
« یکشنبه ها با برگ و رنگ
صفحه اصلی
حکایت ما و پوستین مذهبیون »
خاطرات من از کلبه
هوا تاریک است. البت که هوا تاریک نمی شود. لابد ابرها تیره اند که هوا را تاریک کرده اند. آسمان یک دانه ابر هم ندارد ولی تاریک تاریک است. به طرز ترسناکی همه جا خالی و خاکستری است. انگار قصد باریدن داشته باشد اما ناز کند. یک ناز وحشتناک. سوز برف همه جا را گرفته. خوشی برفش مال دیگران است و سوزش مال ما. روی زمین که بخوابی چشمت به شاخه های حالا دیگر لخت شده می افتد. یک دانه برگ گیر کرده جایی روی شاخه ها. نمی افتد. گول زنکی شده لابد حالا برای آن دخترکی که باید با آخرین برگ می مرد. داستانهای تکراری.
دلم هوای باران کرده. نمی بارد. سایت هواشناسی گفت که نمی بارد. این چه جهنمی است که برای برف دیدن هم باید مسافرت کرد آخر؟
الان وقت خیالبافی است دوباره. مثلا کلبه ای داشتی - که باید هم آتشی روشن داشت و به من چه که در خیال چه کسی قرار است آتش را روشن کند و کلبه را گرم- بعد بیرون هم برف ببارد و تا ابد هم فقط درخت لخت باشد و لابد یک دریاچه هم روبه رو. بعد هم یک لیوان شکلات داغ باشد و شنلی روی تن لخت و بعد هم یک ژست لیوان به دست ایستاده کنار پنجره و نگاهی با تامل به مرغابی های یخ کرده روی دریاچه.
اصلا وقتی هوا اینطور تاریک و ترسناک است چه چیز بهتر از خیال. نوبل خیالبافی نداریم؟
English Weblog
archives
by dateMarch 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
لوا جان:
هوای اینجا همان جوری ست که دل شما هوایش را کرده. می گویند شرقی ها چشمشان پی باران غربی ها بوده و غربی ها در هوس آفتاب شرقی ها!
اگر همه چیز خوب پیش برود 4-5 روز دیگر برای کنفرانسی سن دیگو خواهم بود. گرچه از شما دور است اما اگر خواستید بفرمایید تا هوای بارانی برایتان در شیشه غم زندانی کنم بیاورم!
شوق دیدار دوستان مجازی با محدودیت زمان حقیقی در همان کلبه خیال اسیر می شود.
اگر می توانستم به اولین چیزی که "آزادی" می دادم "زمان" بود!
لوا:
چه خوب بود اگر کنفرانستان این بالاتر ها بود.
من هم فقط خیال برف برایم خوب است. آنقدر سرمایی هستم که همین عکس روی دستکتاپم سردم می کند چه برسد به خود برف. بی طاقتم در برابر سرما. بی خود هم نبود که این یک نقطه گرم را برای زندگی انتخاب کرده ام. خیلی به این های و هوی من اعتماد نکن شما.
سفر هم خوب باشد و به قول مادربزرگها بی خطر.
بابک
December 3, 2007 5:50 PM