" /> Baloot: September 2007 Archives

« August 2007 | Main | October 2007 »

September 30, 2007

خبر رسانی دیر

آن فستیوال چرم پوشان خیابان فولسوم سن فرانسیسکو را که پارسال رفته بودم یادتان هست؟
خوب من امسال هم می خواستم بروم و همش منتظر ماه اکتبر بودم برای برنامه شان. همین امروز صبح فهمیدم که برنامه خود امروز است!
ساعت یازده صبح تا شش بعد از ظهر.
اینجا می توانید آدرس و دیگر اطلاعات را بخوانید.
خیلی دیر شده و من اصلا نمی دانم که می توانم حالا بروم یا نه.( ساعت نه و نیم صبح است)

اگر رفتید و ما نیامدیم جای ما را هم خالی کنید. عکس هم یادتان نرود.


September 28, 2007

درد

سلام. خوبی؟
من خوب نیستم. حالم امروز خوش نیست. هنوز یک روز کامل مانده و تازه اول صبح است. دیگر برای آخر هفته ها هیچ قراری نخواهم گذاشت. تا سه ماه آینده. آنقدر از درسها عقبم که دیگر حتی نمی فهمم استادها سرکلاس از چه حرف می زنند. هیچ وقت اینقدر خودم را خرفت حس نکرده بودم. به خودم قول دادم تا آخر امسال - تو بخوان آخر دسامبر- برای آخر هفته ها هیچ قراری نگذارم. از زندگی ام عقب افتاده ام.

دو روز است که می ترسم. یعنی دو روز است که ترس هایم باز به یادم آمده. دلیل هم دارد. یادم آمده که دارد یادم می رود خوب ببینم و خوب بنویسم. یعنی چشمهایم را بشویم و بنویسم. بگذار دردل کنم.

مهاجر که می شوی فکر می کنی چشم دنیایی به دنبالت است. حالا از عمو و خاله و عمه گرفته تا خواننده هایت و دوستانت دوران راهنماییت. خودت هم خودت را یک کمی مهمتر از اندازه واقعی ات تصور می کنی. همیشه تصویر انسانهای مهر خورده به اسم موفق جلوی چشمت است. انسانهایی که انگار ده سال در سکوت بوده اند و بعد به رسم ایرانی - امریکایی ها یا شده اند فوق دکتر فلان یا عضو ارشد ناسا. بعد اینها هم لابد معیار موفقیت است. انگار قانون نانوشته ای است که مهاجر ناراضی ترک وطن کرده دیگر باید معیارهای کشور دوم یا سوم را بپذیرد که اگر آنجا هم ناراضی باشد و گلایه کند دیگر مشکل از خودش است.

انگار یک قابی شده است این معیارها دورم و روز به روز دارد تنگ تر می شود. باید راضی بود و برای عمو ها و عمه ها و مادر بزرگ ها یک خدا را شکر هم به ته اش اضافه کرد. انگار این مقایسه بین بد و بدتر را قبل از به زبان آوردن هر کلمه ای باید یک بار در ذهن مرور کرد. یادت بیاید از کجا آمدی. همین هم از سرت زیاد است. ساکت باش و کارت را بکن. این همه آدم آمدند و در همان قاب تزیینی بی صدای موفق جا شده اند. تو دیگر چه مرگت است که هرجا که می روی باید فقط منفی ها را ببینی.

من امریکا را دوست دارم. به هزار و یک دلیل. از اعتراف به این هم نمی ترسم. روزهایی است که رانندگی می کنم و باد به موهایم می خورد و سرعتم را زیاد می کنم و لذت می برم از زن بودنم. از انسان بودنم. از آزادی ام و در آن لحظه هاست که هرگز به مفهوم وطن به معنای محل تولد فکر نمی کنم. وطن من جایی است که من از انسان بودنم لذت می برم. من کشور جدیدم را دوست دارم. قدر امکاناتش را می دانم. قدر رفاهم را می دانم. برایش زحمت می کشم و برخورداری از این رفاه را حق خودم می دانم. از پول بدم نمیاید و از آن فرار نمی کنم. آنقدر سختی کشیده ام که حالا قدر حقوقم را بدانم. از اینکه بدانم در آینده خانه ای بزرگ خواهم خرید و برای بازنشستگی ام برنامه ها دارم شرمم نمی آید.

دردم جای دیگری است. همان مفاهیم است. همان آزادی است که موقع رانندگی از آن لذت می برم و بعد در همان لحظه از رادیو می شنوم که در شهر کوچکی نزدیک به ما ماموران اداره مهاجرت همزمان به یازده رستوران یورش برده اند و کارگران مکزیکی اش را دستگیر کرده اند. از جکی به اسم حقوق بشر خنده ام می گیرد. از این دمکراسی که قرار است به سبک گل نیلوفر که در گنداب می روید بر روی مردابی از خون بچه های کوچک برپا شود خنده ام می گیرد. از کنفرانس پناهندگی که هفته قبل ریسم به آن رفته بود و در هتل هیلتون بورلی هیلز بود خنده ام می گیرد.
همان کنفرانسی که به ریسم گفته بودند باید منتظر پناهندگان برمه ای باشیم و بدانیم که آنها نمی دانند که لامپ برق چیست یا توالت چطور کار می کند.

شده ام جمع اضداد. از ایران نوشتنم بی فایده است. من چقدر برنامه آینده زندگی ام برپایه رفتن و ماندن در ایران است؟ هیچ. نمی خواهم عروسکی شبیه اپرا شوم که پول خرج بچه ای کنم که باید دستی واقعی برسرش باشد. من آدم این کارها نیستم. اگر واقعا دغدغه ات زنان مملکتت هستم باید بروم آنجا. بروم چادر سرکنم و در مسجد پای حرفهایشان بنشینم. من آدم این کار نیستم. چرا باید به خودم دروغ بگویم و دلم را به این خوش کنم که بعد ها ماهانه چکی هم خواهم نوشت.
به دوستانم توهین نشود. من فقط و فقط از خودم و خصوصیات خودم حرف می زنم. لازم است بگویم که چقدر شرمنده و مدیون همه زنان و مردانی هستم که تمام دغدغه هایشان در بیرون از ایران هم کار برای زنان و مردان و کودکان ایرانی است . آن هم کار مفید؟ من خودم را می گویم که فکر نکنم از پسش بر بیایم.

می خواهم از اینجا بنویسم. برایم اتهام "جاسوس جمهوری اسلامی بودن" و "حالا رفته در ناف امریکا و از انجا بد می گوید" و "اگر خیلی بد است برگرد بیا و اینجا را ببین بعد حرف بزن" مهم نیست. هیچ وقت از حرف مردم نهراسیده ام که این دفعه دومش باشد. بعضی از این حرفها از درون خودمم هم است. یعنی همان مقایسه بین بد و بدتر و بعد هم ساکت شدن. فکر می کنم باید یک جور خودم را در همان قاب مهاجر موفق جا دهم.

هر وقت حس کرده ام که نیرویی خارجی باعث خودسانسوری ام می شود به سرعت سعی کرده ام قالب بشکنم. اگر فکر کردم فلانی را خواهم دید و اگر ببیند من اینطور نوشته ام ناراحت می شود بلافاصله همانطور نوشته ام. هرگز خودم را برای بقیه سانسور نکرده ام. اما الان حس می کنم برای خودم در حال سانسور کردنم. برای همان قالب.

این ها فقط بعضی از چیزهایی بود که این روزها در درونم می گذرد. گفتم برایت بنویسم شاید آرام شوم. می دانم طولانی بود و گنگ. اما شاید این مقدمه طولانی برای تغییری که می خواهم در خودم و در چشمانم و در قلمم بدهم لازم بود.


September 27, 2007

اگر این اطراف هستید این نمایشنامه را از دست ندهید

World Premiere

BENEDICTUS

An ambitious international collaboration among artists from Iran, Israel, and the United States

Created by Mahmood Karimi-Hakak, Motti Lerner, Roberta Levitow, Daniel Michaelson, and Torange Yeghiazarian

September 29 - October 21
Thick House, 1695 18th St., San Francisco

Two childhood friends, one Jewish and one Muslim, find themselves estranged and on opposing sides after the 1979 Revolution. Propelled by world events and against a backdrop of an imminent US invasion of Iran , they agree to a secret meeting in a Benedictine monastery in Rome to negotiate a price for safety and freedom.

Given the impossibility of meeting in Iran and the complexities of meeting in Israel, these artists are working in the US to create collaborative theatre in the midst of escalating political conflict amongst their home countries. The piece created offers an opportunity to engage non-violently and creatively with the historical, social, religious and aesthetic dimensions of this crucial inter-relationship. Benedictus explores how the relationship among Iran, Israel, and United States is impacting the world. The work began in the summer of 2005 as the Iran/Israel/US Project , with a two-week residency at Siena College in upstate New York and has continued over the past two years.

PHOTOS
Watch a slideshow of photographs from the Benedictus production meeting.
All photos by Drummond Buckley

*****
مطلب رادیو زمانه به فارسی در همین رابطه

خرید بلیط از این صفحه


______________________________________________________


دیروز با دوستی در کافه ای قرار داشتم که قهوه ای با هم بخوریم- هر چند آخرش به آب و آبجو ختم شد و نه قهوه. چهل و پنج دقیقه بیشتر راه نبود و من تصمیم گرفتم پیاده بروم. هوا هم که این روزها قیامت است.

برای خودم خوشحال راه می رفتم که یک ماشین سبز یک مقدار جلوتر ایستاد. من هم فکر خاصی نکردم تا از وقتی از کنار ماشین رد می شدم که دیدم آقای راننده شان لبخند تحویل آدم می دهند. من هم به نوبه خودم لبخند زدم و در حال رد شدن از کنار ماشین بودم که دیدم جناب راننده هم همراه با ما ماشینشان را حرکت دادند و بعد هم تازه دوزاری مان افتاد که بعله...

اصلا آنچنان لذت این نوستالژیا عمیق بود که با کلمات نمی شود وصفش کرد. یعنی فکرش را بکند بعد از چهار سال و اندی یک ماشین جلوی پایمان ایستاد که بلندمان بکند. آنقدر خاطره در ذهنمان زنده شد که می خواستیم برویم آقای راننده را در آغوش بگیریم. هرچند به جایشان تلفنمان را در آوردیم که طرف گوشی دستش بیاید و راهش را بکشد و برود اما خدایش خیلی خوب بود. فقط یک "جیگر کجا میری برسونمت" کم داشت که دیگر عیش نوستالژیایمان تکلمیل شود.

بی ربط نیست اگر این خاطره را هم بگویم.. سال اول دانشگاه بود و من و دوستم زیر پل گیشا منتظر تاکسی برای میدان گلها بودیم. یک آقای پرایدی آمد و ما هم کتاب ریاضی یک به بغل پریدیم نشستیم و ننشسته شروع کردیم به مسله حل کردن. آقای پرایدی گفت "خانمها یک نفرتان بیاید جلو بشیند. "من هم خوشحال گفتم" نه خیلی ممنون. مسله باید حل کنیم." حالا همه این حرفها پشت چراغ قرمز اتفاق افتاد. بعد چراغ سبز شد و ماشین راه افتاد و دو قدم آن طرف تر زد کنار و گفت "بفرمایید پایین. بفرمایید پایین." باز من خوشحال گفتم "آقا نرسیدیم هنوز که . گفتیم گلها." آقای پرایدی با قیافه حق به جانبی برگشت و گفت "مگه من آژانستونم؟ سوارتون کردم حال کنم شما هم حال نمیدی. بفرما پایین. بفرما پایین."
یادش به خیر. چقدر اون روز ضایع شدیم.


September 26, 2007

چند نکته

نکته اول:
دوستی حکایت می کرد که در سال قبل از انتخابات ریاست جمهوری که دکتر معین دنبال شعر مناسب و ژست برای پوسترش می گشت و با وبلاگ نویس ها جلسه می گذاشت و رفسنجانی جلوی دوربین های های گریه می کرد در شرکتی در شمال شهر تهران مشغول به کار بود و از قضا همکاری هم از جنوب شهر داشتند که به همه این اداها می خندید. بعد از اینکه نتیجه انتخابات معلوم شد تنها کسی که تعجب نکرد و آه و فغان از تقلب و اینها راه نیانداخت همین همکار جنوب شهری شان بود که مطمن بود نتیجه درست است و می گفت همه مردمی که او می شناخته به احمدی نژاد رای داده اند. چرا که در همان زمان اداهای بقیه داشته در جنوب شهر پارک و مسجد می ساخته. این آدم را هر چقدر هم بخواهیم که ریز ببینیم اما ریز زبلی بود و هست. برنامه داشت و برنامه اش هم درست گرفت. حالا ما دلمان نمی خواهد ریز مردی ریس ملتمان باشد بحث دیگری است.

نکته دوم:
چرا گاهی یادمان می رود که کار رسانه هم کار تجاری است؟ مگر صاحبان اینها همان میلیونرهای عصر ما نیستند؟ معلوم است که باید بازاری بود. اگر شما خودتان صاحب تجارت خانه ای بودید به آن اطو کشیده ای که هر روز به دم حجره تان میامد و یک ساعت حرف می زد و چایی هم می خورد و آخرش هم ازتان خریدی نمی کرد بیشتر بها می دادید یا به عامه ای که نان شبتان از جیبب آنها می آمد؟ بازار رسانه الان فکر می کند که باید جهت اعتراض ها را از گرداب عراق به سوی دیگری چرخاند و حماقتها را از این ریس مملکت به ریس دیگری وصل کرد. خوب کارشان این است. ماشالله این ریز مرد ما هم همان کاری را کرد که آنها می خواستند. نشان دادن اوج حماقت خودش. به این می گویند تجارت.

نکته سوم:
ما انگار دلمان می خواهد آزادی بیان باشد اما بیان همان بیانی باشد که ما دلمان می خواهد. یعنی یک کمی چاشنی تعارف و مهمان بازی و من بمیرم تو بمیری هم قاطی اش باشد بد نیست. ریس دانشگاه کلمبیا - جناب بولینجر- ریز مرد ما را دعوت کرد و تربیون آزادی هم بهشان داد که حرفش را بزند. حالا این مرد ما بلد نبود حرف بزند و آخرش همه چی را قاطی کرد بحث دیگری است. نکته من این است که این جناب بولینجر مهمان نوازی از مدل تعارف هزار هزار ما ایرانی ها را بلد نبود که مهمان اگر هم داد می گ....تو حرف نزن. بینوا نمی دانست مهمان حبیب خداست و باید مجیزش را گفت.
حالا هی ما بیاییم بگوییم که این بولینجر بی سواد و بدبخت است. من از قشر حداقل اینجا تحصیل کرده خودمان تعجب می کنم. واقعا شما فکر می کنید ریس دانشگاهی - آنهم نه هر دانشگاهی بلکه کلمبیا- یک فرد بی سواد است؟ حالا که ته دلمان یک مقدار خود را ایرانی دیدیم و ریز مردمان هم ریس مملکتمان بود و این آقا هم تعارف از مدل ایرانی بلد نبود باید بیاییم همه چی را - به همان رسم کافه های دهه چهل و جاهل مردان لاله زار- بهم بریزیم؟
تمام نکته این بود که دو تربیون آزاد بود. یک نفر حرفش را زد و بقیه دست زدند یک نفر حرفش را زد و بقیه هوو کردند.
یعنی یک مقدار هم زیادی چپ بودن کار دست آدم می دهد حکایت همین روشنفکران تازه از کافه های ده چهل در آمده ماست.


مرتبط:
بخوانید از همایون خیری عزیز.
از افکار
از بابک
باز هم از همایون خیری
از نارنج
از صدای ما را از فارگو می شنوید
از علامت سوال


September 25, 2007

روزمره

همیشه اینطور بوده که بعد از مدتی تنبلی و ننوشتن قلم سنگین می شود و دست کند. آدم دیگر نمی داند چه باید بنویسد. حرفها انبار می شوند و آخر هم ناگفته باقی می مانند.
آخر هفته خوب و پربلاگری بود. خیلی ها سریع تر از من نوشتند و فرصتی به من این روزها وا رفته ندادند.
میزبان یک آدم به شدت هیولا هم بودم. هیولا به معنی واقعی کلمه: کاردرست !
حالا هی منتظرم ببینم خودش از خاطرات آن آبگوشت به یاد ماندنی چه خواهد گفت. نمی گویم که دلم مثل سیر و سرکه می جوشد که یک وقت.....الله و اکبر!

(‌آن یک مهمان دیگر که خودش صاحبخانه است و دیگر جزو مهمان ها به حساب نمی آمد!)

یعنی برای خودمان الکی خوشیم و آنقدر اینروزها خوشی زیر دلمان زده که نمی دانیم چه کنیم.

پی نوشت: دیروز بدترین روز کاری ام بود. اشتباه احمقانه خودم بود که تاوانش را باید پس می دادم. بد شکستم. بد. تغییر لازم دارم. خیلی زیاد. باید عوض شد که بشود بالا رفت. نمی خواهم درجا بزنم.

پی پی نوشت: این هم شمایل جدید ما!.


September 24, 2007

وبلاگ سخنرانی احمدی نژاد در دانشگاه کلمبیا

این وبلاگ داره به طور مرتب سخنرانی احمدی نژاد تو دانشگاه کلمبیا و سوال و جواب ها رو آپدیت می کنه. کلا بخونید و یه ذره بخندید. نمردیم فهمیدیم موقعیت جغرافیایی بر روی هم جنس گرایی تاثیر دارد و آب و هوای ایران گی پرور نیست.

پی نوشت: ممنون از رویا برای آدرس.
پی نوشت:

گفتم شاید جالب باشد که مصاحبه آرشام پارسی با رادیوی ملی را هم در مورد وجود یا عدم وجود همجنسگراها در ایران بشنوید. ( یادتان نرود که رادیوی ملی خداست)


September 20, 2007

باران

اولین باران پاییزی ایوان کوچکمان -و همه شمع هایم- را غافلگیر کرد.


DSC05520.JPG


September 19, 2007

توضیح

نوشتن از وطن ,برای من ,مستلزم بازگو کردن یکسری از درگیری های بزرگ و حل نشده زندگی ام است. هنوز برایش آماده نیستم. شرح وطن من با خیلی ها تفاوت دارد. به آنچه تا کنون اینجا نوشته ام و خواهم نوشت, چندان اعتباری نیست.

شرمنده دوستانی که از من دعوت کرده بودند.


September 15, 2007

روزمره های پاییزی

پاییز سکرمنتو زیباست.
با توجه به تمام عدم علاقه ای که به اینجا دارم نمی توانم در برابر زیبایی مسحور‌کننده اش در پاییز سر فرود نیاورم. این شهر به عنوان یکی از پردرخت ترین کلان شهر های این مملکت در پاییز واقعا دیدنی می شود.

از هر فرصتی هر چند خیلی کوتاه برای قدم زدن استفاده می کنم. بهانه را هر طور شده جور می کنم که شده ده دقیقه هم از محیط بسته خانه و اداره و کلاس بیرون بزنم.

این روزها دوباره در خلسه ام. ساکتم و تنها گوش می دهم. شادم. نمی دانم چرا. اما حس خوبی دارم نسبت به اطرافم و خودم. خودم را اینروزها دوست دارم. دو روز پیش یکی از کلاسها را نرفتم و پنج ساعت در سکوتقدم زدم. بدون هیچ موسیقی و گوشی اعصاب اعصاب خرد‌کنی. بین راه هم سردم شد و رفتم یک ژاکت خریدم. سیاه رفتم بیرون و آبی برگشتم. رنگ لباسها را می گویم.

نه روزهای خوبی در محیط کار می گذارنم نه در مدرسه. اما من سعی می کنم شادی ام را حفظ کنم. تمام انرژی وصف ناپذیرم را صرف خوب نگه داشتن خودم کرده ام. این روزهای رنگی و ملس و خنک زیاد دوام نمیاورند. باید قدر دانست.

وقتی راه می روم دلم نمی خواهد هیچ بار اضافه ای داشته باشم نه کیف نه موبایل و نه ای پاد. نه حتی دوربین. دلم می خواهد با دریچه چشم خودم این روزهایم را ببینم.

یک گردنبد بلوط دیدم. دیدنش حس خوبی داشت. نمی دانستم باید بخرمش یا نه. نخریدمش. ولی یک جور خوبی احساس کردم مال من است. می دانم آنجا می ماند تا وقتی که من مطمن شوم و بگیرمش.

پاییز سکرمنتو شبیه تهران است. همان آفتاب گول زننده از پشت پنجره و باد سرد صبح ها و شب ها. شبیه هوای آنکارا هم هست. دلم این روزها باز برای ترکیه تنگ شده است. شاید این دلتنگی کمک کرده شاد باشم. می دانم عجیب است. اما اگر طعم دلتنگی های ترکیه مرا می دانستید شما هم لبخند می زدید.

یک شنبه را باید با هیچ شروع و با هیچ تمام کرد. بی هیچ برنامه ای. برای فردا هیچ برنامه ای ندارم. بگذار یک بار هم سررسیدم خالی بماند.او هم به خلسه و سکوت و تنهایی پاییز احتیاج دارد.


September 13, 2007

تقدس

این روزها فرماندهان جنگی ارتش باید به کنگره و سنا و رسانه ها در مورد ادامه یا عدم حضور ارتش در عراق و ادامه جنگ و به قول خودشان این باتلاقی که بوجود آورده اند جواب بدهند. تقریبا با همه رسانه های مهم هم این چند روزه مصاحبه کرده اند و به سوالات خبرگزاران از یک طرف و مردم و نمایندگانشان از طرف دیگر جواب داده و می دهند.

فکرم به جنگ ایران بر میگردد. دوران جنگ که کوچک بودم اما خیلی چیزها به وضوح یادم مانده مثل آن وقتی که خانواده باید می رفتند عکس جسدها را می دیدند تا شاید پسر عمه آن زمان گمشده در خط مقدم را شناسایی کنند. بعدها که بزرگتر شدم فهمیدم که جنگ پرسود ترین تجارت هاست و لابد آن عکس ها هم اسباب تجارت بودند. بعد تر ها هم بود که شنیدیم که می گفتند جنگ را باید همان سال شصت و سه تمام می کردند و کار فلانی و فلانی بود که نگذاشتند و نخواستند.

یادم میامد به جنگ می گفتیم دفاع مقدس. بازی با کلماتی که هنوز در ذهن ما جا خوش کرده. چقدر ما چیز مقدس دور و برمان هم زیاد داشتیم. دفاع مقدس. مرگ مقدس. خون مقدس. وظیفه مقدس. آدم مقدس. کشور مقدس. اصلا انگار وقتی قرار بود به مخاطب بگویند خفه شو و حرف نزن یک کلمه مقدس می چسباندند سرش. وقتی هم که چیزی مقدس باشد نه تنها نباید از آن سوال کرد که سوال کردن خطاست و سوال کننده مجرم. همه اینها را تابو کردیم. دور از دسترس. از خون و مرگ و کشته اسم نبر. اینها شهیدان مقدس دفاع مقدس بودند.

خاصیت مذهب خفه کردن است. به هر اسم و شکل و بهانه ای. یا شمشیر دارد و گردن می زند یا با بازی با کلمات سرکوب می کند. سوال کردن لازمه جلو رفتن است. جواب شنیدن و الزام به پاسخ گویی است که افراد را ملزم به دقت و تحقیق می کند. وقتی سوال کردن از چیزی تابو شد باید فاتحه اش را خواند. این یعنی اول درجا زدن. درجا زدنی که پس رفت و به عقب بازگشتن قدم های بعدی اش خواهند بود از این صفت مقدس بدم میاید. بوی درماندگی می دهد اصلا وقتی حرفی یا عقیده ای یا موجودی ماورای ذهن و ماورای بشر شد باید دانست که یک جای کار می لنگد.

شاید اگراین دفاع و این خونها و این اسمها روزی دیگر مقدس نباشند بشود به حریمشان رفت و جوابی هم شاید گرفت.


September 11, 2007

اضطراب

blog selected.jpg


اسکله سی و نهم. سن فرانسیسکو.
پاییز دو هزار و شش


September 10, 2007

خاور سلطان

روجا و حسین یکی از بهترین کشف های این سالها بودند. (‌خانم مهندس جان! شما و آقای مهندس که البته جای خود دارید) یعنی یک زوج ناکلیشه ای من می گویم و شما یک ناکلیشه ای می خوانید. تجسم کنید زندگی یک نابغه ریاضی را با یک سینما خوانده تاریخ هنر دان! اصلا از شنبه که با سبد سبزی و پنیر در خانه ما ظاهر شدند تا همین الان که ظهر دوشنبه است کافی است بهشان فکر کنم که لبخند بیاید به صورتم و فکر کنم که زندگی با دوستان خوب چقدر لذت بخش است.

می دانم هرکس گرفتاری و مشکلات خودش را در زندگی دارد و دیدن چند ساعته یا یکی دوبار پای تلفن حرف زدن دلیل بر نتیجه گیری نیست اما همین چند ساعت کافی بود که یادم بیاید گاهی, فقط گاهی, مثل یک بعد از ظهر روز شنبه را چقدر می شود شاد و فارغ از دنیا گذراند و چقدر خندیدن و غیبت کردن و حرص خوردن و با صدای بلند در کافه فارسی حرف زدن و جک های شریفی تعریف کردن از احمدی نژاد بد گفتن, خوب است.

من برای هردویشان به اضافه فندق و خاور سلطان و بی بی حوریه و ملک محمد و بقیه دوستان و متعلقانشان آرزوی بهترین ها را دارم.


September 7, 2007

یعنی از آن وقت هاست.

تلفنت را میگیری . از الف تا ی- ببخشید از ای تا زی -می روی. دریغ از یک اسم که بتوانی شماره اش را بگیری و حرف بزنی. همینطور الکی غم روی دلت سنگین تر می شود. یعنی حتی یک نفر هم نیست که بخواهی و بتوانی برایش حرف بزنی. همان حرفی را که ته ته دلت است؟ غم سنگین تر می شود.

کلاس را حذف کنم یا نه؟ این کلاس امشب اگر پر شده باشد از این رانده و آن مانده می شوم. کلاس امشب را هم اضافه کن. جهنم. شش تا روی پنجمی. خریت که شاخ و دم ندارد.

بعد از ظهر جمعه است. گرم و کشدار و مریض و دودی. یک جایی این نزدیکی ها آتش گرفته. دو روز است که دود هم به هوای لعنتی اضافه شده. هیچ کس در اداره نیست. همه یک جوری در رفته اند. ریست هم نیست. اگر هم بگذاری بروی خانه هیچ کس نمی فهمد. به وجدان کاری ربطی ندارد. کلاسی که امشب هوس کرده ام بروم اینطرف شهر است. نمی توانم همه راه را بروم و بعد برگردم.

پتویم را - که همدم همیشگی است و زیر میز قایمش می کنم- برمی دارم و می روم روی کف آشپزخانه می خوابم. همسایه عروسی گرفته لابد. دیوانه ها. صدای توپس توپس مییاد. بلند می شوم برمیگردم میاییم اینجا. بنویسم. غر بزنم. زشت است دختر. روزمره ننویس. الان دیگر هزار نفر نگران می شوند. هزار نفر که شماره ات را دارند. به همه باید بگویی که نه بابا . شوخی کردم. نوشته را با نویسنده قاطی نکنید. من حالم خوب است. ببینید. دارم می خندم. ها ها...

بعد از کلاس باید بروم نمایشگاه. خرم دیگر. غرفه هم طراحی می کنم. خدا این فروشگاهای شبانه روزی را از ما نگیرد. ساعت یک شب هم می شود رفت و گوجه و ترشی و لوبیا خرید. شله زرد هم درست کنم؟

آهنگ گوش کنم. رادیو زمانه جواد یساری گذاشته. چراغ چشمک زن تلفن از صبح تا به حال دارد خودش را می کشد. حوصله ندارم جواب تلفن بدهم. تو بالاخره بلیط گرفتی دختر؟ می دانی که. من از الان باید بدانم سه هفته دیگر چه ساعتی باید فرودگاه باشم. اگر ندانم تا خود آن روز که بگویی باید عذاب بکشم.

وسواسی شده ام. امروز صبح به نگار می گفتم. گفتم سررسیدم شده مایه جانم. بعد خدا نکند یک تغییر اتفاقی در برنامه سه ماه آینده بیافتد. عملا مریض می شوم تا بیاد و برود. اصل مرض است. می خواهید از حفظ بهتان بگویم تا آخر ماه آینده هر روز و بعد از ظهر چه کاری قرار است بکنم.

به خدا عکس ها را برایت می فرستم. تا همین فردا. یعنی نصفه شب که لوبیا و ترشی را خریدم و برگشتم خانه و برنج را شستم برایت می فرستم. فردا دستت است. یعنی توی کامپیوترت است. چه می دانم. قول می دهم.

حالا پتو را به خودم پیچیده ام. همان یک همکار باقی مانده میاید می گوید برو خانه. من می خواهم بروم. می گویم برو. من باید بمانم. اخبار گوگل می گوید بن لادن ریشش را رنگ کرده. از سه سال پیش جوانتر به نظر می رسد. دل بن لادن هم خوش است . من هم زده به سرم که بروم سرم را قرمز کنم. یعنی قرمز قرمز. بعد می گویم. نه هر وقت که آدم شدم و دوباره اندازه یک سانتیمتری همیشگی اش شد می روم قرمزش می کنم.

همین الان الان هوس کردم یک لباس کولی بخرم. نمی دانم چی است. ولی باید جایی باشد. ( به جان خودم الان یک نفر دارد مرا روانکاوی می کند) مثل لباس کاپیتان جک خودمان. انگشترهایش جور است. می ماند بقیه خرت و پرت ها. خودم را تصور می کنم. موی کوتاه قرمز. لچک به سر. لباس چند لایه روی هم. خنزر و پنزر آویزان به دست و سر و سینه و لابد ساعت سیکوی نازنینمان....

یک دوست خارجی من را تولد دخترش دعوت کرده. هر کس باید خودش را یک ابر قهرمان کند و برود. این ها هم دیوانه اند به خدا. بعد هم نمی توانی ادای این ابر قهرمان ها را در بیاوری و بشوی مرد عنکبوتی و چه می دانم زن گربه ای. خودت باید باشی. یعنی در نامه اش توضیح داده که این مهمانی به بچه ها یاد می دهد که ادای ستارگان را در نیاورند و خودشان قهرمان زندگیشان بشوند. والا زمان ما می رفتیم تولد گلپر و ایده و ساناز و دور صندلی می چرخیدیم و هر وقت آهنگ تمام می شد باید روی یک صندلی می نشستم. بعد هم سالاد الویه می خوردیم با نوشابه سیاه. اصلا سالاد الویه سرد با نوشابه نارنجی خوشمزه نمی شد. هنوز هم عقیده ام همان است.
کجا بودیم؟ آها. ابر قهرمان ها. حالا من چه قهرمانی بشوم خوب است؟ زن کولی. باید یک خصوصیت هم داشته باشم که من را شکست ناپذیر بکند. قلب زخم ناپذیر چطور است؟

خوب الان جواب ایمیلش را دادم. گفتم چون دیر خبر دار شده بودم "آلردی" برنامه دیگری گذاشته بودم و امیدوارم مهمانی ابر قهرمان ها به همه خوش بگذرد.

یک چیزی گیر کرده توی گلویم. کی بازش کنم؟ الان که سر کار است نمی شود. موقع رانندگی هم که خطرناک است. بعدش هم که کلاس است و بعد هم نمایشگاه و بعد هم قروشگاه و لوبیا و اینها . بعدش را هم که همین الان قول دادم بشینم عکس بفرستم. می شود صبح. باز هم نمی شود. کلاس دارم. بعد هم که خوب مهمان میاید. فردا عصر هم که قرار دارم بروم بیرون. شب را هم که دعوتیم. ..

بی خیال گلو و این حرفها. اصلا فرض کن گلو نداشتی. مثل سر و چشم درشت و مو که نگران بلندی و کوتاهی اش باشی و دست و این حرفها. این فرمول نامریی شدن را کسی بالاخره کشف کرد یا نه؟ فقط بلدند بروند بزنند توی سر این "آی فون" عزیزمان . آنهم وقتی که ما شش ماه برای خریدش پول جمع کردیم. ولی خودمانیم. این آقای "جابز" با این ایده صد دلار برگرداندن به مشتریان قبلی آی فون زد توی آنجایی هر چی "بیزینس" بود. مرد حسابی فکر نمی کنی رسم جدید می اندازی که هیچ هم خوب نیست و فردا قیمت هرچی ارزان شد همه توقع دارند بروند پولشان را پس بگیرند. حقت است که سهامت اینقدر یک شبه پایین بیاید." نرد" بی اتیکت!

دیگر پاچه کی را بگیرم روحیه ام عوض شود؟ دیشب خواب دیدم یکی از عضای محترم خانواده سببی - ترجمه "این لا" را داشتید؟ـ را بردم پیش روانپزشک. چون داشت برای خودش پیراهن می بافت. یک پیراهن بلند آن هم با نخ کاموای نارنجی. (‌لطفا دوباره روانکاوی بفرمایید). خیلی خواب عجیبی بود. گفتم اینجا بگویم تا یادم نرفته.

فهمیدید این دوتا پدر بجه خانم آنا نیکول اسمیت با هم بعله و اینها...یعنی شایعه شده. ولی خوب. آخر سورئال بود.

یعنی می دانی. الان از آن وقت هایی است که باید یک کیسه بوکس باشد...نه. حال نمی دهد. باید یک مبل باشد. راحت باشد ها. با یک بطری" ابسولوت" و دو برابرش آب آلبالو. با یک ده تایی فیلم. بعد هم تا شعاع ده کیلومتری پرنده پر نزند. آنقدر بخوری که خفه شوی بعد بخوابی. بعد هم بگیرند بیاندازند توی استخر آب سرد که دوباره بهانه داشته باشی پاچه بگیری.

دستم هم راستی دوباره درد گرفت. این را نمی گفتم دلم نمیامد تمامش کنم.


احتیاج

شعر لازم شده ام
(این اصطلاح مال کی بود؟)
به همان مقدار هم فیلم ,سکوت, جاده و رخوت لازم دارم.

چیزی روی دلم سنگینی می کند. شاید تومور سنگینی باشد. تومور دل هم داریم؟


September 6, 2007

چشم هایی چون چشم های گاو

شمایی که همیشه قربان صدقه چشم های اندکی درشت ما می رفتید, هیچ خبر دارید که به خاطر همین اندازه نافرم قیمت عمل لیزرش دو هزار و پانصد دلار گرانتر می شود؟


September 4, 2007

قونیه

سکوت هم حتی کم آورده است.
هیچ نباید و گفت و تنها به نظاره این عشق نشست.
لحظه را با کلمه آلودن خیانت است.
بیکران را مگر می توان تعریف کرد و در واژه گنجاند؟

ازل اگر آغاز داشت که دیگر ازل نبود.
معمای تلخی چشمان تو هم گشودنی نیست. مثل راز خلقت.
مثل همان
"در ابتدا هیچ نبود و هیچ کلمه بود و کلمه خدا بود"

من هنوز مبهوتم.
دستانم به نوشتن نمی رود. هیچ وقت نرفته است.

آروزویم اما باقی است. نان و نور و رنگ.
تو معنی این واژه های دیوانه را می فهمی.

راست گفته اند پاییز فصل عاشقان پاکباخته است.
فصل واژگان ناب مجنون

جنون از من و واژه از تو.
رنگ از تو و عشق هم باز از تو

می شود من تماشاچی این سماع باشم؟
در قونیه تلخ چشمان تو؟

1:30 PM Permalink

September 2, 2007

این شعر یادتان مانده: " من از هیچی نمی ترسم...نه از تنهایی . نه از تاریکی؟"

ساعت از نیمه شب گذشته بود و من از جایی بر می گشتم. در مسیر تاریک و بی چراغی رانندگی می کردم. چشمم به زنی- شاید هم سن و سال خودم- افتاد که پیاده مسیر مخالف حرکت من را می رفت. لباس فرم فروشگاهی دو چهار راه بالاتر هم تنش بود. یکی از حدس ها می شد این باشد که کارگر شیفت شب آن فروشگاه بیست و چهار ساعته است.

از وقتی به خانه رسیدم- تقریبا ده دقیقه قبل - به این فکر می کنم که چرا من به جای او اینقدر ترسیدم. چرا اولین فکری که کردم این بود که این وقت شب این زن تنها اینجا چه می کند. بعد به خودم گفتم شاید از بچگی در محیط امن بزرگ شده . جایی که یاد نگرفته صدای اذان غروب یعنی حواست را جمع کن. یعنی دور و برت را بپا. یعنی سوار تاکسی نشو. یعنی مواظب سایه ها باش. صدای موتور یعنی وحشت. پل عابر پیاده یعنی وحشت از دست پشت سری. و ...

شاید هم هیچکدام از اینها نبود. شاید او هم می ترسید و فقط بی ماشینی مجبورش کرده بود که ترس را به جان بخرد و آن وقت شب پیاده برود. اما باعث شد که من به ترس های نهادینه شده در خودم- خودمان- فکر کنم. که چقدر از بچگی از همه چی ترساندنمان. از بازی کردن در کوچه و پسران غریبه گرفته تا بعد ها که خودمان با آزمون و خطا فهمیدیم که از چه چیزهایی باید بترسیم.

با خودم فکر کردم حتی اگر بدانم که محیط دور و برم هم امن است چقدر جرات می کنم تنها مسیری را در نیمه شب راه بروم. من در حالت عادی از تنهایی و تاریکی نمی ترسم. اما تنها در خیابان تاریک و طولانی راه رفتن را فکر نکنم اهلش باشم. راست گفته اند ترسها و زخمهای کودکی و نوجوانی یا پاک نمی شوند یا خیلی دیر از ذهن می روند.

پی نوشت:
فکر کنم در راستای همان افکار وقت خواب دیشب بود که خواب دیدم ساری هستم و پسرک سرباز تازه پشت لب سبز شده ای به من متلک می گوید و من هم به شماره نهصد و یازده ساری!! زنگ می زنم و خانم پشت خط به من می گوید "حالا مگر چه شده یک متلک گفته. دلش به این متلک خوش است!"