
« ترک سیگار
صفحه اصلی
یکشنبه ها با برگ و رنگ »
...
آفساید را که می دیدم نه به حقوق نابرابر فکر می کردم نه به روسری سفید ها نه به هیچ کمپین دیگری. فقط به این فکر می کردم که چه خوشی های کوچکی از ما گرفته شده بود. چه شادی های ساده ای که نه قرار است رژیمی را عوض کند نه کسی را بترساند. دیدن یک بازی. چیزی از این ساده تر ممکن است؟ رقصیدن. شنیدن. خواندن. اینها آنقدر ساده و کوچکند که اصلا دیده نمی شوند چه برسد به ترساندن کسی.
یاد آن دوران می افتم که دستگاههای ویدو را در کمد دیواری بین تشک ها پنهان می کردند جرم هم دیدن فیلم شعله بود و رقص روی شیشه. یا آن وقت ها که نوار کاست جرم داشت.
کودکی ما از این طرف این ترس ها را داشت و از آن طرف آن کارتون های غم بار را که همه اش یکی گم شده بود و بعد یکی با بدبختی دنبالش می گشت. هاج, حنا, نل ,بل و سباستین, بنر و همه همه مادرشان گم شده بود. بعد هم بدبختی این بود که همه مادرهایشان لابد بی حجاب بودند که ما هیچ وقت ندیدمشان که لااقل خیالمان راحت شود اینها به مادرشان رسیدند.
فکر می کردم مگر ما چه می خواستیم؟ یادم است از ده سالگی دم در مدرسه یک نفر می ایستاد که کیف بقیه را بگردد. یک نفر از خود بچه ها که ببیند بقیه آینه و رژ و نوار نیاورند مدرسه. بعد هم یک مدت می گفتند موهایتان را از وسط باز نکنید. بعد گفتند شلوار فلان نپوشید. چقدر از این بکن نکن های بی خود وارد زندگی ما کردند. مگر داشتن عکس پائولو مالدینی جرم بود؟ ( من به جرم داشتن یک مجله خارجی که عکس پائولو مالدینی و نامزدش را در بحبوبه جام جهانی نود و چهار داشت تا مرز اخراج از مدرسه رفتم.)
بعد هم تا بود آن همه عزا داری بود. هر هفته حداقل یکبار باید آن مارش عزا را می شنیدیم. یادتان است روزهای عزادارای حتی آن آهنگ روی کارتون ها را هم نداشتیم؟
شاید اگر فضا فقط یک ذره بازتر بود. فقط یک ذره بیشتر می شد خندید اینهمه دوری هم نبود. این همه آدم از ایران جدا نمی شد. اینهمه فکر و خیال نبود. آدم اگر بتواند بخندد خیلی راحت تر با شرایط کنار میاید. اگر فقط از این شادی های کوچک داشتیم...
شاید مرتبط: جنگ
پی نوشت خیلی بی ربط: رفتم فروشگاه ایرانی برنج و یک مقدار خرت و پرت دیگر خریدم. شد بیشتر از چهل دلار. گفتند اسمت را برای قرعه کشی بلیط سفر به ایران می نویسیم. گفتم ما که از این شانس ها نداریم. اما بنویسید.
English Weblog
archives
by dateMarch 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
آن دوران خوب یادم هست. من همیشه گفتم اینها مشکلشان با تمام خط قرمز ها حل می شود منتها زمان میبرد.
یادم نمیرود جمعه ها قبل از کارتون همیشه باید آن آهنگ لعنتی و اخبار عربی در مورد فلسطین را می شنیدیم. یا مارش عزایی که تو گفتی. یکی از دوستان دوران ابتدایی ام خانه شان ویدیو داشتند و من همیشه فکر میکردم این دوستم ته جهنم است! آن وقتها کسی اسم ماهواره را هم نشنیده بود. چه سریال ها و فیلم ها در مورد ابتذال و "تهاجم فرهنگی" به ما نشان ندادند. فیلم های ویدیویی که بد ترین صحنه هایشان رقص زن ومرد بود!... متاسفانه اینها هنوز هم سعی میکنند ایران یک قرنتینه باشد.
حسین
January 5, 2008 3:24 PM
عزیزم شما توجه نمی کنی اونها می خواستند ما رو از منجلاب نجات بدن.ناظم مدرسه ما دقیقا همین رو می گفت یعنی می گفت ما مراقبیم که شما در منجلاب فرو نرید .من فقط نفهمیدم این منجلابه چرا هی با مد عوض میشد .اون وقتا شلوار لوله تفنگی مد بود شلوار مدرسه حتما میبایست پاچه چهل سانتی میداشت وقتی شلوار گشاد مد شد شلوار های مدرسه نباید پاچه چهل سانتی می داشت ...جوراب سفید هم که نگو و نپرس اونوقت شما میگی عکس مالدینی بردی مدرسه ؟شما احیانا اون زمان دستیار شیطانی چیزی نبودی ؟
neda
January 5, 2008 4:06 PM
خدمانیم اون موقع موسیقی گوش کردن با دردسر، برای خودش عالمی داشتها. زحمت ضبط کاستها.
الان اصلا گوش کردن موسیقی روی یک مدیاپلیر چند گیگی، لذت آن وقتها را نداره. ضبط کردن موسیقی روز از روی رادیو، یکی از سرگرمیهای من بود!!
لوا: آره. یادم است و قبول هم دارم یک مقدار لذتش را در آن موقع. البته این لذتی است که در هر کار غیر قانونی کردنی وجود دارد. من هم کاست های ابی دست چندمم را یادم است که با چه عشقی با این ظبط های دو کاسته ظبط می کردم از روی نوار های دوستانم و کلی غیر قانونی و خلاف بودیم.
ما یک ظبط ایکا داشتیم که بعد تبدیل به ظبط پاناسونیک دو کاسته شده بود.
نمی دانم اما این لذت به آن همه ترس در مدرسه می ارزید یا نه. یا مثلا اثراتی که بعد ها خودش را نشان داد.
علیرضا
January 5, 2008 4:27 PM
منهم یادم میاد. مدیر مدرسه ی ما که شاهکار بود. آخوند می آورد برامون روزه خونی کنه (حالا ۶ ماه بود معلم هندسه نداشتیم مساله ای نبود!) و من همکلاسیهایی داشتم که تا وارد می شدند، می نشستند و مقنعه شون رو می کشیدن روی صورتشون و گریه می کردند. کاملا اتوماتیک! حتی نمی خوام بگم ظاهرسازی بود. اونها هم دلشون از جایی پر بود
خانومچه
January 5, 2008 4:50 PM
حالا ما می خواهیم فراموش کنیم و به فک و فامیل خارجیمون( جرج و جک سوپر دریانی محل ) بگیم بابا ایران خیلی با اون که تو رسانه های غربی نشون میدن فرق داره ... نمیزارین که.
من دبیرستان کمال- نارمک میرفتم. یه معاون مدرسه داشتیم به اسم آقای الهی که مامور در بهشت بود .هر پنجشنبه سخنرانی داشتیم و هر وقت که کسی پیدا نمی کردند٬ فرصتی میشد برای آقای الهی که مارو آماده ورود به بهشت کنه.یکی از همین پنجشنبه های آمد و گفت:چه دلیل دارد که مادر و خواهر توی خانه جلوی پسر خانواده پای لخت و بدون جوراب بگردد و معصیت ..( استغفرا...) از همون روز بود که من فهمید بابا فرنگیس( مامانم) عجب پای بلوری داره من تا حالا ندیده بودم. خلاصه از همون روز بود که من عقده اودیپم رو کشف کردم٬ مانند یک استعداد گم شده. تازه چون خواهر نداشتم به همه اونایی که داشتند حسودیم هم میشد. ( هنوز هم میشه ٬ البته نه برای جذابیت های جنسی اش ).ضمنا اونایی که دلشون تنگ شده فیلم پرسپولیس مرجانه ساتراپی رو ببینند یا کتابش رو بخونند.
a Balootak reader
January 5, 2008 5:19 PM
اون موقع محروم بودیم از یک سری چیزهای خیلی ساده که الان وقتی بهشون فکر می کنیم باورمون نمی شه که آخه مگه ممکنه همچین چیزهایی رو ممنوع کنند....امروز هم از چیزهای ساده دیگری محروم هستیم مثل دسترسی به ارکات ! که خدا میدونه کی آزاد بشه ....آخه مگه این ارکات چیه مگه که ازش محروم باشیم...من سه سال پیش درست چند روز قبل از اینکه ارکات رو ببندند همکار سابقم رو که عاشقش بودم و گمش کرده بودم پیدا کردم و چند ماه بعد با هم ازدواج کردیم.
یادمه حدود بیست سال پیش با اتوبوس داشتیم از ترکیه بر می گشتیم. توی مرز پدرم را تا مرز شلاق بردند برای اینکه توی چمدانمون یک دست شطرنج پیدا کردند....
ظاهرا این جور حسرت کشیدن ها تو ایران تمومی نداره...هر دورانی یه جوری....
فرشید
January 5, 2008 7:16 PM
http://koochii.blogspot.com/2007/09/blog-post.html
Banafsheh
January 5, 2008 9:21 PM
زمانی که من مدرسه می رفتم پوشیدن جوراب سفید و همراه داشتن عکس خانوادگی هم ممنوع بود. همه اینها فقط بچگی را از من دریغ نکرده. روحیه بچه بودن را هم در من کشت. نوجوانی و جوانی را هم. باور می کنی همین الان هم با خریدن کفش و جوراب و لباس سفید و قرمز مشکل دارم؟ می گویند گذشته ها گذشته به آینده فکر کن. به حال. بله گذشته ها گذشته ولی به چه قیمتی؟ سه قسمت اساسی از زندگی وجود ندارد. خیلی زود بزرگ شدیم
هما
January 5, 2008 9:51 PM
آهنگ پسر شجاع یادته وقتی عزاداری بود؟
نون-جیم
January 5, 2008 10:28 PM
جام جهاني 94؟ يعني سال 72؟
خيلي جالبه
من فكر ميكردم اين حرفا مال دهه 60اه..
محمد
January 6, 2008 1:59 AM
خانم لوای عزیز .
با خودم میگم شاید شما مثل من پررو نباشید که بدون دعوت به هر جایی برید .برای همین از شما دعوت میکنم به جزیره تنهایی من سری بزنید .بسیار خوشحال میشم .با مطلب تازه ای به روزم .فقط اگر صفحه رو باز کردین باید پایین بیایین تا به تونید عکس و مطلب مورد نظر رو به بینید .
با اجازه شما رو جز لینگهای دوستان قرار دادم.
بانو
January 6, 2008 6:48 AM
HEH hiich vaght YAdam nemire, shagerd avalle mantaghe shode boodam, sedam kardan beram az haddade Adel jayzamo begiram! chetriAm rikhte boodan biroon, khanoome modir ham ham Raham bood o sahnaro did na mardi nakard o badan mano keshid kenar ke dar sh'an e khanoome dars khooni mesle to nist ke engar dar yek salon e mode dari haazer mishi! injoori shod ke man hich vaght shagerd aval nakhatam besham:D=))
Apple
January 6, 2008 12:32 PM
قسمتی (یک پاراگراف کوچک) از کتاب تاریخ جهانگشای جوینی رو، در وبلاگم گذاشتم.دوست دارم نظر شما رو در مورد آن بدانم. لطف میکنید اگر، نظرتان را در مورد آن نوشته در قسمت نظرات وبلاگم بنویسید (حتی اگر جمله ای کوتاه باشد).
mansour
January 6, 2008 2:51 PM
hichvaght oonaeero ke javoonimo azam gereftan nemibakhsham. alan ke zoori nadaram amma age yeroozee be jaee beresam ke betunam kari konam chopogheshoono hessaby chagh mikonan. be joone madaram rahm ham nemikonam.
asal
January 6, 2008 11:23 PM
فضا خيلي خيلي بسته بود
حتي اگه خودت هم مي خنديدي در جمع آشنايان هم به آدم لاابالي معروف مي شدي
همه ميگفتند جوانان كشته ميشن شما چرا مي خندي... حتي بعد از جنگ مي گفتند مردم كشورهاي ديگه دارن ميميرن شما چرا مي خندي
فاجعه بود
پرهام
January 6, 2008 11:31 PM
بسیار عالی بود حس عجیبی درم ایجاد کرد صادقانه بود
صهبا
January 7, 2008 1:18 AM
هنوز که آدم یاد آن دوران میافتد تا ته وجودش درد میگی خورد. هر چند امروز هم یک جور دیگری خوشیهای ساده را از آدم میگیرند...
امیر
January 7, 2008 1:45 AM
doste aziz, kheili ghashang va vaghei on rozha ro tarsim kardi, man sale 62 kelas avali bodam ,goftand bayad maghnee sar konid hich jai ham baraye kharide magnee vojod nadasht bichare maman pedare khodesho dar avord ta maghnee ro dokht, ghiafeye man kheili khande dar shode bod.
nazli
January 7, 2008 3:51 AM
سلام-چه قشنگ نوشتی اینارو -شاید خیلی چیزها عوض شده -اما بسیاری چیزها هنوز همونطوره -بار آخری که رفتم ایران خواهرزادم کلاس پنجم بود -همون دروغهایی که به ما ها می گفتند حالا این بچه های مدرسه ای باید بشنوند-حالا شاید با آب و تاب بیشتر....
arsh
January 7, 2008 9:30 AM
يه روز که رفته بوديم کوه، من داشتم با واکمنم نوار گوش مي كردم. بسيجيه منو گرفت و نوارمو از واکمن درآورد، زير پوتينش خورد کرد بعد پرت کرد به طرف پايين کوه. حلقه ي نوار قل ميخورد مي رفت پايين، بسيجيه مست غرور بود از فتحي که کرده بود . زمان واسه من اونجا وايساد. اون حلقه ي نوار هنوز داره قل ميخوره ميره پايين و من هنوز دارم فکر ميکنم آخه واسه چي ؟...
Farhood
January 7, 2008 10:01 AM
مطلب جالبی بود ، جدا یک کمی شادی چه اشکالی داره ؟!
palange zakhmi
January 7, 2008 12:37 PM
واقعا یاد بچگیم افتادم چه دوران غمگینی بود مامانم تو بیمارستان کار میکرد ما همیشه تنها بودیم و واقعا هیچ شادی نداشتیم
....
برم یه پیک ذیکه بخورم
REZA
January 8, 2008 9:22 AM
Levaye Aizam:
For You.
http://nazykaviani.blogspot.com/2008_01_01_archive.html#94685129875034278
لوا:
ممنونم نازی جانم. برایت در وبلاگت نوشتم در مورد اینکه اشاره من به فیلم شعله به دستگیری پسرخاله مادرم به علت داشتن این فیلم و دستگاه پخش ویدو در خانه اش بر می گشت. کلیپت را دیدم و لذت بردم اما خود فیلم را هیچ وقت ندیده ام. باید یکبار با هم بشینم و ببینیم و یک مقدار دوتایی گریه کنیم!
Nazy
January 9, 2008 8:29 PM
hanuz yadam narafte, un dabirestane lanatiyo ke har ruz bayad tu sarma vo garma vay mistadim 100 ta doa vo hadis gosh midadimo bad taze nobat miresid be kontrole moye saro, range kamarbando jorabo, in ke jean pat nabashe vo 100 mozakhraf baziye dige, ke chi, mikhan eslame zuraki tu kaleye hame foru konan.
مجید
March 21, 2008 4:54 PM