
«
صفحه اصلی
یکشنبه ها با برگ و رنگ »
از زندگی ما
The Lives of Othersزندگی دیگران نبود. زندگی خود خود ما بود.
یعنی آنقدر با بعضی از جاهای این فیلم من همذات پنداری کردم که انگار نه انگار فیلم و داستان در آلمان شرقی بود. برای من خاطرات شخصی یک خانواده ایرانی بود. خاطره کنترل تلفن ها و کتاب پنهان کردن ها و در دستشویی کتاب و نوار سوزاندن ها و با کسی حرف نزدن ها و از سایه ها ترسیدن دوران کودکی بود.
شاید برای خیلی از خانواده ها این سایه ها در همان سالهای شصت تمام شد. اما برای ما هرگز نشد. هنوز نشده است. هنوز یک عضو خانواده به جرم درس دادن و تحقیق و کتاب داشتن در انتظار رد فرجام خواهی اش و رفتن به خارک است. هنوز هم پای تلفن نمی شود غیر از آب و هوا و هزار بار پرسیدن حال اهل خانواده از چیز دیگری حرف زد. آنقدر این داستان ها برای همه تکراری شده که دیگر حتی گفتنش هم حوصله را سر می برد. دلم می خواهد بدانم آیا عمر ما به روزی قد می دهد که برویم و بگوییم پرونده ما را هم بدهید دست ما؟ ما را که می گویم منظور بزرگتر های خانواده اند. ما که کاری نکردیم غیر از اینکه تلفن های ما را گوش کنند و در بازجویی ها به بزرگتر ها بگویند فلانی با یکی که ربطی به شما ندارد شبها حرف می زند...یاد آوری اش هم حالم را دگرگون می کند.
روزی قصه این خانواده را خواهم نوشت. خواهم نوشت.
پی نوشت بی ربط: یک عزیزی غرغر پایینی را خوانده و حالا آمده فردا ما جفت تنبل را از خانه ببرد بیرون و بگرداند. بی خود نیست من عاشق اینجایم.
English Weblog
archives
by dateMarch 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
سلام. نمی خواستم این را بنویسم ولی چون دیدم نوشتی "دست ودلم به نوشتن نمیرود" گفتم شاید یه دلخوش کنک ساده بشود.
ما توی Orkut یه گروه برای fan های "بلوط" درست کردیم. بد نیست خواننده های پر و پاقرص "بلوط" یکجا جمع باشند. این هم لینکش :
http://www.orkut.com/Community.aspx?cmm=45553334
لوا: ای بابا. من الان می رم نگاه می کنم. ولی اینکارا چیه؟ لااقل واسه یکی درست می کردید که خودش ارکات داشته باشه . من برم نگاه کنم میام می گم. چون الان اصلا نمی دونم از چی دارم حرف می زنم.
:)
پی نوشت: خیلی خیلی ممنونم حسین جان. خیلی برای خودم غیرمنتظره بود. واقعا خوشحال شدم. دوسال که پیش که شروع کردم به اینجا را نوشتن اصلا فکر همچین روزی را نمی کردم. خیلی ممنونم.
Hossein
December 29, 2007 4:39 AM
Leva jan, manam kolli ghossam migire vaghti babam har bar ke harfe dorane dustie man va hasmaram pish miad azamun ozr khahi mikone ke sakhtgiriha va barkhorde namaghulesh tasire hamun bazjuyiha va tahte feshar gozashtanesh be khatere mokalemate shabaaneye ma do ta bude. Miduni hatta alan ke chand mahie birune Iran hastan ama madaram hanuz ham zamane be telefon etemad nadare
لوا: می فهمم چی میگی. این سایه ها حالا حالا ها طول می کشه دست از سر ما برداره.
Nilufar
December 29, 2007 6:35 AM
خوش بگذره فردا
لوا: ممنونم. جای شما خالی.
هما
December 29, 2007 8:56 AM
خواهش میکنم خانم زند!
کاری نکردم.
ضمنا Orkut جای جالبی است. بد نیست اگه فرصت داشته باشید پروفایل خودتون رو بسازید.
Hossein
December 29, 2007 2:10 PM
باشد كه بلوط را هميشه پر طراوت ببينم نه غمناك و بي سفر!
لوا:
مسیح جان. دیدن شما در اینجا افتخار خیلی بزرگی برای من است. راستش الان فکر می کنم این چه غم خوبی بود که شما را به نوشتن برای من واداشت. الان به لطف دوستی خیلی بهترم و تازه مم از یک سفر کوتاه پر باران و مه برگشته ام. باز هم ممنونم از این همه لطفتان.
مسيح علي نژاد
December 29, 2007 5:18 PM
هنوز تمام نشده
آيدا
December 31, 2007 11:25 PM