
« ادعا
صفحه اصلی
قصه های من و یحیی »
یعنی فرض کن این ها کارشان این است. مهندس اند. بعید که نیست ازشان. از این راه نان می خورند. اصلا عشقشان این است. رفته اند درس خوانده اند که این ها را بسازند. یا اصلا مرض دارند. یا اصلا هیچ چی. مثل من و تو کارگر ساعتی اند. باید کار کنند. اینها را طراحی کنند. آخر تو که اسمت را گذاشته ای انسان عاقل می روی سوار این ها می شوی؟
هیچ چیز در این دنیا نمی تواند مرا وادار کند که بار دیگر چنین چیزی را امتحان کنم. هیچ چیز.
******
روزهای خوبی نیستند. سعی می کنم انکارشان کنم و بگذارم فقط رد شوند. این انسانی که این روزها در من است را نمی شناسم. شاید انکارش راه چاره نیست. باید شناخت و مبارزه کرد. شاید هم همزیستی. اما دوست ندارم در من بماند. خود قدیمی ام را می خواهم.
*****
دو کافه خوب شناختم. عکس ها را که آماده کنم می گذارمشان اینجا.
*****
انگیزه جدیدی برای زندگی پیدا کرده ام. "آی فون" آنهم بعد از تنها یک ربع ور رفتن با آن در فروشگاه اپل. حالا اگر هم یک سال پس انداز کنم و بتوانم بخرمش, مشکل اصلی باقی خواهد ماند که همان حواس جمع و سابقه به شدت خراب در گم کردن گوشی هاست. اگر هم بخرمش باید جوری به خودم بدوزمش. اما آنوقت امکان دارد با خودم گم شود.
******
دو روز آخر هفته که خوب نباشد همه خستگی هفته می ماسد به بدن. حالا باید تا هفته بعد صبر کرد که شاید اتفاق بهتری بیافتد.
*****
آخر هری پاتر را تعریف کنم حالتان را بگیرم؟
English Weblog
archives
by dateMarch 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
Salam Leva Jan: I'm sorry you are not having good days. You most certainly sound good to me! I know it's sick, especially at my age, but I love roller coasters!
I hope you have a good weekend, and that you will have a better weekend. You deserve it. Take care my friend.
Nazy
July 23, 2007 9:15 AM
فیلتر شده اید گویا!
حداقل برای ISP ما ...
سیاوش
July 23, 2007 9:38 AM
Hey, they are so cool. I hope u feel better,
Pedram
July 23, 2007 10:43 AM
آخ آخ گفتی هری پاتر داغ دلم تازه شد که هنوز نمی شه با هیشکی در موردش حرف زد و بحث کرد!
ماندانا
July 23, 2007 10:57 AM
بابا تو هم فیلتر شدی :((
mtchannel
July 23, 2007 12:12 PM
لوا جان! متاسفانه فیلتر شدی
:-(
Leva: So, how you guys come and read and leave comments? It is new to me.
فرناز
July 23, 2007 12:48 PM
سلام
بگو دیگه، چی میشه؟!
ضمنا فیلتر شدی این جا:(
چرایش را واقعا نمی فهمم!:(
لوا: من الان از خدام هست بیام بگم ،، ولی یک مسله شرافتی هست. درست نیست بگم.
نمی دونم این قضیه فیلتر رو و نمی دونم چه کنم.
گلنسا
July 23, 2007 1:55 PM
بابا ما داریم یک عمره روی یکی از اینا زندگی می کنیم و جخ که صاحب ترن بدخلقی کنه و بریم روی یکی دیگشون، اونوقت تو دیگه نمی خوای امتحان کنی؟ پس کادوی عروسیمونو چجوری میآری؟
.
فیلتر تایید می شود، کاری هم نکن به گمونم، با گوگل ریدر می خونیمت، فقط فید آر اس اس ت رو به حمید رضا بگو درست کنه که عکساتم بیاد
راننده ترن
July 23, 2007 9:24 PM
wow! :))
دوست دارم امتحان کنم!
راستی از طرف جامعه مهندسین پوزش ما را بپذیرید بخاطر اینکه مرض داریم!
:))
RahiL
July 23, 2007 9:30 PM