
« پولس قرن بیست و یکمی
صفحه اصلی
ترک سیگار با مولانا »
شبانه- جمعه
میان کارتونهای پر و خالی نشستهام و به این فکر میکنم دونفر آدم چرا باید اینقدر وسیله که نه، خرت و پرت داشته باشند که هرچه هم دور میریزند تمام نمیشود. خندهدار است یا گریهدار را نمیدانم. غیر از کتابها هم هیچ چیز بدرد بخوری نیست میانشان. البته پردههای نخی هم که امضای منند و خانه من. کاریشان نمیشود کرد.
این کلاسهای نکبتی تابستان هم تمام شد. تجربه که چه عرض کنم، دیوانگی محضی بود برای خودش. الان من هستم و یک هفته باقیمانده از تابستان و یک اسبابکشی. از وقتی - یعنی از همان دوماه قبل- که رفتنمان از این شهر قطعی شد و خانهدانشجوییمان را بهمان دادند ما تقریبا آنجای همه را پاره کردیم بسه که هی نشستیم و گفتیم داریم از سکرمنتو میرویم و شما چه میدانید این یعنیچه. رفتن از شهری که چهارسال هرچه من زور زدم، یک ذره هم تعلق و علاقهآی بهش پیدا نکردم. درسم هم دارد تمام میشود در این شهر، اما دریغ از یک جو علاقه. دلیل اصلی رفتنمان هم نه خانه ارزانةر است نه دانشگاه و نه هیچ چیز دیگر غیر از اینکه اسم این شهر خراب شده از آدرسمان برود بیرون. گیرم که دیویس فقط نیمساعت با اینجا فاصله داشته باشد و هزار باز از اینجا کوچکتر باشد و خانهمان بشود نصف این آپارتمان فسقلی که الان داریم. فقط برویم از اینجا.
بیربط مینویسم. عقلم سرجایش نیست.
به تحول سلایق موسیقایی برادرم فکر میکردم امروز. از تکنو و آلکس و اینها شروع شد، به رپ و فیفتی سنت و ایکان رسید و بعد تبدیل شد به موسیقی آرام راک و بعد هم پاپ ایرانی و بعد هم مهستی و جلال همتی و امشب هم به سلامتی ساسیمانکن میخواند برایم. تکامل که میگویند آیا این است و آيا قرار است به ساسی مانکن ختم شود؟ تازه اسم رپی هم برای من انتخاب کردیم که شرم و حیا اجازه نمیدهد من اینجا بگویم.
دلم می خواهد عکاسی یاد بگیرم و بفهمم که عکاسی چیزی جز فشار دادن یک دکمه است. یعنی این را الان میفهمم، اما نمیدانم چطور باید شعورم را به منصه ظهور برسانم.
حالم خراب است. غمیگنم. از سوتفاهم،مخصوصا راه دوریاش متنفرم. چرا آدمها در مورد رابطههایشان با هم حرف نمیزنند و میگذارند وقتی دلشان گرفت میگویند؟ اینجا با خودم بودم.
عقلم امشب سرجایش نیست. گفتم که
یک همکلاسی سابق را دیدم. کلاس سوم ابتدایی. دبستان هدایت. خیابان نهضت. یک پسر سه سال و نیمه دارد و تابستانها را در اروپا و امریکا میگردد و خریدهای ماهانهاش را از دوبی میکند و زندگیاش از زمین تا آخرین کهکشان کشف نشده این عالم با من متفاوت است . گفت مرا یادش بوده. همیشه. فکر میکرده که آن دختر قد بلند- البته برای کلاس سوم ابتدایی- که چشمهای بزرگ داشت کجاست. من که اینجا بودم. شاید هم نه. آنها آنجا بودند و من اینجا. بعد از یک ساعت من شروع کردم با پسرش تیله بازی کردن و دیگر نمیدانم چه شد.
اینها هیچ ربطی به هم ندارد.
از کنارشان رد میشدم. یکنفرشان گفت که شما خانمها بروید که ما آقایان یک مقدار حرفهای خودمان را بزنیم. گفتم در مورد کدامیک از اعضا و جوارح زن قرار است حرف بزنید؟ بگویید کمک کنم اگر کلمه کم دارید. ساکت شد و بعد هم گفت که لاتی بابا. نمیدانم لات من بودم که در مورد اعضا و جوارح ام میةوانستم حرف بزنم یا آنها که میخواستند جوک بگوید و زیرزیرکی بخندند.
عشق میکنم با این که سنم روز به روز زیادتر میشود و نمیفهمم انسانهایی که مسئله سن دارند. زن هرچه سنش بالاتر برود خواستنیتر است. خودم را بیشتر میخواهم.
دیوانهام این روزها. دیوانه دیوانه دیوانه.
گفتم نفس لاسیدن ایرادی ندارد. فقط باید بفهمی که طرف خودش میخواهد و به خاطر احترام نیست که خفهات نمیکند و نمیرود. با کسی بلاس که مستیات را بفهمد و فردا به رویت نیاورد حرفهایت را. گفت چقدر خوب است که میفهمی. گفتم چه انتظاری داری دیوانه. من یک زن بیست و هفت سالهام. البته که معنای لاسیدن را میفهمم و درکش میکنم.
بنویس دیوانه. بنویس. درد تو فقط نوشتن درمانش است و بس. بنویس.
مینویسم مرشد. هر شب مینویسم. هرشب فقط به خاطر تو.
English Weblog
archives
by dateMarch 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
این نوشتهی پریشانات را دوست میدارم همینگونه بدون هیچ توضیحای.
SoloGen
August 24, 2008 1:30 PM
تازه به سی و سه و چهار برسی می بینی خواستنی تر تر هم شده ای . . این را یک دختر یا زن سیو سه سال و نیمه به تو می گوید .
سایه
August 24, 2008 1:35 PM
salaam! aaah, moving is hard! The physical exhaustion of packing is one thing, but the emotional side of it is awful! for me it's like going through my memories and archiving them...
Parisa B
August 26, 2008 7:23 AM
باور می کنی از بی ربط نویسیت هم لذت بردم، یه جورایی یه وجوهی از خودمو درون تو پیدا می کنم یا حتی آینده ای که در پیش رو دارم البته هیچ وقت چهار سال در یک شهر کذایی زندگی نخواهم کرد.
پری
August 28, 2008 4:31 PM