
« یکشنبه ها با برگ و رنگ
صفحه اصلی
News Alert: »
چرت و پرت
تازگی ها ترس های عجیب و غریب به سراغم می آیند. من این فوبیای زلزله را همیشه داشته ام. در مقاطعی خیلی شدید بود اما الان چند سالی است که فقط باید بهش فکر کنم تا سراغم بیاید. اما چند وقتی است که کم و بیش دوباره حسش می کنم.
از تاریکی مجتمع می ترسم. تقصیرش را تقصیر این ساخت و ساز و خالی بودن واحد ها می اندازم. اما گاهی واقعا وقتی از پارکینک به داخل آپارتمان می آیم در همین فاصله یک دقیقه ای ضربان قلبم بالا میرود. صبح ها که مسواک می زنم می ترسم سرم را بلند کنم و در آینه کسی را ببینم. انگار مطمئنم کسی با چاقو پشت سرم ایستاده . موقع رانندگی هم ترس های دیگری می آید. فکر می کنم یحیی پنچر شده است و در بزرگراه می زنم کنار و می بینم هیچ خبری نیست . یا حسی می کنم صداهای عجیب غریب از موتور می آید. درست است که یحیی خیلی پیر شده اما مرتب به سر و وضع و موتورش می رسم که در این دوران بی پولی جایم نگذارد.
نمی دانم خستگی است یا فکر و خیال زیادی. می دانم الان پریسا می آید و سرم داد می زند که بس است دختر جقدر غر می زنی و برو شکر کن که فلان و
فلان...درست می شود. همه چی درست می شود. ولی این ترس ها امیدوارم زودتر ولم کند.
یک گزارش امروز در رادیو شنیدم که قلبم را به شدت لرزاند. لینکش را گذاشتم این بغل. تجاوز به زنان کنگویی برای هیچ. فقط اثبات قدرت مردانه یک قبیله. منظورم از زنان هم کودکانی به سن ده سال است. یک مقدار در موردش بخوانم شاید یک گزارش نوشتم به فارسی.
پی نوشت بی ربط: دو روز مرخصی برای مریضی دارم که اگر استفاده شان نکنم میسوزد! امروز ظهر به ریسم گفتم من می روم خانه. حالم خوب نیست. مرا کنار کشید که تو حامله ای. برای همین هم است که استعفا دادی. پیش خودم گفتم دلت تو هم خوش است به خدا. اصولا آدمهای خوشحال اینروزها زیاد شده اند.
English Weblog
archives
by dateMarch 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
Welcome to my everyday world dear! Just imagine...22 years. Every single day!
Leva: :( :( :( :(
Please dont say that! :( :( tell me it is not true:( :(
mona
January 8, 2008 11:27 PM
music might help. Put on good cheerful music you like when you're home alone, driving,...
jeerjeerak
January 9, 2008 1:37 AM
من فکر می کنم فیلم زیاد می بینی. مخصوصا فیلم های با رتبه بندی هیجان زیاد.بهترین راه برای درمان Illusion از این نوع٬ دیدن فیلم های هندی است.!!!!!!!!!! ( فوق نامتخصص در روان نه درمانی)
a Balootak reader
January 9, 2008 4:38 AM
man ham az hameye inayi ke neveshti mitarsam. hala be jaye pancharie yahya ham (mashin nadaram!) vaghtayi ke piade ravi mikonam dam be daghighe bar migardam poshte saramo negah mikonam! hese taghib shodam behem dast mide. man ham az tarikie rahroha vo pelehayi ke mire be samte parking mitarsam.
MARYAM
January 9, 2008 8:42 AM
سلام. من دقيقا همين فوبيا رو داشته و دارم. روانشناسم معتقد بود كه اضطراب است. مي گفت اضطراب هم وقتي اثرات جسمي داره مثل افزايش ضربان قلب حتما بايد كنترل شه. يا با دارو يا با جلسات مشاوره. من 4 سال پيش دارو مصرف كردم و كاملا آروم شدم. اما هنوز توي فصل زمستون مي آد سراغم كه چون شديد نيست مي تونم خودم كنترلش كنم. براساس تجربه خودم پيشنهاد مي كنم با يك مشاور مشورت كني
parastoo
January 10, 2008 12:32 AM