
« کرختی عصر یکشنبه
صفحه اصلی
رویا »
مهاجر:...
بی تابی و بی قرار. چیزی با هر خبر و گذارش و حرف می لرزد. نمی دانی لرزش از کجاست. جایی خالی, می لرزد.
تعریفت کرده اند انسانی که برای جستجوی موقعیتی بهتر ترک وطن مالوف کرده است. ترک الفت کرده ای. قرار است امید داشته باشی و بتازی و زندگی متفاوتی را تجربه کنی. قرار است لبخند بزنی و از آزادی لذت ببری. قرار است تازه شوی. قرار است فراموش کنی. قرار است جای خالی نداشته باشی. قرار است نترسی.
اما لرزش آن جای خالی نمی گذارد.
تن کنده ای. دلت اما چه؟ آن را هم کنده ای؟ با جای خالی دل که این روزها بی وقفه می لرزد چه می کنی؟
لرزشی که از همه اقیانوس های عالم هم می گذرد تا به تن پریشان تو برسد. دستگیر کرده اند دوستان بی گناهت را به جرم نشستن بی صدا. سنگ زده اند مردی را به جرم عشق بازی, گیریم که ممنوع. اعدام می کنند و می زنند و اعتراف می گیرند و از تلوزیون پخش می کنند و...
می دانی؟ تا وقتی چشمانت می بیند و گوش هایت می شنود بی تابی ات ادامه خواهد داشت. کاری اش نمی توانی بکنی. مگر اینکه کر شوی و کور. یا فراموش خانه مغزت را قوی کنی. یک راه دیگر هم دارد. که اپرا وار از پول "کافی" روزانه ات بزنی و آن را برای جوانک در شرف اعدام بفرستی. یا برای همکارانت نامه فرنگی بفرستی که این نامه را امضا کنند شاید که امضا جلوی مرگ کسی را گرفت. *
مهاجری و تعریف ات کرده اند مسافری در جستجوی دروازه های باز. اما نگفته اند با مسافری که دلش را پشت دروازه ها جا گذاشته چه باید کرد. شاید باید موقع وارد شدن به دروازه معاینات دقیق تری بکنند ببیند مسافر تازه وارد دلش را هم آورده یا نه.
* آن دو جمله آخر صرفا برای سرزنش خودم بود که امروز صبح موقع قهوه گرفتن به این فکر می کردم که این پول را می توانم صرفه جویی کنم برای...
کسی به دل نگیرد.
English Weblog
archives
by dateMarch 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
یاد کتاب بی خبری میلان کوندرا افتادم
علی
July 17, 2007 5:09 PM
مفهمم چی می گی کاملا و همیشه حسودیم می شه به آدم هایی که فراموش خونه شون این قدر قویه که یادشون میره و نمی بینن و نمی شنون دلمون رو هم که ... چی بگم عادت شاید بکنیم ولی اون جوری با دل زندگی کردن من که این همه ساله زور زدم و نشده
خوب باشی لوا
ronous
July 18, 2007 7:16 AM