« چَکِه‌سِما: ضربان قلب زمین در سینه من صفحه اصلی سخنان آشنا »

یکشنبه‌های با برگ و رنگ را یادم نرفته بود. یک عکس از یک کاسه چاغاله بادام تازه و آبدار گرفته بودم. دوربینم را اما جایی جا گذاشته ام. به محض اینکه دوربینم به دستم برسد عکس را می‌گذارم اینجا.

یک سررسید سال هشتادو هفت کادو گرفتم. زنان و کار با عکس‌‌های رنگی مریم زندی. عکس‌ّ‌هایی از زنان شالیکار رشت و پنبه چینان گناباد و نخ ریسان بختیاری و زعفران چینان خراسان. دلم با دیدن عکس‌ّ ها می‌رود. اگر دستتان رسید بگیریدش و لذت عکس‌ها را مزه مزه کنید.

خوب است که می‌شود آدم‌ها را شناخت. خیلی زود. این خیلی خوب است.

فارسی زبان شعر است و احساس. باید به فارسی عاشق شد. یک استاد خارجکی این را سر کلاسی گفت و من غرق عشق شدم.

March 24, 2008 1:44 PM

Comments

Man ax ra barayat e-mail mikonam emshab.

خوش به حالتون که چاقاله بادوم دارید. ما این جا یک بار چیزی شبیه ِ گوجه سبز از درخت کندیم و خوردیم. بعد این ها به ما گفتند که حتماً ما دیوانه ایم! باید صبر کنیم تا برسد میوه اش بعد بخوریم!!...منتظرِ عکسِ چاقاله بادوم هستیم. ِ

chaghaleh badoom az koja gir avordi??? baba nagin california, bigin sar e pol e tajrish!

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)