش را «اتفاق» می‌نامید پرسید. من هم با تاکید جزییات «سقط» را تعریف کردم. البته که باید می‌پرسید نظر پدر بیولوژیکی «بچه» چه بود و من هم توضیح دادم که تصمیم خودم بود اما او هم با سقط«جنین» موافق بود. بعد مجری برنامه از افسردگی بعد از «اتفاق» پرسید. گفتم چیزی تجربه نکردم و بعد هم که شروع کردم راجع به اینکه چرا برخی زنان بعد از سقط جنین احساس گناه دارند و برخی ندارند حرف زدند که البته حرفم قطع شد چرا که ایشان معتقد بودند زنان «معمولا» از این عمل ناراحت می‌شوند. بعد هم وقت من تمام شد. لینک برنامه را هم بعدش پیدا نکردم. در کل هیچ‌کدام از حرف‌هایی را که می‌‌خواستم بگویم نشد که بگویم.

***

پریودم عقب افتاده بود. یکی از این تست‌های خانگی خریدم که نتیجه را مثبت نشان داد. معمولا وقتی این تست‌ها نتیجه را مثبت نشان می‌دهند، درست است. می‌گویند اگر منفی بود بهتر است دکتر هم آزمایش کند. در هر حال. رفتم دکتر و بعد از اینکه کلی توبیخ شدم که لابد قرص هایم را سر ساعت نخوردم وگرنه امکان حاملگی با این قرصها کمتر از یک صدم درصد است نتیجه را داد دستم و گفت که بیمه سقط را قبول نمی‌کند. خودم باید پولش را بدهم. خوبی‌اش این بود که هنوز هشت هفته نشده بود و با قرص حل می‌شد. یکی از این مراکز زنان را پیدا کردم. حقوقم را پرسیدند و بر طبق آن تعیین کردند که چقدر باید بدهم. نوبت گرفتم و فردایش رفتم. دوتا قرص بود. یکی را همان روز- پنچ شنبه- در کلینیکشان ( بعد از هزار و یک مدل آزمایش مختلف)‌خوردم یکی دیگر را هم قرار شد شنبه بخورم. بعد هم برگشتم رفتم سرکارم. شنبه اول صبح قرص را خوردم و بعد رفتم خوابیدم. دردش یک چیزی در مایه‌های درد پریود بود. ضرب‌در سه شاید. ولی همان مدل درد بود. یک خونریزی شدید داشت و بعد تمام شد.یعنی درد تمام شد. یادم نیست خونریزی طول کشید یا نه. فکر می‌کنم اندازه یک پریود معمولی سه روزه طول کشید.

واقعا تمام جریان همین بود. شاید مسخره به نظر بیاید، اما برای منی که در شرایطی نبود و نیست که بچه دار شود و چرا الکی حرف را عوض کنم، اصلا فایده‌ای در وجود بچه نمی‌بیند و نمی‌خواهد بچه دار شود، اصلا این تصمیم سختی نبود. یعنی راستش اصلا تصمیم نبود. معلوم بود که چه باید بکنم. من نه چیزی در وجودم حس کردم. نه موجودی تکان خورد. نه حس خاصی به من دست داد. نه یک‌دفعه دنیا برایم زیبا شد. نه پروانه‌ها دور کله‌ام پرواز کردند و نه هیچ اتفاق خاص دیگری. اگر هم تست را یک ماه دیرتر می‌دادم و نمی‌‌دانستم حامله‌ام بازهم اتفاقی نمی‌افتاد. وقتی هم که خونریزی تمام شد گرفتم خوابیدم. حالا من قصی القلبم یا چه را نمی‌دانم. هر ماه این‌همه خون و تخمک از بدن من خارج می‌شود که من هیچ احساسی نسبت بهشان ندارم. همه‌شان هم پتانسیل «جنین» شدن دارند. چرا باید این یکی فرق می‌کرد. نمی‌دانم. شاید نگاه من به جریان درست نباشد. اما همین بود که بود. الان هم اگر اتفاق بیافتد باز هم همان پروسه طی خواهد شد. منتهی اینبار دیگر درآمد ندارم. پول کمتر خواهم داد.

یک سری حرف هم در مخالفت با سقط جنین هست که همیشه تکرار می‌شود. (‌روح و نطفه و چهارماه گی و سقط جنین همان اعدام است و دین چه می‌گوید و الخ) بحث من الان این جریان نیست. آن را هر کسی می‌داند و اعتقاداتش و باورهایش (‌که البته می‌شود دنبالش را گرفت که چرا و چطور بوجود آمده و تاریخش چه بوده و کارکردهای این احساس گناه چیست و نقش مردان و یا کلا قدرت این وسط در تاریخ چه بوده) .یک جایی است که باید دید جامعه می‌خواهد ما چطور فکر کنیم یا خودمان چه می‌خواهیم و خوب البته اینها چقدر به هم تنیده‌اند و اصلا جدایی پذیرند یا نه. بستری است که زن در آن با باروری تعریف می‌شود. با مادر بودن. ( همین چند وقت قبل بود که در یک بلاگ خواندم زنی نوشته بود می‌دانم نهایت زن شدنم مادر شدن است ) سبیل طلا چند وقت قبل به درستی به تیتر هایکویی که من در آن زنانگی را به باروری ربط داده بودم ایراد گرفته بود. سقط جنین چیزی از من کم نکرد. حتی احساسی را در من برنیانگیخت. من تجربه نکردم حسی را که می‌گویند زنان باید از لحظه بسته شدن نطفه پیدا کنند. اگر پریودم منظم نبود و من متوجه عقب افتادنش نمی‌شدم شاید اصلا تا یک ماه دیگر هم چیزی نمی‌فهمیدم. حالا شاید یک‌نفر بخواهد مثل آن مجری محترم جمع ببندد بدون اینکه به بستری که ان احساس گناه از آن نشات می‌گیرد فکر کند. این همان بستری است که نهایت زن را مادر شدنش می‌داند و زنانگی را با باروری تعریف می‌کند. ( که آنقدر در ناخودآگاه ما جاافتاده که مثلا در زبان شعر من خودبه خود باهم یکجا می‌آیند) .همیشه هم اینطور نیست. همه مثل هم فکر نمی‌کنند و حس نمی‌کنند و اعتقاد ندارند. من حرفم این است که همه تجربه‌ها یکسان نیستند. هستند زنانی که با اختیار خودشان سقط می‌کنند و ناراحتی هم گریبانشان را نمی‌گیرد چون اعتقاد دارند تصمیم درست گرفته‌اند.


* عنوان فیلمی با همین موضوع

10:25 PM Permalink

December 1, 2008

روز جهانی ایدزه. تو این هفته مرکز ما هم چندتا برنامه داره. من تو محوطه باز جلوی کتابخونه وایستاده بودم و بروشورهای برنامه ها رو می‌دادم به ملت همراه با کاندوم مجانی. به هرکی از جلوم رد می‌شد یه دونه کاغذ می‌دادم و ازشون می‌پرسیدم اگه کاندوم هم می‌خواستند، هرچندتا که می‌خواستند می‌دادم بهشون.

یه مرد معلول روی ویلچر از کنارم رد می‌شد. مثل بقیه بهش گفتم که فردا می‌خوای بیایی تست اچ آی وی بگیری و کاغذ رو به سمتش دراز کردم. دستش رو از رو دکمه چرخش برداشت و شروع به فریاد زدن کرد: « توی احمق فکر می‌کنی کسی حاضره با من بخوابه که من ازش اچ آی وی بگیرم؟ تو چی فکر کردی بی‌شعور! می‌خوای منو دست بندازی با این‌کارت و برگردی با رفیقات به من بخندی؟»

خشکم زده بود. فریادش بلندتر و جدی‌تر از اونی بود که فکر کنم داره شوخی می‌کنه. فقط جواب دادم من هیچ منظوری نداشتم. به همه دانشجوها دارم این کاغذ رو می‌دم. تو هم یکی از اونها بودی. بعد هم برگشتم پشت میزی که گذاشته بودیم جلوی کتابخونه. اون هم در حالیکه زیر لب فحش می‌داد رفت به یه سمت دیگه.

کاملا مطمئنم که رفتار و لبخند من به اون هیچ فرقی با بقیه نداشت. یعنی اصلا به اینکه دارم به کسی که روی چرخ نشسته بروشور می‌دم و لبخند می‌زدم فکر نکرده بودم.سوتفاهم محضی بود که به تن‌لرزه من و خودش منجر شد.

پی‌نوشت: ایمیل وارده:

فکر نکن عکس العمل اون مرد سوتفاهم یا به خاطر لبخند تو بوده، به این خاطر بوده که مجبور شده یادش بیاد که کسی حاضر نیست باهاش بخوابه
اینو مطمئنم چون منم مثه اون آدمم، با 35کیلو اضافه وزن می دونم خیلی سخته کسی رو پیدا کنم که عاشقم باشه همینجوری که هستم، نه این که خودمو تغییر بدم، این روزا که تو دانشگاه راه میرم دونفر که همدیگرو بغل کردن غمگینم میکنه، چه برسه به کاندوم! دردهای بعضی آدما خیلی فرق داره

‌پی‌نوشت دو: ایمیل وارده:
قضیه فقط این نیست که کلا دردهای آدما باهم فرق داره، مشکل اینه اغراق جامعه روی معیارهای سلامتی، زیبایی و موفقیت یه قشر کمی از جامعه رو که اختلاف زیادی با این معیارها دارن بدبخت میکنه، چه از نظر اجتماعی چه از نظر درونی
یه فرد معلول یا چاق یا هر جور شرایط خاص دیگه نمیتونه سلیقه اجتماع رو معیار درونی خودش نکنه
بهت قول میدم اگه اون مرد شرایط سکس با یه آدم معلول دیگه رو داشت بازم ناراضی بود، چون یاد گرفته سکس ایده آل با یه دختر لوند سالمه.
در نتیجه ما آدم های خاص یه تضاد همیشگی داریم، از آدمای دیگه بدمون میاد چون اونا این قانون رو ساختن، ولی ضمنا از خودمو هم بدمون میاد چون به هرحال این قوانین تبعیض آمیزشون واسمون به هر حال مورد قبول و درونی شده

2:35 PM Permalink