
مهر آباد
شب یک شنبه بود. بدترین وقت هفته. می دانی که باید زود بروی بخوابی که فردا روز از نو روزی از نو. نشسته بودم روی تخت و خوابم نمی آمد. دلم می خواست با کسی که خودم باشد حرف بزنم.
زنگ زدم به ن.دوستی خیلی دور. صدایم را نشناخت. گفت شما؟ گفتم والا تا چند سال قبل دوست بودیم ظاهرا دیگر نیستیم که صدایم را نمی شناسی. ظاهرا واقعا نشناخته بود.
گفتم فلانی هستم. گفت پس چرا شماره ایرانسل افتاده روی موبایل من؟ من هم کم نیاوردم و گفتم به خاطر اینکه بنده الان در مهر آباد هستم. فکر کردم خودم می توانم از اینجا بیرون بروم حالا دیدم نمی توانم. بیا دنبالم.
دلم لرزید. بعد فکر کردم چقدر خوب بود اگر الان مهر آباد بودم و واقعا قرار بود بیاید دنبالم. بحث را باختم وقتی گفت اگر راست می گویی قطع کن که من به همین شماره - که من ادعا کرده بودم شماره آقایی در فرودگاه است که من موبایلش را قرض گرفته ام- زنگ بزنم.
نمی دانم. شاید وقت خواب بود و فقط صدایم عوض شده بود. دلم اما لرزید.
English Weblog
archives
by dateMarch 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
اتفاقا ما هم ميخوايم بريم سن ديگو کبابي باز کنيم
s
October 8, 2007 10:01 AM
عزيزم اين بار بياي از مهرآباد نمياي از فرودگاه امام خميني مياي يادت باشه اين بار خواستي دوستاتو امتحان كني سوتي ندي:)
لوا:
والا پدرم که همین ماه گذشته رفتند و برگشتند پروازهاشون از مهر آباد بود. ظاهرا خط های خارجی امام خمینی رو قبول ندارند. اطلاعاتم در این زمینه بدک هم نیست. ارادت.
aida
October 8, 2007 2:04 PM
You will always be welcome wherever you go sweet Leva. No need to go to Tehran for now, come to the Bay Area and you will see who knows you, loves you, and is always happy to see you.
Nazy
October 9, 2007 1:00 AM
حالا اون دوست قرار شد دنبالت بياد يا نه ؟
حالا نه مهرآباد اما خيلي برام پيش اومده دوست داشته باشم چشمامو ببندم و وقتي باز ميكنم همون جايي باشم كه ميخوام، مخصوصا وقتيكه ديرم شده !
Mehdi
October 10, 2007 2:04 AM
..........
naarenj8
October 10, 2007 8:08 PM