
« ما سه نفر بودیم. ( قسمت چهارم)
صفحه اصلی
یکشنبهها با برگ و رنگ »
ما سه نفر بودیم ( قسمت پنجم)
کلاس سوم که تمام شد من از مدرسه هدایت آمدم بیرون. تنها من نبودم. خیلی ها بودند. یک جایی نزدیکتر به خانه ما یک مدرسه دیگر ساخته بودند. یک مدرسه خیلی خیلی بزرگ. چهارطبقه. یک شیفتش ابتدایی بود یک شیفتتش راهنمایی. ما را مجبور کردند برویم آنجا. اما آ را که خانه شان درست بغل همان مدرسه خیلی خیلی بزرگ بود را مجبور نکردند. گفتم که .حالا شما بگویید کارمند بدبخت بود در آن سالها. من حرف خودم را می گویم. آنسالها کارمند دولت بودن ارج و قربی داشت.
اما آن کلاس سوم هم از هم پاشید. آن سال اولین مدرسه غیرانتفاعی شهر را بازکردند. مدیرش هم کسی نبود جز خانم دهش معلم ورزشمان که اولین مدرسه غیر انتفاعی شهر را در خانه خودش باز کرد. اسمش فکر کنم شده بود هدف. هنوز هم باز است؟ هدف به خانه ما نزدیک بود اما مرا چه به مدرسه غیرانتفاعی آنهم در آن سالها؟ آ در همان هدایت ماند. من را فرستادند به آن مدرسه نوساز خیلی خیلی بزرگ که اسم یک شهید را رویش داشت و ساناز و بچه دکترها رفتند هدف. رویا فکر کنم در همان هدایت ماند.
مدرسه خیلی خیلی بزرگ میز و صندلی نداشت. تا وسط سال ما باید از خانه یک تکه موکت میبردیم مدرسه که رویش بشینیم. اسم معلم کلاس چهارممان خانم خدادادیان بود به گمان. اصلا مطمئن نیستم. پایش در همان ماه مهر شکست و دیگر نمیتوانست چهار طبقه را بیاید بالا. آسانسور هم خوب مسلم است خبری نبود ازش. ما ماندیم بدون معلم از همان اول سال. مدرسه خیلی خیلی بزرگ پول معلم اضافه را نداشت. یک خانم معلم دیگری بود که میآمد از کلاس دیگر به ما ریاضی درس میداد. اصلا نمیدانم چطور شد که یکدفعه دیدم من هستم و همه کلاس. باید میرفتم کلاس آن خانم سرکلاس ریاضی و بعد میآمدم به بقیه کلاس روی موکت های تکه تکه نشسته درس میدادم. بقیه درسها هم به همین منوال شده بود.
آ را خیلی کم میدیدم. گاهی سر راه برگشت به خانه اگر پیاده بودم میرفتم دم خانهشان. ازش میپرسیدم ریاضی و فارسی و علوم درسشان کجاست و بعد میرفتم خانهمان. خانم خدادادی هم بالاخره برگشت سرکلاسش و ما هر طور بود کلاس چهارم را بدون میز و نیمکت تمام کردیم.
از تابستان آن سال تا سال آخر دبیرستان من و آ باهم می رفتیم کلاس زبان. موسسه آموزش زبان انگلیسی فجر. هر هفته سه شب. سرویسمان هم با هم بود. یک مینیبوس آبی کمرنگ. موسسه فجر را یک خانواده تاسیس کرده بودند. باورم نمیشود که اسم موسسش را یادم نمیآید. یک آقای ایرانی بود که با یک خانم هندی در انگلیس درسخوانده ازدواجر کرده بود و باهم این موسسه را راه انداخته بودند. اولین باری که رفتم کلاسشان موسسه روبروی خیابان مدرسه ابوریحان بود. نرسیده به خیابان ملت. تا وقتی که من مدرکم را بگیرم جایشان هزاربار تغییر کرد. درس آ همیشه از من بهتر بود. خوشنویسی هم میکرد. پدرش نقاش بود. به معنای حرفهای کلمه. همه خانوادهشان خوشنویسی هم میکردند. خواهرش شعر هم میگفت. خودش هم بعدها شروع به شعر گفتن کرد. غرل های نابی داشت.
درست است که معدل من هم همیشه مثل او بیست بود ولی من میدانستم درس او از من بهتر است. نمیدانم چرا. ولی درسش بهتر بود. در کلاس زبان هم بهتر بود. با هم میخواندیم بی ای ان جی او...بی آی ان جی او....بی آی ان جی او.....
ادامه دارد.
English Weblog
archives
by dateMarch 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
Levaye Azizam:
Just a few words to say that I am reading you and following the story. You go girl!
Nazy
February 2, 2008 4:05 PM
منم هم همینطور!
لوا:
کدوم طور؟:) فکر می کردی درس یکی بهتر از تو بود؟
Anar
February 2, 2008 11:01 PM
اینو بهش میگن رمان نویسی به شیوه ی قطره چکانی ،خانوم جان، تو که مارا بکوشتی...
manouchehr
February 4, 2008 2:15 AM
نه! منم همینطور مثل نازی . یعنی بدون منم دارم میخونم.
Leva: aha :)
Anar
February 4, 2008 11:57 AM