
« یک تجربه نو
صفحه اصلی
یکشنبهها با برگ و رنگ »
اخلاق خبرنویسی
اصولا من زیاد وحشت میکنم. منظورم هم وحشت فیزیکی لزوما نیست. گاهی اوقات با خواندن بعضی نوشتهها بیشتر وحشت میکنم. مثلا اگر بروم سایت کیهان را بخوانم این وحشت به سراغم میاید. نوشته های درخشان هم کمابیش این حس را به من میدهد. تازگی ها که به یک علت دیگر نگاهی به وبسایت های خبری ایرانی میاندازم وحشت از نوع دیگری به سراغم میآید.
آدم تا وقتی روی دیگر قضیه را ندیده باشد برایش دروغ و راست فرقی ندارد. یک چیزی مینویسند و خواننده هم یک چیزی میخواند و میرود پی کارش. اما وقتی در متن روی دیگر زندگی میکند و حالا به هزار و یک دلیل اندازه وجب دست خودش سر از موضوع در میآورد یک کمی وضعی فرق میکند.
من متخصص امور سیاسی امریکا نیستم. حتی اگر به برخی جنبههای آن علاقه داشته باشم سوادش را ندارم. نه رشتهام است نه کار رسمی ام. آنقدر هم سیاست امر متناقضی است که اصولا من قبول ندارم کسی بتواند هیچ جوره در آن متخصص بشود. اینها بماند. هر روز هم دارم چیز جدید یاد میگیرم. در آن مملکت خودمان که استخوانمان از جنس خاکش بود تا وقتی رشته حقوق نرفته بودم انگار کلا خواب بودم. چه برسد اینجا که تازه پنج سال است واردش شدهام. تازه در حد خودم فهمیدم مثلا دلیگیت یعنی چه . اینقدر پارادوکس هم وجود دارد که اگر بخواهم هم نمیتوانم از آن سر در بیاورم. یکی اش جک خنده دار حقوق بشر است یا مسله آزادی مطبوعات. برای همه اینها می شود کتابّها نوشت که خوب آن کار من نیست.
خیلی دور شدم از حرفی که میخواستم بزنم و آن وحشتی که گفتم. وحشت از این نوع خبرگزاری است. خبرنویسی از نوع خبرگزاری های رسمی ایرانی. حالا به ترجمه اش اصلا کاری ندارم که چطور در روز روشن جمله خودشان را به جای نقل قول مستقیم از کارشناس روزنامه -مثلا- نیویورک تایمز مینویسند. گاهی اوقات خبرها را که میخوانی فکر میکنی چه جالب. برعکس این قضیه امروز اینجا اتفاق افتاد. یعنی کل قضیه را طوری میچرخانند که هیچ جوری نمیشود با اصل خبر جورش کرد.
این فرایند انتخابات آنقدر پیچیده است که حتی شبکههای خبری که تمام کارشان تحت پوشش قرار دادن آن است نمی توانند همه جنبههایش را در یک میزگرد برسی کنند،چه برسد به اینکه بخواهد یک خبر نیم صفحهای بشود. من ممکن است از کاندیدایی خوشم بیاید و نقاط قوتش را ببینم اما حتما نقاط منفی بسیاری وجود دارد. شاید برای خبرنوشتن در حیطه انتخابات یک کشور بیشتر از یک خبرنگار به یک انتروپالزیست نیاز باشد که بستر اجتماعی کشور مورد نظر را طوری بشناسد که اگر تحلیلی هم خواست بکند اینقدر بیربط نباشد که انگار تمام قانون اساسی کشور را از نو نوشته اند.
شاید خبرنوشتن از اموری باشد که بیشتر از هر کار دیگری دراین دنیا نیاز به امانت داری دارد. این نقل قولها را عوض کردن دقیقا مصداق بارز دزدیاست. نمیدانم اینها چطور در بحث اخلاق خبرنویسی میگنجند؟ آیا نوشتن اصلا خبر که ترجمه فلان خبر است و میگوید در فلان ایالت امکان رای آوردن فلان آدم بیشتر است چون که تعداد جوانّهای بیشتری دارد اینقدر خطرناک است که باید اصلا خبر را طوری چرخاند که فرد رقیب به خاطر سوسابقه همسرش در این ایالت رای نخواهد آورد؟
چهکسی مسولیت اخلاقی این نوع خبرگزاری در داخل یک رسانه را برعهده داد؟
مرتبط:
انتخابات امریکا با لنزهای وطنی
کمی مرتبط:
سرقت ادبی از نوع رمانتیک
English Weblog
archives
by dateMarch 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
Hello my friend
As an Iranian and probably a bit older than you, I should say please do not get scared from Kayhan. This newspaper is only been served to the leaders' house and no where else. It is a "one customer" newspaper. Others, if like to read it, go and get the leaders' copy! They don't pay for it. We all know when the time comes, Iranians are the most loving civilized nation in the world. Kayhan is just a piece of trash as it used to be, before 1979.
moko
February 23, 2008 12:27 PM
بابک دادبخش ، زنداني اعتصابي در آستانه مرگ
امروز اين خبر را حامل هستم براي نجات جانش بنويسيد
کلمات قابل فهم آنچه در فايل صوتي ايراد ميشود در ذيل درج ميگردد : ( من باب .. بابک دادبخش هستم بعد از چهل و چند روز اعتصاب از تمام.. کسايي که در اين مدت برخلاف -- رذالت داره-از من حمايت کردند متشکرم و سپاس گذارم ، تمام فعالهاي سياسي و حقوق بشري ، دوستان ، مبارزان و فعالان اميدوارم که باز روز ... اين جنايتکارها ..... از دستشان خارج بشويم ... نابود بشوند ..... اگر کسي --------- از اينجا ميگم با اين وضعيت زنده باد آزادي ، زنده باد دموکراسي ، مرگ بر ديکتاتوري )
اخرين جملات يک فرد زنده که با بي توجهي به کام مرگ فرستاده ميشود
قاصدک
February 24, 2008 12:33 AM
بلاگت بالاخره درست شد؟ مردیم از بی بلوطی این جند روزه... نمیگی ما دل داریم. معتادیم...
احسان
February 24, 2008 8:26 AM