
« باز هم درخواست
صفحه اصلی
جامعه شناسی وبلاگ شناسی »
برای خانم امینی و چشم های ملتهبش
گاهی اوقات- مثل همین حالا- از خودمم و قلمم شرمم میاید
از اینکه چرا هرگز حتی یک خط شعر هم نگفته ام
از اینکه کلماتم رنگ و بو ندارند. طعم ندارند
گاهی اوقات- مثل همین حالا- دلم می خواست دست هایم می رقصیدند و می توانستم شعری بگویم
شعری به رنگ فیروزه
اما هرگز نتوانسته ام خطی شعر برای کسی بنویسم
دست های من برای شعر نوشتن خلق نشده اند
دست هایم زبر است و رنگ را نمی شناسد
تمام راه را به ایاصوفیا فکر کردم
به کاشی های فیروزه رنگش.
باید یک کاشی از صحن مسجد بزرگ می کندم
شعر که نمی توانم بگویم.
اما شاید می توانستم یک کاشی فیروزه رنگ را در قابی بنفش تقدیم چشمان تو کنم.
از من کار دیگری بر نمی آید.
دست هایم زبرند و بی رنگ و کلامم بی شعر
تو به بزرگی خودت ببخش.
English Weblog
archives
by dateMarch 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
من که فقط از خودم خجالت کشیدم :(
roya
October 2, 2007 9:38 PM
چقدر قشنگ بود لوا
کی گفته تو نمی تونی شعر بگی؟
ronous
October 2, 2007 10:20 PM
خوش به حال خانم امینی.
رشک بردیم بسی.
لوا:
به به حضرت قاصدک. شما کجا. کلبه پیزوری ما کجا؟
قونیه تشریف میبرید در خدمت باشیم!!
قاصدک
October 3, 2007 12:32 AM
همه به بزرگی می بخشیم .اما چه کنیم که کوچکیم
سردبیر
October 3, 2007 3:14 AM
سلام
شعر گفتن مثل نوشتنه براي من
اما يك كمي شور بيشتر مي خواد .
من براي اون پست قبليت مي خواستم اين جا بنويسم كه من الان مشهدم و وبلاگ شما فيلتر نيست و هميشه بالا مياد و منم ميبينمش و مي خونمش
سردبير ديپلم
October 3, 2007 5:25 AM
سلام
خب عزیز من این که نارحتی نمیخواد! سرتا سر عمر گرانمایه ی آقای مهندس بازرگان گذشت بدون اینکه نه در سخنرانی ها نه در مقالات نه در دیگر نوشته ها و گفتارهایش شعری را بسراید یا حتی نقل کند!
و چه زیبا هم درخشید
سمفونی تنهایی
October 3, 2007 3:56 PM
وای! لوای عزیز
از درون لرزیدم و اشک ریختم، برای آیینه ای که مقابل حقارتمان گرفتی
بسیار زیبا و دلنشین بود...
ساناز
October 4, 2007 3:54 PM