
« افاضات انتخاباتی
صفحه اصلی
سهشنبه بزرگ هم آمد و رفت. »
ما سه نفر بودیم (قسم هفتم)
آن سه سال کلاس الف معروف ترین کلاس مدرسه بود. نه به خاطر ما. به خاطر همه شاگردان کلاس. برای خانم طبسیان بریدند که با آهنگساز گروه سرود مدرسه رابطه دارد. خانم طبسیان از ما خواست که برای شهادت برویم پیش رئیس آموزش و پروش . خانم خاکپور را از برنامه کلاس ما برداشتند. ما چیزی را به چشممان دیدیم که هیچ وقت باورش نکردیم. حتی اگر کسی الان آنرا برایمان تعریف کند باز هم باور نمیکنیم. هفته اول کلاس سوم بود. ما سوم الفیها میدانستیم معلمان سال قبل باز میخواهند کلاس ما را بگیرند. همانطور هم شد. اما کلاس علوم ما به خانم خاکپور نرسید. من سالها فکر کردم آن صحنه را خواب دیدم اما مگر میشد همه کلاس خواب ببینند. خانم خاکپور گریه کنان به کلاس ما آمد. ما یک مشت شر بودیم. هرچقدر یک آدم عزیز باشد باز هم معلم بود و ما شاگردانش. نمیدانستیم چه باید بکنیم. خانم خاکپور به من گفت که برو با مدیر حرف بزن. بگو که کلاس شما مرا میخواهد. من مانده بودم هاج و واج که این خانم چرا اینطور گریه میکند. درست است که عزیز کرده کلاسش هم بودم اما دیگر نباید بیاید گریه کند. دیدید گفتم تا مدتها فکر میکردم این صحنه واقعی نبوده. ما سه نفر رفتیم حرف زدیم و خانم خاکپور هفته بعد برگشت سر کلاسش. یادم است میگفتند از ساعتهای دو کلاس دیگرش کم کرده که کلاس ما را بگیرد. هنوز هم نمیفهمم.
کلاس دوم بودیم که نرجس آمد به کلاس ما. همه مدرسه میگفتند که نرجس کورتاژ کرده و برای همین یک سال عقب است. نرجس تنها دختری بود که موهایش را رنگ میکرد. اما ما بودیم و یک کلاس شر. کسی به این چیزها کاری نداشت. تنها چیزی که برای بچهها مهم بود در کنار هم بودن بود. نرجس کنار سمیه نشست. سمیه قاری قران سر صف بود. بچه آخوند بزرگترین مسجد شهر. ساعتهای تفریح و موقع جشنها در کلاس را میبستیم که سمیه برایمان ابی بخواند. شاهکارش هم آهنگ بگو از خونه بگو از گل پونه بگو بود فکر کنم. قمیشی هم میخوند. اون سالها هم همه عاشق. سمیه و نرجس خیلی زود باهم دوست شدند. خیلی بیشتر از یک دوست. ما فکر میکردیم باید حمایتشان کنیم. سمیه مجبور بود چادر سرش کند در حالی که از چادرش متنفر بود و مجبور بود قران بخواند. هیچ وقت نگفت از قران خواندن متنفر است اما همان روزهایی که قران میخواند ابی خواندن هایش هم پرسوز تر میشد.
رابطه نرجس و سمیه فراتر رفت. خیلی فراتر. دیگر همه کلاس میدانستند. اما کسی کاری بهشان نداشت. کلاس هم آنتن نداشت که نگران چیز دیگر باشیم. نرجس لوند بود. خیلی لوند. فقط قرار شد وقتی معلم داریم کاری نکنند که برای همه کلاس بد بشود. سمیه چادرش را دیگر سر کلاس هم سرش میکرد. فکر کنم اولین باری بود در زندگی که از چادری بودنش لذت میبرد. چادرش آن فضایی را که میخواست میخواستند بهشان هدیه میداد.
کلاس سوم باز هم امتحان تیزهوشان دادیم. مرا راه ندادند. ت قبول نشد و مادر آ همچنان سر حرفش بود که بجه اش مدرسه عادی برود. میتوانم از آن سه سال سه هزار صفحه بنویسم. آ تابستان آن سال با یکی از بستگان دور ما- که هرچند روابط خیلی نزدیکی با ما داشتند- دوست شد. این آدم دقیقا می شد پسر دختر خاله مادرم. سین. شاید من باعث شدم که دوست شوند. یعنی جور دیگری نمیشد. سالها سعی کردم خاطرات آن سالها را فراموش کنم. حالا به خاطر آوردن جزئیاتشان کار ساده ای نیست.
ادامه دارد.
English Weblog
archives
by dateMarch 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
من از این داستان خوشم اومده. خیلی خوشم اومده.
40tike
February 6, 2008 11:58 AM
are dastanesh bahale sabke negaresh ham koobe,
khoob balade adam ro to khomariye dastan bad bezare
vali iradesh ine ke dare zood tamomesh mikone
yani dare kholasash mikone
khanoome mohtaram dastanet bishtar az in harfa miarze age ham yadet nemiyad ye chizaee add kon badam begoo :
in dastan vaghist ba andaki takhlis ,
kholase ma dost nadarim zood tamoom she ,neveshtanet ghaviye mano be gozashteh bar migardoone....
arya
February 6, 2008 10:14 PM