
« گردهمایی عظیم بلاگرهای آمریکای شمالی! برای حل معضل گلوبال وارمینگ و خیلی معضلات دیگه!
صفحه اصلی
I can't stand" list .I" »
...
همیشه خرجهایی که مادرم برای خونه میکرد برایم عجیب بود. اینکه برای خودش لباس و کیف و کفش و کتاب نمیخرید و مثلا رو مبلی ها رو عوض میکرد یا پرده ها رو. براش مهم بود که رو تختی ها شکل هم باشن و به رنگ پردها بیان. یا در دوره سختی ها و کمبودهای مالی - که کم هم نبودند- چقدر کم کم پول جمع میکرد که قیافه خونه خوب باشه. برام قابل درک نبود. درسته که برای اطاق خودم دکور و تزیین مهم بود اما هیچ وقت به بقیه خونه کاری نداشتم. هیچ وقت فکر نمیکردم روزی برسه که دلم بخواد یه دست ظرف چینی گل سرخی داشته باشم یا هدف از قابلمه فقط غذا درست کردن نباشه. رنگ و شکلش هم مهم بشه.
امروز حساب کردم دیدم من و پدر بچه ها! در طول هفته شاید چیزی در حدود بیست ساعت توی خونمون بیدار باشیم. ( روزهای هفته شبی دوساعت و روزهای تعطیل هر کدوم پنج ساعت). بیست ساعت از صد و شصت و هشت ساعت. یعنی فقط یازده درصد. حالا چرا این یازده درصد اینقدر مهمه برام که حاضر میشم ماهها صرفه جویی بکنم؟ خونه ما یه خوابگاه بیشتر نیست. نه مثل خونه مادرم مهمانی های بزرگ توش برگزار میشه و نه کسی غیر از خودمون سال به سال درش رو میزنه.
خونه ام رو دوست دارم. عاشقانه. صرف بودن درش برام آرامش میاره. جایی که میدونم مال منه. بهش تعلق دارم. به تک تک وسیله هاش. درسته که یه آپارتمان یه خوابه کوچولو بیشتر نیست اما رنگ و گرماش برام مهمه. حالا بیشتر و بیشتر مادرم رو میفهمم. هنوز یه دست ظرف کامل ندارم. اما میدونم که دور نیست روزی که برم یه دست چینی گل سرخی پیدا کنم. با اون استکانهای ظریف کمر باریک گل دار برای خونه ای که کسی تو اون چایی نمیخوره.
English Weblog
archives
by dateMarch 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
mardhaa ham in ehsas ro nesbat be khoone daran?
manam khoone-amoom ro kheili doost daram o kaamelan mifahmam chi migi,baram jaalebe ke in ehsas zanane ast ya az koja miaad
ye jooraaee ham be poste ghablet mitoone marboot beshe haa! ;)
Ng
February 6, 2007 11:52 AM
شاید چون با عشق براش پول جمع میکنی، نسبت بهش احساس مالکیت میکنی این حس رو در آدم بوجود بیاره.
خیلی خوشگل به تصویر کشیدی، دلم یه جوری شد. بوووووووووس
ستاره
February 6, 2007 12:10 PM
سلام لوا جون
خیلی خوب گفتی اشک تو چشمام جمع شد و دلم یه جور خوبی لرزید
منم یاد مامانم افتادم که چه خانومی بود
امیدوارم به هرچی می خوای برسی
لوا: نخواستم ناراحتت کنم. ببخش تو رو خدا. یاد مامانت هم به شادی همیشه.
سارا
February 6, 2007 12:50 PM
حالا اون مشکل کسی توی خونه چایی نمیخوره و غیره رو میتونیم یک کاریش بکنیما!
لوا: قدم شما رو چشم ما آقای مهندس!
SoloGen
February 6, 2007 12:52 PM
فهم نتيجهي تجربه است.
سينا هدا
February 6, 2007 1:09 PM
مثل اینکه به سلامتی اسباب کشی هم تمام شده.. خونه ی نو مبارک/ انشالله به زودی وسایلش هم تکمیل می شه. لذتش در اینه که کم کم و با صرفه جویی مثل یه جورچین بچینیشون کنار هم و تکمیلش کنی
Lilo
February 6, 2007 1:24 PM
azizam mobarak bashe harchi ke taze khareedee va khooneie jadeedet.omidvaram ba mehr hamishe cheraghe khoonat roshan bashe va az garmash lezat bebareed.
لوا: ممنونم پریسا جان. امیدوارم باهم چایی بخوریم یه روزی.
Parisa
February 6, 2007 1:36 PM
az ina mikhay vasatoon post konam?:)
http://www.englishteastore.com/burodeplseto.html
rahggozar
February 6, 2007 5:53 PM
حكايت همون جمله ي باستاني مادرانه است: «عزيزم، مادر نشدي بفهمي مادر شدن يعني چي!»
Pazh
February 6, 2007 8:51 PM
سلام
خیلی قشنگ . دلنشین بود .
می دونی چیه ؟ خیلی چیزا هست که تا وقتی خود ما آدمها تحت اون شرایط و محیط قرار نگیریم درک نمی کنیم ، حتی اگر برامون توضیح بدن بازهم نا ملموسه ...
راستی ، پدر بچه ها ؟
Mehdi
February 6, 2007 10:13 PM
ایول.
من واسه پاياننامهام دارم روی مسكن كار میكنم، احساسات تو نسبت به خونه، يك چند تايی جرقه در ذهنم ايجاد كرد!
:)
ابوالفضل
February 6, 2007 10:58 PM
بلوط عزيز...اينجور چيزها بيشتر آدمو ياده مامانش ميندازه ...انگار تو نسل ما خونه فقط جاي خوابيدنه...گاهي حتي فرصت باهم غذا خوردن و چاي خوردن هم نيست
مرسي از اينکه از هر دري سخني مينويسي...گاهي حتي فرصت بياد آوردنشون هم نميشه
موفق باشه
پر
February 7, 2007 1:00 AM
درست مثل مادر و مادر بزرگ من چینی های گل سرخی/مادر بزرگم خیلی دوستشان داشت بچه که بودم چند تا بشقاب اش را زدم و شکستم بعد ها رفتم سمساری دوباره دستش را کامل کردم .. .
غزل
February 7, 2007 1:38 AM
اینقدر خوب نوشتی که دلم سوخت چرا من برای خودم خونه مستقل ندارم:(
آیدا در آینه
February 7, 2007 1:40 AM
سلام
اين آدرس پرسشنامه منه. سوالات در مورد وبلاگر هاست و ممنون مي شم اگه جواب بديد.
http://www.dokhtaran.com/amar/a17/create.asp
اخوان
February 7, 2007 2:47 AM
خونهء نو مبارک لوا جون... امیدوارم روزهای خوشی رو توی این خونه داشته باشید و همیشه توش پر از زندگی باشه...
منم اولین خونه ام یه آپارتمان یه خوابهء نقلی بود که عاشقانه دوستش داشتم و همین تازگی ها فروختمش و هنوز دلم براش تنگه...
بوس گنده،
-سوسکی
سوسکی
February 7, 2007 5:18 AM
من با تمام وجود حس کردم چی میگی!چقدرم حسش خوبه:)
golnaz
February 7, 2007 7:04 AM
من هم یاد مامانی یه خودم افتادم!
چون صرفه جویی کار همه مامانهاست و معمولا در همهً
چیزا این طوریند
Tameshk
February 7, 2007 2:55 PM
migam hala bokhariye khuneye jadid kharab nabud ke?! manam daram miram khuneye no va in ehsasati ke gofti KHEILI khub mifahmam :) man webloget ro kheili doost daram, bahash ehsase samimiyat mikonam, hamin!
لوا: مرسی. نه بخاری ها خوب بود. گرم و داغ.
man(roozmare negar)
February 8, 2007 2:29 AM