
واسه دوستم
یه بخشی هم برمیگرده به اینکه ما مثلا دوتا آدم بزرگیم قاطی دنیای ادم بزرگها با همه نفهمیهای اونها تو دنیای خاکستریشون. مجبوریم اونجوری که اون ها میخوان لباس بپوشیم، حرف بزنیم ، غذا بخوریم، بخندیم، گریه کنیم و هزارتا کد مسخره دیگه رو دنبال کنیم، چرا که باید زنده بمونیم و نون بخوریم. بعد بهم که میرسیم تازه یادمون میاد چقدر بچهایم. چقدر میخوایم بچه بمونیم و یه دفعه همه مسئولیتها رو رها کنیم و فقط مثل یه بچه گربه جمع بشیم و فقط نوازش بخواهیم. هرچی باشه ما وسط همه این کارها و کدها همدیگه رو پیدا کردیم و این مثل یه نقطه سبز بود تو یه صفحه خاکستری. به هم که میرسیم پر میشیم از خودخواهی و فقط میخواد یادمون بره همه چی رو غیر از خودمون. تو منو یادت میره و من تو رو. فقط از خودمون میخواهیم حرف بزنیم و هیچی هم غیر از خودمون نمیخواهیم بشنویم. بعد خوب ما هم که آدمهای زمینی - و البته با ظرفیت خیلی خیلی کم، هرچند ادعاهامون اینطور نمیگه- بعد میشه که یه دفعه قاطی میشه همه چی و من میگم اصلا نباش و تو میگی که میری بمیری.
حالا نه تو میمیمری نه من میرم، اما خوب این واسه خورد کردن اعصاب جفتمون بسه. چیکار کنیم حالا بعد از این خودروانکاوی امشب من؟
English Weblog
archives
by dateMarch 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category