« یکشنبه‌ها با برگ و رنگ صفحه اصلی فقط برای اینکه یادم بماند بخش دیگری از نوجوانی ام هم رفت. »

بهار

۱. از غیر از بهار و نوروز حرف زدن خیانت است این هفته

۲. می‌خواهم بهاریه‌آم را اینجا حرف بزنم. دست به نوشتن نمی‌رود. دلم حرف و صدا می‌خواهد.

۳. چقدر خوب است که سبزه سبز می‌کنیم و خانه تکانی. سبزه‌ّ‌هایم تازه نوک زده‌اند. امسال دیر سبزشان کردم. عیبی ندارد. بیشتر کنارم می‌مانند.

۴. چیزی هست در بهار. در نوروز. هیچ وقت سال من اینقدر خوشحال نیستم. اینقدر عاشق. اینقدر خندان. چیزی هست در فرودین که با خون رگ‌های من قاطی می‌شود و نتیجه‌آش اینهمه مستی است.

۵. عطری هست در هوا. در همه جا. بوی شکوفه درختان نیست. بوی نوروز خون من است. از منافذ پوستم می‌زند بیرون. عطر خونم همه شهر را معطر کرده. باورتان می‌شود؟

۶. امروز هفت سینم را می‌چینم. دیروز گردگیری کردم و رومیزهای ترمه را از توی گنجه بیرون آوردم. ترمه‌ها هم برای این یک هفته سال پنجاه و یک هفته باید انتظار بکشند. مثل خود من.

۷. من عاشق عیدم. هزار بار هم بگویم کم است.

March 17, 2008 10:19 AM

Comments

salam
man asheghe eido farvardinam hayejano taravatesh ro bish az haddoost daram ama eidaye inja ro doost nadaram, eid tooye Iran hameye khoobiaro dare inja faghat baraye adam deltangi miare harcheghadr ham say koni hamechizo hamoonjoori ke bayad bashe dorost koni bazam benazare adam gheire vaghe'ee miad mesle kot shalvaraye Armanie to Iran ke bazi vaghta az aslesham shik tare ama bazam khodet midooni ke vaghe'ee nist
be har hal eidetoon mobarak!

نوشته ی جانداری بود. باعث شد که ترمه ی مادربزرگ را از کمد بکشم بیرون و هفت سین به پا کنم.

Leva:
:)

عید پس برات دو برابر بقیه مبارک باشه لوای عزیز

من با همه ی ِ این هفت مورد به شدت همزاد پنداری می کنم. به خصوص بند ِ هفتم. ترمه ندارم من. از عید خیالش رو دارم این جا به علاوه ی ِ آجیل. خونه تکونی هم کردم.

تازه از بارونهای بهاری نگفتی که میخوره به چمن های تازه در اومده. آدم بدجوری هوس میکنه یه پُرس بره چرا.(صد البته دور از جون شما):D

لوای عزیزم سلام
راستش مدتهاست که نوشتهاتو میخونم ولی خب تو کامنت گذاشتن ومیل این حرفا خیلی تنبلم.دلیل کامنت گذاشتن الانم پستای "ما سه نفر بودیم".منم همه ی اون فضاها رو تجربه کردم.دبستان هدایت. خانوم فتاحی.ابوریحان.شیفت الف. همیشه تو کلاسای واو بودم.اون کلاس کوچیکه که انتهای راهروی سمت راست همکف بود.راستی مسئول اون موسسه ی زبان اقای موئیدی نبود؟منم مدرک زبانم رو از همونجا گرفتم.البته فکر کنم از دهه ی هفتاد اسم موسسه به ابرار تغییر پیدا کرد و... با دیدن هر کدوم از اسامی چشام خیس اشک شد مخصوصا خانوم فتاحی.ممنون عزیزم بابت تجدید خاطرات قشنگم.خیلی دوست دارم
عیدتم خیلی خیلی مبارک.امید که سال خیلی خوبی داشته باشی کنار خونواده ی عزیزت

لوا:
سلام مریم جان. دنیا کوچیکه. می بینی؟
کجایی الان؟ چه خبر داری از اون آدمها؟ کلاس واو یادمه....بهم بگو که کجایی. دلم میخواد بدونم بعضی از اون آدمها الان کجان...

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)