
۱. واقعا چند سال وقت لازمه که آدم یاد بگیره درسهاشو واسه شب آخر نذاره؟ دو سال؟ پنج سال؟ نه سال؟ واقعا چقدر؟
۲. جواب ایمیل و تلفن رو دادن هم فرهنگ بدی نیستها. کلا عرض کردم.
۳. واقعا سر پست قبلی فهمیدم که تو این دنیا سه نفر نگران من ممکنه بشن (راحیل خانم البته احتمالا نگران من نشده بود. کنجکاویشون گل کرده بود) همین دو نفری که نظر گذاشته بودن و یک عزیز دیگه ای که رسما شبانه روز نگران منه (چاکریم بد فرم) در حالی که در فوران اینهمه عشق در حال ذوب شدنم عرض کنم که خبرهای دیروز بیشتر شوک بودن تا اینکه فعلا بتونم بگم شر بود یا خیر. خیلی هم به خودم ربط نداشت. یعنی اگه مربوط به خودم بود تاحالا صدبار اینجا نوشته بودم. واقعا از این همه حمایت تشکر میکنم.
۴. فکر کنم از همین امشب تا آخر امتحانها غیر از همین اراجیف چیزی نداشته باشم بنوسم. این یعنی تا بیست و سوم می. لینک وبلاگ رو اصلا بردارید سنگین تره.
English Weblog
archives
by dateMarch 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
یک عمر
Ehsan
April 25, 2008 12:29 AM
البته مستحضر هستید که من چون نمیخواستم فضولی کنم دیروز در این خصوص سوالی نکردم، البته باید اعتراف کنم که کار مشکلی بود اما من موفق شدم.
ساعت شنی
April 25, 2008 2:05 AM
1. واسه من که هیچ وقت
3. باور کن لحنت یه مدلی بود که آدم اصلاً احساس نمیکرد اتفاقی واسه خودت افتاده باشه!تازه اصلاً بد بودن ازش برنمی خواست فقط عجیب و غیرقابل انتظار بودن بود! باور کن دیگه!!! :دی
RahiL
April 25, 2008 3:56 AM
۱- آخ آخ گفتی. لامصب فرق نمیکنه سه روز وقت داری یا یه ماه. حتما کارا میمونه همش واسه روزهای آخر. این هفته باید سه تا مقاله میخوندم و مینوشتم راجع بهشون. اول فکر میکردم مهلتش تا سهشنبهاست. هول هول نشستم بخون و بنویس و دو تا رو که نوشتم یادم افتاد نه چهارشنبه است. واقعا نمیدونم چه قدرت ماورای زمینی باعث شد که با اینکه وقت داشتم بی خیال اون یکی شدم و موند واسه همون چهارشنبه!
roya
April 25, 2008 6:56 AM