« قهر هم اگر باشم،‌ حرف می‌زنم صفحه اصلی روزمره- سه‌شنبه »

روزمره- دوشنبه

زندگیم روی دور تند افتاده باز. همه چیز پشت هم قطار است. قطاری که من گویا هرگز قرار نیست به آن برسم. ترمز را می خواهم بکشم جایی. بس است دیگر. فکر می‌کنم باید بتوانم افسار خودم را به دست بگیرم. این را جدی می‌گویم. من سال‌هاست در هولم. در هول نرسیدن. به هرچه که می رسم باز بیشتر و بیشتر به دورتر ها نگاه می‌کنم. تقریبا هیچ هدف کوتاه مدتی ندارم. این از خصوصیات بچگی پر از تنش است شاید. امیدی که آن روزها مجبور بودم به سال‌های دور دور داشته باشم. این هیچ وقت از بین نرفت. بدتر شد. حالا دیگر فکر می کنم که پنج سال است که از ایران خارج شده‌ام و هنوز من یکجا نیایستادم و بگویم که خوب این‌کارها را هم کردم. این‌ها هم موفقیت‌های من بود در این چند سال. همیشه فکر کردم حالا که می شود به فلان مرحله رسید،‌ چرا که نه.

این هدف کوتاه مدت نداشتن بیشتز از هرچیزی باعث شد که لذت نبرم از لحظه. ندانم کجا هستم. ندانم چه می کنم. همیشه به چند فرسنگ آن طرف‌تر نگاه کردم و ندیدم که جلوی پایم چه خبر است. از اولین واحد کالج فکر می‌کردم به دوره تحصیلات تکمیلی. یک بار نشد فکر کنم که باید از همینی که الان دارم می‌خوانم هم لذت ببرم یا نه. باید بفهمم چه می‌خوانم یا نه. آن از دیوانه وار واحد برداشتن‌های شبانه و نوع درس خواندنی که در این سه سال دانشگاه تبدیل به بدترین عادت من شد. حالا من هستم و دو ترم دیگر و تقاضا برای دانشگاه‌های مختلف برای دوره بعدی.

اگر همین وضع برود جلو، می‌دانم جایی قبول خواهم شد و می‌دانم که آن‌جا را هم دوست نخواهم داشت و مثل همین پنج سال باز باید چشمانم را ببندم که بگذرد و یک نفس بروم زیر آب به امید اینکه سرم را که از آب بردارم نفس راحتی خواهم کشید.

می‌خواهم یکبار اینطور ریسک کنم. می‌خواهم یک نفسی به خودم بدهم. واقعا یکسال اینطرف و آن طرف چه فرقی می‌کند؟ می‌خواهم بگذارم این دوره تمام شود. مسافرت بروم. یک سر بروم ایران. بگردم در خاورمیانه. عربی بخوانم و عبری و فرانسه. یکسال فقط برای خودم زندگی کنم. بعد شاید این ترمز یک شروع بهتر بدهد به زندگی آشفته و سریع من.

نمی‌خواهم دیگر یک نفس شیرجه بزنم. می‌خواهم وقتی به سی‌سالگی برسم که بدانم فقط یک‌سال توانستم ترمز زندگی را بکشم. از اینکه بگویم از بریدن می‌ةرسم هراسی ندارم. نمی‌خواهم ببرم. یعنی می‌دانم که می‌توانم بازهم به همین وضع و منوال ادامه دهم،‌ اما نمی‌خواهم. دلم می‌خواهد اینجا باز بنویسم. آنقدر فکرم مشغول است که حتی فکر اینکه چه باید بنویسم را هم نمی‌توانم بکنم.

شاید باید این یک‌سال را زودتر به ‌خودم مرخصی می‌دادم. شاید اگر یک‌سال قبل به این نتیجه رسیده بودم،‌الان در این دانشگاه نبودم و این وضعیت آشفته را نداشتم. اما دیگر کار از شاید‌ها گذشته. هنوز هم معتقدم که در لحظه درست تصمیم گرفته‌آم. اما این تصمیم را هم دارم که یکسال به ‌خودم مرخصی بدهم که اصلا ببینم کجا هستم و چه می‌خواهم. ببینم اصلا قرار است دانشگاه آن چیزی را که می‌خواهم به من می‌دهد یا نه.

باید بگردم ببینم فقط چند بار اینجا نوشتم که «از زندگی عقبم» . این تمام فکر من بود در این پنج سال. آخرش هم نفهمیدم از کدام زندگی عقبم.

یادم نیست این را اینجا نوشتم یا نه. آن زمان‌ها که کوه رو بودیم و من ادعای کوهنوردی‌ام بود و با آدم بزرگ‌ها کوه‌نوردی می‌کردم، کم نبود زمان‌هایی که کوله ام را یکی می‌گرفت و کیسه خوابم را کس دیگری و باز هم من نمی توانستم قدم از قدم بردارم. عمویم که سرگروه بود برای نفس گیری یک حرف خوبی می‌زد. می‌گفت وقتی می‌ایستی که نفس بگیری،‌ به قله نگاه نکن که چقدر راه مانده. به پایین نگاه کن که چقدر راه را بالا آمدی و چند تکه ابر را پشت سر گذاشتی. می‌خواهم یک مدت به قله نگاه نکنم،‌ اما قدم‌هایم را محکمتر و پر نفس تر بردارم.

July 21, 2008 8:59 PM

Comments

عزيز دلم، برای اون قسمت فرانسه اش روی من حساب کن :) بوس و بغل يه عالمه...

لوا:
گلکم. تو شماره منو داری؟ بهم یه زنگ بزن. هم یه گپی بزنیم هم ببینیم تو میتونی یه کاری بکنی برای این جریان یا نه. این ته جان قوربان.

يه چيزي كه شايد كمك كنه اينه كه سعي كني مچ خودت رو بگيري ببيني چقدر خودت رو با ديگران مقايسه ميكني و از اون مهمتر چقدر خودت رو از چشم ديگران ميسنجي. يه جايي خوندم كه براي اكثر آدمها تعريف "موفقيت" فاصله ماست از جايي كه قرار داريم تا جايي كه فكر ميكنيم جامعه ميگه بايد قرار داشته باشيم. يعني تعريف كاملا بيرونيه و چشم به هم ميزنيم ميبنيم سي ساله داريم به قول تو زير آبي ميريم كه فقط ثابت كنيم ميتونيم بريم.

يك سال استراحت خوبه اما از اون مهمتر سعي كن ريز ريز همين الان هم به خودت استراحت بدي...استراحت به مفهوم اينكه سعي كني در حال زندگي كني نه در آينده...حتي اگر آينده اسمش استراحت باشه.

لوا:
سلام انار جان.
قبول دارم حرفت رو. واقعا معیار موفقیت من شاید اصلا توانایی خودم نبوده تا به حال مقایسه ام با اطرافیانم بوده. شاید مثلا مقایسه سنی ام بوده با دوستانم که الان تحصیلات تکمیلی اشون رو هم تمام کردند یا در شرف تمام کردند و من این وسط مهاجرت رو داشتم و دوباره از نو شروع کردن رو. این رو کاملا قبول دارم که باید بشینم و با خودم اول کنار بیام که من واقعا چی میخوام و چقدر میتونم اصلا و بعد هم دارم خودم رو با کی مقایسه می‌کنم. این رو قبول دارم.
در مورد بخش دوم هم برام سخته. زیاد. متاسفانه از الان هم دارم فکر میکنم که خوب این دو ترم رو به کوب بخونم بعد برم استراحت و جهانگردی. باید یه فکری برای این بخشش بکنم حتما.

ببين اين خيليش هم متاسفانه فرهنگيه. يعني تو اگه الان بر طبق زمان بندي خيلي هم عالي بودي باز داشتي خودت رو با يكي مقايسه ميكردي براي اينكه اصولا ماها تو ايران اينجوري بار مياييم. يخورده اگر به دور و اطرافت و مكالمات دقت كني ميبني كه چقدر تاكيد بر مقايسه است. ميخوام بگم ايراد شخص تو نيست اما خوب فشار روي شخص توئه.

بعد ببين سخت كار كردن با شاد بودن منافاتي نداره. اينو از تجربه شخصي خودم ميگم. من دو سال اخير خيلي سخت كار كردم و در عين حال شادتر از بقيه زندگيم بودم. براي اينكه شروع كردم "سعي كنم" خودم رو از چشم ديگران نبينم. اينجوري بهش فكر كن كه تو يه انرژي محدودي داري. همه يعني اينجوريند. تو اين انرژي رو اگر صرف اين كني كه مديريت زمانت رو بهتر كني كمتر انرژي داري كه به خودت غر بزني. و انرژي رو اگه صرف مقايسه خودت با ديگران بكني كمتر برات انرژي ميمونه كه باهاش درس بخوني.

مشكل اصلي اينكه آدم خودش رو با بقيه مقايسه كنه و موفقيت رو از چشم ديگران ببينه اينه كه احساس كنترل بر زندگي و مسيرش رو از دست ميده. شادي انقدر از اينجا به دست نمياد كه آدم به همه چيزهايي كه دوست داره برسه تا اونجايي كه آدم احساس كنه در مسير رسيدن بهشونه و در طي اين مسير كنترل دستشه.

و يه چيز مهم ديگه كه من ياد گرفته ام اينه كه به جاي اينكه به خودت قرار بذاري كه از اين بعد ميخواهي چه كارهايي نكني با خودت قرار بگذار كه ميخواهي چه كارهايي رو بكني. مثلا به جاي اينكه قرار بگذاري وقتت رو نميخواهي صرف وبلاگ نويسي كني با خودت قرار بگذار كه ميخواهي ورزش كني. به دليل اينكه هيچ عادتي رو نميشه ترك كرد مگر اينكه جايگزين داشته باشه.

مواظب خودت هم باش. سعي كن بيشتر به خودت لبخند بزني. جدي ميگم. اين يك كلكيه كه من ياد گرفته ام و حالم رو بهتر ميكنه:)

لوا:
باید چندباره بخونم و بهش فکر کنم.
اون بخش فشار جامعه رو که قبول دارم دربست. یعنی یکجایی آدم حتی میترسه بگه که بابا من تازه دارم لیسانس میگیرم. یعنی واقعا میترسم اینو بگم. درصورتی که اولا به بقیه چه و بعد هم حالا اتفاقی هم نیافتاده. ولی این گفتنش اینجا راحته.
در مورد تغییر عادتها هم باید بشینم ببینم با زندگی من چه مدل هایی اش جور در میاد. مثلا اینکه کامپیوتر رو همراه خودم به دانشگاه نبرم و کتاب بخونم به جاش میتونه شروع خوبی باشه.
باید فکر کنم.

مرسی از کامنت خوبت هم در ضمن. بهترم الان فکر کنم.

من استراحت اینجور دوست ندارم! دوست دارم 5 روز کار کنم و دو روز آخر هفته کتاب بخونم! موسیقی گوش کنم و خوش باشم! یا 4 ماه کار کنم و یه هفته خوش باشم

تمام مدت من هم همین کارهارو کردم و همین فکرهارو داشتم به علاوه ی این که رفتن نجاتم خواهد داد حالا نوشته های تویی که اونجایی برای من این جا همزتد پنداری عجیبی دارد دختر! منهای این که نمی توانم به راحتی تو تصمیم بگیرم!
اینجا را مدت هاست می خوانم و بی نشان رد می شوم اما این نوشته انگار نوشته ی من بود دختر!
امیدوارم ارامشی را که دوست داری به دست آوری دوست!

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)